|
گفت وگو با آيت ا...سيد جعفر سيدان
تفكيك در فهم معارف حقه
على ملكى ميانجى
|
|
|
گروه انديشه: سابقه ظهور مكتب تفكيك به دوره شاگردان علامه نائينى مى رسد. كسانى كه تلاش مى كنند فلسفه و عرفان را از انديشه اسلامى جدا كرده، تفكر خود بنياد اسلامى را بنا نهند. طبيعى بود كه انتقادهاى زيادى به گرايش تفكيك شود، ولى به زعم محمدرضا حكيمى و آيت ا... سيدجعفر سيدان كه در فلسفه از شاگردان مستقيم آيت الله شيخ مجتبى قزوينى بودند، برخى از نقدها، بى انصافانه و گاهى از روى سوء تفاهم بود. به دليل منازعات فراوانى كه حول اين گرايش وجود داشت كوشيديم تا در مصاحبه اى مبانى انديشه تفكيك را از زبان يكى از داعيه داران آن بشنويم.
مكتب تفكيك را توضيح داده، بفرماييد روش صحيح را براى فهم معارف حقه چه روشى مى دانيد؟ مقصود از مكتب تفكيك جداسازى گفته هاى بشرى از معارف وحيانى و حفظ خلوص معارف و شناخت هاى اعتقادى مكتب اهل بيت، به دور از آميختگى با نحله ها و مكتب هاى فلسفى و عرفانى بشرى است. عموم فقهاى اماميه بر استقلال و غناى معارف وحيانى اعتقاد داشته و تفكيك اين حقايق را از افكار بشرى (فلسفى و عرفانى) ضرورى مى دانند. بدين جهت از اين ديدگاه به «نظريه تفكيك» نام برده شده است. اين مكتب، مكتب جديدى نيست. اين مكتب داراى واقعيتى است تاريخى كه سابقه آن به صدراسلام بلكه به بعثت رسول مكرم اسلام (ص) مى رسد و مبناى سلوك عموم فقها و علماى اماميه است. آرى تاريخ اين مكتب تاريخ بعثت رسول مكرم اسلام (ص) است، زيرا پيامبر گرامى اسلام افكار پيشين فلاسفه و عرفا را كه سابقه چندصدساله دارند تكرار نكرده و حقايق ديگرى را بيان داشته اند و مسائلى كه آورده اند تنها در مورد حلال و حرام و طهارت و نجاست و بيان معاملات صحيح و باطل و دستوراتى براى زندگى (كه البته آن ها هم از اهميت بسيار برخوردار است) نبوده است، بلكه مهم ترين مسأله انبيا و پيامبر گرامى اسلام تكامل بخشيدن به عقول و رشد ارواح و نفوس انسانى و معارف الهيه است. آرى اسلام عزيز اين آخرين مكتب وحى عالى ترين حقايق را در مسأله خداشناسى و صفات حضرت حق و لقاءالله و معرفت ربوبى و مسائل مربوط به جهان، به بشريت عرضه داشته است و در مباحث حدوث و قدوم و جبر و تفويض و اختيار، قضا و قدر، دعا و نيايش، حقيقت انسان و عقل و زندگى و عوالم قبل از اين عالم و بعد از اين عالم مطالب مهمى را ابلاغ و تبيين كرده است و از واضحات است كه فقهاى اماميه عموماً با تكيه به اين بيانات وحيانى، و با توجه به اين كه اصل اثبات خداوند متعال و رسالت مكرم اسلام با تعلق روشن اثبات گرديده است، مطالب مهمه اعتقادى را تعقيب كرده و به آن ها متعهدند. با توجه به اين كه اساس حركت صحيح، حركت عقلانى است، آنچه سند و حجت براى انسان هاست همان درك روشن و خردمندانه و عقل است كه ابزار مختلف و مناسب با كشف حقايق را به كار مى گيرد و حقايق را كشف مى كند. راه و روش صحيح همان است كه از نيروى نورانى عقل استفاده شود، آنهايى كه با راهنمايى عقل به حقانيت وحى رسيده اند و وحى را به حكم عقل منبع وسيع و بى خطا و تبيين كننده حقايق مى دانند، بديهى و روشن است كه روش صحيح براى آنان در درك معارفه حق، تعقل و تفكر در وحى است. گاهى گفته مى شود با اين كه وحى را به حكم عقل پذيرفته و به آن رسيده ايم، چگونه مى شود كه براى كشف معارف، عقل را ناديده گرفته و آنچه به وسيله عقل حجت شده است ميزان و ملاك قرار گيرد و عقل خود كنار زده شده و از حجيت ساقط گردد و فقط وحى تكيه گاه معارف حقه باشد. در پاسخ سؤال اول مطالبى تذكر داده شد كه موردى براى اين سؤال باقى نمى گذارد. با اين حال براى روشن شدن جواب، مطالب زير يادآورى مى شود: يكم اين كه بديهى است مطالبى كه عقل به روشنى آن ها را مى فهمد و مورد قبول عموم عقلا است، مسائلى محدود و انگشت شمار است و بسيارى از مسائل از شعاع نور عقل عموم عقلا به دور است و آنچه براى عموم عقلا روشن و از مدركات اوليه عقل است (مانند اين كه معلول بدون علت ممكن نيست و اجتماع ضدين و اجتماع نقيضين محال است و دور و تسلسل باطل است و محيط اكبر از محاط است و مجموعه اى منظم و هدف دار و حساب شده نشان دهنده علم و شعور است) تغييرناپذير و هرگز اين مطالب از وحى گرفته نمى شود، بلكه وحى به اين مطالب روشن عقلانى ثابت شده و متكى است و هيچ گاه چنين درك روشن عقلانى كنار زده نمى شود؛ نيز آنچه براساس اين حقايق روشن متكى است مورد قبول است. دوم اينكه بديهى است عقل خطا نمى كند و اگر عقل كه ميزان درك مطالب است خطا كند، ميزانى براى شناخت صحيح از ناصحيح و حق از باطل نخواهيم داشت و هرگز مطلبى به ثبوت نخواهد رسيد، ولى عاقل به خاطر علل مختلف مانند نرسيدن به مقدمات لازمه در درك مطالب و يا غلبه خواسته ها و هواهاى گوناگون نفسانى و يا عدم دقت و امثال آن اشتباه مى كند و از اين جهت است كه مى بينيم بزرگان از عقلا در اكثر مسائل مهمه معارفى با يكديگر اختلاف دارند، اختلافى ميان نفى و اثبات و بسيار شگفت انگيز! سوم اين كه هر كجا كه مطالب منتسب به وحى با مدركات اوليه و قطعيه عقل مخالف باشد، وحيانى بودن آن مردود و در صورت قطعيت سند توجيه خواهد شد، گرچه چنين چيزى در مدارك وحيانى نيست، مگر آن كه قبل از هر توجيهى، وحى خود آن را توجيه نموده و حقيقت را روشن ساخته است. مانند آيه شريفه (جاء ربك والملك صفا صفا) (الفجر۲۲/) كه در مدارك وحيانى به معناى جاه أمر ربك توجيه شده است و مانند آيه شريفه (الى ربهاناظره) (قيامت ۲۳/) كه مقصود الى رحمه ربها ناظره است و مانند آيه شريفه (فاذا سؤيته و نفخت فيه من روحى) (حجر ۲۹/ ) كه در مدارك وحيانى بيان شده و مقصود از اين اضافه اضافه تشريفى است به مانند بيت الله و امثال آن . بنابراين ، هرگز عقل كنار زده نمى شود، بلكه در مواردى كه عقل دسترسى به آن ندارد از قبيل مسائل مربوط به معاد و عوالم بعد از اين عالم و عوالم قبل از اين عالم و مانند آن از وحى استفاده مى كند. چون در مسائل اختلافى ميان عقلاى مطلب از بداهت برخوردار نيست والا اختلاف نمى شد. وحى كه به حكم روشن عقل پذيرفته شده است،مرجع و حجت خواهد بود و بايد متوجه باشيم كه در بسيارى از موارد هم مدارك وحيانى تعليم دهنده است و مراجعان به مدارك وحيانى متعلم من ذى علم هستند. از آنچه گفته شد، به خوبى درمى يابيم كه با توجه به محدودبودن شعاع عقل عموم عقلا (به تصديق همه عقلا) و با توجه به خطاكارى عاقل به حكم اختلاف فراوان در مطالب مهمه (وگرنه اختلاف در آنها نمى شد) و با توجه به پذيرفتن وحى به عنوان منبع وسيع و بدون خطا در تبيين حقايق، روش صحيح براى كسب معارف همان تعقل در وحى و استفاده از مكتب وحى به حكم عقل است و عقل نيز در جايگاه ارزنده خود مستقر و ارزش خود را داراست. خطرى كه در رعايت نكردن اين روش حتى علاقه مندان به مكتب وحى را تهديد مى كند اين است كه اگر از روش تعقل در وحى (آنچه وحى بودنش مستند و دلالتش روشن است) استفاده نشود، چه بسا مطالب و مبانى نادرستى در نفوس افرادى كه در جست وجوى رسيدن به معارف و حقايق اند، رسوخ كند و هنگامى كه به وحى مى رسند و وحى را با آن موافق نمى بينند، به توجيه وحى گرفتار شده تا آنجا كه ضد