يكشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۶ - ۱۷ جمادى الاول ۱۴۲۸
Sun, Jun 3, 2007
فرهنگ و انديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
اينترنت
ويژه ۱(يادمان)
ويژه ۲(يادمان)
ويژه ۳(يادمان)
ويژه ۴(يادمان)
ويژه ۵ (يادمان)
ويژه ۶ (يادمان)
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ميراث فرهنگى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
خانواده
ضعف تئورى ها در تبيين انقلاب ايران
ايمان
منجى جهان فردا
بخش دوم و پايانى
293721.jpg
حجت الاسلام احمد رهدار
غرب هرگز نتوانست ساحت قدسى و معنوى انقلاب را درك كند . مطابق نبودن پاره اى از تئورى ها ى انقلاب ، بر انقلاب اسلامى، نظريه پردازان غربى را دچار ناكامى در فهم و به تعبير لاكاتوش مجبور به رفوكردن و ترميم در تئورى هايشان كرد . در بخش نخست مقاله ، مؤلف به ضعف تئورى هاى انقلاب براى تبيين انقلاب اسلامى از زبان نظريه پردازان غربى اشاره كرد و در اين بخش به نتايج تحريفى و غير واقعى آنان اشاره مى كند.
انقلاب ايران، انقلابى صرفاً جهان سومى و ضد امپرياليستى نبود
يكى ديگر از شبهه هايى كه الويه روا درباره انقلاب اسلامى مطرح كرده اين است كه انقلاب ايران بيش از آن كه انقلابى اسلامى باشد، انقلابى جهان سومى است: «جهان سومى بودن يكى ديگر از خصوصيات انقلاب اسلامى ايران است. در زمان حيات آيت الله خمينى، مطبوعات ايران سخت انقلابى بود و به طور مداوم از حركت هاى انقلابى غيرمسلمان مانند ساندينيست ها، كنگره آفريقاى جنوبى و انقلابيون ايرلند شمالى پشتيبانى مى كرد، در حالى كه از نقش و اهميت حركتهاى اسلامى به اصطلاح محافظه كار مانند مجاهدان افغان چشم مى پوشيد. گويى رشته جهان سومى انقلاب ايران نسبت به پيوند اسلامى آن قوى تر بوده است.»
در اين اشكال، دو نوع از روش هاى علمى رايج در نظريه پردازى غرب به كار رفته است. از سويى، در اين تحليل، روش تعميمى به كار رفته است كه بر اساس آن، نظريه پردازى غرب (بويژه در روش هاى تحقيقى شرق شناسى كلاسيك و نيز بتازگى در روش تحقيقى ساختارگرايان) به دنبال يافتن علت العلل يا علت شامل و عامى هست كه بتواند همه رخدادها و تحولات را تحليل و تفسير كند. به نظر مى رسد مفاهيمى چون جهان سومى، ضد امپرياليستى و... به همين منظور توليد شده اند. در اين استدلال، مفهوم جهان سوم، مفهومى عام است كه با آن مى توان تحولات بخش وسيعى از مناطق آسيا، آفريقا و آمريكاى جنوبى را توضيح داد.
از سوى ديگر، روش مهم ديگرى كه در اين اشكال به كار رفته ، روش تقليلى است. در اين روش تلاش مى شود تا امر واقع يا موضوع و مفهوم مورد بحث از سطح كلان خود به سطح نازل ترى تنزل يابد. براى نمونه نهضتى با فرايند پيچيده كاملاً دينى به سطح نازل نزاع طبقاتى، خصومت هاى اقتصادى، جنگ قدرت، مبارزه ضد امپرياليستى و... تنزل مى يابد. نمونه اين گونه تحليل ها را مى توان در تبيين نيكى آر. كدى از نهضت دينى حضرت امام (ره) مشاهده كرد. از نظر وى، وجه مشترك نوع نهضت ها و انقلاب هاى ايرانى در چند سده اخير ـ از جمله نهضت هاى تنباكو، مشروطه، نفت و ۱۳۵۷ ـ وجود احساسات ضد امپرياليستى در آن هاست. وى با صراحت مى نويسد: «همه قيام هاى ايران يك صبغه قوى ضد خارجى در زمينه هاى فرهنگى و سياسى داشته اند». كدى به طور آگاهانه در صدد است تا صبغه ضد امپرياليستى اين نهضت ها را بر رنگ دينى آن ها غلبه دهد. از همين روست كه وى علاوه بر اين كه به هنگام مقايسه دو نهضت سيد جمال و امام خمينى (ره) تصريح مى كند كه «هر دو حركت را مى توان بيشتر يك عكس العمل سياسى و نه روحانى، بر ضد امپرياليسم غرب دانست». همچنين، تلاش مى كند تا دايره حس ضد امپرياليستى را چنان گسترده كند كه بتواند حضور نيروهاى غيرمذهبى را در برخى از نهضت ها و انقلاب ها هم توجيه و تبيين كند:
«ماهيت اسلامى واكنش هاى اخير حتى از سوى بسيارى از رهبران غيرمذهبى را بعضاً مى توان به واسطه همراهى سلطه غرب با استثمار فرهنگى غربى و حكومت پهلوى با گرايش هاى غير مذهبى تفسير كرد.»
مسلم است كه انقلاب هاى ايران هم رنگ جهان سومى و هم در بيش تر آنان رنگ ضد امپرياليستى داشته است، اما به نظر مى رسد آن چه موجب انحراف و بلكه تحريف نظريه پردازان غرب شده اين است كه گمان برده اند اگر اين نهضت ها دينى تلقى شود، ديگر هيچ سهمى براى اين مفاهيم گفته شده باقى نخواهد ماند. اين در حالى است كه شايد هيچ چيز نتواند همچون آموزه هاى دينى ـ بويژه دين اسلام ـ توده مردم را براى مقابله با امپرياليسم بسيج كند. با چه مكانيسمى بهتر از فتواى تحريم تنباكو مى توان فقط در مدت زمان سه شبانه روز همه توده هاى كشور پهناورى همچون ايران را در برابر قراردادى مانند رژى به آگاهى رساند و بسيج كرد؟ با چه ابزارى و در چه فرايندى مى توان مردمانى با دست خالى را در برابر ديكتاتورى تا دندان مسلح، به مقاومت كشاند و به پيروزى رساند؟ در يك انقلاب اجتماعى، مسلم است كه علل و عوامل بسيار زياد و متفاوتى سهيم اند، اما به نحو اصلى و تبعى؛ يعنى مى توان به علتى اشاره كرد كه اگر حذف شود، ديگر علل اگرچه حضور دارند نمى توانند حركت توده را به انقلاب تبديل كنند. ادعاى نگارنده بر اين است كه آن علت اصلى و اساسى در همه نهضت هاى چند سده اخير كشورمان ـ البته با تفاوت در شدت و ضعف ـ علت دينى بوده است و ديگر علت ها (اعم از علل و عوامل اقتصادى، سياسى، نظامى و...) به عنوان علل و عوامل تبعى كه بيش تر نقش كاتاليزور را داشته اند، عمل كرده اند. البته دست كم برخى تحليل هاى نظريه پردازان غرب كاملاً به اين مطلب توجه دارند و اشتباه آن ها بيش تر در تعيين مصداق علت اساسى است.
انقلاب ايران، معلول شكست در نوسازى نبود
«ميشل فوكو» (۱۹۸۴ ـ ۱۹۲۶) انقلاب ايران را نتيجه يك «نه» عمومى به نوسازى و مدرنيسم مى داند:
«احساس كردم كه در رويدادهاى اخير، عقب مانده ترين گروه هاى جامعه نيستند كه در برابر نوعى نوسازى بيرحم، به گذشته روى مى آورند، بلكه همه يك جامعه و يك فرهنگ است كه به نوسازى كه در عين حال كهنه پرستى است «نه» مى گويد. بدبختى شاه اين است كه با اين كهنه پرستى، همدست شده است. گناه او اين است كه مى خواهد به زورِ فساد و استبداد ، اين پاره گذشته را در زمانى كه ديگر خريدارى ندارد، حفظ كند. آرى! نوسازى به عنوان پروژه سياسى و به عنوان اساس دگرگون سازى جامعه در ايران به گذشته تعلق دارد. سياست جهانى و نيروهاى داخلى از همه برنامه «كماليسم» براى پهلوى ها استخوانى باقى گذاشتند كه به آن دندان بزنند: استخوان نوسازى را. و اكنون همين نوسازى است كه از بنياد نفى مى شود، آن هم نه فقط به خاطر انحراف هايش بلكه به سبب اصل بنيادش. امروز در ايران، خودِ نوسازى است كه سربار است. هدف رضا شاه از غصب تاج و تخت سه چيز بود : ملّى گرايى، لاييسيته و نوسازى؛ اما پهلوى ها هيچ گاه نتوانستند به دو هدف اول برسند. كار ملى گرايى و لاييسيته هم بسيار دشوار بود، زيرا در واقع اين مذهب شيعه بود كه بنياد اساسيِ آگاهى ملى را مى ساخت. پس تمنا مى كنم كه اين قدر در اروپا از شيرين كامى ها و شوربختى هاى حاكم متجددى كه از سَرِ كشور كهن سالش هم زياد است، حرف نزنيد. در ايران آن كه كهن سال است، خود شاه است. او پنجاه سال، صد سال دير آمده است. امروز كهنه پرستى پروژه نوسازى شاه، ارتش استبدادى او و نظام فاسدِ اوست. كهنه پرستى خودِ رژيم است.»
بابى سعيد در مقام تحليل اين كه چگونه در جوامع اسلامى كماليسم جاى خود را به اسلام گرايى داد، مى نويسد: چرا فقط اسلامگرايان بايد از شكست گفتمان كماليستى سود ببرند؟ برخى انديشمندان اين امر را چنين تبيين كرده اند كه ملى گراها در قدرت بودند و كمونيستها در زندان، در نتيجه در يك فرايند حذف، مقام طغيان به اسلامگرايان داده شد. حتى اگر ما در مقام استدلال، اعتبار اين توصيف را بپذيريم، هنوز روشن نيست چرا شكست رژيمهاى كماليستى زمينه را براى پاگيرى گفتمانهايى ديگر مانند ليبراليسم و دموكراسى اجتماعى مهيا نكردند؟» همين پرسش را مى توان از ميشل فوكو پرسيد كه چرا انزجار مردم ايران از نوسازى شاه، به اسلام گرايى ختم شد؟ چرا به رقيب بالفعل و مشهور آن يعنى سوسياليسم شرقى نرسيد؟ ميشل فوكو و ديگر كسانى كه انقلاب ايران را عكس العمل در برابر نوسازى شاه مى دانند، هرگز تبيين نكرده اند كه چه ملازمه اى مى تواند ميان انزجار از نوسازى و اسلام گرايى وجود داشته باشد؟
انقلاب ايران، انقلابى اقتصادى نبود
منصور معدل ديدگاه كسانى را كه براى انقلاب ايران ماهيتى اقتصادى قائل اند، اين گونه بيان مى كند: «سياست هاى اقتصادى حكومت در جانبدارى از بورژوازى وابسته و سرمايه دارى بين المللى، دشمنى طبقات مالك مانند تاجران، خرده بورژواها و زمين داران را برمى انگيخت. در نتيجه، اين طبقات مصمم به شركت در فعاليتهاى جبهه مخالف شدند. افزون بر آن، توسعه صنعتى دهه هاى ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ رشد شمار كارگران صنعتى را به ارمغان آورد و به لحاظ محتوا، انقلاب ايران ثمره هم پوشانى دو مجموعه اختلاف بود. نخستين آن، اختلاف تاجران و خرده بورژواها با سرمايه دارى بين المللى و بورژوازى وابسته بود، اين اختلاف در به دست گرفتن كنترل بازار ريشه داشت. اختلاف دوم بين كارگران و سرمايه داران بود كه در نتيجه مشكلات اقتصادى دهه ۵۰ شدت گرفت. اين مشكلات تا حدّى نتيجه آسيب پذيرى ايران نسبت به نوسان هاى اقتصاد جهانى و تورم بود كه منشأ بيرونى داشت.» وى سپس در نقد اين ديدگاه مى نويسد: «با اين همه، مشكلات اقتصادى و نارضايتى هاى اجتماعى، هيچ يك پيدايش بحران انقلابى اواخر دهه ۵۰ را توجيه نمى كنند. بحران انقلابى هنگامى روى داد كه كنش هاى گروه هاى ناراضى با گفتمان انقلابى شيعه شكل گرفت. بنابراين، نظريه فرايندهاى تاريخى اى كه به رشد گفتمان شيعى به عنوان ايدئولوژى غالب جبهه مخالف انجاميد، جنبه مهمى از تشريح عوامل انقلاب ايران است. گفتمان انقلابى شيعى به نوبه خود، مشكلات اقتصادى و نارضايتى هاى اجتماعى دهه ۵۰ را به بحران انقلابى مبدل كرد. ساختار نمادين و آيين گرايى آن به بسيج انقلابى مردم برضد حكومت كمك كرد و مجراى ارتباط مؤثرى را ميان مشاركت كنندگان در انقلاب فراهم آورد. همچنين گفتمان انقلابى شيعى، به مبارزه براى قدرت و نيز اختلاف طبقاتى در دوره پس از انقلاب سر و سامان داد.» وى، استدلال ديگر طرفداران نظريه اقتصادى در انقلاب ايران را اين گونه بيان مى كند:
«نظريه اى اقتصادى، انقلاب ايران را اين گونه تبيين مى كند كه ايران، كشورى كه جزيره صلح و ثبات در آبهاى خروشان سياست جهان شناخته مى شد، در اواسط دهه ،۱۹۷۰ با مشكلات اقتصادى مواجه شد. ديرى نگذشت كه اين مشكلات به صورت يك بحران عمده انقلابى درآمد؛ بحرانى كه به سرنگونى يكى از ديرپاترين نهادهاى پادشاهى جهان انجاميد. رشد اقتصادى سريع در دهه هاى ۱۹۶۰ و ،۱۹۷۰ بحرانى اقتصادى را به دنبال داشت؛ اين بحران حالتى فكرى در مردم پيش آورد كه آن ها را نسبت به جاذبه بنيادگرانه [امام] خمينى(ره) بسيار آسيب پذير كرد.»
معدل، در نقد اين ديدگاه نيز مى نويسد:
«اما اين استدلال نيز مشكل آفرين است، زيرا با آن كه رشد اقتصادى پيش از انقلاب بى سابقه بود، ولى به مشكل اواخر دهه پنجاه نمى توان بحران نام نهاد. هرچند كه وجود پاره اى مشكلات اقتصادى به نارضايتى عمومى در جامعه كمك مى كرد، اما ماهيت اين مشكلات چندان نبود كه فاصله تحمل ناپذيرى ميان توقع و توفيق پديد آورد و در نتيجه موجب سردرگمى و آشفتگى افراد شود.»
ميشل فوكو نيز تأكيد مى كند كه اگر انقلاب اسلامى ايران، انقلابى اقتصادى بود، نبايد قشرهاى مرفه ـ از جمله كاركنان هواپيمايى ملى ايران يا كارگران پالايشگاه آبادان ـ در آن شركت مى كردند. در آن زمان، مشكلات اقتصادى در ايران آن قدر جدّى نبود كه بتواند ملتى را در گروه هاى صد هزار نفرى، در گروه هاى ميليونى به خيابان ها بكشاند و سينه هاى عريان خود را سِپَر گلوله سازند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |