شنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۶ - ۱ جمادى الثانى ۱۴۲۸
Sat, Jun 16, 2007
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
رودررو
خانواده
نگاهى به نمايش چاه
به كارگردانى كتايون حسين زاده
نگاهى به آثار داستانى فرانس
نگاهى به نمايش چاه
به كارگردانى كتايون حسين زاده
مه آلودترين انسان زمين
295491.jpg
اميد بى نياز
نمايش «چاه» كه به كارگردانى كتايون حسين زاده در اداره تئاتر به روى صحنه مى رود، روايتگر تصويرى شفاف از ناخودآگاه تاريخى و سازه هاى شخصيتى زن اصيل پارسى است. شايد كارگردان در تحليل كلان و ماكروسكپى از متن يك گفته معروف روان شناختى را دنبال مى كند؛ «پشت هر مرد بزرگى، يك زن بزرگ وجود دارد». با اين حال ظرافت هاى متن در جايى است كه در داستان مرد بزرگى وجود ندارد و هويت او نه به صورت تجسم عينى بلكه در تصور و ايده به وقوع مى پيوندد. قصه از يك برش دراماتيك شروع مى شود. «سلوچ» خانواده را ترك كرده و هم اكنون همسرش (مرگان) با سه فرزند (يك دختر و دو پسر) تنها مانده است. بنابراين آنچه در پرداخت شخصيت نمايشى و شيوه بازى او در اين نمايش مدنظر است، تصويرى از يك زن قهرمان در دنياى پرآشوب است. او از مردى صحبت مى كند كه خانواده را ترك كرده است. با اين حال نه در ديالوگ ها و نه در رفتار دراماتيك، هيچگاه او را نابود شده نمى داند. از سوى ديگر پسرش عباس هم چندان قهرمان نيست. عباس نويسنده در جوانى دچار پيرى زودرس مى شود و بعد هم به صورت يك معلول ذهنى و جسمى درمى آيد. اينجاست كه زمينه براى پرداخت يك شخصيت مستقل فراهم مى شود. زنى كه بزرگ منشى را از نيروهاى تكوينى خود كسب مى كند و يك تنه به جنگ دنياى پرآشوب پيرامون مى رود؛ دنيايى كه هر لحظه درصدد استثمار اوست. كارگردان براى فضاسازى اين روايت درماتيك از طراحى صحنه پيچيده اى استفاده نكرده است. ما در طراحى اين اثر با يك سطح و نيم سطح در وسط صفحه روبه رو هستيم. اين عناصر در چند مورد از جمله فضاسازى گورستان، يا تجسم مراسم عروسى به جريان روايت دراماتيك كمك مى كنند. بقيه عناصر صحنه از اله مان هايى واقعگرا پيروى مى كنند. در گوشه اى از صحنه تصويرى از يك تنور ديده مى شود، كه شخصيت بازيگر مرد نيز از درون اين تنور به صحنه مى آيد. اين امر در همان ابتداى نمايش بر اصل اتفاق دراماتيك مى افزايد و تكنيك اجرايى جالبى به نظر مى رسد. در چنين صحنه اى بازيگر پارچه هاى روى تنور را برمى دارد. بازيگر مرد از جاى خود برمى خيزد و به سوى انتهاى صحنه مى رود. عنصر نور نيز او را از پشت تعقيب مى كند و اين امر از پرداخت ذهنى شخصيت و تصور دراماتيك او در اجرا خبر مى دهد. به تعبيرى «سلوچ» از جنس تخيل است؛ تخيلى كه همواره هزار توى رؤيا و تخيل را درمى نوردد و به صورت رشته هايى از علامت سؤال در ذهن باقى مى ماند به راستى او كيست؟ شخصيتى كه تا اين حد محور داستان است ، با چه اله مان هايى قابل تعريف است؟ انگيزه او از ترك منزل و رها كردن خانواده اش به كدام گزينه هاى دالى و مدلولى برمى گردد؟
مرگان شخصيت محورى نمايش در جايى چند مونولوگ پياپى را تكرار مى كند. اين مونولوگ ها اگرچه از همان علامت سؤال ذهنى و موقعيت بغرنج فردى اش مى آيند، اما تا حدودى تصويرى از زمان حال خانواده وى را ارائه مى دهند. او مى گويد: كار تموم. هاجرمو بايد عروس مى كردم. عباسمو به شترچرونى مى فرستادم و ابرامو سر حموم بند مى كردم و خودمم به نون و نوايى مى رسيدم. پس تو كجا بودى سلوچ؟ ماه نوروز بود سلوچ. عيد، وقتى كه همه مردم خودشونو به خونه مى رسونن و سر سفره و سبزى مى نشينن و يه دم مى خوان تا سواى همه سال سر كنن، تو كجا بودى سلوچ؟ يكى گفته بود كه تو معدناى شاهرود كار مى كنه. اصلاً تو شاهرود معدن بود سلوچ؟ آنچه از تصور نهايى اين ديالوگ ها برمى آيد، موقعيت كنونى يك خانواده ضعيف اجتماعى است. خانواده اى كه در هر حال به وضعيت بهترى نياز دارند. اگر مرد خانواده هم خانه را ترك كرده، مردم رفتن او را به دلايل اقتصادى و كار ربط مى دهند. اما مشخص نشدن دليل رفتن سلوچ يكى از پيچيدگى ها و قوت متن است. او مانند علامت سؤالى است كه همواره دست يك كارگردان را براى جولان و تكاپوى بيشتر در صحنه فراهم مى كند. شايد آنچه حتى متن هم به ما نمى گويد، اثبات وجودى سلوچ است. آيا او به راستى وجود دارد؟ يا اين كه گوشه اى از تخيل يك زن تنها با فرزندانش است؟ زيبايى كاراكتر سلوچ در مه آلود بودن اوست. او انگار يك مه صبحگاهى است كه با تابش خورشيد به كرانه هاى دور پيوسته است. خود بازيگر در جايى از چرايى جنس شخصيتى او سخن به ميان مى آورد و او را توهم، خيال، يا نيمه گمشده خود مى داند. با اين حال پرداخت شخصيتى او همچنان با بيان و رفتار دراماتيك بازيگران انجام مى شود. در جايى از نمايش عنصر نور هم به كمك اين پرداخت مى آيد؛ آن هم جايى كه در ابتداى صحنه پارچه اى آبى پهن مى شود و نور آبى رنگ افق اين زمينه را روشن مى كند. در چنين صحنه اى ادراك مخاطب با زمينه و متن به تعامل مى رسد.
بازيگر به اداى ديالوگ هاى مسلسل وار مى پردازد و آنچه در گستره ذهنى مخاطب نقش مى بندد، نه تصور و تجسم ديدارى صحنه بلكه تأويل و كاوش هاى ذهنى خودش است. نشانه شناسى رنگ آبى از وجودى خبر مى دهد كه همواره مصداق عينى و مادى اش وجود ندارد. بنابراين آنچه اين رنگ معنادار و نشانه شناختى در ادبيات مشرق زمين به ما مى گويد، گم شدن شخصيتى در لايه هاى ذهنى خود ما است.
با اين حال داستان به هيچ وجه روالى سوررئاليست و فراواقعى به خود نمى گيرد. زيرا بستر روايت در يك جامعه روستايى به وقوع مى پيوندد، جايى كه هنوز در زمين هايش صداى حركت تراكتورها طنين انداز نشده است. زمانى هم بحث تراكتور مطرح مى شود، كه بحث استثمار مرگان پيش مى آيد. ما در اين قسمت از نمايش شاهد حضور ميرزاحسن هستيم. وى زمين هاى خانواده سلوچ را خريدارى كرده و هم اكنون مى خواهد سهم مرگان را نيز از چنگش دربياورد. بهانه او براى خريدن زمين هاى مرگان، كشاورزى مدرنيزه است.
نمايش «چاه» به لحاظ اصول زبان شناختى دراماتيك نيز از نوعى زبان شبه معيار پيروى مى كند. اكثر ديالوگ ها ريشه در زبان پارسى كهن و رنگ و لعابى از فارسى متداول در خراسان كنونى دارند. بررسى زبان متن در رابطه با زبان اجرا جاى تأمل دارد. زيرا از يك سو روايت كلى نمايشى و از سوى ديگر بحث بازى بازيگران را مطرح مى كند. ما در اين بحث با برخورد مينى ماليستى كارگردان با شخصيت هاى اجرايى روبه رو هستيم . نمايش در كل دوپرسوناژى است و ايفاى نقش و بار شخصيتى بسيارى از آدم هاى متن بر دوش بازيگر مرد است. به تعبيرى اكثر شخصيت هاى مرد داستان در يك شخصيت اجرايى بازسازى شده و ايفاى چنين نقش هايى، قابل تحسين است. در بررسى شيوه بازى بازيگران قبل از هرچيز به نقش مرگان مى رسيم. پريزاد سيف بازيگر اين نقش همواره تلاش خود را براى ارائه اين نقش انجام داده است. بى شك اداى ديالوگ هايى كه به نوعى فارسى معيار امروزى نيست، خود كارى هنرمندانه است. دو بازيگر اين نمايش در طول يك ساعت و نيم، مخاطب را با ديالوگ هاى مسلسل وار متن روبه رو مى كنند.
اما در هيچ جا با ضعف بيان روبه رو نمى شوند. اصولاً كار بازيگران هر كدام جنبه دشوارى را به خود مى گيرد. اول اين كه مرگان (پريزاد سيف) سؤال ايفاى نقش خود در بسيارى از جاها راوى است. يعنى جريان روايت قصه برعهده اوست و براى اين بايد متفاوت با نقش خود باشد. زيرا آنچه او روايت مى كند، نه روايت ماكروسكپى، بلكه ميكروسكپى است. يعنى او زمانى راوى نمايشى مى شود، كه به فرديت و دنياى منحصربه فرد خود ربط دارد؛ دنيايى كه او درباره مردمى مه آلود و گمشده با خودش و جريان هاى ذهنى خودش صحبت مى كند.
شايد بازيگر اين نقش به تناسب زمان تقريباً زياد نمايش موفق عمل كرده است. زيرا وى در جريان دو روايت حاكم بر نمايشى متفاوت ظاهر مى شود و همواره به ترسيم دنياى شخصى مرگان مى پردازد. از سوى ديگر بازى بازيگر مرد نمايشى (كرامت رودساز) جاى بحث دارد. اين بازيگر انگار ميراث دار خلقيات تمام مردان نمايشى است. او يك تنه ابعاد شخصيتى مردان سياه و سفيد و خاكسترى را به نمايش مى گذارد و در كل بازى قابل قبولى از خود ارائه مى دهد. بنابراين در گفتمان كلى نمايش نه تنها ايفاگر چندين نقش (سالار، كدخدا، ميرزاحسن، كربلايى، على، عباس، برادر مرگان، و...) است، بلكه تغيير موقعيت ها را نيز هدايت مى كند. اصولاً كارگردان براى تغيير موقعيت اگرچه از نورپردازى استفاده مى كند، اما در اله مان متفاوت بيشترين نقش را دارند. يكى از اين اله مان ها همان وجود سطح وسط صحنه است كه تغيير موقعيت «مكانى» را ايجاد مى كند. اما عنصر دوم بازيگر و طراحى لباسى است كه به تغيير موقعيت هاى زمانى مى انجامد. زيرا بازيگر مرد با پوشيدن يك پالتو، بستن شال، گذاشتن كلاه به سر و... از هويتى به سوى هويتى ديگر خيز برمى دارد و در حد امكان خود را باورپذير نشان مى دهد. البته نكته اى كه در رابطه با اين بحث ضرورى است، همان بحث تغيير موقعيت زمانى است. زيرا در چنين صحنه هايى مرگان و موقعيت مكانى آنها ثابت است. آدم ها براى گرفتن بدهى زمين و... به نزد آنها مى آيند و اين امر گذشت روزهاى پياپى و گردش زمان را نشان مى دهد.
با تمام اين تفاسير نمايش چاه با دستمايه هاى متن از جمله زبان بومى، اعتقادات خاص منطقه، توتم ها، تابوها و... درصدد ارائه تصويرى از انسان است. اين انسان اگرچه به تناسب بديل هاى عينى و مصداق وجودى آن دو نفر فرخى مى شود، اما همواره يك نفر و تخيل بزرگ اوست كه انسان دوم را مى آفريند. يعنى زن تنها كه در عين حال قهرمان مى ماند، اما در پندار خود مردى از رؤيا و تصور مى سازد كه انگار مانند علامت سؤالى ابدى است و مه آلودترين انسان روى كره زمين است. اما آنچه در كار كتايون حسين زاده به عنوان نقطه ضعفى در اجرا مطرح مى شود، پايان بندى نمايشى است. ما در پايان نمايش با حضور سلوچ روبه رو مى شويم. اين حضور اگرچه مى تواند، تصور دراماتيك حضور سلوچ و در اصطلاح پست مدرن آن، متافيزيك حضور باشد، اما همواره برگشت او را نشان مى دهد و به نوعى پايان نمايش را مى بندد. زيرا با برگشت او ديگر قهرمانى در داستان وجود نخواهد داشت.
نگاهى به آثار داستانى فرانس
داستان هاى فرانسوى
قرن بيستم
مهدى طاهرى
اميل زولا از تبعيد خود خواسته برگشته و حالا با آناتول فرانس در يك جبهه قرارگرفته است. او پس از واقعه «دريفوس» و كشيده شدنش به سياست، نشان دادكه هنوز هم يك نويسنده است. نويسنده اى كه علايق اش را نمى تواند زير پا بگذارد. پاريس شهر تولد دوباره اوست پس از اين كه از لندن و رم بازمى گردد. آناتول فرانس اما درگير و دار «دريفوس» برنده بود، نويسنده اى كه كودكى اش را درفقر گذرانده و حالا براى آدم هاى بيكار خرده بورژوا داستان هايى مى نويسد كه سرگرم شان مى كند، داستان هايى از آزادى و برابرى. در طرف ديگر اين جريان راست ها قرار دارند، پل بورژه و موريس بارس.
295506.jpg
درباره بارس، اعتقاد بر اين است كه او زيباترين نثر را پس از شاتو بريان در تاريخ ادب فرانسه نگاشته است، هيجان زده اى منطقى كه حتى بر آراگون هم تأثير گذاشت.
اين نويسندگان، نخستين آثار قرن بيستمى ادبيات فرانسه را به نگارش درآوردند، آثارى كه فضاهاى فلسفى فرانسه بر آنها بى تأثير نبود. پيردو بوادفر در كتاب ادبيات داستانى فرانسه در قرن بيستم مى نويسد: «حقيقت اين است كه ميان ۱۹۰۹ و ۱۹۱۷ به سرعت از قرن نوزدهم دور مى شويم. در اين زمان فيزيك جديد زاده شده است و منطق و علم را ديگر بار به زير سؤال برده است. نقاشى كوبيسم كار ويران سازى ظواهر را كه ۳۰ سال پيش امپرسيونيست ها شروع كرده بودند به پايان مى رساند، هنرمند ديگر كپى ساز واقعيت نيست. در سياست رويارويى ملى گرايى ها به اجماعى كه موجب شده بود تا مرزهاى اروپا از ۱۸۱۵ به بعد تغييرى نكند و غرب بر ۵ قاره تسلط داشته باشد خاتمه داده است. پاريس از نرده ها و ورودى هاى مقعر و نماهاى سبك مدرن پوشيدن مى شود. سبك نويى در سالن هاى غذاخورى شكوفا مى شود و با اين همه چيزى كه در ۱۹۱۰ ديده مى شود، بازگشتى است به نظم: كلاسى سيسمى كه به وسائل تازه فنى متكى است و ساختمان تئاتر شانزه ليزه كه براى نخستين بار در ۱۹۱۳ بتون آرمه در آن به كار رفت نمونه آن است.»
آوردن نمونه هاى شهرى براى اين فرايند به اين دليل است كه نشان داده شود جريان رمان نويسى يك جريان شهرى است، يعنى در واقع مظاهر شهرى و بورژوازى حالت و نوشتار رمان را سبب مى شود.
هنرزاده ضرورت است:
اين جمله را آندره ژيد مى گويد. اين پارسپى پروتستان كه مادرش كاتوليك بود، سالها با والرى، مالا رمه و پيرلوتى دوست بود و با سمبوليسم ادبى پيوند داشت. پس از سا ل ها نوشتن ژيد به اثرى مى رسد كه اگرچه سال ها در محاق بود اما وقتى سر برون آورد كه جوانان اهل خردورزى، كتاب را دست به دست مى گرداندند. «مائده هاى زمينى» اثرى اخلاقى از آندره ژيد. او در اين اثر حرف هايش را به «فاتا فاييل» مى زند، جوانى كه او را هرگز نديده است و كسى استاد او است به نام«منالك». در فرهنگ آثار آمده است: «شايد نفوذ و تأثيرى كه به مدت ۵۰ سال بويژه اين كتاب در نسل جوان داشت موجب تعجب باشد اما اين تأثير به دليل اخلاقى بودنش اين گونه پايدار ماند. اگر در بسيارى از نويسندگان فرانسوى از مونترلان گرفته تا آلبركامو اثرى از «مائده هاى زمينى» مى يابيم، شكى نيست كه اين تأثير به علت اين كه «مائده هاى زمينى» كتاب شبانه روزى چندين نسل جوان بوده است، چنين پيداست كه تأثير مورد بحث با رعايت مو به موى دستورى كه «ژيد» در پايان كتاب به خواننده مطلوب خود مى دهد صورت گرفته باشد: «ناتاناييل اكنون كتاب مرا دور بينداز، از آن رها شو، مرا ترك كن.» مائده هاى زمينى كه مركب از ۸ كتاب و مقدمه اى كوتاه و يك سرود و يك تخلص است، اثرى آموزشى شمرده مى شود كه آندره ژيد در آن نه تنها ترك كتاب خود را به خواننده توصيه مى كند بلكه به او مى آموزد كه خود را نيز ترك كند و گريبان خود را از قيد برخى دستورهاى فكرى رها سازد و تاهم جهان وهم خويشتن را، در پرتو تجربيات و نوعى شهود شخصى بهتر بشناسد: «اى كاش كتاب من به تو بياموزد كه به خويشتن توجه كنى، بعد همه چيز را بيشتر از خودت دوست مى دارى.»
آندره ژيد مى گويد: ترسيم منحنى زندگى اخلاقى من، كار ساده اى نيست و هر كتاب تازه ام، عليه كسانى است كه كتاب قبلى ام را ستايش كرده اند، اين موجب مى شود ياد بگيرند كه مرا بى دليل صحيح، ستايش كنند و بدانند كه هر يك از كتاب هايم اثرى هنرى است.
فرمانروايى بر روح مردم:
دو بوادفر مى نويسد: «جدايى كليسا از دولت در سال ۱۹۰۵ پيروزى اى است كه با شكست فرق چندانى ندارد. كليساى كاتوليك چيزى كه در مجلس ها، دادگاه و مدارس از دست داده در روح مردم به دست مى آورد. رمان كاتوليك كه از رستاخير روحى نيرو يافته است در اين زمان موضع خوبى دارد.
از ميان اين نويسندگان مى توان به ارنست پسيكارى، فرانسوا مورياك و آندره لافون اشاره كرد.
دنياى مارسل:
آناتول فرانس براى كتاب «لذت ها و روزها»ى اش مقدمه مى نويسد. پروست پس از خدمت نظام به دانشگاه سوربن رفت و ليسانس ادبيات گرفت. او به دليل اين كه ثروت پدرى زيادى داشت مجبور به كاركردن نبود.
رامون فرناندز در مورد كتاب كم نظير پروست« در جست وجوى زمان ازدست رفته» مى نويسد: «اين كتاب تاريخ يك دوران و داستان يك وجدان است. اين دوگانگى و ارتباط، عمق و بداعت غريبش را شكل مى دهد». اين اثر درواقع مشاهده است و وارسى ضمير، «جهان» و «من» است. چون كشف بزرگ پروست اين است كه نه تنها جهان در اطراف ما نظم مى يابد بلكه جهان درماست؛ جهان خود ماست. «ما هستيم كه به موجودات بعد مى بخشيم». پروست هميشه كار مى كند تا پايان عمرش وقتى كه از توانايى بدنى كمى برخوردار است. او مى گويد: «دائم روى نوشته هايم كار مى كنم و جملات را با دقت مى نويسم. «انتشار جزء جزء رمان «در جست وجوى زمان ازدست رفته» تعويق انتشارش به دليل جنگ و تغيير طرح داستان در طول مدت نوشتن و تازگى شيوه نگارشى آن، تا مدتى مانع شد اهميت اثر خيلى زود معلوم شود.
دو تجددگراى روزگار:
موران ژيرودو و ژان ژيرودو دو دوست هستند كه اولى سياستمدار ادبى و دومى نويسنده اى دانا، موران به شكل خاصى تجددگرايى زمان خود را بيان مى كند. او در جنگ شركت فعالانه نداشت و از وزارت امور خارجه به سفارتخانه هاى فرانسه در لندن، رم و مادريد رفت و درحدود سال هاى ۱۹۲۶ ترك پست كرد. ژان اما بيشتر به آهسته و پيوسته رفتن مى انديشيد و در تلاش بود از نبوغش در نوشتار استفاده كند. او را مى توان يك متمدن فرانسوى ناميد، كسى كه كشورهاى زيادى را مى شناسد و دوستدار صلح است. در سال هايى كه اين دو نويسنده فعال بودند، مونترلان و دريولاروشل به اضافه نويسندگان جديد مسيحى كه به مذهب كاتوليك وفادار بودند هم مانند ژولين گرين، مورياك و برنانوس هم رمان مى نوشتند. در اين سال ها يعنى حدود دهه ۱۹۲۰ ميلادى به عقيده دو بوادفر: «به نظر مى رسد كه چيزى به دست آمده است. يعنى به بهاى ميليون ها كشته و خرابى هاى بى حساب انسانيت، سرانجام وارد عصر بلوغ شده است و آخرين جنگ را پشت سرنهاده. از اين پس ديگر امپراتورى هاى رقيب وجود نخواهدداشت و يك «جامعه ملل» جاى آن را خواهدگرفت تا تحقق اين مسأله آلمان بايد خسارت بپردازد.
اما بازگشت به صلح در غرب با مشكلات اقتصادى و اجتماعى همراه است و در شرق با انقلاب روسيه، كسانى كه از جنگ بازگشته اند به زودى دريافتند كه آن ها تنها نماينده نوعى ندامت همه جانبه هستند.
ضد خاطرات مالرو:
درخانواده اى مرفه به دنيا آمد و به خاطر علاقه اش به شرق و تمدن شرقى زبان سانسكريت آموخت و به جنگل هاى كامبوج رفت.
در فرهنگ معاصر درباره ضدخاطرات آمده: «در سال ۱۹۶۵ مالرو كه خسته و فرسوده بود در مارسى به قصد خاور دور سوار كشتى شد.
سفرى براى استراحت بود كه به صورت مأموريت رسمى و ملاقات با رهبران چين و هند پايان يافت. ضدخاطرات شعرى است كه در سال ۱۹۶۷ منتشر شد و در ۱۹۷۶ قسمت اول از آيينه اعتراف را تشكيل داد.
وقتى در سفر به سمت خاور بود در اثناى توقف در مصر، در برابر «هرم بزرگ» اين طرح كه ضدخاطرات چگونه اثرى باشد در مغزش جان گرفت.
نسخه ۱۹۶۷ پس از مقدمه داراى ۵ بخش است. نخستين كلمات كتاب (من در ۱۹۴۰ فرار كردم) اين تصور را ايجاد مى كند كه با احترام قرارداد حسب حال نويسى اين «من» خود آندره مالرو است، اما بعد خواننده پى مى برد كه «آندره» در همه احوال تقريباً در كتابش غايب است. كمتر خاطره اى از بچگى اش كه از آن بيزار است مى توان ديد و هيچ گونه رازگويى احساساتى وجود نداشته باشد با اين وجود اين نويسنده هرگز سخن گفتن با فعل اول شخص مفرد را رها نمى كند.فرق اين اثر با خاطرات، نفى تاريخ است: خاطره ها به صورت انبوه و به طور تصادفى از حافظه مى آيند، گويا محور زمانى سفر ۱۹۶۵ در ميان است، اماهر منزلگاهى سفرهاى ديگرى در زمان هاى ديگر را به ياد مسافر مى آورد و بيشتر يك صفحه از كتاب حاكى از مراحل مختلف زمانى است. تصادف در ضد خاطرات در واقع سازمان يافته است. وقتى كه نويسنده مانند يك خاطره نويس واقعى است، داستان پردازى را كنار مى گذارد و حقيقت نخستين ملاقاتش را با ژنرال دوگل يا بازگشت او به قدرت در ۱۹۵۸ تعريف مى كند. تصادف نيز صورت سنتى به خود مى گيرد. اين روش را در بخشى كه عنوان «ضدخاطرات» دارد به كار برده است.
شازده كوچولو
اين سال ها يعنى حدود دهه ۳۰ ميلادى آنتوان دوسنت اگزوپرى نويسنده اى داراى شناسنامه است. اگرچه «شازده كوچولو» اثرى براى كودكان است اما فضاهايى كه اين اثر خلق مى كند بسيار متفاوت با آن چيزى است كه ما از ادبيات كودك در نوشتار ديده ايم. مسافر كوچكى كه از سياره اش به سياره هاى ديگر سفر مى كند و آدم هاى مختلفى را مى بيند كه هر كدام انگار بازگوكننده تفكر يا جريانى هستند. پادشاه، جغرافيدان، ستايشگر و مغرور، لاابالى، فانوس بان و... در واقع اگزوپرى در شرايط موجود سياسى و فرهنگى فرانسه، در مى يابد كه چه بايد كرد. در اين دوران لويى آراگون هم به شهرت رسيده است. آراگون شاعر و رمان نويس ، رساله نويس و مبارز شده است. او در سال ۱۹۱۹ به اتفاق آندره برتون و فيليپ سوپول مجله ادبيات را بنا نهاد و به جريان سوررئاليسم پيوست و اين پيوستگى تاسال ۱۹۳۳ ادامه داشت.
در حدود سال هاى ۳۰ آراگون در كنگره نويسندگان انقلابى كه در خاركف برگزار شد، شركت كرد، در زمانى كه «محلات زيبا» و «ناقوس هاى شهربال» را منتشر مى ساخت. آراگون بى شك فردى تأثيرگذار و مهم در اين نسل (دهه ۳۰) است.
اين دهه، به عقيده بودافر دهه اى بحرانى است. پنجشنبه سياه اكتبر ۱۹۲۹ غرب را متزلزل ساخت. در اطراف مجلات روح و نظم جديد، متفكران جوان بى نظمى حاكم و اومانيسمى را كه ادعا مى كرد آن را توجيه مى كند، به زير سؤال بردند. به زودى و دورنماى جنگى جديد پيش از در هم شكستن بافت شكننده اروپاى بيمار موجب بسيج روشن بينان مى شود. با اين همه مالرو، اگزوپرى، ژيونو، سلين نخستين رمان هايشان را مى نويسند.
سارتر، و تعهد
او كه از كودكى با زبان آلمانى آشنا شده بود به برلين رفت و فلسفه خواند. در ۱۹۳۹ در جنگ شركت كرد و ۱۹۴۰ اسير آلمان ها شد. پس از اين كه آزاد شد به پاريس رفت و عضو نهضت ملى شد. در انديشه سارتر، يك نويسنده اگزيستانسياليسم در برابر جامعه متعهد است. سارتر عقيده كسانى كه از زير بار تعهد اجتماعى در نوشتار، درمى روند مطرود مى داند و اصل هنر براى هنر را زير سؤال مى برد. در فرهنگ آثار، درباره او آمده است: «در نظر سارتر عالم ادب نيز بايد مانند هر امر ديگرى هدفى دربرداشته باشد و از حال بى طرفى و بى غرضى بيرون آيد و وظيفه خود را نسبت به عالم بشريت انجام دهد. افراد در نظر سارتر اجزايى هستند كه در هم تأثير متقابل مى گذارند و ميان آنان تفاهمى است كه موجب تشكيل روح كلى و واحد مى شود. پس هيچ كس نبايد به كار ديگران بى اعتنا بماند. بى شك عقيده فلسفى سارتر پس زمينه بسيارى از آثار ادبى او نيز قرار گرفت.
رمان «تهوع» اثر سارتر در سال ۱۹۳۸ منتشر شد. درباره اين كتاب در فرهنگ آثار آمده: «تهوع، زندگى مردى را وصف مى كند كه تنهايى و بى كارى اش او را بيش از پيش به امر خام وجودخويش حساس كرده است . «آنتوان روكانتن» مردى عزب (مجرد) و تقريباً ۳۵ساله،در شهر خيالى بوويل تنها زندگى مى كند. اين شهر بندر بزرگى است ، بسيار شبيه «لوهاور» كه سارتر پيش از اين در آنجا زيسته است. او سرگرم نوشتن كتابى درباره زندگى اشراف زاده اى در پايان قرن ۱۸ است كه شغلى را كه در كامبوج داشته و به سبب خستگى از سفر و آنچه ماجرا انگاشته بود رهاكرده است. در اين رمان براى مرد، اتفاقات متفاوتى مى افتد و او در فراز و نشيب هاى مختلفى قرار مى گيرد. در پايان با گوش دادن به نوعى موسيقى ، به اين نتيجه مى رسد كه موسيقى چون مانند اشيا وجودندارد و حضور امر تخيلى است مى تواند او را از «تهوع» نجات دهد و شايد آفرينش ادبى و مثلاً نوشتن يك رمان بتواند به او كمك كند كه هستى را بپذيرد.»
295503.jpg
سارتر معتقد است انسان، آينده است . انسان چيزى است كه ازخودمى سازدو به همين دليل سارتر مى تواند بگويد انسان در جهان مى تواند همه چيز را عوض كند.
كاموى بيگانه:
كامو در الجزاير زاده شد. كتاب «بيگانه» كامو را به توده وسيع مردم معرفى كرد. سارتر و كامو باهم ارتباط داشتند. انتشار كتاب «مرد عصيانگر » به وسيله كامو كه تحليلى از انقلاب روسيه بود سبب شد رابطه و همفكرى كامو و سارتر قطع شود. اما «بيگانه» رمانى است غير عادى. اين اثر همان طور كه در فرهنگ آثار آمده يكى از مهم ترين آثار ادبيات قرن بيستمى است با شخصيت هاى غيرعادى.
غرابت نوشته و رازى كه در خود دارد يكى از تكاندهنده ترين آثار اين دوران است. «مورسو» راوى داستان خويشتن است.
حكايت بسيار حساب شده او شامل دو قسمت است كه به طور محسوسى هم در لحن و هم در محتوا باهم متفاوت اند. در قسمت نخست مورسو، با ظاهرى حاكى از بى قيدى كامل، زندگى روزمره خود را در الجزيره از زمان اعلام خبر مرگ مادرش تا قتلى كه بى اختيار مرتكب مى شود، شرح مى دهد. «مورسو» با لحن راوى بى طرف باجملات پياپى كه بيشتر ماضى نقلى اند احتياجات، خستگى ، ميل به سيگار كشيدن و مشكلاتش را در تحمل گرما قيد مى كند.
احساس هايش را بيان مى كند و همچنين به ملال يا بى تفاوتى هايش اشاره مى كند. در قسمت دوم رمان، روايت آن لحن بى تفاوت آغازين را ندارد. «مورسو » كه زندانى شده است ياد مى گيرد كه با زمان و يادآورى خاطراتش بسازد. ديگر آن كسى نيست كه تنها در زمان حال با احساساتش زندگى مى كرد. او كه به اراده معطوف به حقيقت وفادار است قبول نمى كند كه تظاهر به پشيمانى كند يا با دادن جواب هايى كه از او انتظار دارند وارد بازى اجتماعى شود. محاكمه اش كه همچون تماشاچى در آن شركت مى كند كاريكاتورى است از عدالت و مجريان آن كه خالى از طنز نيست. كوچك ترين وقايع زندگى وى به نكته اصلى اتهاماتش بدل مى شود. او را سرزنش مى كنند كه «مادرش را با سنگدلى جنايتكارانه به خاك سپرده است» به اعدام محكومش مى كنند. آخرين فصل رمان تغييرى اساسى را به ميان مى كشد. «مورسو» در آن از عشق به زندگى حرف مى زند روبه روى كشيش فرياد راعليه مرگ پيش از موقع بر ضد سرنوشت بشر بر مى آورد. او كه آماده است همه چيز را از سر بگيرد تطهير شده است. قلب خود را براى نخستين بار بر بى تفاوتى لطيف زندگى مى گشايد و در بطن بى تفاوتى ، نوعى خوشبختى عجيب را درمى يابد. قدرت و موفقيت ماندگار رمان، بى شك به اين باز مى گردد كه از همان جمله اول «امروز مامان مرد، شايد هم ديروز ، نمى دانم» بيگانه دنياى حضور جهانى ، شخصيت راوى اش را به عنوان واقعيتى چشم گير تحميل مى كند. رمان به انديشه فلسفى اسطوره سيزيف كه در همان زمان نوشته شده است ، شكلى داستانى ، ولى به طرز قابل ستايشى ، زندگى مى دهد.
سال هاى دهه ۴۰ تحت تأثير جنگ قرار دارد. وقتى در ماه مه ۱۹۴۵ جنگ به پايان مى رسد ، با تسليم نيروهاى آلمان، با خوش بينى و نشاطى كه در پايان جنگ اول ، در ماه نوامبر سال ۱۹۱۸ احساس مى شد فاصله زيادى هست. فرانسه گرچه در جناح پيروز شدگان قرار دارد اما ميان دو ابرقدرت كشورى ناچيز به نظر مى رسد.
آلن رب گريه
رب گريه مى گويد: من مى توانم به شما بگويم ادبيات چه چيزى نيست زيرا به ادبيات جز با ديده تاريخى نمى شود نگاه كرد. ادبيات حركتى پژوهشى در كنه زبان است، پرسشى است كه از دنيا مى شود.
بودافر مى گويد: كسى كه براى رمان نو اساسنامه و شعارهايش را فراهم ساخت يك دانشمند علوم كشاورزى است كه به ادبيات روى آورد. آلن رب گريه با نخستين رمانش «مداد پاك كن ها» موجب شگفتى شد. رمان پليسى عجيب.
بارت در مورد اين اثر مى گويد: كاشف شيواى بدون پناهگاه بدون بعد و بدون عمق رب گريه كه به وسيله رولان بارت به بداعت كوشش هاى اش اطمينان يافته بود به زودى سيستمى بر ويرانه اسطوره هاى قديمى داستان به پا كرد. آدمى به جهان نگاه مى كند و جهان به او نمى نگرد. اشيا اين جا هستند و چيزى جز اشيا نيست. هر شىء به خود محدود است. رب گريه با به كار گرفتن اين بديهيات مواد كتاب هايش را به مقدار قابل ملاحظه اى فقير ساخت «.» او به نوعى مبالغه آميز مورد ستايش قرار مى گرفت، همان طور كه به نحوى به دور از احتياط مورد حمله. مدت ها به خاطر رمان ها، اعلاميه ها و بويژه فيلم هايش در مركز خبر قرار داشت؛ با اين همه «سينما ـ رمانى» كه پيشنهاد كرد همه گير نشد.
مارگريت دوراس:
در هندوچين به دنيا آمد. او در آثارش به طور عمومى به جنبه هاى تحليلى حوادث توجه دارد. حوادثى كه بيشتر براى زنان اتفاق مى افتد. آثار داستانى او از وحدت موضوع برخوردارند و از نظر قالب و ساختمان متنوع و تحول آميزند. دوراس به رنج هاى فردى با تيزبينى مى نگرد، رنج هايى كه بشر در ميان آن ناگهان به سبب برخورد با ديگران يا با واقعه اى غيرمنتظره، هشيارى خود را بازمى يابد و از درون خويش و نيازهاى اساسى وجود خود كه تا آن زمان برطرف نشده است آگاه مى شود. رمان «درد» گزارش بازگشت «روبرال» شوهر راوى از بازداشتگاه آلمان است. درد سرگذشتى از مارگريت دوراس است. او در مقدمه كتاب مى گويد:كه اين يادداشت ها را در دو دفتر در گنجه هاى آبى خانه نوفل لوشاتو پيدا كرده است.
و تأكيد مى كند كه «درد» يكى از مهم ترين چيزهاى زندگى اوست و اضافه مى كند من خود را رودرروى صفحاتى ديدم كه به صورت منظم با خطى ريز و فوق العاده مرتب و ملايم سياه شده بود و نيز خود را رودرروى نوعى بى نظمى انديشه و احساس يافتم كه جرأت نكردم به آن دست بزنم، زيرا در برابر آن از پرداختن به ادبيات شرمم مى آمد.
پيدايش ضدادبيات:
در اواخر سال هاى ۱۹۶۰ و تحت تأثير حوادث مه ۱۹۶۰ نوعى ضد ادبيات حاصل اعتراضى عمومى كه حال متوجه زبان شده است پيدا مى شود، نوشته همانند اجتماع سركوب كننده است. بايد كلك اين بازمانده لجوجى را كه از نوشته هاى پيشين آمده است و به گفته بارت «صداى حاضر» است، كند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |