عباس آل طه
از غم دوست در اين ميكده فرياد كشم
دادرس نيست كه در هجر رخش داد كشم
سال ها مى گذرد حادثه ها مى آيند
انتظار فرج از نيمه خرداد كشم
شناخت ابعاد وجودى انسانى كه به مراحل بالاى تكامل انسانى دست يافته بسيار ديرياب و دشوار است، چرا كه توانمندى ادراك هر كس به اندازه دانش و ايمانى است كه در وجودش ريشه افكنده و اگر هر عامى بتواند ابعاد تكامل افراد متكامل را بشناسد به طور قطع او نيز جزو به تكامل رسيدگان است.
امام خمينى(ره) از آن تكامل يافتگانى است كه بايد افراد متبحر و متخصص و آگاه در حوزه هاى مختلف بنشينند و زواياى انديشه اين بزرگوار را بررسى كنند. ايشان در انديشه عرفانى و فلسفى خود اين قدر عميق و والا بودند كه نوشتن گاه گاهى شعر براى شان شكل انتقال مفاهيم را داشت. چرا كه زبان و ادبيات يكى از بهترين ابزارها براى بيان انديشه هاى انسانى است. حضرت امام(ره) نگاه ويژه اى نسبت به هنر و ادبيات داشتند، ايشان معتقد بودند جايگاه و نقش هنر به معنى اعم كلمه (شعر، فيلم، تئاتر، نقاشى و ...) بر دو دسته است يا مورد قبول قرآن كريم است يا مورد قبول قرآن نيست و شاخصه هنر قرآنى اين است كه مشام جان زيبا پسند طالبان حق را معطر كند. پس ادبيات براى حضرت امام(ره) تلاشى بود براى معطر كردن مشام جان زيبا پسند طالبان حق تعالى و به طور قطع شعر ايشان پر از مفاهيم عرفانى، اخلاقى و مذهبى است.
نوع نگاه امام(ره) به آفريننده آن گونه است كه در ادبيات عرفانى ايران آمده، آن گونه كه عاشق بى رخ او رنگى زرد دارد و رويى ترش شده، به اين ابيات توجه كنيد:
عاشق دوست ز رنگش پيداست
بى دلى از دل تنگش پيداست
نتوان نرم نمودش به سخن
اين سخن از دل سنگش پيداست
يار امشب پى عاشق كشى است
من نگويم، زخدنگش پيداست.
رنگ چهره عاشق آن چنان است كه سر دلش را افشا مى كند، همان گونه كه امام(ره) در بيت اول اين غزل شيوا آورده است كسى كه عاشق راه و سير الهى است از چهره اش پيداست و به قول شاعر: «رنگ رخساره گواهى دهد از سر درون». عبادت عاشق، او را نه آن گونه مى كند كه نتوان شناخت. پوست به استخوان مى چسبد و لرزه بر قدم، چرا كه راه حق راهى است پر كرشمه كه جانت را مى طلبد و خون بهايش همان گونه كه امام على(ع) مى فرمايد خودش است. «عشق و رسيدن».
امام(ره) به درستى در اين ابيات انسان عاشق راه حق را تصوير مى كند.
در جاى ديگر امام(ره) نگاه دوست و معشوق را به عاشق هميشگى مى داند و معتقد است اگر دوست (حق تعالى) به ما نظرى نمى افكند، عيب از ماست كه ناقصيم، چرا كه حق سرچشمه همه هستى است، ايشان در غزل «رخ خورشيد» مى فرمايد:
عيب از ماست اگر دوست زما مستور است
ديده بگشاى كه بينى همه عالم «طور» است
امام(ره) پيوستن به معشوقى را مى پسندد كه گوهر وجودى او ارزش اين جان مايه و عمر را داشته باشد، معشوقى كه همه خوبى ها از او منشعب مى شود:
باد صبا گذر كنى ار درسراى دوست
برگو كه دوست سر ننهد جز به پاى دوست
مجنون اسير عشق شد اما چو من نشد
اى كاش كس چو من نشود مبتلاى دوست
در برخى از آرا و انديشه هاى امام(ره) كه در لابه لاى سطور اشعار ايشان نهفته است، مى توان دريافت كه نگاه ايشان به ايمان تا حدى چگونه بوده است. ايمان، اگر چه رعايت اش در ظاهر هم حكم و شرع است، اما امام(ره) دل و نيت انسان ها را بسيار تأثيرگذار در طلب آمرزش و دعا مى داند و معتقداست ، كعبه و بتخانه به شكل نمادين است و اين نيت انسان هاست كه شكل عبادت ها را متفاوت مى كند:
آن كه دل خواهد، درون كعبه و بتخانه نيست
آنچه جان جويد به دست صوفى بيگانه نيست
گفته هاى فيلسوف و صوفى و درويش و شيخ
درخور وصف جمال دلبر فرزانه نيست
در واقع نگاه دقيق و موشكافانه امام(ره) به ايمان آن چنان است كه از مرز هاى عقلى در مى گذرد و همه چيز را در حق مى بيند و در نيت افرادى كه پاى در راه حق مى نهند. ايمان تعريف شده در اين سطر از تعريفى تاريخى مى آيد، تعريفى كه از ناصر خسرو، خاقانى، حافظ، مولوى، عطار و ... آمده است. اين شكل از ايمان و تصوف هميشه در رأس ادبيات متعهد ايران از دير باز تاكنون بوده و چون مفهومى از لى- ابدى ست تا انسان در اين هستى مى زيد، در انديشه او حضور خواهد داشت. انديشه امام(ره) نيز در اين «وحدت» نهفته است، وحدت انديشه اى كه در عين كثير بودن آن در ميان ائمه معصومين و فقها، اما به نقطه مشخصى مى رسد. به آن جايى كه «نورالانوار» است.
يكى از اصلى ترين و اساسى ترين اركان انديشه عرفانى امام(ره) را مى توان در غزل «پرواز جان» درك كرد. غزلى كه همان گونه كه از نامش پيداست، پرواز عاشق است به سمت معشوق، معشوقى كه جز او را دل امام(ره) خواستار نبوده و نيست. «پرواز جان» از خواهش ها و آرزوهاى ايشان مى گويد، خواهش ها و آرزوهايى كه در طلب يار مانده اند و مى كوشند و مى خواهند به ديار «فى الحق» برسند.
گر به سوى كوچه دلدار راهى بازگردد
گر كه بخت خفته ام با من دمى همساز گردد
گر نسيم صبحگاهى ره به كوى دوست يابد
گر دل افسرده با آن سرو قد همراز گردد
در هوايش سرسپارم، در قدومش جان بريزم
گر برويم در گشايد گر به نازى باز گردد
در اين غزل در مى يابيم كه جان عاشق امام(ره) تا چه حد تمايل به رسيدن داشت، رسيدن به جايى كه دلدار در را بگشايد و او را بخواند. روح و روان ملكوتى و عرفانى ايشان هميشه در پى شناخت بود، شناختى كه خداوند را به عنوان معشوق هميشگى بيشتر درك كند. اين راه و مسير اين قدر براى آن حضرت طناز و مسرت بخش بود كه انگار ديگر راه ها چندان در نظر ايشان نمى آمده اما در غزل «سفر عشق» تذكر مى دهد كه هر راه و مسيرى را نمى توان در جهت معشوق دانست و انسان ها را بر حذر مى دارد از مسير هايى كه انتهايش ناكجا آباد است. ايشان در انديشه متعالى شان انسان ها را به مسير خدا جويى و خداخواهى دعوت مى كنند، اما به دقت در انتخاب مسير نيز سفارش شان مى كنند، هر راهى مثل هر بارى به مقصد نمى رسد، راه هاى مجازى را نبايد با راه هاى حقيقى و والا اشتباه گرفت. آدمى را عمرى است كه مى بايد در آن زمان محدود جام جانش را پر از باده حق تعالى كند. ايشان در غزل «سفر عشق» مى فرمايند:
با دل تنگ به سوى تو سفر بايد كرد
از سر خويش به بتخانه نظر بايد كرد
پير ما گفت ز ميخانه شفا بايد جست
از شفاجستن هر خانه حذر بايد كرد
گر دل از نشئه ى مى دعوى سردارى داشت
به خود آييد كه احساس خطر بايد كرد
اين «احساس خطر» كه در بيت پايانى اشاره مى كند، همان راه هاى مجازى شبيه به راه هاى حقيقى است. به خوبى مى توان دريافت كه خداى تعالى راه هاى بسيارى براى شناخت خويش گشوده است و به قول شيخ ابوسعيد راه هاى بسيارى هست براى شناخت حق اما اگر به گونه اى ديگر بنگريم، درخواهيم يافت كه همين تعداد نيز ممكن است راه هاى فرعى وجود داشته باشد كه اين راه ها جز ختم به ناكجا آباد شدن، انديشه والاى انسان را كه خداوند به همه يكسان عطا كرده به جاى ديگر نمى كشاند. مگر مى شود راه هاى شناخت را انسان خود بپويد، بدون راهبر و راهدان؟ مى دانيم و مى دانيد كه پوييدن به خود، آزمون و خطايى است كه نمى شود آن گونه كه در باطن، در نظر است، انسان مسيرش را دريابد، هر مسير پيرى و داناى طريقى مى خواهد كه دستت بگيرد و راه نشانت دهد. اما اين «پير» همين طور بر تو نازل نخواهد شد، بلكه بايد شرايطى مهيا سازى تا برآن شرايط فروافتد نه بر روان ناپاك كه پر از تقصير و ناسزاست.
اى دوست پير ميكده از راه مى رسد
با يك گل شكفته به همراه مى رسد
گل نيست، بلكه غنچه باغ سعادت است
كز جان دوست بر دل آگاه مى رسد
آن نغمه ى فرشته ى فردوس جاودان
برگوش جان مى زده گهگاه مى رسد
در اين غزل كه «اسرار جان» نام دارد و همان گونه كه از نام غزل پيداست به قول شيخ لسان الغيب حافظ قرار است سر مى فروش را به ما بگويد، اسرارى را فاش مى سازد كه فقط آگاهان در مى يابند، آگاهانى كه فضاى روح شان رامعطر به نام حق تعالى كرده اند، معشوقى كه اسرار جهان در پس اوست نهفته. هر كس دريچه اى به سوى او گشوده داشته باشد جهانش بى رخوت و تيرگى خواهد گذشت.
امام(ره) در اين غزل به چند «سِر» بزرگ اشاره مى كند كه ما دو «سِر» را به گزين كرده ايم. سر اول اين است كه نغمه هاى روحانى حق بر «دل آگاه» مى تابد، دل آگاهى كه بستر و حالت روحانى را براى اين اتفاق آماده و مهيا كرده است. پس تابيدن نور الهى بر صفحه اى بازتاب خواهد داشت كه روشن و صاف باشد. آينه تيره و تار اين نور را بازتاب نخواهد داد، چرا كه دل انسان همان لوح پاكى است كه اگر تيره نشده باشد اين نور را مى تواند دريابد و بعد انتقال دهد. «سر» و راز دوم، رازى است پنهان كه نشايد هر جا و هر گوشه اى بيان كرد، رازى كه كاردان تيز هوش (به قول حافظ شيراز) به دوستان مى گويد و آن اين است كه نغمه هاى خداوندى گه گاه مى آيند، اگر چه اگر دلى روشن داشته باشى هر لحظه از زيستن ات نور ها به سوى تو هم مى تابند اما در ابتدا بايد دريچه هاى دانايى و عشق ات را آنقدر گشاده بگذارى كه اگر هر نورى از سمت حق تعالى تابيد جذب وجود زمينى انسان شود.
در جاى ديگر امام(ره) در غزل «راز نهان» نيز اين حرف ها و راهنمايى ها را دوباره تكرار مى كنند. در اين غزل ايشان مى فرمايند:
داستان غم من رازنهانى باشد
آن شناسد كه زخود يكسره فانى باشد
به خم طره زلفت نتوانم ره يافت
آن تواند كه دلش آنچه تو دانى باشد
در اين غزل همانگونه كه شاهديد، آن كسى مى تواند رمز و راز الهى را دريابد كه دلش آن رمز و رموز را قبلاً دريافت كرده و يا دست كم نشانه هايى دارد. به قول حافظ بنده ى طلعت آن باش كه «آنى» دارد.
اين «آن» همان «آن»ى است كه خداوند و بندگان حقيقى اش مى دانند. بندگانى كه روح شان سال ها با خداى خود معشوق خود گفت وگو داشته است. قرآن خوانى، نماز خوانى و عبادت و ذكر همان گفت وگو هاى الهى است كه ما آن گونه كه شايسته ضميرمان و آفريننده ماست به آن توجهى نداريم. در اشعار امام(ره) مفاهيم بسيارى نهفته است، مفاهيمى كه در ژرف آنها مى شود انسانى عميق را دريافت، در برخى از غزل ها به تلاش براى ديدن روى دلدار (حق تعالى) اشاره شده است، بدان معنا كه عاشق، تلاش مى كند با ارادت هاى مختلف نزد معشوق او را آگاه كند كه چگونه راه ورود ايجاد مى شود.
حضرت امام(ره) در غزل «نيمه غمزه» مى فرمايند:
پروانه وار بر در ميخانه پر زدم
در بسته بود با دل ديوانه در زدم
خوابم ربود آن بت دلدار تا به صبح
چون مرغ حق ز عشق ندا تا سحر زدم
ديدار يار گرچه ميسر نمى شود
من در هواى او به همه بام و در زدم.
در هر چه بنگرى رخ او جلوه گر بود
لوح رخش به هر در و هر رهگذر زدم
در اين غزل تلاش براى رسيدن به حق را احساس مى كنيم، واژه ها آن قدر پرند از فراق و عطش ديدار كه كمتر ديده اى است كه آنها را نبيند و كمتر دلى است كه آنها را نشناسد.
«ديدار يار گرچه ميسر نمى شود» در اين سطر امام(ره) به خاطر اين كه حق تعالى را نمى شود به چشم ديد و چشم دل است كه بايد و مى تواند مقدار اندكى از بزرگى را ادراك كند، چرا كه ظرف ادراك و احساس ما كوچك است و معناى خداوند بيش از آن، پس تلاش مى كنيم ظرف ادراكمان راگشاده كنيم و دانايى و در راه حق بودن را هرچه بيشتر در سر لوحه رفتار مان قرار دهيم. در اين بيت امام(ره) مى فرمايند گرچه ديدار ميسر نمى شود، اما ما براى اين كه طريق خويش را بپوييم و سفر «الى الحق» مان را بپيماييم بايد «در هواى او به همه بام و در» بزنيم. اين تلاش همان تلاشى است كه خداوند براى آن اجر گذاشته است. تلاشى براى فرزانگى و انسان بودن.
در شعر ديگر دوباره اين مضمون راتكرار مى كند، چرا كه امام(ره) اين قدر به راه حق گرويده بودند كه ديگران را نيز به كرات مى خواستند به اين طريق و صراط مستقيم دعوت كنند و ديديم انسان هاى زيادى به اين مسير گرويدند و امام(ره) يك اسطوره اخلاق استوارى و ايمان شد. در غزل «شهره شهر» مى فرمايند:
به كمند سر زلف تو گرفتار شدم
شهره شهر به هر كوچه و بازار شدم
گر برانى ز درم از در ديگر آيم
گر برون رانيم از خانه ز ديوار آيم
مستى علم و عمل رخت ببست از سر من
تا كه از ساغر لبريز تو هشيار شدم
|
|
|
در اين غزل نيز مى كوشيدند همان مفهوم را به گونه اى ديگر بيان كنند. «گربرانى زدرم از در ديگر آيم» اگر مرا از راه هايى كه جسته ام برانى راه ديگرى براى، به راه تو آمدن، مى يابم، انسان عاشق حق تعالى براى رسيدن به معشوقه اش از هر راهى مى آغازد. هر راه براى او شعفى است مضاعف، شعفى كه پايان مسير را برايش رسيدن به معشوق تصوير مى كند. اين راه ديگر مسيرى نيست كه بشود از آن به راحتى گذشت، هرچه معشوق (حق تعالى) عتاب كند، عاشق سركش تر مى شود و در طلب او بيشتر مى دود، چرا كه عاشق شيفته است و شيفته راهى به جز راه معشوق نمى شناسد و راه را نه به خود مى پويد، راه را راهبرى پنهان هست كه او خود هدايت مى كند، راهيان را. نكته مهمى كه در اشعار امام(ره) بسيار جالب توجه و در خور عنايت ويژه بود مفهومى است كه تكامل دهنده مفاهيمى بالاست. مفهومى كه در آن همه انسان ها به شكلى فطرى دارند به سمت خداوندى مى روند و راه او را مى پويند. ايشان در اين غزل مى فرمايند كه ما انگار نمى دانيم كه همه داريم در راه خدا گام بر مى داريم و همه به سمت و سوى او در حركتيم. اين مسأله بسيار مهم است چرا كه اگر همه در راه و مسير درست الهى باشند، پس ظلم ها و جورها هم آيا در مسير الهى اند. اما امام(ره) به دقت در اين مورد نيز ابياتى را اشاره كرده اند. در نظر امام(ره) تا اين جايى كه شعر پاسخ مى دهد رستگارانى را مى گويد كه مراحل اوليه تكامل انسانى را طى كرده اند. ايشان در اين شعر به انسان هايى اشاره مى كنند كه در ظاهر و باطن دين در مجادله اند. اين نوع مجادله ها با نيت ها حل خواهد شد همانگونه كه در اين نوشتار آمد، مسأله، مسأله وحدت در عين كثرت و كثرت در عين وحدت است. يعنى آنهايى كه مراحل اوليه تكامل را طى كرده اند و دريافته اند كه جهان را علتى است و آن علت را علتى و تمام علت ها به علتى مى رسند كه علت العلل است و آن همانا خداست، همه مى دانند كه در مسير حق تعالى هستند. غزل «عطريار» را مى خوانيم:
ما ندانيم كه دلبسته ى او ييم همه
مست و سرگشته ى آن روى نكوييم همه
فارغ از هر دو جهانيم و ندانيم كه ما
در پى غمزه او باديه پوييم همه
هرچه بوييم زگلزارگلستان وى است
عطر يار است كه بوييده و بوييم همه
خود ندانيم كه سرگشته و حيران همگى
پى آنيم كه خود روى بروئيم همه
باز هم در اين مضمون غزلى دارد كه «مهر كوى» خداوند را درهم آميخته با خلقت ما مى داند. يعنى زمانى كه گل ما سرشته مى شد، اين مهر در دلش نشست و ما همه به سمت و سوى آن «مهر فطرى» گرايش داريم و مى خواهيم به آن نيكى ابدى- ازلى بپيونديم. دريايى كه كرانه اش ناپديد است. اين غزل را كه «ساحل وجود» نام دارد با هم مى خوانيم:
عاشق روى توام دست بدار از دل من
به خدا جز رخ تو حل نكند مشكل من
مهر كوى تو در آميخته در خلقت ما
عشق روى تو سرشته است به آب و گل ما
موج درياست جهان، ساحل و دريايى نيست
قطره اى از غم درياى تو شد ساحل ما.
امام(ره) در شعرى به نام «دخترم» از فاطمه(س) بانوى دوعالم و آبروى زنان هستى مى گويد:
فاطى از فاطمه خواهد سخنى
بين چه مى خواهد از مثل منى
آن كه جبريل پيام آور اوست
عارف منزلتش داور اوست
دخترم دست بدار از دل من
عشق من جوى در آب و گل من
ايام ، ايام فاطميه است. امام در پاسخ به سؤالى كه از ايشان درباره فاطمه پرسيده اند با اين شعر پاسخ داده، اويى كه از نوادگان زهرا(س) است و خون مطهر آن بزرگواران در روح و روانش مى جوشد چنين درباره بانوى دو عالم سخن مى گويد. دريافتن اين موضوع بسيار تأثير گذار است و لرزه براندام مى اندازد. چرا كه وقتى انسان برگزيده اى چون امام(ره) درباره فاطمه(س) چنين سخن بگويد نوشتن و گفتن امثال ما هيچ تأثيرى نخواهد داشت.
در پايان دو شعر از بنيانگذار عالى قدر و معظم جمهورى اسلامى ايران درباره «جمهورى» مى خوانيم. باشد كه سرلوحه قرار دهيم رفتار و كردار و منش اين قافله سالار انسانيت در دوران را:
جمهورى اسلامى ما جاويد است
دشمن ز حيات خويشتن نوميد است
آن روز كه عالم ز ستمگر خالى ست
ما را و همه ستمكشان را عيد است
***
جمهورى ما نشانگر اسلام است
افكار پليد فتنه جويان خام است
ملت به ره خويش جلو مى تازد
صدام به دست خويش در صد دام است