|
به بهانه درگذشت «ريچارد رورتى»
فيلسوف ضد فلسفه
ليدا فخرى ريچارد مك كى رورتى، فيلسوف پسا تحليلى، تأويلى و پراگماتيست مشهور آمريكايى، ۸ ژوئن (۱۸ خرداد) در سن ۶ ۷ سالگى در اثر ابتلا به سرطان لوزالمعده درگذشت (۲۰۰۷- ۱۹۳۱). وى استاد كرسى ادبيات تطبيقى دانشگاه استنفورد و از روشنفكران بورژوا ليبرال چپ گراى آمريكايى بود كه نظام ايده آل خود را ليبراليزيم يا سوسيال دموكراسى مى دانست. رورتى متأثر از فيلسوفانى چون هگل، ويتگنشتاين، نيچه، هايدگر، ديويى، سلرز و كواين بود و بشدت از آراى جان رالز فيلسوف اخلاق و سياست آمريكايى دفاع مى كرد و مجادله هاى فكرى اش با هابرماس و فلاسفه پست مدرنى همچون دريدا بيشتر اوقات جنجال برانگيز مى شد. رورتى بيش و پيش از هر چيز خود را فيلسوفى تاريخ نگار مى دانست و به اين اعتبار، بجاى تلاش براى پيدا كردن بنيان هاى متافيزيكى و فلسفى براى آينده جامعه، برتاريخ نگرى تأكيد داشت و معتقد بود كه براى گشايش راه هاى فروبسته تاريخ بايد به جاى فلسفه در تاريخ جست وجو كرد. بى شك او تربيت تاريخ مندانه اش را مديون هگل و جان ديويى است. رورتى فيلسوفى به شدت پراگماتيست بود. پراگماتيسم يا مكتب اصالت عمل اساساً مكتبى آمريكايى است كه در اواخر قرن نوزدهم به وسيله ويليام، جيمز و پيرس صورتبندى شد. پراگماتيست ها اصولاً به تبعات عملى تفكرات فلسفى و نظريه هاى جامعه شناختى توجه دارند، هرچند كه در عرصه نظر قائل به نسبى بودن برداشت ها و توجه به همه ديدگاه ها هستند اما در عرصه عمل معتقدند كه بايد ديدگاهى را پذيرفت كه منفعت بيشترى را عايد شمار بيشترى از اعضاى يك جامعه مى كند. اين رويكرد پراگماتيست ها از سوى دو جبهه مورد نقد قرار مى گيرد: نخست چپ گرايانى كه اين ايده را متضاد با آرمان ها و ايدئولوژى هاى خود مى بينند گروه دوم محافظه كارانى كه اين جهان بينى را تهديدى بر ضد بنيان هاى فكرى و اوليه اجتماع قلمداد مى كنند. رورتى درباره «حقيقت» به شدت عملگرا رفتار مى كرد و بى پرده خود را متعلق به سنت جيمز و ديويى مى دانست و مى گفت از آنجايى كه ذهن ما آينه اى نيست كه واقعيات خارجى را عيناً منعكس كند، بنابراين فهم حقيقت همواره نسبى است. او تلاش داشت در فلسفه «اميد» را جايگزين «حقيقت» كند و فلاسفه را به جاى جست وجوى حقيقت به جست وجوى اميد معطوف كند. رورتى فيلسوفى بود كه فلسفه را از تخت پادشاهى به زير كشيد. در سال ۸۳ در سفرى كه به ايران داشت سخنرانى خود را با اين جمله آغاز كرد كه «فلسفه نردبانى است كه غرب از آن بالا رفته و سپس كنارش گذاشته است. فلسفه پيش درآمدى بود براى تأسيس نهادهاى دموكراتيك در غرب. اما اكنون ديگر نيازى به آن نيست». او به صراحت اعلام كرده بود كه پايان عصر فلسفه فرارسيده است؛ چه فلسفه تحليلى و چه فلسفى قاره اى. فلسفه تنها عرصه بحث است و نبايد از آن انتظار ارائه نظريه براى حل مسائل معاصرمان را داشت و تأكيد داشت كه چون براى هيچ عقيده اى مبناى نظرى وجود ندارد پس براى عقيده به حقانيت يك نظام اجتماعى يا سياسى هم نمى توان هيچ مبناى نظرى جست! و بر اين باور بود كه ادبيات در ايجاد حس همبستگى مؤثرتر از فلسفه عمل مى كند. او در برترى دادن به ادبيات نسبت به فلسفه تا آنجا پيش رفت كه در كتاب «پيامدهاى عمل گرايى» به صراحت فلسفه را گونه اى ادبى معرفى كرد. رورتى با گرايشى كه به فلسفه تحليلى داشت، نخستين كتابش را با عنوان «چرخش زبانى» تأليف كرد كه در آن با بررسى مسائل فرافلسفى فلسفه زبان بر ماهيت و جايگاه فلسفه تأكيد كرد. او در اين كتاب عنوان مى كند كه فلسفه تحليلى (آناليتيك) نوعى بازگشت به كانت است كه شرايط پيشين شناخت در دستگاه شناختى ما را در يك «چرخش زبانى» به حوزه منطق و زبان وارد مى كند. به اين معنا كه به طور منطقى چه گزاره هايى را مى توان بيان كرد كه حاوى «معنا» باشند و چه گفته هايى ولو آن كه بسيار هم به زبان آيند به لحاظ تحليل منطقى، فاقد معنا خواهند بود. او خود مدعى بود كه اين روش نوعى «معالجه زبانى» است كه تلاش مى كند زياده گويى هاى بى معنى را كه بخش عمده از تظاهرات زبانى فلسفه پردازان و شبه فيلسوفان را شكل مى دهد، از زبان فلسفى بزدايد. رورتى به تدريج با استفاده از فلسفه تحليلى قدمى از آن نيز پا فراتر مى گذارد و به نفى آن مى رسد و با تجديدنظر در رويكرد خود، كتاب «فلسفه و آينه طبيعت» را نوشت و در اين كتاب از پايان فلسفه تحليلى سخن گفت و اين سنت فلسفى را مورد نقد قرار داد و دقيقاً با همين اثر شهرت بين المللى اش را كسب كرد. اين كتاب علت شناسى اى از مسائل فلسفه معاصر به دست مى دهد. در واقع در اين كتاب شالوده اى را پى ريزى مى كند كه درونمايه كارهاى ۱۹۷۹ به بعد او را شكل مى دهد. او اين رويكرد خود را پسا ـ تحليلى و نزديك به رويكرد اتخاذ شده در فلسفه جارى اروپاى قاره اى مى دانست. اين رويكرد رورتى به انتقاد او از دو طيف انجاميد؛ يكى فيلسوفان پست مدرن كه معتقد بود بيشتر آنان به لحاظ فلسفى خطا مى كنند همچنان كه از حيث سياسى بلاهت دارند و ديگر راستگرايان كه بر اين باور بود كه به لحاظ سياسى مى توانند خطرناك عمل كنند.
|