سميه قاضى زاده
سالار عقيلى در آستانه سى سالگى از خواننده هاى جوانى است كه از او به عنوان يكى از اميدهاى آينده آواز سنتى ايران ياد مى شود.در حال حاضر او از خواننده هاى ثابت اركستر موسيقى ملى ايران است كه با گروه هاى سرشناسى همچون گروه موسيقى دستان و آهنگسازان بنامى چون «ارشد تهماسبى» كار كرده است.
عقيلى از هشت سالگى فراگيرى موسيقى را با نوازندگى سازهاى مختلف آغاز كرده است. هنرستان موسيقى رفته و در آنجا بوده كه تصميم مى گيرد براى هميشه دنبال آواز برود. در همان دوره او صديق تعريف را به عنوان استاد آوازش انتخاب مى كند و بيش از پنج سال از او درس مى گيرد.عقيلى ليسانس بازيگرى تئاتر دارد، ليسانسى كه به قول خودش با نمره هايى در حد پاس كردن واحدهايش گرفته و بيشتر پشت صحنه به فعاليت هاى موسيقى اش مى رسيده.
از او تا كنون آلبوم هاى «عشق ماند»، «سايه هاى سبز» و «درياى بى پايان» منتشر شده است.عقيلى اين روزها حسابى سرش شلوغ است از اجراى كنسرت هاى مختلف با گروه دستان در اروپا گرفته تا ضبط دو آلبوم با اين گروه و يك آلبوم هم با همسرش «حرير شريعت زاده» كه او نيز موسيقيدان و نوازنده پيانو و دف است.او علاوه بر اجرا و ضبط آثار موسيقى به تدريس موسيقى در آموزشگاهش و در هنرستانى كه روزى خود در آن شاگردى مى كرده مشغول است
شما تغيير و تعويض خواننده ها را در اركستر موسيقى ملى ايران مثبت ارزيابى مى كنيد يا نه؟
ببينيد، شما بايد يك چيزى را در موسيقى در نظر بگيريد، اركسترهايى كه در موسيقى ايران همچون اركستر موسيقى ملى ايران، اركستر سمفونيك تهران و...مطرح هستند، اين اركسترها اركسترهاى اصلى و يگانه هر مملكتى هستند كه در همه كشورهاى دنيا هم به همين شكلند و همان طور كه از اسمشان پيداست متعلق به يك ملت است.وقتى ما مى گوييم اركستر موسيقى كلى ايران يعنى اركسترى كه به ملت ايران تعلق دارد.پس اين اركستر ملك شخصى من خواننده يا خواننده ديگرى مثل من نيست، پس با توجه به اين كه اين اركستر به يك ملت تعلق دارد، هر لحظه ممكن است خواننده اى جديد به اركستر بيايد و در آنجا قطعات را اجرا كند.
من كاملاً با اين موضوع مخالفم كه خواننده اى به اركستر بيايد و احساس كند كه خودش بايد تا صد سال ديگر هم همان جا بماند و اجازه ندهد كه هيچ خواننده ديگرى در اركستر بخواند.ممكن است كه اركستر و اعضاى آن هميشه ثابت باشد اما خواننده بايد در اركسترهاى تراز اول تغيير كند ودرست نيست كسى به هر طريقى كه شده بخواهد در اركستر بماند.چندى پيش من سه شب با اركستر موسيقى ملى ايران كنسرت داشتم و خب طبيعى است كه دفعه آينده من به همراه اركستر نخوانم و خواننده ديگرى باشد و باز دفعه بعد در تيرماه قرار است كه من به همراه اركستر به تبريز بروم و در آنجا همين برنامه اى را كه در تهران اجرا كرديم در آنجا اجرا كنيم. اصلاً من فكر مى كنم كه هر كسى كه شايستگى همكارى با اركستر موسيقى ملى را دارد بايد بيايد و اعلام آمادگى كند و كارش را ارائه كند. بايد تنوع وجود داشته باشد، چون مردم نياز دارند.
اين تنوع موجب مى شود كه مردم لذت ببرند و از تماشاى يك برنامه خسته نشوند.اگر هربار كه اركستر موسيقى ملى كنسرت مى گذارد من بيايم روى سن و هر سه ماه سه ماه يا شش ماه به شش ماه مردم من را ببينند بى شك حوصله شان سر مى رود و من هم براى آنها ديگر تكرارى مى شوم. پس من بايد چه كارى انجام بدهم؟ بايد يك مدت به خودم استراحت بدهم تا اركستر هم خواننده هاى ديگرى را تجربه كند و شانس حفظ شود و باز بعد از مدتى به صحنه بيايم تا آن طراوت و تازگى را براى مردم و مخاطب برنامه و صدايم هم از دست نداده باشم.مردم بايد تشنه شنيدن يك صدا باشند.
آيا اجرا به همراه اركستر موسيقى ملى ايران براى شما كه كارتان بيشتر آواز است، پيشرفتى هم به همراه داشته؟ مى دانيد، منظورم اين است كه كار اركستر بيشتر روى محور تصنيف خوانى مى چرخد تا آواز و آواز خوانى. در مقابل تصنيف خوانى حرفه اى است كه به مراتب تكنيكى تر است.
بله، شما درست مى فرمائيد.من آواز خوان هستم و عاشق آواز.در برنامه هاى اركستر هم من تا به حال آواز نخواندم و خيلى از مخاطبان من به من ايراد مى گيرند كه كار شما آواز است و چرا در اركستر مى خوانيد.ببينيد، اصولاً پايه و اساس موسيقى ملى ايران بر تصنيف استوار شده است و در موسيقى سنتى ايران كار يك خواننده بر آوازخوانى استوار است و من شخصاً خواننده اى را كه آواز نخواند و فقط تصنيف بخواند، اصلاً قبول ندارم، چون خواننده اگر خواننده است بايد آوازخوان باشد.در «درياى بى پايان» كه آلبوم سوم من است، در چندبخش آواز خوانده ام اما در اركستر موسيقى ملى كه ۷۰ نوازنده دارد من اگر ۱۰ دقيقه هم آواز بخوانم اركستر بايد بيكار بنشيند و من بخوانم و اين كار از نظر آداب صحنه كار درستى نيست.اما در اركسترهاى كوچك كه اعضاى آن چهار پنج نفر هستند، به راحتى مى شود آواز خواند. مثلاً يك درآمد مى خوانم، تارجواب مى دهد، بعد به گوشه داد مى روم و عود جواب مى دهد، به شكسته مى روم و كمانچه جواب مى دهد.به هر حال نمى شود به همراه اركسترهاى بزرگ آوازخوانى كرد.البته من در نخستين اجرايم به همراه اركستر موسيقى ملى ايران اين كار را هم انجام داده ام.در تالار وحدت به همراه ساز مسعود شعارى به مدت ۱۰ دقيقه به مناسبت بزرگداشت آقاى عبادى در چكاوك و همايون آواز خواندم كه بسيار هم مورد توجه قرار گرفت.اما از نظر آداب صحنه نمى شود اين كار را تكرار كرد، آن دفعه هم چون نخستين اجراى من به همراه اركستر موسيقى ملى ايران بود امكان انجام اين كار وجود داشت و چون بيشتر جنبه معرفى من بود، از استاد فخرالدينى خواسته بودم كه من در بخشى از برنامه آواز بخوانم و ايشان هم لطف كردند و پذيرفتند. اما در كل كار درستى نيست.
باز هم روى بحث آداب صحنه تأكيد مى كنم چون معتقدم به هيچ عنوان نبايد شنونده را خسته كرد.در اركستر سمفونيك هم زمانى كه ما به آلمان و اوزنابروك رفتيم اين اتفاق افتاد. يعنى ۱۰ دقيقه من آواز خواندم اما در تمام اين مدت اركستر هم به همراه من مى نواخت.اما خب آن كار، كار خاصى از ساخته هاى آقاى نادر مشايخى بود كه در حال حاضر سى دى آن هم به نام « اجراى زنده اوزنابروك» منتشر شده است.اين اجرا به شدت مورد استقبال قرار گرفت تا آنجايى كه من خودم از تشويق پانزده دقيقه اى مردم متعجب شدم.به نظرم چون تعداد نوازنده ها زياد است و نمى شود آنها را بيكار نگه داشت، بايد از تصانيف استفاده كرد تا همه در اركستر فعاليت داشته باشند.
بازهم جواب سؤال مرا نداديد.من پرسيدم آيا شما از همكارى با اركستر موسيقى ملى ايران احساس پيشرفت هم مى كنيد؟
به هر حال همكارى با يك اركستر پرجمعيت كار كمى نيست و تجربه هاى خاص خودش را دارد.همين كه شما با چنين اركسترى به صحنه برويد پيشرفت است چون به نظرم تجربه بسيار متفاوتى است از اجرا با اركسترهاى ۵ نفره و ۱۰ نفره.خواندن با اركسترهاى بزرگ بسيار مشكل تر از اجرا با اركسترهاى كوچك است.در اركسترهاى كوچك اگر خواننده اى يك مقدار هم كارش ايرادى پيدا كند، بقيه سريعاً اوضاع را درست مى كنند و به اصطلاح اجرا را جمع مى كنند اما در اركسترهاى بزرگ اوضاع ديگر به اين شكل نيست، اين شما هستيد كه بايد خود را به ديگران برسانيد، ديگر كسى منتظر شما نمى ماند.اگر شما از اركستر عقب يا جلو بيفتى يا از ريتم بيفتى براى اركستر هيچ فرقى نمى كند چرا كه آنها كار خودشان را مى كنند و هيچوقت هفتاد نفر منتظر يك نفر نمى مانند كه كارشان را با او هماهنگ كنند.اين است كه اجرا با اين اركسترهاى بزرگ تجربه هاى زيادى را به همراه دارد.
شما كه چندين و چندبار با اركستر به صحنه رفته ايد، احساس مى كنيد بازهم چيزهايى هست براى تجربه اندوزى شما؟
بله، البته كه هست چرا كه هر اجرا با اركستر بزرگ تجربه اى در دل دارد كه براى من بسيار ارزشمند است.
شما چقدر به استيل اجرا فكر مى كنيد؟ اين سؤال را پرسيدم چون در طول اين سال ها پيشرفت شما را در اجراى صحنه اى شاهد بودم و بايد اعتراف كنم كه استيل نخستين اجرايتان را هيچوقت يادم نمى رود!
بله همين طور است. مسلماً تجربه در اين زمينه تأثير زيادى دارد.ببينيد، خوانندگى هم مثل رانندگى است.روز اولى كه شما با ماشين بيرون مى رويد، شايد كسى را هم با خودتان ببريد. روز دوم ترستان كمتر مى شود و روز سوم از رانندگى تان لذت مى بريد. به هر حال كار نيكوكردن از پر كردن است. نكته ديگرى هم كه در كار من وجود دارد، كمك مردم است. مردم به پيشرفت در اجراى صحنه اى من بسيار كمك كرده اند. مثلاً مردم درباره جزئيات ايستادن من هم روى صحنه نظر مى دهند و اين نظرات بسيار به كمك من آمده اند.خودم هم بارها و بارها فيلم اجراهايم را نگاه مى كنم تا دفعه بعد بتوانم اشتباهاتم را جبران كنم.از مردم واقعاً متشكرم كه درباره چهره، مدل ايستادن، نوع لباس و ...اينقدر دقيق اند و من واقعاً مديون آنها هستم.مردم هميشه هم نقاط ضعف را متذكر شده اند و هم روى نقاط قوت زوم كرده اند و به من نظراتشان را انتقال داده اند و ثابت كرده اند دوست هستند چرا كه دوستان بايد ضعف را تذكر بدهند.
برخى از هنرمندان اعتقاد دارند عقيلى در زمان اجراى قطعات، با فرمى كه به دستانش مى دهد، حالت نصيحت گونه اى پيدا مى كند و اين اصلاً نه به سن و سالشان مى آيد و نه كار درستى است، به اين دوستان چه پاسخى داريد؟
من فكر مى كنم سليقه شخصى آنهاست چرا كه هر خواننده و هنرمندى در اجرا، شيوه خاص خودش را پيش مى گيرد، مثلاً پاواروتى هميشه يك دستمال سفيد دستش مى گيرد و اجرا مى كند، يكى سرش را تكان مى دهد، يكى دستش را. در همه جاى دنيا هم اوضاع همين طورى است و هيچكس هم ايرادى نمى گيرد. نمى دانم چرا در كشور ما مردم روى اينطور مسائل اينقدر باريك مى شوند؟
اين حركات كاملاً به حس هنرمند سر صحنه بر مى گردد و نمى شود انتظار داشت كه همه حركات سر صحنه يك هنرمند دقيقاً همان چيزى باشد كه شما مى خواهيد و انتظار داريد.
من فكر مى كنم بسيارى از اين صحبت ها و نظرات به حرف هاى افرادى برمى گردد كه پيوسته مى خواهند درقيد و بند عمل كردن تمام و كمال به صحبت هاى قدماى موسيقى ايران باشند.
نه اصلاً در قديم هم چنين چيزى نبوده است، بلكه اين نظر صرفاً يك نوع سليقه شخصى است.از آن طرف ما هم نمى توانيم خودمان را در چنين قيد و بندهايى بگذاريم.اگرچه اين سليقه نيز محترم است اما براى ما هم حسى است كه سر صحنه مى آيد و مى رود و خودش را در قالب حركت دست نشان مى دهد، حالا بعضى ها برداشتشان اين است كه اين حركت لحن نصيحت گونه دارد، در حالى كه واقعاً اينطور نيست، صرفاً حركتى غير ارادى است.
آقاى عقيلى من فكر مى كنم كه كار با گروه دستان در كارنامه كار حرفه اى شما نقطه عطفى بود.نه فقط به اين معنى كه با اجراى به همراه اين گروه به دنيا معرفى شديد، بلكه براى خودتان هم پيشرفتى چند پله اى بود.شما چطور فكر مى كنيد؟
من در انتخاب گروه ها بسيار حساس هستم و تا به حال تمام كارهايى كه انجام داده ام با بزرگان موسيقى ايران بوده است. تا به امروز كارى نداشته ام كه با شخصى معمولى باشد.شايد در ماه بيش از ۱۰ كار براى من بياورند و از من بخواهند كه برايشان بخوانم.حالا شما از گروه دستان نام مى بريد. گروه دستان هم يكى از همين گروه ها بود كه آمدند و به من پيشنهاد همكارى دادند، چون گروهى بود بسيار قدر كه تمامى نوازندگان و آهنگسازان آن از بزرگان موسيقى ايران بودند. من پيشنهاد همكارى با آنان را پذيرفتم و كار در اين گروه موجب افتخار بود. هرجاى ديگرى هم كه احساس كنم همكارى در آنجا به نفع و صلاح من است، بى شك قبول كرده و كار مى كنم.
احساس مى كنم كه بده بستان خوبى ميان شما و گروه دستان شكل گرفت، هم در كنسرت هاى خارج از ايران هم در آلبوم و...
بله، واقعاً همينطور هم بود.كارها از نظر من سه دسته اند.در واقع سه دسته كار به يك خواننده پيشنهاد مى شود.كارهايى كه يك خواننده را بالا مى برند، كارهايى كه او را پائين مى آورند و كارهايى كه او را در جايى كه هست نگاه مى دارند. ترجيح مى دهم كارهايى كه من را در همان جاى قبل نگاه مى دارند يا پائين مى آورند، نخوانم.چون اين شيوه كارى دليلى ندارد، مگر پول كه من هم چنين آدمى نيستم كه بخواهم به خاطر پول تن به انجام اين كارها بدهم.همين الآن ماهى ۱۰ تا كار به من سفارش داده مى شود كه براى هركدامشان هم ۵ ميليون بگيرم، مى شود ۵۰ ميليون، اگر نصفشان را هم رد كنم باز مى ماند ۲۵ ميليون.در حالى كه اصلاً طرف اين پول ها هم نمى روم.ترجيح مى دهم كارهايى را بخوانم كه به ارتقاى سطح فكرى و كارى من كمك كنند و حتى اگر لازم باشد پول هم مى دهم.شايد به همين دليل است كه من به عنوان فردى كه در موسيقى كم كار است، شناخته مى شوم.من بيش از ۱۲ سال است كه كار موسيقى را به شكل حرفه اى دنبال مى كنم، يعنى دقيقاً از سال ۷۴.در طول اين سالها تنها سه آلبوم منتشر كرده ام، اينها آلبوم هايى هستند كه واقعاً به آنها افتخار مى كنم چرا كه هركدامشان را با استادان موسيقى ايران اجرا و ضبط كرده ام.
اين سؤال را براى اين مطرح كردم كه گروه دستان، پيوسته به عنوان يك گروه سازى شناخته مى شود تا يك گروه آوازى و زمانى هم كه خواننده اى به عضويت اين گروه دربيايد، باز نقشش تنها به اندازه يك ساز است و نه بيشتر.
بله همين طور است.اين موضوع به خود گروه بر مى گردد و شناختى كه از خواننده هاى مختلف دارند.زمانى هست كه اين گروه با من كنسرت مى دهند و زمانى با آقاى ناظرى.در حال حاضر هم قرار است من با اين گروه درماه هاى اكتبر و نوامبر پانزده كنسرت را در آمريكا و اروپا اجرا كنم كه در اين برنامه همين آلبوم « درياى بى پايان» را در شهرهاى مختلف اين دو كشور به صحنه خواهيم برد.
تا به حال پيش آمده بود كه باز هم در چنين موقعيتى قرار بگيريد كه ارزش خواننده به اندازه يك ساز باشد؟
راستش را بخواهيد من چنين حسى نداشتم.من مثل هميشه وظيفه ام را انجام دادم، يعنى كارى را كه از من خواسته شده بود انجام دادم.اصولاً من سعى ام بر اين است كه نظر آهنگساز و يا سرپرست گروه را برآورده كنم.حتى در اركستر موسيقى ملى ايران هم همينطور است.در همه گروه هايى هم كه تا به حال با آنها كار كرده ام سعى بر اين بوده كه كارم را به نحو احسن انجام دهم.
در موسيقى ايران جمله اى معروف وجود دارد كه مى گويد: «خواننده نگين انگشترى موسيقى ايرانى است».
اين جمله شايد به اين دليل گفته شده است كه كلام دست خواننده است.ببينيد زمانى كه من از شما مى خواهم از طرف من برويد و به عنوان وكيل فلان قرارداد را ببنديد.خب، آنها كه من را نمى بينند و فقط وكيل من را مى بينند، پس اگر اتفاقى هم بيفتد، شما پاسخگو هستيد چون كلام را شما ادا كرده ايد.آنها كسى را كه با كلام ارتباط برقرار مى كند مى بينند.
استاد محمد موسوى هميشه جمله اى را به نقل از استاد «دادبه» كه يكى از بزرگترين استادان زبان و ادب فارسى بودند، مى گفتند: تنبك در اختيار ساز، ساز در اختيار آواز، آواز در اختيار كلام، كلام براى رساندن پيام.يعنى همه اين سازها و آوازها براى رساندن كلام و در نهايت پيام است.همين الآن هم توجه كنيد كه در همه دنيا همينطور است، هيچوقت نمى گويند كنسرت آقايى كه ويولن مى زد، مى گويند كنسرت پاواروتى.
شما در اجراى آثار با گروه دستان احساس آزادى مى كرديد؟
بله، روابط ما روابط بسيار خوبى بود. آقاى فرج پورى به عنوان آهنگساز و ديگر اعضاى گروه رابطه بسيار خوبى با من داشتند و من را براى اجراى قطعات آزاد مى گذاشتند.در واقع من هرجا كه احساس مى كردم بايد براى بهتر شدن كار پيشنهادى بدهم، پيشنهاد مى دادم و موافقت مى شد.واقعاً همكارى عالى و زيبايى بود.ضمن اين كه زمان خواندن من هم زياد بود.يعنى زمانى در حدود ۴۰ دقيقه من آواز خواندم.
واقعاً ما به سمت بهتر شدن كار مى كرديم.كار بعدى كه من و گروه دستان در حال انتشار آن هستيم، كارى است در چهارگاه با عنوان « به نام گل سرخ» كه روى اشعار آقاى شفيعى كدكنى ساخته شده است و آخرين مراحل ضبطش در حال طى شدن است.در اين كار من خيلى آواز ندارم.منظورم اين است كه هركارى كه لازم باشد طبق صلاحديد آهنگساز يا سرپرست گروه انجام شود، من انجام مى دهم.قرار است ما كمك كنيم تا كارى كه به دست شماى نوعى مى رسد، جذاب و لذت بخش باشد.اگر تشخيص بدهد آواز باشد، خب آواز خواهد بود و اگر هم تشخيص بدهد كه اصلاً نبايد در اين بخش آواز باشد، خب بايد به تشخيص شان عمل كرد مانند كار «عشق ماند» كه آقاى ارشد تهماسبى به من گفتند «كارى كه ساخته ام آوازى نيست، مى خوانى؟» و من هم كار را گوش كردم و ديدم كه كار بسيار خوبى است، لذا پذيرفتم.من يك مجرى هستم و بايد كارم را خوب انجام دهم.اگر كارى را قبول مى كنم بايد آن را خوب انجام دهم و به هركارى كه آهنگساز مى گويد، عمل كنم.وقتى هم هست كه ممكن است آهنگسازى بگويد اين آواز ندارد و من هم قبول نكنم.همه چيز به كيفيت كار برمى گردد.بايد ببينم چه چيز مى تواند به بهتر اجرا كردن آن كار و به ارتقاى كارى من بينجامد.ما به بهتر شدن كار فكر مى كنيم. نمى خواهيم كه با هم جنگ و جدل كنيم، لذا هيچ بحثى هم در آن نيست و كارها به خوبى به صورت گروهى و متحد انجام مى شود.بدون هيچ مشكلى.
حالا كه بحث تصنيف و تصنيف خوانى مطرح شد، دوست دارم نظرتان را درباره شرايط كنونى بدانم.به نظر مى رسد علاقه به تصنيف خوانى و شنيدن آن به شدت افزايش داشته و از سويى ديگر ميزان علاقه به آواز كاهش پيدا كرده است.
خب طبيعى است، چون شناخت درباره آواز بسيار كم است.مردم آواز را آنچنان كه ما مى شناسيم نمى شناسند. هميشه مى گويم اگر مردم بدانند استاد شجريان با آواز ايرانى چه كرده است، مجسمه اش را از طلا مى ساختند. اما خب همه مثل ما كار حرفه اى آواز نمى كنند و شنونده حرفه اى آواز هم نيستند.آنهايى كه آواز را مى شناسند مى دانند كه چه گوهرى است و آنهايى كه نمى دانند مى گويند كه خسته كننده است و اين «هاهاهاهاها» چيست؟
براى همين است كه طرفدار تصنيف مى شوند، به خصوص اين كه تصنيف ريتم دارد.از سويى ديگر درباره آواز بحث ديگرى هم مطرح مى شود، ببينيد آواز روى اشعار حافظ، مولانا، بيدل، جامى، صائب و ...گذاشته مى شود، اشعارى كه سنگين هستند و شايد فهم آنها براى همه قشرهاى جامعه قابل درك نباشد.به همين دليل است كه مى بينيد استادان ادبيات فارسى، نوازندگان كه باز آشنايى بيشترى با اشعار دارند، معلمين و يك سرى شنوندگان وخوانندگان حرفه اى اشعار كلاسيك آواز را دوست دارند.اما ترانه و تصنيف، چيزهايى هستند كه همه گيرند و براى همه قشرهاى جامعه قابل هضمند. بحث ديگرى هم كه وجود دارد عدم شناخت درست جوانان از آواز ايرانى است، چون صدا و سيما آواز درست را خيلى كم پخش مى كند. اين عدم شناخت موجب مى شود آنها از آواز لذت نبرند. مثلاً كارى كه من از استاد شجريان گوش مى دهم متوجه مى شوم كه از پيش درآمد شروع كرد، رفت در چكاوك، حالا در بيداد، رفت در عشاق رفت، در شور و...اما خب همه كه قرار نيست اين جزئيات را متوجه شوند.
هنوز هم درس مى گيريد؟
الان نه، اما تصميم دارم پيش استادانم جناب آقاى تعريف يا آقاى قنبرى بروم و درس هايم را دوره كنم.اتفاقاً چند شب پيش در حال صحبت كردن با آقاى قنبرى در اين زمينه بودم. ببينيد اينها چيزهايى است كه تا آخر عمر با شما هست.آدم بايد تا آخر عمر تلمذ و شاگردى كند.نبايد هيچوقت اين روحيه شاگردى را از دست داد. من مدتى كلاس هاى ادبيات مى رفتم كه متأسفانه اين روزها به دليل مشغله كارى ديگر نمى توانم بروم. اما از مادرم كه كارشناس ادبيات هستند و همينطور مادرخانمم كه ايشان هم رابطه نزديكى با شعر دارند، كمك هاى زيادى مى گيرم.همچنين گاهى از استاد الهى قمشه اى هم كمك مى گيرم.به هر حال شخصاً خيلى روى شعر تأكيد دارم و اگر دقت كنيد متوجه مى شويد تأكيدم روى شعر بسيار بيشتر از خواننده هاى ديگر است.شايد به همين دليل است كه مى گويند من پند و اندرز مى دهم.چون معتقدم كه شعر و موسيقى مكمل يكديگرند.اگر شعر خوب ادا نشود، موسيقى هم خوب اجرا نخواهد شد.
در اجراى آوازى يك شعر، سعى شما در درست ادا كردن شعر است يا دوست داريد چيزى هم به آن شعر اضافه كنيد؟
خوب ادا كردن شعر كه خيلى مهم است و به نظر من هشتاد درصد آواز خواندن اجراى درست شعر است كه در وجود شنونده برود و بنشيند. سعى مى كنم با حس و حالم و بازى هاى موسيقايى چيزى هم به شعر اضافه كنم.چون در واقع اگر چيزى به آن با موسيقى اضافه نشود فايده اى ندارد.
گاه من ديده ام خواننده هايى را كه در تلفيق شعر و موسيقى ضعيف هستند و اين لحن اشتباه آنها، معانى اشتباهى را براى شعر به وجود مى آورد. به همين دليل سعى مى كنم طورى با موسيقى شعر را اجرا كنم كه شنونده در همان لحظه اى كه شعر را مى شنود، معنى آن را هم درك كند.