وحى رامستند به وحى نموده و مستفاد از وحى مى دانند و از آنچه به آن دل بسته اند، نمى توانند خود را آزاد كنند. گفته مى شود كه فلسفه به عنوان ابزار درجواب ملحدين و منكرين خداوند متعال نقش مهم و اساسى دارد و لذا از اهميت بسيارى برخوردار است . به علاوه مى گويند: فهم مطالب دقيقه ، خطب و احاديث درگرو دانستن مبانى فلسفى است و بدون دانستن فلسفه نمى توان به درستى از آنها استفاده كرد. درجواب اين سؤال به عرض مى رسد مطالبى كه در كتاب هاى فلسفى مطرح است به دو بخش تقسيم مى شود. بعضى همان قواعد قطعيه عقليه است كه عموم عقلا در فطرتشان وجود دارد و همه قشرهاى از عقلا در جوامع مختلف باتوجه به همان قواعد، به كار خود پرداخته و مى پردازند. گرچه عبارات اصطلاحى و علمى آن قواعد را ندانند، مانند نياز معلول به علت و عدم امكان تحقق معلول بدون علت و استحاله اجتماع ضدين و اجتماع نقيضين و اين كه هرچه محدود است ، معلول است و هيچ معلولى نمى تواند قائم بالذات باشد و استحاله دور و تسلسل و حكايت كردن نظم مداوم از ناظم آگاه و توانا و مانند اين مطالب و در هرنوشته اى هم كه اين مطالب روشن بحث شده باشد بهتر است از آن استفاده شود. بخش دوم اين كه مسائل مطرح شده در فلسفه ، مسائل نظرى اختلافى است از قبيل اصالت وجود يا ماهيت و وحدت وجود يا تباين وجودات و وحدت تشكيكى و يا اطلاقى در وجود و سرايت قاعده «الواحد لايصدر منه الا الواحد» بر ذات مقدس حق و «الشى ء مالم يجب لم يوجد»، و مسأله صورت و هيولى و حركت در جوهر و «بسيط الحقيقه كل الاشياء و ليس بشىء منها» و مانند اينها و از اين قسم است نتايجى كه از اين مطالب و امثال آن در فلسفه و حكمت گرفته شده است. مانند سنخيت ميان خالق و مخلوق و اتحاد علم و اراده حضرت حق و قدم عالم، و معاد مثالى و منشأ بودن عالم بهشت براى نفس انسان ها و قائم بودن به نفس بهشتيان و عذاب تبديل به عذاب (گوارا) شدن در دوزخ و... و اما آنچه در پاسخ منكرين خداوند متعال و ابطال مقالات آنان از فلسفه استفاده مى شود از مطالب بخش اول است و آنها مسائل قطعيه و قوانين بديهيه فطريه است كه در همه علوم ميزان مباحث و مورد قبول همگان و در فلسفه هم بحث شده است و عرض شد كه هر جا بهتر بحث شده باشد شايسته است از آن بيشتر استفاده شود و آن مسائل در قرآن كريم و حديث كاملاً مورد توجه و تأكيد قرار گرفته است و با همين قواعد و تسلط به همين مطالب قطعيه، خطبه ها و احاديث معارفى و توحيدى روشن مى گردد. در اين مسأله ترديدى نيست كه اين بخش در حقيقت در انحصار فلسفه نيست و مورد قبول همه است و آنچه مورد انتقاد است بخش دوم است. اما با توجه به بخش دوم كه مورد اختلاف و از مباحث نظرى است بايد بگويم نه تنها روايات و خطب روشن نشده، بلكه با توجه به اختلاف مبانى و نظرات گوناگون، تحير در فهم خطب و احاديث بيشتر مى شود. بنابراين، آنچه ابزار ابطال مقالات منكرين حضرت حق و فهم خطب و احاديث مشكله به آن وابسته است يك سلسله مسائل قطعى است و آنها از عموميت نزد عقلا برخوردار است و هر كس از تعقل قوى ترى برخوردار باشد، از آن خطب و احاديث مشكله بهتر استفاده مى كند و آنچه مورد انتقاد است مسائل گفته شده در بخش دوم و تكيه بر ادله نظريه غيرمتكى به ضروريات است كه در فلسفه بسيار مطرح اند. و كلام شيخ انصارى در باب قطع كتاب رسائل به همين معنا نظر دارد: «و اوحب من ذلك ترك الخوض فى المطالب العقيله النظريه لادراك ما يتعلق باصول الدين فانه تعريض للهلاك الدائم و العذاب الخالد و قد اشيرالى ذلك عند النهى عن الخوض فى مسئله القضاء و القدر».
|