چهارشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۶ - ۲۷ جمادى الاول ۱۴۲۸
Wed, Jun 13, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
گردشگرى
محيط زيست
ماجرا
رودررو
خانواده
مجنون فرارى
295158.jpg
دختر جوان روى يكى از نيمكت هاى دادگاه خانواده ساكت و آرام نشسته است.او دختر يكى يكدانه خانواده بود و از اين كه در ۲۲ سالگى پايش به دادگاه كشيده شده بود دلش مثل سير و سركه مى جوشيد.دختر جوان مى گفت: در روياى جوانى و حال وهواى زندگى نسبتاً آرام و راحتى كه داشتم با صداى زنگ تلفن از خواب پريدم. گوشى را برداشتم. پريسا يكى از همكلاسى هاى دوران دبيرستانم بود كه بعد از تحصيل هم همچنان رابطه دوستى مان را با هم به طور صميمى حفظ كرده بوديم. با شنيدن صدايش خيلى خوشحال شدم چون چند روزى بود كه از او خبر نداشتم.
آن قدر گرم صحبت شديم كه زمان را فراموش كرديم. وقتى به خود آمدم ديدم حدود يك ساعت است كه مشغول صحبت هستيم. از او خواستم به خانه بيايد تا بتوانيم بيشتر با هم صحبت كنيم. اما او در كمال ناباورى گفت: تنها بيايم؟ من كه جا خورده بودم هيچ نگفتم، بعد از مكث كوتاهى گفت: مى خواستم اگر اجازه بدهى همراه با خانواده براى خواستگارى بياييم.
من كه خيلى شوكه شده بودم با تعجب گفتم: پارسا؟
ولى او مثل برادر من است!
پريسا لبخندى زد و گفت: زود باش بلند شو مريم جان كه ما غروب مى آييم. اين را گفت و گوشى را قطع كرد.
گوشى تلفن را كه گذاشتم، گيج بودم. باور نمى شد پارسا برادر بزرگ پريسا كه ۳۶ سال داشت بخواهد به خواستگارى ام بيايد.
با اين كه با پريسا و خانواده اش رفت و آمد زيادى داشتم اما هيچ شناختى از برادرش نداشتم. چرا كه او اغلب مواقع به سفرهاى كارى داخل يا خارج از كشور مى رفت. وقتى هم از سفر برمى گشت يا خواب بود يا با دوستانش تفريح مى كرد.
غرق در همين فكرها بودم كه مادرم به خانه آمد. من كه محو افكارم بودم وقتى به خود آمدم بى توجه نسبت به حرف هاى مادرم ناگهان گفتم: امروز پريسا همراه خانواده اش براى خواستگارى به منزل ما مى آيند. مادرم كه در كمال تعجب خوشحال به نظر مى رسيد، با لبخندى گفت: قدمشان روى چشم بالاخره براى هر دخترى خواستگار مى آيد ديگه...
اين را گفت و به سمت آشپزخانه رفت.
بالاخره تداركات شب خواستگارى فراهم شد و آن شب من در كمال ناباورى به پارسا جواب مثبت دادم.
خودم هم نمى دانم چرا يك دفعه و بدون هيچ شناختى اين تصميم را گرفتم. ما طبق رسم خانوادگى به عقد هم درآمديم تا بيشتر با هم آشنا شويم. بعد هم قرار شد پس از پايان كارهاى ناتمام پارسا ازدواج كنيم.او از نظر مالى چيزى كم نداشت، چون از نوجوانى در كنار تحصيل كار هم كرده بود.يك ماه اول دوران عقدمان خوب سپرى شد ولى در آغاز ماه دوم، پارسا ناگهان غيبش زد. هيچ كس حتى مادرش هم نمى دانست كجا رفته. گيج شده بودم، اصلاً نمى دانستم بايد چه كار كنم، به هر درى زدم تا پيدايش كنم ولى انگار آب شده و در زمين فرو رفته بود. شب ها براى اين كه بتوانم بخوابم و فكرو خيال نكنم قرص هاى آرام بخش و خواب آور مصرف مى كردم.دائماً خاطرات كوتاه اما عميق گذشته را در ذهن خود مرور مى كرد كه حداقل بفهمم چه خطايى از من سر زده كه او اين گونه مرا ترك كرده است. ديگر اميدى به برگشتنش نداشتم، خود را براى طلاق آماده كرده بودم كه بالاخره پس از ۶ ماه سر و كله اش پيدا شد و نزد من آمد و با خواهش و التماس از من خواست كه او را ببخشم.
او را بخشيدم، ولى حتى تا به اين لحظه هم نفهميدم چرا و كجا رفته بود.
بعد از آشتى كنان از من خواست براى جبران بدهى هاى گذشته اش مى خواهد چند روزى مرا به شمال ببرد.
من هم كه از لحاظ روحى سخت به يك مسافرت احتياج داشتم تا بتوانم دوباره روحيه از دست رفته ام را به دست بياورم با پيشنهاد او موافقت كردم. به محض رسيدن به ويلا يكباره داد و فرياد راه انداخت و در حالى كه محاكمه ام مى كرد پرسيد: «در مدتى كه نبودم تو چه كار كردى، راستش را بگو!»
تو حتماً در نبود من كارهايى انجام دادى كه از نظر من قابل بخشش نيست. پسر عمويم به من علاقه مند بود و يك بار وقتى كه من سال دوم دبيرستان بودم مادرش از من خواستگارى كرده بود. اما من به او جواب منفى دادم و او هم چند ماه بعد ازدواج كرد و در حال حاضر داراى يك بچه ۲ ساله است. پارسا اين موضوع را از خواهرش كه فوق العاده اهل «يك كلاغ چهل كلاغ» بود شنيده بود. او مرتب فرياد مى زد و پاى پسر عمويم را وسط مى كشيد. من كه از حرف هاى نامربوط او عصبانى و ناراحت شده بودم گوشهايم را گرفته و به او گفتم «تو ديوانه اى.»
در همين حال كه فرياد مى زد سراغ كيفش رفت چند تا قرص را يك جا با هم خورد و با صورتى برافروخته وچشمانى غضبناك به سمت من حمله ور شد. مرا با طناب به صندلى بست و آن قدر كتكم زد كه بيهوش شدم. وقتى به هوش آمدم صبح بود. ناگهان چشمم به پارسا افتاد كه مثل بچه ها در گوشه اى رو به روى من نشسته و در حال ناليدن بود. به محض اين كه متوجه شد بيدار شده ام نزد من آمد و گريه كنان از من طلب بخشش كرد. من كه در مورد ديوانگى پارسا، شك ام به يقين تبديل شده بود هيچ نگفتم فقط از اوخواستم فوراً به تهران برگرديم، او هم قبول كرد.
همانطور كه در راه برگشت بوديم ناگهان ماشين را كنار جاده نگه داشت و گفت: اگر من تو را با اين سر و وضع به تهران ببرم جواب پدر و مادرت را چه بدهم. انگار تازه يادش افتاده بود چه به روزگارم آورده است. ماشين را به حركت درآورد و مى خواست دور بزند و به ويلا برگردد كه داخل ماشين با هم درگير شديم.من هم تفنگ شكارى اورا كه روى صندلى پشتى قرار داشت در زمانى كه پارسا مشغول پيدا كردن قفل فرمان ماشين بود برداشتم و با تمام قدرت دسته آهنين تفنگ را به سرش كوبيدم.او كاملاً گيج و بى حال شده بود و كنترل ماشين از دستش خارج شد. اما خوشبختانه سرعتمان كم بود و ماشين به طرز معجزه آسايى كنار دره متوقف شد.
من هم با همان سرو وضع از ماشين پياده شدم و سراسيمه به كنار جاده رفتم و خود را به تهران رساندم. بعد هم به دنبال مشورت با خانواده ام فوراً درخواست طلاق كردم.حدود يك سال و نيم از آن ماجرا مى گذرد. ولى هنوز خبرى از پارسا نيست. مى دانم كه زنده است اما نمى دانم كجاست. فقط اميدوارم دادگاه به زودى تكليفم را روشن كند.
جدايى در آخرين ايستگاه زندگى
پيرزن عصا به دست در راهروهاى دادگاه خانواده به خود مى پيچيد. با دست عصا را روى پله مى گذاشت و نم نم زانوهاى ورم كرده اش را تا پله ديگر مى كشاند.
چند ورق نوشته و نانوشته را در ميان رعشه هاى انگشتانش جابه جا مى كرد و از جوانترها كمك مى خواست.
«خدا بد نده مادرجون واسه نوه ات آمدى، آخه چرا بزرگى نمى كنيد تا نگذاريد زندگى دوتا جوون از هم بپاشه؟!»
اين را زن جوان باردارى از پيرزن پرسيد. با شنيدن اين حرف، پيرزن عصايش را دوباره محكم بر زمين كوبيد و نگاه چشمان چروك خورده اش را به نقطه اى نامعلوم دوخت و آهى كشيد كه مهره هاى سفت گردن را به سختى به چپ و راست تكان داد. انگار پشت لب هاى بى رنگش هزار جمله ناتمام پنهان كرده بود. پيرزن هيچ نگفت وچند لحظه اى به شكم جلوآمده زن نگاهى انداخت. نگاهى از سر حسرت يا محبت، كسى نفهميد!
زن ديد پيرزن به راحتى سفره دلش را پهن نمى كند. پس سفره دل خود را باز كرد: « حاج خانم از خدا كه پنهون نيست از شما هم پنهون نباشه، الآن چند وقتيه داداشم زن گرفته، اما اصلاً با هم سازگارى ندارند. دختره از دوستان دوره مدرسه خودم بود، ديديم نجيبه و خانم، رفتيم خواستگارى اما حالا انگار فيل داداش كم عقلم ياد هندستون كرده و مى خواد زنش رو طلاق بده و با يكى از دختراى دوره دانشگاهش عروسى كند. هر چى بهش مى گيم درسته اين دختر تحصيلكرده نيست، اما گناه داره با يك دنيا آرزو اومده خونه توبه خرجش نمى ره كه نمى ره!
خودم هشت ماهه حامله ام، دلم نمى ياد بچه سه ماهه توى شكم زن برادرم بى پدرى بكشه. اومديم وساطت كنيم كه از هم جدا نشن آخ!...»
و آه هاى زن باردار سردرد دل پيرزن ژوليده رو را باز كرد. عصا را گذاشت كنار، روى صندلى نشست و مانتوى مشكى گشاد و رنگ و رو رفته و چرك گرفته اش را آرام با دست جمع كرد تا بيش از آن خاكى نشود.
«نه دخترم! من هيچ وقت جاى تو نبودم و درد مادر بودن رو نكشيدم.
۴۵ ساله بودم كه همسرم به خاطر نازايى طلاقم داد. ۵ سال پس از جدايى با سعيد آشنا شدم. مدتى پس از آشنايى قرار ازدواج گذاشتيم. هر دو يك نقطه مشترك تاريك و دردناك در زندگى داشتيم كه كمبود محبت بود! زن و بچه هاى شوهرم با سفر به آمريكا، رهايش كرده بودند. من فقط از او انتظارمحبت داشتم. با يك شاخه نبات به عقدش درآمدم. اولش روزهاى خوبى داشتيم و از زندگى لذت مى برديم. اما اين وضع چند سال بيشتر طول نكشيد، آزار و اذيت هاى شوهرم كم كم شروع شد. اولش كمى شكاك بود و به من اجازه رفتن به جايى رو نمى داد و در خانه زندانى ام مى كرد. كتكم مى زد. بارها به خاطر ضربه هاى سنگين دستانش از ناحيه كتف و چشم آسيب ديدم اما باز با او مدارا كردم تا اين كه يك بار مرا به بيمارستان برد و در حالى كه وضعيت مالى خوبى داشت، به خاطر هزينه بيمارستان رهايم كرد و رفت»! پيرزن به اينجاى داستان زندگى اش كه رسيد با چشمانى اشكبار ادامه داد: «با همان وضعيت برگشتم خانه اما نه تنها رفتار شوهرم بهتر نشد، بلكه بيشتر به آزار و اذيت هايش ادامه داد. ۱۵ سال از ازدواج مان گذشت. تا اين كه خانواده شوهرم به ايران برگشتند و با تهديد از شوهرم خواستند كه مرا از خانه بيرون كند. شوهرم حرف خانواده اش را خريد و با بى رحمى تمام من را آواره خيابان ها كرد. من كسى را نداشتم و به ناچار ۱۵ روز روبه روى يك بيمارستان كنار خيابون خوابيدم. همه فكر مى كردند گدا هستم. برايم پول و نان خشك مى ريختند تا اين كه مأموران پليس با شوهرم تماس گرفتند آمد، اون با تهديد به مرگ گفت: «طلاقت مى دم. حالا از آن روز يك سال مى گذرد و من هنوز بلاتكليفم و از شوهرم جدا نشده ام.»
زن باردار با شنيدن دردهاى پنهان پيرزن اشك مى ريخت. پيرزن دست به كمر، پله ها را پايين مى آمد و زير لب مى گفت: «آخه يه پيرزن ۷۱ ساله چه جور مى تونه تو بلاتكليفى بمونه؟
گريه نكن مادرجون، گريه نكن، بالاخره من هم يه خدايى دارم» اين را مى گويد و مى رود، اما عصايش سر مى خورد، سرش گيج مى رود. آنان بلندش مى كنند و زن ۷۱ ساله نم نم به دنبال پرونده طلاقش راه مى افتد...
پايان زودهنگام يك عشق
295161.jpg
۱۰ سال از آن روزها مى گذرد، روزهايى كه سودابه با هزار آرزو وارد دانشگاه شد. عاشق رشته روانشناسى بود. بالاخره هم در همان رشته قبول شد. خوب يادش هست، روز اولى كه مى خواست راهى دانشگاه شود چند بار جلوى آئينه سر و وضعش را درست كرد، مثل بچه هاى كلاس اولى لباس و كفش و كيف نو خريده بود و آماده رفتن به دانشگاه شده بود. اواسط ترم دوم بود كه با على آشنا شد.على دانشجوى معمارى و ۲۲ ساله بود. آنها در همان ديدار اول عاشق هم شدند و تصميم گرفتند با هم ازدواج كنند. بالاخره هم با تمام مشكلات و مخالفت هاى بعضى از اعضاى خانواده در دوره دانشجويى ازدواج كردند. روزهاى خيلى سختى بود. سودابه با يادآورى آن روزها اشك در چشمش حلقه مى زند.
به خاطر اين كه نمى توانستيم از عهده خرج تحصيل همزمان و زندگى برآييم ترك تحصيل كردم تا على درسش را تمام كند. چرا كه مى دانستم او بايد روى پاى خودش بايستد تا بتواند در آينده خرج و مخارج زندگى مان را تأمين كند. ۲ سال اول در خانه پدرم زندگى كرديم. پدر بيشتر مواقع به ما كمك مى كرد و خرج دانشگاه على را هم مى داد. هميشه صورتم از خجالت سرخ مى شد و حرفى نمى زدم. نمى خواستم على را برنجانم.
على صبح هاى زود به دانشگاه مى رفت، بعد از دانشگاه هم به دنبال كار مى گشت. بالاخره يك روز در آژانس مسكن كار پيدا كرد، آن روز خيلى خوشحال بودم. دريغ از اين كه همين آژانس مسكن بلاى جانم شد.
اوايل زندگى به خاطر مشكلات متعدد هيچ توقعى از او نداشتم، از همه خواسته هايم به خاطر عشق و علاقه ام به او گذشتم. با بى پولى هايش ساختم و دم نزدم. حتى يك بار هم از اين كه ترك تحصيل كردم، ناراحت نشدم. چون فكر مى كردم اگر على به تحصيلاتش ادامه دهد، آينده خوبى در انتظار ما خواهد بود. على هر روز به آژانس مسكن مى رفت و تقريباً درآمدش صرف خرج دانشگاه مى شد، پدرم هم به ما كمك مى كرد تا چرخ زندگى مان بچرخد. كم كم داشتم مزه خوشبختى را مى چشيدم كه باردار شدم. خيلى نگران آينده فرزندم بودم. زمان خوبى براى بچه دار شدن انتخاب نكرده بودم، چرا كه هنوز وضع مالى خوبى نداشتيم و درس على هم تمام نشده بود.اتفاق بدتر زمانى افتاد كه بعد از تولد پسرم چند ماه بعد دوباره ناخواسته باردار شدم. چند ماه بعد هم دخترمان به دنيا آمد. تمام سختى ها و مشكلات به خاطر عشق پاكى كه به على داشتم، تحمل كردم اما او يك روز نيش كارى اش را به من زد.
بعد از به دنيا آمدن دخترم فهميدم على با زنى كه ۲۰ سال از خودش بزرگتر است، از طريق آژانس مسكن، ارتباط برقرار كرده و برخى روزها به بهانه كار به خانه آن زن مى رود. مليحه زن ثروتمندى بود كه املاك زيادى داشت، چند رستوران و خانه به نامش بود، هيچ كس را هم در ايران نداشت. شوهرش ساكن آمريكا بود و خودش هم هر ۶ ماه يك بار سفرى به آمريكا داشت.
شب هاى بسيارى تا صبح نخوابيدم و منتظر آمدن على پشت پنجره نشستم، شام نمى خوردم، به اين اميد كه همسرم مى آيد و با هم كنار سفره مى نشينيم و با مهربانى و عشق غذا مى خوريم، اما افكارم همه بيهوده بود، چرا كه او زندگى ديگرى ساخته بود، بدون مشكلات مالى. هر چه مى خواست مليحه تهيه مى كرد.
انگار على فراموش كرده بود كه زندگى مان را با چه سختى ها با عشق ساختيم و براى رسيدن به خوشبختى روز و شب تلاش كرديم. بچه ها هنوز از آب و گل بيرون نيامده بودند كه يك روز على به خانه آمد و گفت: «مى خواهد با من حرف بزند.»
اول خوشحال شدم، فكر مى كردم از كارهاى گذشته اش پشيمان شده و به خاطر علاقه اش به من مى خواهد معذرت خواهى كند. اما على حرف هايى زد كه از تعجب ماتم برد. لرزش خاصى در تمام بدنم احساس مى كردم. گيج و مبهوت فقط به دهانش نگاه مى كردم. باورم نمى شد روزى برسد كه او مقابلم بنشيند و اين حرفها را بگويد. «تو در تمام اين مدت زن خوبى بودى و عاشقانه مرا دوست داشتى. آخرين خدمت را هم در حقم بكن.» از او پرسيدم: چه خدمتى؟!
با خونسردى گفت: «از من طلاق بگير.» گيج شده بودم. يك دفعه از كوره در رفتم و گفتم: «به خاطر مليحه مى گويى.» مى خواهى با يك پيرزن ازدواج كنى؟! با عصبانيت گفت: «اگر از من طلاق بگيرى، مى توانم يك شبه ره صدساله را بروم. شايد مليحه زن جوانى نباشد اما مى تواند مرا به تمام آرزوهايم برساند. او قول داده طلاق نامه ام را كه ديد، تمام اموالش را به نامم كند.» با شنيدن اين حرف ها دنيا دور سرم چرخيد.
آن شب تا صبح از شدت ناراحتى خوابم نبرد. على تصميمش را گرفته بود و هيچ كارى از دستم برنمى آمد. اصلاً به حرف هايم گوش نمى داد. صبح به او گفتم كه يك خانه براى من و فرزندانش بگيرد، آن وقت حاضر مى شوم به خاطر علاقه زيادم به او، توافقى طلاق بگيرم. او قبول كرد و چند روز بعد مهريه و نفقه ام را بخشيدم و طلاق گرفتم. بچه ها خيلى خرج داشتند، اما پدرم با كمال مهربانى همه خرج ما را مى پرداخت. چند ماه بعد على به در خانه آمد و گفت: «مى خواهد حضانت پسرمان را بگيرد!» اول تعجب كردم و وقتى علتش را پرسيدم گفت: «بايد يكى از بچه ها را به من بدهى.» بعد فهميدم مليحه از او خواسته كه يكى از بچه ها را از من بگيرد تا ديگر رفت و آمدى با هم نداشته باشيم. هر چه به او التماس كردم، فايده اى نداشت. به او گفتم: «بچه ها را از هم جدا نكن، آنها به هم عادت كرده اند، نبايد در حق آنها ظلم كرد.» حرف هايم مثل قبل هيچ تأثيرى در تصميم على نگذاشت. او مثل هميشه با مليحه حرف زده بود و به توافق رسيده بودند. بنابراين از او خواستم هر دو فرزندمان را با خودش ببرد، چاره اى نداشتم، نمى خواستم بچه ها از هم جدا شوند. على هم هر دو را با خود برد و من تنها ماندم. بعد فهميدم كه او وضع مالى خوبى پيدا كرده و مليحه تمام اموالش را به نام على كرده و به آمريكا رفته و ديگر برنگشته است.
۱۰ سال از آن زمان مى گذرد، بچه ها بزرگ شده اند، على با دخترى ازدواج كرده و يك بچه كوچك دارد. مليحه آن قدر پول و املاك براى آنها گذاشته كه تا چند نسل آينده شان تأمين خواهد بود. من هم حق ملاقات دو فرزندم را ۲۴ ساعت در هفته دارم، به دادگاه خانواده آمده ام كه مكان ملاقات مان را تغيير بدهند. امروز درخواستم را به شعبه ۲۶۵ مجتمع قضايى خانواده داده ام تا رسيدگى شود. اما هيچ گاه فكر نمى كردم كه پايان يك عشق بى ريا، تنهايى شود و دلم به هفته اى ۲۴ ساعت ملاقات بچه ها خوش باشد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |