چهارشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۶ - ۲۰ جمادى الاول ۱۴۲۸
Wed, Jun 6, 2007
فرهنگ و انديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
سياست
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
رسانه
ماجرا
رودررو
سلامت
ديگران
مسأله اذهان ديگر
ياسر پوراسماعيل
درباره ند بلاك

293958.jpg
فيلسوف ذهن معاصر، ند بلاك، متولد،۱۹۴۲ سهم بسزايى در مسأله آگاهى و علوم شناختى داشته است. او دكترا را از دانشگاه هاروارد گرفته و شاگرد هيلرى پاتنم بوده است. بلاك سال ها استاد دانشگاه ام.آى.تى بود و در حال حاضر استاد دانشگاه نيويورك است. او با استدلالى كه عليه آزمون تورينگ در مقاله «روان شناسى گرايى و رفتارگرايى» مطرح كرد، شهرت يافت. او در يك آزمون فكرى، كامپيوترى را فرض كرد كه «سر-بلاكى» (blockhead) نام گرفت. او همچنين آزمون فكرى «دستگاه چينى» را عليه كاركردگرايى صورت داد و از طريق كيفيات ذهنى به كاركردگرايى اعتراض كرد. او در نظريات اخير فلسفه ذهن، قائل به پديدارگرايى (phenomenalism) است؛ يعنى حالات التفاتى را قابل تحويل به بازنمود نمى داند. او در كارهاى اخيرى كه درمورد آگاهى انجام داد، ميان آگاهى پديدارى و آگاهى دسترسى قائل به تفاوت شد. آگاهى پديدارى به تجربه و احساس قائم به شخص (subjective) مربوط مى شود اما آگاهى دسترسى صرفاً در دسترس بودن اطلاعات براى دستگاه شناختى است.


آثار مستقلى به انگليسى درباره مسأله اذهان ديگر نوشته شده اند مانند كتاب «اذهان ديگر» نوشته آوراميدس (Avramides, Other Minds, London: Routledge,2001 ) -اين كتاب به تفصيل از مسأله مفهومى اذهان ديگر هم بحث كرده است- و مقاله كلاسيك ملكم به نام «معرفت به اذهان ديگر
Malcolm Knowledge of Other Minds, Chappel,)
ed., The Philosophy of Mind , Englewood Cliffs: Prentice Hell, 1962)
در بيشتر كتاب هاى درآمد فلسفه ذهن مى توان فصلى را درباره مسأله اذهان ديگر يافت. كتابنامه اى از مقالات و كتاب هاى مربوط به اين مسأله در سايت چالمرز به نشانى زير قابل دسترسى است:
http://consc.net/biblio/3.html#3.9
فصل مربوط به اين مسأله از كتاب «فلسفه ذهن» جرج گراهام را آقاى قدرت احمدى ترجمه كرده و در شماره ۱۱-۱۲ مجله «ذهن» منتشر شده است؛ اين ترجمه از نشانى اينترنتى زير هم قابل دسترسى است:
http://zehnmag.org/articles/101.doc
ترجمه مقاله «تكامل و مسأله اذهان ديگر» نوشته ايليت سوبر را در اينجا ببينيد:
http://philmind.blogfa.com/post-22.aspx
مقاله «زواياى گوناگون مسأله اذهان ديگر» (ياسر پوراسماعيل، فصلنامه «نقد و نظر: ۳۹-۴۰»، سال دهم، شماره سوم و چهارم، پائيز و زمستان ۱۳۸۴) ابعاد گوناگون اين مسأله را معرفى مى كند.
آنچه خواهد آمد
در نوشته بعدى درباره «حيث التفاتى»، «محتوا» يا «گرايش هاى گزاره اى» در فلسفه ذهن سخن خواهيم گفت و نظريات مختلفى را كه درباره آن مطرح است، مرور خواهيم كرد.


من به وجود حالات ذهنى خودم يقين دارم. براى مثال، در مورد خودم مى دانم كه وقتى دستم مى بُرد (ورودى)، احساس درد مى كنم (حالت ذهنى) و ناگهان فرياد مى كشم (خروجى رفتارى). در مورد ديگران تنها دو چيز را مى بينم: مى دانم كه دستشان مى بُرد (ورودى) و فرياد مى كشند (خروجى يا رفتار) ولى يقين ندارم كه ميان اين دو، حالتى ذهنى به نام درد را هم تجربه مى كنند. اين مسأله مى تواند «معرفت شناختى» باشد: من باور دارم كه ديگران حالات ذهنى دارند و اين باور من هم صادق است، ولى توجيه من براى اين باور صادق چيست؟ همچنين اين مسأله مى تواند «مفهومى» باشد: مى دانم كه ديگران حالات ذهنى دارند، ولى از كجا بدانم كه آنها هم مثل من درد يا حالات ذهنى ديگر را تجربه مى كنند؟ شايد كيفيت تجربه من با كيفيت تجربه ديگران متفاوت باشد هر چند هر دوى ما درد مى كشيم. فيلسوفان عمدتاً بر مسأله معرفت شناختى تمركز كرده و در صدد ارائه استدلال هايى براى توجيه باور به وجود اذهان ديگر بوده اند. اما ويتگنشتاين و در فلسفه ذهن معاصر، «تامس نيگل» توجه فيلسوفان را به مسأله مفهومى اذهان ديگر جلب كردند. (هرچند ريشه هايى از آن در جان لاك و برخى ديگر از فيلسوفان قديمى تر هم يافت مى شود.)
مبناى شك در وجود اذهان ديگر
293931.jpg
ميان رفتارهاى مربوط به حالات ذهنى و خود حالات ذهنى هيچ نحوه ارتباط مفهومى و ضرورى برقرار نيست: مى توانيم موجودى را تصور كنيم كه درست همانند ما رفتار مى كند ولى فاقد حالات ذهنى است؛ چنين موجودى را در نوشته هاى اخير فلسفه ذهن، «زامبى» (zombie) (آدم كوكى) ناميده اند. اگر وجود زامبى ممكن باشد، نمى توانيم از رفتارهاى ديگران نتيجه بگيريم كه آنها ذهن دارند؛ تصورپذيرى زامبى مبناى مسأله معرفت شناختى اذهان ديگر است. در مورد مسأله مفهومى اذهان ديگر، استدلال هايى مانند «طيف معكوس» مبناى شك را فراهم مى كنند: ممكن است كيفيتى كه از ديدن گوجه در ذهن يك شخص پديد مى آيد همان كيفيتى باشد كه ديدن چمن در ذهن شخص ديگرى ايجاد مى كند و برعكس. هر دو مى گويند كه «گوجه قرمز است» و «چمن سبز است»؛ با اين حال اولى از «قرمز» كيفيتى را تجربه مى كند كه ديگرى از «سبز» تجربه مى كند و برعكس. پس ممكن است كيفيت تجربه درونى ما از يك چيز متفاوت باشد با اينكه هر دوى ما اين كيفيت را در زبان به شكل يكسانى توصيف مى كنيم. در ادامه راهكارهايى را كه براى حل مسأله معرفت شناختى اذهان ديگر پيشنهاد شده اند، مرور مى كنيم.
استدلال از طريق تمثيل
انسان هاى ديگر شبيه من هستند؛ آنها هنگام دريافت برخى از ورودى هاى حسى رفتارهايى مشابه من از خود بروز مى دهند. اين رفتارها در من همراه با حالات ذهنى است، پس آنها هم ذهن دارند. استدلال تمثيلى به نفع اذهان ديگر مى تواند دو تقرير داشته باشد: استدلال از خود به ديگران (كه شباهت هاى فيزيكى ميان من و ديگران مبناى اسناد ذهن به آنها است) و استدلال از رفتار ديگران به ذهن آنها (همبستگى ميان رفتار و ذهن كه در خودم مشاهده مى كنم من را به اين تعميم مى رساند كه هر رفتار B مستلزم حالات ذهنى M است.) ويتگنشتاين معتقد است كه استدلال تمثيلى مبتنى بر امكان زبان خصوصى است و از آنجا كه زبان خصوصى ناممكن است، اين استدلال بى مبناست. ويتگنشتاين بر اساس ديدگاه گرايشى (attitudinal) مى كوشد تا به مشكل اذهان ديگر پاسخ دهد (برخى از شارحان رويكرد معيارى را به ويتگنشتاين نسبت داده اند.) ذهن مند دانستن ديگران از نظر ويتگنشتاين يك گرايش است نه يك باور؛ استدلال و تشكيك، بازى هاى زبانى باورها هستند ولى بازى زبانى گرايش ها متفاوت است. براى نقد گرايش ها بايد از ترغيب و تحذير استفاده كرد نه استدلال.
استنتاج از طريق بهترين تبيين
راه ديگرى كه در بحث هاى اخير براى حل مسأله اذهان ديگر پيشنهاد شده اين است كه ذهن را «هويت نظرى (تئوريك)» بدانيم؛ يعنى امورى كه هر چند دليلى بر وجودشان نداريم، فرض وجود آنها بهترين تبيين را از مشاهدات ما در اختيار مى گذارد. (اين رهيافت را «نظريه نظريه» مى نامند.) رفتارهايى كه از ديگران مشاهده مى كنيم، با فرض حالات ذهنى براى آنها قابل تبيين و پيش بينى هستند. بنابراين، وجود اذهان ديگر را از باب استنتاج از طريق بهترين تبيين مى پذيريم. اما برخى اعتراض كرده اند كه اين رويكرد نمى تواند وجود كيفيات ذهنى را ثابت كند بلكه فقط وجود گرايش هاى گزاره اى (حالات التفاتى) را ثابت مى كند. زيرا كيفيات ذهنى معمولاً موجب رفتار خاصى نمى شوند.
رويكرد مشابه سازى
بر اساس «نظريه مشابه سازى» (simulation)، من مى توانم خودم را جاى ديگران بگذارم و با توجه به حالات ذهنى خودم (مانند باورها و ميل ها) رفتار آنها را پيش بينى كنم. پيش بينى هاى من اغلب درست از آب در مى آيد. اين نشان مى دهد كه اسناد حالات ذهنى به ديگران موجه و منطقى است. بنابراين، نظريه مشابه سازى مبتنى بر «وانمود» است. (البته تقريرهاى گوناگونى از اين رهيافت وجود دارد.)
اذهان ديگر و روان شناسى رشد
اصطلاحاً «نظريه ذهن» (theory of mind) به توانايى شناختى خاصى براى فهم ديگران به عنوان اشخاص داراى قصد و التفات و گرايش هاى گزاره اى اطلاق مى شود. ديويدسن اين توانايى را مبتنى بر توانايى هاى زبانى مى داند. اما شواهد تجربى (در بررسى حيوانات باهوش) نشان مى دهد كه «نظريه ذهن» به زبان وابسته نيست، بلكه يك پديده زيستى مستقل است. در روان شناسى رشد، «نظريه ذهن» توانايى شناختى اى است كه در سنين سه تا چهار سالگى در كودك پديد مى آيد. روان شناسان رشد بر اساس آزمون «باور كاذب» اين توانايى را مى آزمايند (در اين آزمون، صحنه اى را نمايش مى دهند كه فرهاد، به عنوان مثال، شكلات را زير مبل پنهان مى كند و از اتاق خارج مى شود، سپس خواهرش وارد اتاق مى شود و شكلات را از زير مبل در مى آورد و آن را در كمد مى گذارد. در اينجا از كودكان سؤال مى شود كه وقتى فرهاد به اتاق باز مى گردد، كجا را خواهد گشت؟ اگر پاسخ كودك «كمد» باشد، روشن مى شود كه هنوز «نظريه ذهن» در او رشد نكرده است و نمى تواند ديگرى را به عنوان يك شخص داراى ذهن تصور كند. ولى اگر پاسخ «زير مبل» باشد، معلوم مى شود كه «نظريه ذهن» در كودك رشد كرده است و مى تواند باور كاذب را به ديگران اسناد دهد. كودكانى كه «نظريه ذهن» در آنها پس از سن خاصى رشد نكند، احتمالاً مبتلا به «اوتيسم» (autism) هستند. اوتيسم نوعى اختلال شناختى است كه ممكن است در اوايل سن رشد رخ دهد. علائم آن از ناهنجارى هاى ارتباط اجتماعى آغاز مى شوند و تا انزوا، فقدان شركت در بازى هاى اجتماعى و حتى ضعف همه كاركردهاى شناختى ادامه پيدا مى كند. البته برخى تلازم ميان اوتيسم و فقدان نظريه ذهن را نمى پذيرند.
تكامل و اذهان ديگر
ايليت سوبر (Elliott Sober) كه هم فيلسوف زيست شناسى است و هم فيلسوف ذهن، بر اساس برخى از مفروضات زيست شناسى تكاملى كوشيده است تا مسأله اذهان ديگر را حل كند. اگر سه موجود را فرض كنيم: كروكوديل، گنجشك و سينه سرخ و بخواهيم بدانيم كه سينه سرخ با كدام يك از دو گونه ديگر جد مشترك دارد، مى توانيم دو فرضيه را مطرح كنيم: سينه سرخ و گنجشك جد مشتركى دارند كه كروكوديل ندارد؛ سينه سرخ و كروكوديل جد مشتركى دارند كه گنجشك ندارد. مسلماً فرضيه نخست مقبول تر است زيرا بر اساس مشاهدات، گنجشك و سينه سرخ هر دو بال دارند، ولى كروكوديل بال ندارد. اگر بى بالى حالتى اجدادى باشد و بعداً بال در سير تكاملى ايجاد شده باشد، فرضيه نخست به صرفه تر است زيرا تغييرات كمترى را لازم دارد. در مورد اذهان ديگر هم فرض كنيد كه من و ديگران (كه ارتباط تبارشناختى داريم) هر دو ويژگى واحدى به نام رفتار B را داريم؛ من مى دانم كه خودم ويژگى ذهنى M را دارم، ولى نمى دانم كه ديگرى هم M را دارد يا ويژگى جايگزين A را، به عنوان مثال دارد. اين فرضيه كه ديگرى A دارد نه M، مستلزم فرض تغييرات بيشترى در شجره تبارزايانه است، پس فرضيه به صرفه اى نيست. بر اساس اصل صرفه جويى (parsimony) اين فرضيه را انتخاب مى كنيم كه ديگرى M دارد.

|   سياسى   |   داخلى   |   سلام ايران   |   ديگه چه خبر؟   |   ديپلماتيك   |   سياست   |   اقتصاد   | 
|   اجتماعى   |   بين الملل   |   گزارش   |   فرهنگ و انديشه   |   فرهنگ و هنر   |   ايران زمين   |   اقتصادى   | 
|   حوادث   |   ورزشى   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعى   |   رسانه   |   ماجرا   |   رودررو   | 
|   سلامت   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |