|
جدايى در آخرين ايستگاه زندگى
پيرزن عصا به دست در راهروهاى دادگاه خانواده به خود مى پيچيد. با دست عصا را روى پله مى گذاشت و نم نم زانوهاى ورم كرده اش را تا پله ديگر مى كشاند. چند ورق نوشته و نانوشته را در ميان رعشه هاى انگشتانش جابه جا مى كرد و از جوانترها كمك مى خواست. «خدا بد نده مادرجون واسه نوه ات آمدى، آخه چرا بزرگى نمى كنيد تا نگذاريد زندگى دوتا جوون از هم بپاشه؟!» اين را زن جوان باردارى از پيرزن پرسيد. با شنيدن اين حرف، پيرزن عصايش را دوباره محكم بر زمين كوبيد و نگاه چشمان چروك خورده اش را به نقطه اى نامعلوم دوخت و آهى كشيد كه مهره هاى سفت گردن را به سختى به چپ و راست تكان داد. انگار پشت لب هاى بى رنگش هزار جمله ناتمام پنهان كرده بود. پيرزن هيچ نگفت وچند لحظه اى به شكم جلوآمده زن نگاهى انداخت. نگاهى از سر حسرت يا محبت، كسى نفهميد! زن ديد پيرزن به راحتى سفره دلش را پهن نمى كند. پس سفره دل خود را باز كرد: « حاج خانم از خدا كه پنهون نيست از شما هم پنهون نباشه، الآن چند وقتيه داداشم زن گرفته، اما اصلاً با هم سازگارى ندارند. دختره از دوستان دوره مدرسه خودم بود، ديديم نجيبه و خانم، رفتيم خواستگارى اما حالا انگار فيل داداش كم عقلم ياد هندستون كرده و مى خواد زنش رو طلاق بده و با يكى از دختراى دوره دانشگاهش عروسى كند. هر چى بهش مى گيم درسته اين دختر تحصيلكرده نيست، اما گناه داره با يك دنيا آرزو اومده خونه توبه خرجش نمى ره كه نمى ره! خودم هشت ماهه حامله ام، دلم نمى ياد بچه سه ماهه توى شكم زن برادرم بى پدرى بكشه. اومديم وساطت كنيم كه از هم جدا نشن آخ!...» و آه هاى زن باردار سردرد دل پيرزن ژوليده رو را باز كرد. عصا را گذاشت كنار، روى صندلى نشست و مانتوى مشكى گشاد و رنگ و رو رفته و چرك گرفته اش را آرام با دست جمع كرد تا بيش از آن خاكى نشود. «نه دخترم! من هيچ وقت جاى تو نبودم و درد مادر بودن رو نكشيدم. ۴۵ ساله بودم كه همسرم به خاطر نازايى طلاقم داد. ۵ سال پس از جدايى با سعيد آشنا شدم. مدتى پس از آشنايى قرار ازدواج گذاشتيم. هر دو يك نقطه مشترك تاريك و دردناك در زندگى داشتيم كه كمبود محبت بود! زن و بچه هاى شوهرم با سفر به آمريكا، رهايش كرده بودند. من فقط از او انتظارمحبت داشتم. با يك شاخه نبات به عقدش درآمدم. اولش روزهاى خوبى داشتيم و از زندگى لذت مى برديم. اما اين وضع چند سال بيشتر طول نكشيد، آزار و اذيت هاى شوهرم كم كم شروع شد. اولش كمى شكاك بود و به من اجازه رفتن به جايى رو نمى داد و در خانه زندانى ام مى كرد. كتكم مى زد. بارها به خاطر ضربه هاى سنگين دستانش از ناحيه كتف و چشم آسيب ديدم اما باز با او مدارا كردم تا اين كه يك بار مرا به بيمارستان برد و در حالى كه وضعيت مالى خوبى داشت، به خاطر هزينه بيمارستان رهايم كرد و رفت»! پيرزن به اينجاى داستان زندگى اش كه رسيد با چشمانى اشكبار ادامه داد: «با همان وضعيت برگشتم خانه اما نه تنها رفتار شوهرم بهتر نشد، بلكه بيشتر به آزار و اذيت هايش ادامه داد. ۱۵ سال از ازدواج مان گذشت. تا اين كه خانواده شوهرم به ايران برگشتند و با تهديد از شوهرم خواستند كه مرا از خانه بيرون كند. شوهرم حرف خانواده اش را خريد و با بى رحمى تمام من را آواره خيابان ها كرد. من كسى را نداشتم و به ناچار ۱۵ روز روبه روى يك بيمارستان كنار خيابون خوابيدم. همه فكر مى كردند گدا هستم. برايم پول و نان خشك مى ريختند تا اين كه مأموران پليس با شوهرم تماس گرفتند آمد، اون با تهديد به مرگ گفت: «طلاقت مى دم. حالا از آن روز يك سال مى گذرد و من هنوز بلاتكليفم و از شوهرم جدا نشده ام.» زن باردار با شنيدن دردهاى پنهان پيرزن اشك مى ريخت. پيرزن دست به كمر، پله ها را پايين مى آمد و زير لب مى گفت: «آخه يه پيرزن ۷۱ ساله چه جور مى تونه تو بلاتكليفى بمونه؟ گريه نكن مادرجون، گريه نكن، بالاخره من هم يه خدايى دارم» اين را مى گويد و مى رود، اما عصايش سر مى خورد، سرش گيج مى رود. آنان بلندش مى كنند و زن ۷۱ ساله نم نم به دنبال پرونده طلاقش راه مى افتد...
|