يكشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۶ - ۲ جمادى الثانى ۱۴۲۸
Sun, Jun 17, 2007
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
بررسى كاهش فروش آثار سينمايى در بهار امسال
نگاهى به يك مستند، ساخته ژان روش
يادى از سردار شهيد مهدى باكرى
گفت و گو با سالار عقيلى خواننده موسيقى سنتى ايران
بررسى كاهش فروش آثار سينمايى در بهار امسال
افت فروش سينما
در گرگ و ميش قاچاق
295671.jpg
بهمن عبداللهى
فصل بهار آخرين روزهاى خود را پشت سر مى گذارد. اين دوره معمولاً براى اهالى سينما فصل خوش يمنى بوده است، زيرا با آغاز سال نو، استقبال تماشاگران از فيلم هاى جديد رونق مى گيرد و گرماى هوا آغازى مى شود براى گرمى گيشه هاى سينما.
امسال هم مانند چندسال گذشته، سال نو با اكران فيلم هاى نوروزى آغازشد، گيشه هاى سينما نفسى تازه كردند و فيلم هاى روى پرده با اقبال عمومى مردم روبه رو شد. اما اين وضع دوام زيادى نداشت و به تدريج فروش آثار اكران شده پائين و پائين تر آمد. در اين شرايط، بسيارى از سينماگران، سينماداران و علاقه مندان به هنر هفتم از خود پرسيدند «چه اتفاقى موجب پائين آمدن فروش سينماها شده است؟»
به احتمال، پاسخ ها بسيار متنوع بودند، اما همه آنهايى كه به اين موضوع تمركز كرده اند در يك زاويه با هم اشتراك نظر دارند؛ «قاچاق فيلم هاى سينماى ايران و رونق بازار سى دى هاى غيرمجاز.»
اما آيا واقعيت همين است؟ آيا كاهش آمار فروش گيشه هاى سينما تنها به اين معضل ختم مى شود ياعوامل ديگرى هم در كنار آن تعيين كننده اند؟ در همين باره به بررسى اجمالى آمار فروش فيلم هاى سينماى ايران در سه ماهه اول امسال و همچنين مقايسه آن با آمار سه ماهه سال گذشته پرداخته ايم.

از ابتداى امسال در مجموع ۱۲ فيلم از آثار سينماى ايران روى پرده سالن هاى سينما اكران شده اند. شمارى از اين آثار چند روز پيش از عيد و برخى ديگر در روزهاى نخست فروردين ماه روانه پرده شده اند كه از هر دوگروه به عنوان «اكران نوروزى» ياد مى كنيم.
گيشه سينماى ايران در بهار امسال
امسال فيلم هاى «اخراجى ها» به كارگردانى مسعود ده نمكى، «خون بازى» ساخته رخشان بنى اعتماد و محسن عبدالوهاب، ميهمان (سعيد اسدى) و شب به خير فرمانده (انسيه شاه حسينى) به عنوان فيلم هاى اكران نوروزى به نمايش درآمدند.
فيلم «اخراجى ها» ساخته ده نمكى كه نخستين فيلم بلند او به شمار مى آيد در رديف پرفروش ترين فيلم اكران نوروزى قرار گرفت و به احتمال قوى به عنوان فيلم صدر جدول فروش امسال نيز باقى خواهد ماند، ضمن آن كه تا امروز پرفروش ترين فيلم تاريخ سينماى ايران نيز شناخته شده است. فيلم «خون بازى» كه چند روز پس از فيلم «اخراجى ها» روى پرده رفت پس از ۷۹ روز نمايش و ۲۴۳ ميليون و ۳۷۲ هزارتومان در رديف دوم قرار گرفت و فيلم «ميهمان» كه از اوايل اسفندماه روى پرده بود پس از ۶۰ روز نمايش به ۳۵۴ ميليون و ۸۸۴ هزارتومان رضايت داده و جاى خود را به فيلم بعدى سپرد. «شب به خير فرمانده» هم كه در گروه سينمايى استقلال روى پرده بود با اقبال روبه رو نشد و پس از۳۹روز نمايش در نهايت ۸ ميليون و ۹۸۱ هزارتومان فروش كرد.
از نوروز تا دوشنبه گذشته (۲۰ خردادماه) فيلم هاى ديگرى اكران شده اند كه به ترتيب نقاب (۱۸۰ ميليون تومان)، قلقلك (۱۵۳ ميليون)، پارك وى (۱۲۴ ميليون)، سنگ كاغذ قيچى (۹۹ ميليون)، صحنه جرم ورود ممنوع (۴۱ ميليون)، اگه مى تونى منو بگير (۱۹ ميليون)، آرامش در حضور ديگران(۸ ميليون) و دنياى آينده (۲ ميليون) فروخته اند. البته از ميان اين فيلم ها شمارى همچنان روى پرده اند و اكران آنها تا رسيدن نوبت فيلم هاى بعدى ادامه دارد.
درباره وضع فروش فيلم هاى فصل بهار امسال مى توان گفت: مجموع اين فيلم ها تا دوشنبه گذشته ۲ ميليارد و ۵۴۸ ميليون و ۵۰۸ هزار تومان فروش داشته اند كه به طور ميانگين به هر فيلم ۲۱۲ ميليون تومان اختصاص مى يابد.
مقايسه با سال گذشته
سال گذشته در همين مدت (ابتداى سال تا ۲۲ خردادماه) در مجموع ۱۳ فيلم در سينماهاى تهران روى پرده رفتند. اين فيلم ها روى هم رفته ۲ ميليارد و ۷۰۸ ميليون و ۷۸۲ هزار تومان فروش داشتند. مقايسه فروش فيلم هاى سينماى ايران در امسال و سال گذشته به خوبى روشن مى كند كه امسال فروش آثار روى پرده ۱۶۰ميليون و ۲۷۴ هزار تومان كمتر از سال گذشته بوده است. اين آمار وقتى ما را نگران تر مى كند كه بدانيم رقمى حدود ۱۰ تا ۱۵ درصد هر سال به بهاى بليت هاى سينما اضافه مى شود، بنابراين فروش امسال سينماهاى تهران بايد در حالت متعادل (و نه فروش بيشتر) دست كم ۳ميليارد تومان مى شد.
پارسال در اكران نوروز سينماهاى تهران، فيلم هاى چهارشنبه سورى (اصغر فرهادى)، زير درخت هلو (ايرج طهماسب)، ازدواج به سبك ايرانى (حسن فتحى)، هوو (عليرضا داوودنژاد) و يك تكه نان (كمال تبريزى) روى پرده رفتند كه در نهايت «زير درخت هلو» با استقبال بيشترى مواجه شد و ۴۶۱ ميليون تومان فروش كرد. «چهارشنبه سورى» ۴۱۲ ميليون و «هوو» نيز ۲۹۲ ميليون تومان فروش داشتند و «ازدواج به سبك ايرانى» (تا ۲۲ خردادماه) ۳۸۵ ميليون تومان فروخت و نمايش آن تا ۶ تيرماه نيز ادامه پيدا كرد و در مرز ۴۰۱ ميليون تومان از پرده پائين آمد و «يك تكه نان» هم سرجمع ۸۵ ميليون فروش داشت.
ديگر فيلم هايى كه در فصل بهار (تا ۲۲ خردادماه) روى پرده بودند به ترتيب رقم فروش اين آثار هستند: آتش بس (۵۶۶ ميليون تومان)، هوو (۲۹۲ ميليون)، چپ دست (۲۵۶ ميليون)، چند مى گيرى گريه كنى (۱۴۰ ميليون)، مرباى شيرين (۳۸ميليون)، باغ هاى كندلوس (۳۹ ميليون)، به آهستگى (۲۳ ميليون)، شغال (۵ ميليون) و انتخاب (۸۸۳ هزار تومان) .
البته فيلم هاى آتش بس، ازدواج به سبك ايرانى، چند مى گيرى گريه كنى، يك تكه نان، باغ هاى كندلوس، به آهستگى، شغال و انتخاب پس از ۲۲ خرداد نيز روى پرده بودند و به فروش خود ادامه دادند تا آنجا كه به طور مثال آتش بس از مرز يك ميليارد تومان گذشت و ركورد تازه اى در فروش ريالى آثار تاريخ سينماى ايران برجاى گذاشت.
دلايل سقوط فروش
براى آن كه به دلايل كاهش فروش فيلم هاى روى پرده فصل بهار برسيم، به بررسى دقيق ترى بر روى فيلم هاى امسال و زمان مشابه سال گذشته دست زده ايم. اين بررسى نشان مى دهد كه از مجموع ۱۳ فيلم سال گذشته ۷ فيلم، فروشى بالاتر از ۱۰۰ ميليون و ۶ فيلم زير ۱۰۰ ميليون داشتند، در صورتى كه امسال از ميان ۱۲ فيلم به نمايش درآمده ۷ فيلم بالاى ۱۰۰ ميليون و ۵ فيلم زير آن فروش كرده اند. در واقع از اين بررسى مى توان نتيجه گرفت كه فيلم هاى روى پرده امسال توان و ظرفيت فروش بالاتر را داشته اند، اما اين امكان به دلايلى از دست رفته است.
يكى از ويژگى هاى مشخص فيلم هاى سال گذشته مضامين كمدى آنهاست. در واقع از ميان ۱۳ فيلم فصل بهار ،۸۵ فيلم هاى زيردرخت هلو، هوو، آتش بس، ازدواج به سبك ايرانى و چند مى گيرى گريه كنى، در ژانر كمدى ساخته شده اند، اما از ميان فيلم هاى امسال در مجموع ۳ فيلم اخراجى ها، قلقلك و اگه مى تونى منو بگير در اين ژانر قرار دارند. اين گونه از فيلم ها در سال گذشته يك ميليارد و ۸۴۴ ميليون تومان فروش داشته اند، اما امسال ۳ فيلم كمدى يك ميليارد و ۴۸۳ ميليون تومان فروش داشته اند. در واقع يكى از دلايل فروش بيشتر آثار سال گذشته، تعداد بيشتر فيلم هاى كمدى نسبت به امسال بوده است.
اگر بخواهيم به لحاظ مضمونى ديگر فيلم هاى سال گذشته و امسال رابررسى كنيم، بايد گفت فيلم موفق «چهارشنبه سورى» كه فضاى تازه اى از خانواده متوسط ايرانى را به نمايش مى گذاشت، به واسطه روايت منسجم و روان آن مورد استقبال خانواده ها قرار گرفت و موفق شد ۴۱۲ ميليون تومان فروش داشته باشد. همچنين فيلم «چپ دست» كه در راستاى فيلم هاى تجارى ساخته شده به وسيله آرش معيريان (كما و شارلاتان) بود، گرچه به سطح فروش كارهاى پيش نرسيد اما به رقم ۲۵۶ ميليون تومان دست يافت.
اما امسال فيلم هاى حادثه اى بيش از هر دوره ديگرى روى پرده رفتند؛ پارك وى، سنگ كاغذ قيچى و صحنه جرم ورود ممنوع در اين حوزه قرار دارند اما هر سه روى هم از مرز ۲۶۵ ميليون عبور نكردند كه همين موضوع نشان مى دهد تماشاگر ايرانى با آثار حادثه اى (حداقل آثار ايرانى) چندان ميانه خوبى ندارد. اما فيلم «خون بازى» كه در ژانر اجتماعى قرار مى گيرد با فروش ۲۴۳ ميليونى نشان داد كه تماشاگران همچنان علاقه مند ديدن فيلم هايى با اين مضمون هستند، حتى اگر اين فيلم سياه و سفيد باشد و بازيگران ستاره در آن حضور نداشته باشند!
فيلم «نقاب» هم كه در حوزه آثار سرگرم كننده خانوادگى با پس زمينه عشقى و البته حادثه اى همراه بود، با وجود داشتن بازيگران چهره (امين حيايى، محمدرضا شريفى نيا، پارسا پيروزفر) و فيلمنامه پر تعليق آن نتوانست درگيشه به فروش بيشتر از ۱۸۸ ميليون تومان دست پيدا كند و دچار معضل «قاچاق» شد.
امان از قاچاق فيلم
بسيارى از كارشناسان و صاحبنظران سينما معتقدند كه قاچاق فيلم هاى سينماى ايران امسال به اوج خود رسيده و همين مسأله موجب افت فروش آثار سينماى ايران شده است.
اين عقيده چندان هم بيراه نيست، واقعيت اين است كه گر چه معضل عرضه غير مجاز آثار سينماى ايران به طور غير مجاز روى CD در سال هاى گذشته نيز وجود داشت اما اين مسأله شكل فراگير و عمومى به خود نگرفته بود. عرضه فيلم هاى سينماى ايران در كنار پياده روها امسال از فيلم «اخراجى ها» آغاز شد. اين فيلم كه از مرز يك ميليارد تومان فروش در تهران و تقريباً همين رقم در شهرستان ها گذشته بود، مى رفت كه به رقم افسانه اى ۲ ميليارد تومان فروش در تهران دست پيدا كند اما از يك ميليارد به بعد سير نزولى پيدا كرد و در نهايت روى عدد يك ميليارد و ۳۱۱ ميليون تومان توقف كرد. بسيارى از سينماداران شهرستان ها كه نقشه فروش قابل توجه اين فيلم را در سينماى خود مى كشيدند پس از اين مسأله نااميدانه به نمايش فيلم هاى ديگر رو آوردند. فيلم هاى «خون بازى» و «ميهمان» نيز دچار همين معضل شدند. اما فيلم «نقاب» كه پيش بينى فروش بالايى ( بين ۵۰۰ ميليون تا يك ميليارد تومان) براى آن مى شد پس از توزيع نسخه كپى غير قانونى آن در بساط دست فروشى با شكست روبه رو شد و در رقم ۱۸۸ ميليون تومان توقف كرد.
دليل اين موضوع يك چيز بيشتر نبود و آن عرضه غير قانونى نسخه كاملتر CD نسبت به نسخه سينمايى بود. عجيب ترين اتفاق در اين بخش براى فيلم «اگه مى تونى منوبگير» افتاد كه همزمان با اكران فيلم نسخه غيرقانونى آن عرضه شد. اين اتفاق كه براى نخستين بار مى افتاد موجب شد فيلم شاهد احمدلو در ۵ روز اول تنها ۱۹ ميليون تومان بفروشد.
قضاوت به عهده شماست
درباره دلايل نزول فروش فيلم هاى ايرانى در سينماها، جدا از كاهش فيلم هاى كمدى در اكران امسال، كاهش حضور ستاره هاى سينما ( بهرام رادان، محمدرضا فروتن، محمدرضا گلزار، هديه تهرانى، نيكى كريمى، مهناز افشار) در فيلم هاى روى پرده را نيز مى توان نسبت داد.
معضل قاچاق فيلم هاى سينماى ايران البته از دلايل اصلى كاهش فروش سينماهاست. اين روزها از اهالى سينما و كارشناسان گرفته تا نمايندگان مجلس شوراى اسلامى و مسئولان انتظامى و قضايى و ... جملگى متفق القول هستند كه بايد با اين مسأله مقابله و وضع آن روشن شود. اما تا امروز اقدام عملى چشمگيرى در اين فرايند مشاهده نشده است، شايد در روزهاى آينده شاهد رفع اين معضل باشيم و فصل تابستان، سينماها شاهد رونق باشند.
نگاهى به يك مستند، ساخته ژان روش
شكار شير با تيرو كمان
295674.jpg
رامتين شهبازى
مستندهاى قوم نگار يا قوم پژوهش از آن شكل آثار سينمايى محسوب مى شوند كه در طول تاريخ افزون بر اين كه موجبات شكل گيرى آثارى جذاب و قابل تأمل را در زمينه سينما فراهم آورده اند، بلكه پلى بوده اند تا محققان و دانش پژوهان ديگر رشته هاى علوم انسانى و اجتماعى نيز بتوانند از آنها سود جويند.
نكته ديگرى كه دراين ميان قابل ذكر به نظر مى رسد جامع العلوم بودن كارگردان مستندهاى قوم پژوه است. آشنايى با جغرافيا ، سياست ، مؤلفه هاى اجتماعى و ... جملگى از علومى به شمار مى آيد كه يك كارگردان قوم پژوه بايد تا حدى كه به تحقيقات شكل گيرى اثر مستند كمك كند با آنها دست و پنجه نرم كند. برنامه مستند ۴ به تازگى در يكى از برنامه هاى خود فيلم شكار شير با تيرو كمان را به كارگردانى ژان روش روى آنتن برد. روش يكى از اساتيد سينماى مستند كلاسيك است كه تقريباً همه عمر خود را به ساخت مستندهاى قوم نگار معطوف داشت.
اين سينماگر فرانسوى مدت هاى طولانى دوربين خود را به ميان مردم كشورهاى آفريقايى برد و به ثبت زندگى ، مناسك و رسوم زندگى آنان پرداخت. روش در شيوه ساخت آثار خود به شگردهايى دست يافته بودكه تقريباً خود ويژه بود و اين شگردها به او كمك كرد كه آثارى منسجم و يكدست را ارائه دهد و فيلم هايش در بسيارى از جشنواره هاى مطرح جهان جوايز مختلفى را نيز به خود اختصاص دهد.
ژان روش فارغ التحصيل دكتراى ادبيات بود. اما از بدو فيلمسازى آنچه بيش از همه برايش ارزش و اهميت داشت، چگونگى زندگى مردمانى بود كه شايد به دليل دوربودن از تمدن مدرنيته آسيب پذير به نظر مى رسيدند. ژان روش دركنار آثار مختلفى كه در نقاط متفاوت آفريقا جلوى دوربين برد، در يكى از فيلم هايش به شكارى سنتى يعنى كشتن شيرهاى مزاحم قبيله ها به وسيله تير و كمان پرداخته است.
مستند شكار شير با تير وكمان در سال ۱۹۶۵ ساخته شده است. روش همچون بيشتر ساخته هايش در توليد اين فيلم روش جالبى داشته كه كاركردهاى مؤثر استفاده از اين روش در جاى جاى فيلم، خود را به ما نشان مى دهد. روش براى ثبت لحظات اين شكار به ميان مردم قبيله اى در آفريقا رفته است و مدتى را آنجا به ثبت تصاوير پرداخته. سپس به كشورش بازگشته و پس از ظهور نگاتيوها دوباره به ميان مردم آفريقايى بازگشته و فيلم هايى را كه از خود آنها تهيه كرده بود به آنها نشان داده است و از واكنش آنها هنگام تماشاى اين تصاوير فيلم گرفته. او چندين بار اين كار را انجام داده تا توانسته دوربين يك نگاه غربى متمدن را با زندگى بدوى مردم خطه محروم و فقير آفريقا همسو كند. شايد مهم ترين خصلت اين كار و تأثير آن بر فيلم همين باشدكه دوربين به عنوان يك پديده و ابزار جامعه مدرن در ميان مردم آفريقايى به هيچ وجه عنصرى بيگانه نيست. در همه لحظات فيلم اين دروبين ميان مرد حضور دارد و بدون آن كه مردم واكنش خاصى نسبت به آن نشان دهند تصاوير خاص خود را ضبط مى كند. از ديگر سو رفت و آمدهاى بسيار و ثبت تصاوير مختلف به روش اين امكان را داده كه پلان هاى متنوعى را در اختيار داشته باشد، از همين روى فيلم نسبت به ديگر آثار ساخته شده در اين زمينه ريتمى معقول دارد و تماشاگر را به هيچ عنوان مورد آزار قرار نمى دهد. از ديگر سو در اين فيلم از مصاحبه و ارائه اطلاعات مستقيم از سوى افراد بومى به مخاطب خبرى نيست. روش همه اطلاعات را در قالب نريشن و به شكلى غيرمستقيم به تماشاگر ارائه مى كند. حتى در حاشيه شكار شير عناوينى مطرح مى شود كه شايد معمولى به نظر برسد؛ اما در عمل ما را به كنه زندگى آدم هايى مى برد كه شايد بررسى عقايد آنان در باب رسوم و سنت ها مفيد بنمايد. شايد در ميان ديگر مستندسازان، روش در اين شيوه ارائه اطلاعات با ژرژ فرانژو همراستا باشد كه تماشاگر را در دل واقعه با موقعيت ها آشنا مى كند. در اين گونه اطلاعات ما به شكل مستند و طبيعى و آنچنان كه در فضاى مستند كار وجود دارد با داده ها روبه رو مى شويم و اطلاعات به شكل دسته بندى شده و ساختگى از سمت فيلمساز در اختيارمان قرار نمى گيرد. اينجاست كه باز تأكيد مى كنم در مستند شكار شير با تيرو كمان، دوربين با مردم قبيله آفريقايى زندگى مى كند و با آنها به تعامل مى رسد. روش بسيار زياد طرفدار سينماى مستند رابرت فلاهرتى بوده و سعى داشته به عنوان سينما ـ حقيقت به سينما واريته دست يابد. سينمايى كه با وجود حضور كارگران در پشت صحنه اما چندان واقعيت جلوى دوربين دستكارى نمى شود.
فيلم شكار شير با تير وكمان از ۳ قسمت عمده تشكيل شده است؛ بخش مقدمه، بدنه و نتيجه گيرى. در بخش مقدمه براى اين كه روش بتواند توجيهى منطقى براى چگونگى حضور دوربينش در ميان قبيله آفريقايى كه به شكار مى رود بيابد و بتواند ميزانسن هاى قابل توجيهى را براى آن در نظربگيرد به عنوان يك فرد سوم شخص دوربين را ميان كودكان مى برد كه گويا اين كودكان نسل بعد شكارچيان شير با تير و كمان هستند. اين كودكان به دوربين ـ هم شكل با چشم يك انسان ـ زل زده اند و مسحور به داستانى گوش مى كنند كه اين دوربين براى آنها تعريف مى كند. بعد همين دوربين زاويه خود را باز كرده و ميان بيابان ها مى رود. ما در اين بخش چندين نماى غيرمتصل به هم را درباره دشت ها و زندگى حيات وحش در آفريقا مى بينيم كه شمايى كلى را از زندگى در آن منطقه در اختيارمان قرار مى دهد. بعد آرام آرام فصل هاى مرتبط با بدنه فيلم آغاز مى شود و ما وارد جزئيات چگونگى شكار شير مى شويم. خود همين بخش بدنه را نيز مى توان به ۲ قسمت مجزا تقسيم كرد. بخش اول به چگونگى آماده شدن مراحل شكار و مرحله دوم به انجام عمل شكار مى پردازد. در بخش اول ما بيشتر با آداب رسوم افراد قبيله آشنا مى شويم. اين كه آنها به دليل نداشتن مجوز براى كشتن شيرها با تفنگ تير و كمان هايى را تدارك مى بينند و به وسيله آن سراغ شيرها مى روند. اين افراد معتقدند شيرى كه ميل به غذا ندارد و تنها براى تفنن شكار مى كند، حق زندگى ندارد، چون براى طبيعت و ديگر افراد قبيله مضر است. آنها طبق مراسمى، سمى را درست مى كنند و اين سم را همچون ماده اى مقدس بر سر كمان ها مى زنند و با آن سراغ شير ها مى روند.
در اين قسمت، روش از هرگونه ايجازى خوددارى كرده و با بسط جزئيات به معرفى سنت هاى افراد قبيله مى پردازد. دوربين او اگرچه حركت چندانى ندارد و ثابت سوژه را مى نگرد، اما در تدوين با قطع هاى بسيارى مواجهيم كه اين قطع ها همچون چشم هاى جست وجو گر يك محقق ما را با زواياى متفاوت اين مراسم آشنا مى كند. از سوى ديگر ريتم متناسبى را با اتفاقى كه براى سوژه مى افتد پديد مى آورد.
اينجاست كه عمل شكار شير از يك كنش طبيعى زيست محيطى جاى خود را به نوعى فضاى شاعرانه مى دهد. جزئيات تهيه زهر به ما مى نماياند كه چگونه يك قوم كه دسترسى چندانى با نقاط تمدن جغرافيايى ندارند باتوسل به باورها دست به اعمالى مى زنند كه به شكل گروهى طراحى شده و به هيچ وجه حركات انفرادى در آن جايى ندارد. پس از تهيه زهر شيوه ارائه داده ها ريتمى تند تر به خود مى گيرد و ما به طور مستقيم با مقوله شكار آشنا مى شويم. تله هايى تدارك ديده شده كه ابتدا بايد شير در آنها به دام بيفتد و بعد شكار چيان به شكار آن بپردازند. اين تله ها فرصت خوبى را براى ژان روش فراهم آورده تا در خلال شكار نيز كه مى تواند بسيار خلاصه تصوير شود هوشمندانه به ديگر آداب و رسوم اين قوم آفريقايى بپردازد.
نكته جالب اينجاست كه روش، ديگر جزئيات را تبديل به كليات و ايجاز مى كند. به طور مثال ما از يك جمع به جمعى ديگر مى رويم و به وسيله اين جهش ها ديگر بافضاى خالى اطلاعاتى روبه رو نمى شويم. در خلال شكار حيوانات مختلفى به دام شكارچيان مى افتند. هر يك از اين حيوانات براى مردم قبيله در حكم باور و اعتقادى هستند كه قبيله به شكل جمعى به آنها اعتقاد دارند و در رويارويى با هر يك از اين حيوانات اعمالى خاص را با آنها انجام مى دهند. اين پاساژهاى اطلاعاتى در كليت فيلم ما را به مرحله آخر شكار مى رساند. شيرها شكار مى شوند و عمليات مقدسى كه از سوى شكارچيان آغاز شده به پايان مى رسد. در اين بخش ها نيز دوربين ژان روش انسجام خود را از دست نمى دهد ما كماكان با قطع هاى زيادى در هنگام تدوين فيلم روبه رو هستيم كه حس تعليق در فضا و تكاپوى شكارچيان براى شكار شير را به خوبى برايمان نمايش مى دهد. پس از آن در مرحله نتيجه گيرى و پايان اثر دوربين دوباره ميان همان كودكان آفريقايى كه در ابتداى فيلم ديده بوديم بازمى گردد تا روايت خود را براى آنان كامل كند. دوربين روش در هنگامه بيان اين داستان تصاويرى را ثبت و سند كرده و براى ما به نمايش گذاشته كه اين تصاوير سال هاست در دانشكده هاى مختلف جامعه شناسى و... مورد تدريس قرار مى گيرد.
نكته جالب تر اين كه در طول فيلم هيچ گاه روش از زاويه ديد يك انسان مدرن به تأويل سنت هاى مطرح شده در فيلم نمى پردازد و تنها با نشان دادن آنها از كنارشان مى گذرد به طور مثال در يك بخش، گردنبندهايى را مى بينيم كه شكارچيان به گردن مى اندازند كه مطابق آنچه در باورهايشان دارند از چشم شير پنهان شوند. در صورتى كه اين گردنبند يك شىء مجازى است و واقعاً كاركردى چنين ندارد. اما روش، تنها نشان مى دهد كه شكارچيان گردنبندها را به گردن مى بندند و در نريشن هم كاركرد آنها را بيان مى كند. در همين بخش مى توانست جملاتى تأويلى نيز در ساختار نريشن جاى گيرد كه روش، آگاهانه از كنار آن مى گذرد.
اين هفته نمايش مستندهاى قوم نگارانه با فيلم هايى كه سينماگران غربى درباره ايران ساخته اند ادامه مى يابد و «علف» نخستين آنها خواهد بود. برنامه سينما ۴ سه شنبه ها ساعت ۹ شب از شبكه ۴ سيما پخش مى شود.
چالش هاى اشاعه فرهنگ پايدارى
ذاكر صالحى
295662.jpg
ماهيت فرهنگ پايدارى
دفاع مقدس از جنبه سياسى و نظامى نوعى حماقت استراتژيك از سوى صدام و حاميانش بود، اما وقتى اين حماقت و خطاى استراتژيك رخ داد، در فضاى آكنده از تهديد سال ،۱۳۵۹ روزنه هايى از فرصت براى رزمندگان ايرانى گشوده شد. اين فرصت چيزى نبود جز عرصه اى براى ظهور و بروز هويت فرهنگى جديد كه در دوسال قبل از آن در جريان انقلاب ۵۷ نضج گرفته بود اما هنوز به قوام نرسيده بود.
صحنه جنگ حداقل تا اوايل سال ۶۱ و قبل از عمليات طريق القدس (فتح بستان) بسيار محدود و ايذايى و بازدارنده بود. رزمندگان ايرانى هم به تدريج از فضاى جبهه ها استفاده كردند تا پروژه ناتمام فرهنگى دوران انقلاب را به بلوغ برسانند.
به اين ترتيب دفاع ما تبديل شد به يك سلوك فرهنگى كه ماهيت جمعى داشت و جنگ تا مدت ها در حاشيه اين سلوك فرهنگى قرار داشت.
جنگ يك زمينه و context بود براى متن (Text). اين متن همان فرهنگ تازه تولد يافته بود. يك خودآگاهى جمعى نسبت به ارزش هاى اسلام. اما اكنون متأسفانه نظام فرهنگى ما فقط به ظرف و زمينه و context چسبيده است و عرصه ها وفضاهاى جنگى را بزرگ نمايى مى كند و از روح و متن حاكم بر آن كه در مناسبات انسانى پيچيده در روابط ميان رزمندگان پنهان است، غفلت كرده است.
فرآيند همگانى شدن فرهنگ پايدارى
اصولاً فرآيند همگانى شدن و popular شدن و فراگير شدن دفاع مقدس پا به پاى تحولات نظامى نبوده است. در اين مورد ما از فرمول هميشگى و جهانشمول پيروى نكرده ايم. مثلاً بسيج عمومى زمانى شكل مى گيرد كه دشمن به نزديك هاى پايتخت برسد و تهديد نظامى گسترش يافته باشد. بنابراين انتظار مى رود مقطع زمانى همگانى شدن دفاع (در هر دو وجه فرهنگى و بسيج عمومى) زمانى باشد كه تهران موشك باران مى شود اما مى بينيم كه جنگ در همان مقطع زمانى ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۰ وارد افكار عمومى مى شود. طريق اشاعه آن هم وصيتنامه شهدا و سخنرانى هاى حضرت امام (ره) است نه يك ضرورت نظامى. چون دشمن آمده بود و يك سرى از زمين هاى ما را تصرف كرده بود و جبهه ها تا قبل از عمليات «خمينى فرمانده كل قوا» و «طريق القدس» وضع آرامى داشت.
مدل همگانى شدن دفاع و فرهنگ آن بيشتر از فرآيندهاى هويت فرهنگى و تكامل و بلوغ آن تأثير پذيرفت تا از تحركات نظامى خطوط عملياتى!
جوانان ما در جنگ به دنبال تسجيل هويت بودند. هويتى كه در انقلاب اسلامى آن را شناسايى كردند و در دفاع مقدس نسبت به تسجيل آن همت گماشتند. پس دفاع مقدس عامل تسجيل هويت جديد و گم گشته آنها بود.
ارزيابى شرايط فعلى
شرايط فعلى اشاعه فرهنگ پايدارى راضى كننده نيست. البته كارهاى زيادى صورت مى گيرد و تلاش ارگان هاى ذيربط قابل تقدير است اما تأثيرات كيفى بسيار اندك است. نظام تبليغى فرهنگ پايدارى از نظر اثربخشى بسيار ضعيف است. ستادهاى عريض و طويل و بودجه هاى گزاف و پرسنل فراوان نتوانسته است جاى خالى يك گزارش مستند شهيد آوينى را پر كند. تك ستاره هايى چون حاتمى كيا نه تنها بازتوليد نشده اند، بلكه خسته و دل شكسته از بوروكراسى حاكم بر اين دستگاهها صرفاً به دنبال اداى مسئوليت هاى فردى خود در پيشگاه خداوند هستند كه گاهى اثرى خلق مى كنند، نه اين كه اين آثار حاصل برنامه ريزى هدفمند نظام فرهنگى ما باشد.
چالش هاى اصلى در زمينه اشاعه فرهنگ پايدارى
به نظر بنده چالش اول در اين زمينه چالش زبان است. منظور زبان فرهنگى مخاطب است. پيش نياز آن شناخت انگيزه ها، علاقه ها و سليقه هاى نسل جوان امروزى است. ما هنوز به يك زبان مناسب امروزى و كارآمد كه واسطه و حامل پيام هاست و ابزار تفهيم و تفاهم است نرسيده ايم. ما بايد همراه با تطور زبان فرهنگى نسل جديد، به يك زبان هنرى برسيم كه قابل دريافت و مبادله باشد.
اگر اين زبان را شكل ندهيم اصولاً نمادها رد و بدل نمى شوند و هيچ اتفاقى نمى افتد. چيزى شبيه به گفت وگوهاى كر و لال ها را شاهد خواهيم بود.
چالش دوم؛ شكاف ميان نظر و عمل در حاملان فرهنگ پايدارى است
در آن مقطع فرمانده گردان ما، مسئول فرهنگى، سخنران زبردست، معلم اخلاق و مربى عقيدتى بچه ها و خود عامل به احكام بود. از اين رو كلام او نفوذ و تأثير شگرفى داشت.
اكنون شكاف ميان نظر و عمل به شكاف ديگرى به نام شكاف بى اعتمادى دامن زده و اين خودش يك مانع و حجاب براى اشاعه فرهنگ پايدارى است. ناگفته نماند هر چه تاكنون تأثيرات مثبت در اين زمينه داشته ايم مرهون افرادى است كه طعم و بوى دفاع مقدس را حفظ كرده اند و البته اذعان مى كنم كه اين افراد كم نيستند اما اين افراد به دليل حجب و حيا و متانت و تواضع اسلامى كمتر وارد دستگاه هاى بوروكراتيك تبليغى مى شوند.
چالش سوم؛ چالش ابتكار و توليد در مقابل انفعال و مصرف گرايى است
دستگا ه هاى تبليغاتى ما به جاى ابتكار و توليد فقط از آنچه قبلاً اندوخته ايم مصرف كرده اند. ارتزاق يك طرفه كرده اند. مصرف بى رويه و مخرب!! براى مثال نگاه كنيد به ملودى «اى لشكرصاحب زمان آماده باش آماده باش» اين ملودى ها به وسيله يك كشاورز اهوازى پدر محبوب، آقاى معلمى سروده و توسط آقاى آهنگران اجرا مى شد. بدون حتى يك ريال هزينه. آيا توانسته ايم مشابه اين سروده ها را (نه كارهايى فاخرتر) توليد و يا حتى بازتوليد كنيم؟
به دستگاه هاى فرهنگى و تبليغى توصيه مى شود حال كه توان توليد دست اول نداريم لااقل مهندسى معكوس بكنيم و برخى از نمادهاى اصلى پايدارى را «باز توليد» كنيم و نمادهاى بديل و جايگزين (Alternative) بسازيم. اتفاقاً تأثيرات نمادهاى بديل از اصل آنها بيشتر است، زيرا مخاطبانى كه ظرف زمانى و مكانى توليد آن نماد را نديده اند با نماد بديل بهتر كنار مى آيند تا با نمادهاى اصيل. اسانس بايد رقيق شود تا قابل خوردن و هضم باشد. ما همان اسانس خالص را مى خواهيم به خورد نسل جوان بدهيم، در حالى كه فقط چند قطره از آن را بايد با محلول هاى ديگرى تركيب كرد و آن را رقيق تر كرد تا هاضمه اين نسل بتواند آن را جذب كند.
بازتوليد نمادهاى بديل كه حامى گوشه و كنايه هايى از نمادهاى اصيل باشند يك راهبرد معين و كاملاً عملى است كه مى تواند از سوى متوليان امر پيگيرى و اجرا شود.
چالش چهارم ؛ چالش ميان كيفيت وكميت است
كيفيتى كه فراموش شده و كميتى كه به آن دامن زده مى شود البته كار ويژه كميت به گونه اى است كه هيچ كيفيتى نمى تواند جاى آن را پر كند، زيرا شما با كميت مى توانيد زونكن گزارش عملكرد خود را پر كنيد و با يك اثر كيفى نمى توانيد اين نتيجه را بگيريد.
دوست دارم مانند «رنه گنون» از واژه «سيطره كميت» در جريان تبليغاتى فرهنگ پايدارى ياد كنم. سيطره كميت، روح دفاع مقدس را در حاشيه قرار داده است هر چند نمودار ميله اى گزارش هاى عملكرد را بالاتر برده باشد. پيشنهاد مى شود نهضت كيفيت از طريق تعبيه سيستم ارزشيابى كيفى در اين مراكز حاكم شود و نظر مديران عاليرتبه نيز به اين سمت و سو جلب شود. تا كى مى توان به تعداد بيلبوردهاى تبليغاتى در سطح شهر و تعداد بلندگوها افتخار كرد؟! تأثير اين اقدام ها در ارتقاى بينش خانواده ها و جوانان كه ذينفعان اصلى فرهنگ پايدارى اند چقدر بوده است؟ سيطره كميت و به تعبير من سندرم كميت گرايى به مشكل ديگرى نيز دامن زده و آن فرماليسم (صورى نگرى و ظاهرگرايى) است.
چالش پنجم؛ چالش خالص گرايى ـ عام گرايى است
ارزش هاى فرهنگ پايدارى در ابتداى دفاع مقدس ارزش هاى فردى بود مثل پايبندى خانواده ها و افراد به احكام و مناسك و آداب دينى. سپس با گسيل گروه هاى رزمندگان كه به سمت جبهه ها راه افتاده اند تبديل شدند به ارزش هاى گروهى. با شروع عمليات بزرگ اين ارزش ها به ارزش هاى اجتماعى تبديل شدند و بدين ترتيب مسير ارتقاى خود را طى كردند. در اواخر جنگ اين ارزش ها به سطح ارزش هاى ملى ـ مردمى ارتقا يافتند (تعبير سطح ارزش هاى ملى ـ مردمى وام گرفته از مرحوم پروفسور علديلى جامعه شناس عرب است). نقش اصلى را در مسير ارتقاى ارزش هاى فرهنگ پايدارى حضرت امام (ره) بر دوش مى كشيد و مرتب القا نمودند كه «همه شما مردم» اين كارها را كرده ايد. تا اين خصلت عام گرايى و همگانى شدن را ترويج كنند. در عين حال كه در ميان همين مردم بودند افرادى كه اصولاً با جنگ و دفاع مخالف بودند. اما گاهى شما براى همگانى شدن يك ارزش بايد رفتار نادرست بعضى ها را ناديده بگيرى و به ريشه ها توجه كنى.
اما نظام فرهنگى فعلى ما در بيشتر اوقات برعكس راهبرد حضرت امام (ره) به سمت خاص گرايى رفته و جامعه را به گروه هاى مقابل هم تفكيك كرده است. مثل ايثارگر و غيرايثارگر و ... در حقيقت مسير ارتقاى ارزش هاى پايدارى معكوس شده است و گروه گروه افراد و خانواده هايى از اتوبوس به زور پياده شده اند. افرادى كه حضرت امام (ره) آنها را به سوار شدن به اتوبوس ترغيب كرده بود و دل هاى آنها را به مهر و رحمت اسلامى و نبوى دلگرم ساخته بود. اگر اين راهبرد معكوس يعنى خاص گرايى دنبال شود به تدريج مسير تنزل از ارزش هاى اجتماعى به گروهى و سپس فردى طى خواهد شد و ارزشمداران به گروه هاى كوچك در سطح خانواده ها محدود مى شوند.
مرحوم شهيد مطهرى در مورد امام على (ع) مى فرمود ايشان مظهر اين جمله بودند: جاذبه در حد اعلى ـ دافعه در حد ضرورت. نظام فرهنگى ما در رابطه با نسل جديد در عمل بايد پايبند به اين استراتژى باشد (استراتژى مقابل آن دافعه در حد اعلى و جاذبه در حد ضرورت است). من معتقدم علت محدثه انقلاب و فرهنگ پايدارى علت مبقيه آن هم هست. اگر معتقديم اين مردم بودند كه انقلاب و جنگ را اداره كردند پس بهتر است به جاى نهادهاى عريض و طويل، امور فرهنگى را نيز به آنها واگذار كنيم. مفاد اصل ۴۴ قانون اساسى در حوزه فرهنگ اين راهبرد را تأييد مى كند.
چالش ششم؛ بحران در باورپذيركردن ارزش هاى پايدارى است
اين ارزش ها اگر بخواهند تبعيت شوند بايد ابتدا باورپذير شوند. اگر داستان ها و خاطرات دفاع مقدس از طريق غلو و اغراق تبديل به افسانه و اسطوره شوند خصيصه باورپذيرى خود را از دست مى دهند. بويژه براى نسلى كه آن دوران را نديده است. جوان امروز بايد بداند جوان هاى رزمنده آن دوران مثل خودش سرشار از شور جوانى، خطاپذير، احساساتى، زمينى، فطرى، ساده و صميمى بوده اند. آنها از آسمان به زمين نيامده بودند. آنها بالقوه مى توانستند به جاى حضور در جبهه در خيابان هاى پايتخت به خوشگذرانى مشغول باشند اما دست به انتخاب ديگرى زده اند. آنها فرشته و معصوم از خطا نبوده اند، بلكه آگاهانه در گير و دار و تلاطم انتخاب ميان خوب و بد، مسير كمال الهى را انتخاب كرده اند. اگر از اين انسان هاى زمينى اسطوره هايى بسازيم كه دست هيچ كس به آنها نمى رسد ديگر تأسى و پيروى و همسان سازى فرهنگى هم وجود نخواهد داشت. اين اسطوره هاى دست نيافتنى اصولاً باور نمى شوند چه برسد به اين كه تبعيت شوند و براى امروز ما راه حل بسازند.
چالش هفتم؛ چالش برنامه ريزى و ارزيابى است
در شرايط ريسك و عدم اطمينان دفاع مقدس، فرصت برنامه ريزى علمى در حوزه فرهنگى وجود نداشت. هدف گذارى كمى يا نبود يا اندك و ابزارهاى علمى هم كمتر به كار گرفته مى شد و بيشتر از تجربه، خلاقيت و شهود بهره بردارى مى شد. مديريت تخصصى در حوزه فرهنگى و تبليغى هم ضعيف بود اما در شرايط حاضر تصور مى شود كه به همان شكل آزمون و خطا عمل كردن، وفادارى به ارزش هاى فرهنگ پايدارى است. در حالى كه اكنون بايد عقلانيت فرهنگى با عقلانيت ابزارى گره بخورد و در خدمت كارآمدترشدن برنامه هاى فرهنگى قرار بگيرد.
295665.jpg
در آن دوران، سيستم ارزيابى عملكرد دقيق و علمى هم نداشتيم و جالب است كه اكنون هم نداريم به قول بعضى ها نظم ما در بى نظمى است. البته حقير هم با آشوبناكى ها و پيچيدگى هاى حوزه فرهنگ اذعان دارم و معتقدم همه عوامل فرهنگى پيش بينى پذير نيستند، اما به امتناع برنامه ريزى در حوزه فرهنگ (مثل برخى صاحبنظران) معتقد نيستم. زيرا در حوزه فرهنگ و از جمله فرهنگ پايدارى مى توان روى زمينه ها برنامه ريزى كرد.
اگر خروجى ها (out puts) و تبعات وپيامدها (ends) قابل پيش بينى نيست و به چنگ برنامه ريزى گرفتار نمى شود و حالت سيال و پويا و نوشونده دارد، اما روى دو بخش ديگر از سيستم يعنى ورودى ها (in puts) و فرآيندها (prosses) مى توان برنامه ريزى و مداخله كرد. برنامه ريزى چيزى جز هدف گذارى و مداخله هدفمند نيست. فرهنگ هم از آسمان نيامده است. امرى زمينى است. پس قابل برنامه ريزى است.
وقتى ابزارهاى قوى در اختيار ماست چرا استفاده نكنيم؟ مگر برنامه ريزى، فرهنگ را از ملكوتى بودن به ناسوت مى آورد؟ يا جاذبه هاى معنوى آن را كم مى كند؟
ما با مداخله هاى تحكم آميز و آمرانه كه مخاطب را فرارى مى دهد در اين حوزه مخالفيم اما مداخله هاى حداقلى كه ماهيت ارشادى دارند و تعيين جهت و هدف مى كنند چه اشكالى دارد؟ تاكنون از ميان حدود ۶۰ نهاد موجود فرهنگى كه اين جانب آنها را احصا كرده ام كدام يك به يك ارزيابى سنگين و دقيق از كارآيى و اثربخشى خود تن داده اند؟ ثمره ۲۹ سال كار فرهنگى كدام است؟ بديهى است نهضت ارزيابى كيفى كه لزوماً بايد از سوى يك نهاد غيردولتى و بى طرف انجام شود به حل بسيارى از معضلات مساعدت خواهد كرد.
آخرين چالش؛ چالش ميان يكسان سازى فرهنگى و تنوع فرهنگى است
فرهنگ پايدارى در اين ميانه مانده است. راه چاره ما نه يكسان سازى فرهنگى است نه پلوراليسم فرهنگى كه ريشه در نسبيت گرايى اخلاقى دارد، بلكه راه حل ما احترام و تأكيد به تنوع فرهنگى است. غنايى است كه در درون تنوع خوابيده است. در جبهه ها هم اين تنوع فرهنگى، زبانى، قومى، نژادى و حتى مذهبى را شاهد بوده ايم. در اصفهان مادرى هفت شهيد داده است. آيا همه اين هفت برادر از نظر خلق و خو و سطح فرهنگ و گرايش ها و دغدغه هايشان مثل هم بوده اند؟! آيا شهداى ارمنى مانند شهداى شيعه اعتقادات و عادات يكسان داشته اند؟
كمال خواهى در سطح فردى در قالب ها و اشكال مختلفى متبلور مى شود (هر چند هدف الهى است) هر انسان به عنوان موجود زنده، يك موجود منحصر به فرد است. لذا هم روش هاى تربيتى متفاوت مى شود (حداقل از نظر نقطه عزيمت براى كار تربيتى) و هم تأثيرات آن متفاوت است.
نظام فرهنگى فعلى بايد بتواند اين كار ويژه را داشته باشد كه فقط منادى درون را بيدار كند. تبلور بيرونى اين كار نياز به يكسان سازى ندارد. فرماندهان دفاع مقدس اين هنر و مهارت را داشتند كه با ايراد چند جلسه سخنرانى و ايجاد فضايى متعالى سرشار از كرامت انسان، آتش پنهان كمال خواهى را در جان رزمندگان شعله ور كنند. آن وقت شما شاهد تنوعى زيبا در مصاديق بوديد! همين تنوع، عنصرى است كه فرهنگ پايدارى را غنى كرد.
يكسان سازى مربوط به نظام هاى ضعيف فرهنگى است كه نمى توانند به درون افراد نقب بزنند. لذا از طريق شعارهاى يكسان، يونيفرم ها و مراسم يكسان سعى دارند وانمود كنند كه فرهنگ مسلطى را ايجاد كرده اند. من مطمئنم كارشناسان و مديران دلسوز متولى فرهنگ پايدارى، جوهره حرف حقير را كه ريشه در نگاه جامعه شناختى و البته آسيب شناسانه بر اين حوزه داشت درك مى كنند اما معتقدند اجراى اين راهبردها مشكل است. من معتقدم بايد شروع كرد و همه دست اندركاران را با پيچيدگى هاى كار فرهنگى آشنا كرد و آموزش و پژوهش را در اين قلمرو گسترش داد.
* دكتراى مديريت و استاد دانشگاه
يادى از سردار شهيد مهدى باكرى
دستان دجله تو را تا دريا برد
295668.jpg
محمد باقر پورمند
آن شبى كه دوازده ساعت باران باريد را حتماً به ياد دارى. قسمتى از شهر را سيل برده بود، فشار آب زياد بود. كف كوچه ها تا نزديك زانو پر از گل و لاى بود. در كنار خانه اى پيرزنى به گريه نشسته بود و فرياد مى كرد. عده اى براى كمك به او تلاش مى كردند و تو دست به كار شدى. پيرزن كه يارى دهندگان را به نظاره نشسته بود، در ميان آن ها تو را ديد كه سخت كار مى كردى. كم كم خانه پيرزن تخليه شده بود كه خودش را به تو رساند و گفت خدا عوضت بدهد مادر! خير ببينى نمى دانم اين شهردار كيست؟ اى كاش يك كم از غيرت و شرف شما را داشت! و تو لبخندى مليح زدى و گفتى: آره مادر اى كاش داشت! و او نمى دانست كه تو همان شهردارى! اين جزو خصلت هاى تو بود كه گمنام بمانى و كسى تو را نشناسد. بسيجى هاى لشكر هم كمتر چهره تو را ديده بودند. يكى از بچه ها مى گفت: در عمليات والفجر يك دستور دادند كه هيچ كس وارد قرارگاه نشود. يكى از بچه هاى دژبان كه خود بسيجى بود بنا به همين دستور، چون تو را نشناخته بود تو را راه نداد و برگردانده بود و تو كه بسيار از اين عمل او خوشت آمده بود او را تشويق كردى.
بچه هاى لشگر آنقدر با تو صميمى بودند كه تو را با نام كوچكت صدا مى زدند: آقا مهدى! و تو هم راضى به اين ارتباط صميمى بودى. چون بچه هاى بسيجى را بچه هاى خودت مى دانستى و براى آنان احترام زيادى قائل بودى اگر مى خواستى چيزى بخورى نخستين سؤالت اين بود كه آيا بچه هاى بسيجى هم از اين غذا مى خورند يا نه؟!
داداش حميد را كه حتماً به ياد دارى. همانى كه به تو خيلى علاقه داشت و هر جا كه تو بودى او هم بود و الآن هم مطمئناً پيش هم هستيد. شايد اين را ندانى بعضى جاها كه تو حضور نداشتى، تمام حرف هاى حميد از اول تا آخر از تو بود. وقتى بچه ها مى گفتند: حميد آقا! ما هم مثل تو آقا مهدى را شناخته ايم با آهى عميق مى گفت: نه به خدا، شما آقا مهدى را نمى شناسيد. من با داداش مهدى بزرگ شده ام. پا به پاى خودش مرا راه برده است. اصلاً من راه رفتن را از مهدى ياد گرفته ام. عمليات خيبر ميان تو و حميد جدايى انداخت. حميد پركشيد تا تو بمانى. آن روز كه به عنوان فرمانده او را روانه ميدان جزيره كردى نمى دانستى اين آخرين سفر اوست و حميد ديگر برنمى گردد. قايق ها حركت كردند. پيشاپيش همه قايق حميد بود. نخستين نفر كه پا به جزيره مجنون گذاشت حميد بود. جزيره مجنون در نبردى سخت به تصرف دل مجنون حميد درآمد. اما او هنوز ليلايش را پيدا نكرده بود و مجنون وار پى او مى گشت. دشمن زخم خورده، از دست دادن جزيره مجنون برايش سخت بود. ديوانه وار آتش مى ريخت. اما حميد و يارانش قرارشان برگشت نبود. آنان آمده بودند تا از جزيره مجنون به آسمان ها برسند و چه زيبا با گلوله خمپاره اى حميد و يارانش به آسمان ها رسيدند. با بى سيم پروازشان را اطلاع دادند. همه مانده بودند كه چطور اين خبر را به تو بدهند. همه زانوى غم در بغل گرفته بودند و در كنار بى سيم نشسته بودند كه ناگهان تو وارد شدى. به يك يك بچه ها نگاه كردى. همه سعى داشتند خبر شهادت حميد را از تو پنهان كنند. اما تو مثل هميشه صبور بودى و بردبار. خبر را خودت مى دانستى اما گفتى! بغض همه تركيد. لحظاتى كه گذشت بلند شدى و بى سيم را خواستى. خط را گرفتى. با مرتضى ياغچيان تماس گرفتى! به او گفتى كه تو جانشين حميد باش و بعد سفارش كردى مواظب بچه ها باش. مرتضى در جوابت گفت: راستى آقامهدى ما تصميم گرفته ايم شب جلو برويم و پيكر حميد را عقب بياوريم و تو گفتى: حميد همراه ديگران، اما به گفته مرتضى اين ميسر نبود و بعد تو گفتى: هيچ فرقى ميان حميد و ديگر شهيدان نيست. اگر ديگران را نمى شود انتقال داد پس حميد پيش ديگران بماند. اين طور بهتر است! چند روزى كه گذشت با خواهرانت تماس گرفتى و گفتى: شهادت حميد يكى از الطاف الهى است كه شامل حال خانواده ما شده است. بعد هم خودت در منطقه ماندى و براى مراسم حميد نرفتى.
زمان عمليات بدر نزديك مى شد. همان عملياتى كه قرار بود سكوى پرواز تو باشد و تو را به حميد برساند و ما نمى دانستيم. بسيجى هاى لشكر هم نمى دانستند. قبل ازعمليات به زيارت رفتى. زيارت امام رضا(ع). مى خواستى از پروازت مطمئن باشى و چه كسى بهتر از مولايت. كنار حوض بزرگ ايستادى و وضو گرفتى. اشك هايت با آب وضو يكى شد. گريستى. اين گريه تو را سبك كرد. كسى نمى داند ميان تو و امام چه گذشت. اما همين معلوم بود كه از پروازت اطمينان يافتى. آن گاه با امام شادمانه وداع كردى.
مطمئناً پانزده روز قبل از عمليات را هرگز فراموش نكرده اى. همان روزى كه در آرزويش بودى. ملاقات با امام در جماران. آن روز خوشحال بودى. وقتى قرار شد تقاضايى داشته باشى با گريه و زارى از امام خواستى كه دعا كنند شهيد شوى تا به يارانت برسى! مى ترسيدى كه فرصت از دستت برود و جابمانى! كم كم به ايام عمليات نزديك مى شديد. دو روز قبل از عمليات نيروهايت را به جزيره مجنون آوردى تا استقرار پيدا كنند. ساعاتى قبل از عمليات براى بچه ها آخرين حرف هايت را گفتى و بعد هم وداع جانسوز. عمليات سختى بود. نبرد آن سوى دجله! شكستن خط بايد به وسيله بچه هاى تو انجام مى گرفت و اين طور هم شد و دشمن عقب نشست. دو روزى از عمليات مى گذشت. دشمن فشار عجيبى آورده بود و تو نگران بچه ها بودى. طاقت نياوردى. رفتى آن سوى دجله تا كنار بسيجى ها باشى. شب را مقر ماندى و دوباره سمت خط اول راه افتادى. به اتوبان رسيدى. اما پل هنوز تصرف نشده بود، خبر آوردند كه دو تن ديگر از يارانت هم پر كشيده اند و تو باز هم شكستى، روبه روى پل ايستادى و با بچه هاى گردان سيدالشهدا در رزم با عراقى ها شركت كردى. نزديك ظهر عراقى ها دوباره پاتك زدند. تو و همراهانت از روستايى كه در آن نزديكى بود مى گذشتيد كه در محاصره قرار گرفتيد. بچه ها مى گويند: در اوج نبرد مشغول راز و نياز مى شوى و به سجده مى روى. چهره ات رنگ ديگرى پيدا مى كند. همه تعجب مى كنند. بعد از اتمام راز و نياز يكى از بچه ها رو به تو مى گويد: آقامهدى خلاصه ما را حلال كن. آنگاه آر پى جى به دست به طرف پاسگاه عراقى ها حركت كردى. همانجايى كه فرشته ها با اسبى سپيد به انتظار تو بودند. خونين و سرخ بال و آنجا تو و شهادت بعد از سال ها دورى به همديگر رسيديد و دجله سراسر حجله شد. قرار نبود پيكرت آن سو بماند. با كمك بچه ها قايقى آماده شد و پيكرت را در آن نهادند. دجله با تو حرف ها داشت. با قايقى كه تو را مى برد. شايد دل كندن از تو براى او سخت بود.
اما دشمن سنگدل تر از آنى بود كه ما فكر مى كرديم. قايق تو هم بايد سهم دجله باشد و عاقبت گلوله آرپى جى، قايق تو را به دستان دجله سپرد تا همچنان سال هاى سال دل دريايى ات به سان رودها در پى درياها روان باشد.
گفت و گو با سالار عقيلى خواننده موسيقى سنتى ايران
اركستر موسيقى ملى ملك شخصى هيچ خواننده اى نيست
سميه قاضى زاده

سالار عقيلى در آستانه سى سالگى از خواننده هاى جوانى است كه از او به عنوان يكى از اميدهاى آينده آواز سنتى ايران ياد مى شود.در حال حاضر او از خواننده هاى ثابت اركستر موسيقى ملى ايران است كه با گروه هاى سرشناسى همچون گروه موسيقى دستان و آهنگسازان بنامى چون «ارشد تهماسبى» كار كرده است.
عقيلى از هشت سالگى فراگيرى موسيقى را با نوازندگى سازهاى مختلف آغاز كرده است. هنرستان موسيقى رفته و در آنجا بوده كه تصميم مى گيرد براى هميشه دنبال آواز برود. در همان دوره او صديق تعريف را به عنوان استاد آوازش انتخاب مى كند و بيش از پنج سال از او درس مى گيرد.عقيلى ليسانس بازيگرى تئاتر دارد، ليسانسى كه به قول خودش با نمره هايى در حد پاس كردن واحدهايش گرفته و بيشتر پشت صحنه به فعاليت هاى موسيقى اش مى رسيده.
از او تا كنون آلبوم هاى «عشق ماند»، «سايه هاى سبز» و «درياى بى پايان» منتشر شده است.عقيلى اين روزها حسابى سرش شلوغ است از اجراى كنسرت هاى مختلف با گروه دستان در اروپا گرفته تا ضبط دو آلبوم با اين گروه و يك آلبوم هم با همسرش «حرير شريعت زاده» كه او نيز موسيقيدان و نوازنده پيانو و دف است.او علاوه بر اجرا و ضبط آثار موسيقى به تدريس موسيقى در آموزشگاهش و در هنرستانى كه روزى خود در آن شاگردى مى كرده مشغول است
295764.jpg
شما تغيير و تعويض خواننده ها را در اركستر موسيقى ملى ايران مثبت ارزيابى مى كنيد يا نه؟
ببينيد، شما بايد يك چيزى را در موسيقى در نظر بگيريد، اركسترهايى كه در موسيقى ايران همچون اركستر موسيقى ملى ايران، اركستر سمفونيك تهران و...مطرح هستند، اين اركسترها اركسترهاى اصلى و يگانه هر مملكتى هستند كه در همه كشورهاى دنيا هم به همين شكلند و همان طور كه از اسمشان پيداست متعلق به يك ملت است.وقتى ما مى گوييم اركستر موسيقى كلى ايران يعنى اركسترى كه به ملت ايران تعلق دارد.پس اين اركستر ملك شخصى من خواننده يا خواننده ديگرى مثل من نيست، پس با توجه به اين كه اين اركستر به يك ملت تعلق دارد، هر لحظه ممكن است خواننده اى جديد به اركستر بيايد و در آنجا قطعات را اجرا كند.
من كاملاً با اين موضوع مخالفم كه خواننده اى به اركستر بيايد و احساس كند كه خودش بايد تا صد سال ديگر هم همان جا بماند و اجازه ندهد كه هيچ خواننده ديگرى در اركستر بخواند.ممكن است كه اركستر و اعضاى آن هميشه ثابت باشد اما خواننده بايد در اركسترهاى تراز اول تغيير كند ودرست نيست كسى به هر طريقى كه شده بخواهد در اركستر بماند.چندى پيش من سه شب با اركستر موسيقى ملى ايران كنسرت داشتم و خب طبيعى است كه دفعه آينده من به همراه اركستر نخوانم و خواننده ديگرى باشد و باز دفعه بعد در تيرماه قرار است كه من به همراه اركستر به تبريز بروم و در آنجا همين برنامه اى را كه در تهران اجرا كرديم در آنجا اجرا كنيم. اصلاً من فكر مى كنم كه هر كسى كه شايستگى همكارى با اركستر موسيقى ملى را دارد بايد بيايد و اعلام آمادگى كند و كارش را ارائه كند. بايد تنوع وجود داشته باشد، چون مردم نياز دارند.
اين تنوع موجب مى شود كه مردم لذت ببرند و از تماشاى يك برنامه خسته نشوند.اگر هربار كه اركستر موسيقى ملى كنسرت مى گذارد من بيايم روى سن و هر سه ماه سه ماه يا شش ماه به شش ماه مردم من را ببينند بى شك حوصله شان سر مى رود و من هم براى آنها ديگر تكرارى مى شوم. پس من بايد چه كارى انجام بدهم؟ بايد يك مدت به خودم استراحت بدهم تا اركستر هم خواننده هاى ديگرى را تجربه كند و شانس حفظ شود و باز بعد از مدتى به صحنه بيايم تا آن طراوت و تازگى را براى مردم و مخاطب برنامه و صدايم هم از دست نداده باشم.مردم بايد تشنه شنيدن يك صدا باشند.
آيا اجرا به همراه اركستر موسيقى ملى ايران براى شما كه كارتان بيشتر آواز است، پيشرفتى هم به همراه داشته؟ مى دانيد، منظورم اين است كه كار اركستر بيشتر روى محور تصنيف خوانى مى چرخد تا آواز و آواز خوانى. در مقابل تصنيف خوانى حرفه اى است كه به مراتب تكنيكى تر است.
بله، شما درست مى فرمائيد.من آواز خوان هستم و عاشق آواز.در برنامه هاى اركستر هم من تا به حال آواز نخواندم و خيلى از مخاطبان من به من ايراد مى گيرند كه كار شما آواز است و چرا در اركستر مى خوانيد.ببينيد، اصولاً پايه و اساس موسيقى ملى ايران بر تصنيف استوار شده است و در موسيقى سنتى ايران كار يك خواننده بر آوازخوانى استوار است و من شخصاً خواننده اى را كه آواز نخواند و فقط تصنيف بخواند، اصلاً قبول ندارم، چون خواننده اگر خواننده است بايد آوازخوان باشد.در «درياى بى پايان» كه آلبوم سوم من است، در چندبخش آواز خوانده ام اما در اركستر موسيقى ملى كه ۷۰ نوازنده دارد من اگر ۱۰ دقيقه هم آواز بخوانم اركستر بايد بيكار بنشيند و من بخوانم و اين كار از نظر آداب صحنه كار درستى نيست.اما در اركسترهاى كوچك كه اعضاى آن چهار پنج نفر هستند، به راحتى مى شود آواز خواند. مثلاً يك درآمد مى خوانم، تارجواب مى دهد، بعد به گوشه داد مى روم و عود جواب مى دهد، به شكسته مى روم و كمانچه جواب مى دهد.به هر حال نمى شود به همراه اركسترهاى بزرگ آوازخوانى كرد.البته من در نخستين اجرايم به همراه اركستر موسيقى ملى ايران اين كار را هم انجام داده ام.در تالار وحدت به همراه ساز مسعود شعارى به مدت ۱۰ دقيقه به مناسبت بزرگداشت آقاى عبادى در چكاوك و همايون آواز خواندم كه بسيار هم مورد توجه قرار گرفت.اما از نظر آداب صحنه نمى شود اين كار را تكرار كرد، آن دفعه هم چون نخستين اجراى من به همراه اركستر موسيقى ملى ايران بود امكان انجام اين كار وجود داشت و چون بيشتر جنبه معرفى من بود، از استاد فخرالدينى خواسته بودم كه من در بخشى از برنامه آواز بخوانم و ايشان هم لطف كردند و پذيرفتند. اما در كل كار درستى نيست.
باز هم روى بحث آداب صحنه تأكيد مى كنم چون معتقدم به هيچ عنوان نبايد شنونده را خسته كرد.در اركستر سمفونيك هم زمانى كه ما به آلمان و اوزنابروك رفتيم اين اتفاق افتاد. يعنى ۱۰ دقيقه من آواز خواندم اما در تمام اين مدت اركستر هم به همراه من مى نواخت.اما خب آن كار، كار خاصى از ساخته هاى آقاى نادر مشايخى بود كه در حال حاضر سى دى آن هم به نام « اجراى زنده اوزنابروك» منتشر شده است.اين اجرا به شدت مورد استقبال قرار گرفت تا آنجايى كه من خودم از تشويق پانزده دقيقه اى مردم متعجب شدم.به نظرم چون تعداد نوازنده ها زياد است و نمى شود آنها را بيكار نگه داشت، بايد از تصانيف استفاده كرد تا همه در اركستر فعاليت داشته باشند.
بازهم جواب سؤال مرا نداديد.من پرسيدم آيا شما از همكارى با اركستر موسيقى ملى ايران احساس پيشرفت هم مى كنيد؟
به هر حال همكارى با يك اركستر پرجمعيت كار كمى نيست و تجربه هاى خاص خودش را دارد.همين كه شما با چنين اركسترى به صحنه برويد پيشرفت است چون به نظرم تجربه بسيار متفاوتى است از اجرا با اركسترهاى ۵ نفره و ۱۰ نفره.خواندن با اركسترهاى بزرگ بسيار مشكل تر از اجرا با اركسترهاى كوچك است.در اركسترهاى كوچك اگر خواننده اى يك مقدار هم كارش ايرادى پيدا كند، بقيه سريعاً اوضاع را درست مى كنند و به اصطلاح اجرا را جمع مى كنند اما در اركسترهاى بزرگ اوضاع ديگر به اين شكل نيست، اين شما هستيد كه بايد خود را به ديگران برسانيد، ديگر كسى منتظر شما نمى ماند.اگر شما از اركستر عقب يا جلو بيفتى يا از ريتم بيفتى براى اركستر هيچ فرقى نمى كند چرا كه آنها كار خودشان را مى كنند و هيچوقت هفتاد نفر منتظر يك نفر نمى مانند كه كارشان را با او هماهنگ كنند.اين است كه اجرا با اين اركسترهاى بزرگ تجربه هاى زيادى را به همراه دارد.
شما كه چندين و چندبار با اركستر به صحنه رفته ايد، احساس مى كنيد بازهم چيزهايى هست براى تجربه اندوزى شما؟
بله، البته كه هست چرا كه هر اجرا با اركستر بزرگ تجربه اى در دل دارد كه براى من بسيار ارزشمند است.
شما چقدر به استيل اجرا فكر مى كنيد؟ اين سؤال را پرسيدم چون در طول اين سال ها پيشرفت شما را در اجراى صحنه اى شاهد بودم و بايد اعتراف كنم كه استيل نخستين اجرايتان را هيچوقت يادم نمى رود!
بله همين طور است. مسلماً تجربه در اين زمينه تأثير زيادى دارد.ببينيد، خوانندگى هم مثل رانندگى است.روز اولى كه شما با ماشين بيرون مى رويد، شايد كسى را هم با خودتان ببريد. روز دوم ترستان كمتر مى شود و روز سوم از رانندگى تان لذت مى بريد. به هر حال كار نيكوكردن از پر كردن است. نكته ديگرى هم كه در كار من وجود دارد، كمك مردم است. مردم به پيشرفت در اجراى صحنه اى من بسيار كمك كرده اند. مثلاً مردم درباره جزئيات ايستادن من هم روى صحنه نظر مى دهند و اين نظرات بسيار به كمك من آمده اند.خودم هم بارها و بارها فيلم اجراهايم را نگاه مى كنم تا دفعه بعد بتوانم اشتباهاتم را جبران كنم.از مردم واقعاً متشكرم كه درباره چهره، مدل ايستادن، نوع لباس و ...اينقدر دقيق اند و من واقعاً مديون آنها هستم.مردم هميشه هم نقاط ضعف را متذكر شده اند و هم روى نقاط قوت زوم كرده اند و به من نظراتشان را انتقال داده اند و ثابت كرده اند دوست هستند چرا كه دوستان بايد ضعف را تذكر بدهند.
برخى از هنرمندان اعتقاد دارند عقيلى در زمان اجراى قطعات، با فرمى كه به دستانش مى دهد، حالت نصيحت گونه اى پيدا مى كند و اين اصلاً نه به سن و سالشان مى آيد و نه كار درستى است، به اين دوستان چه پاسخى داريد؟
من فكر مى كنم سليقه شخصى آنهاست چرا كه هر خواننده و هنرمندى در اجرا، شيوه خاص خودش را پيش مى گيرد، مثلاً پاواروتى هميشه يك دستمال سفيد دستش مى گيرد و اجرا مى كند، يكى سرش را تكان مى دهد، يكى دستش را. در همه جاى دنيا هم اوضاع همين طورى است و هيچكس هم ايرادى نمى گيرد. نمى دانم چرا در كشور ما مردم روى اينطور مسائل اينقدر باريك مى شوند؟
اين حركات كاملاً به حس هنرمند سر صحنه بر مى گردد و نمى شود انتظار داشت كه همه حركات سر صحنه يك هنرمند دقيقاً همان چيزى باشد كه شما مى خواهيد و انتظار داريد.
من فكر مى كنم بسيارى از اين صحبت ها و نظرات به حرف هاى افرادى برمى گردد كه پيوسته مى خواهند درقيد و بند عمل كردن تمام و كمال به صحبت هاى قدماى موسيقى ايران باشند.
نه اصلاً در قديم هم چنين چيزى نبوده است، بلكه اين نظر صرفاً يك نوع سليقه شخصى است.از آن طرف ما هم نمى توانيم خودمان را در چنين قيد و بندهايى بگذاريم.اگرچه اين سليقه نيز محترم است اما براى ما هم حسى است كه سر صحنه مى آيد و مى رود و خودش را در قالب حركت دست نشان مى دهد، حالا بعضى ها برداشتشان اين است كه اين حركت لحن نصيحت گونه دارد، در حالى كه واقعاً اينطور نيست، صرفاً حركتى غير ارادى است.
آقاى عقيلى من فكر مى كنم كه كار با گروه دستان در كارنامه كار حرفه اى شما نقطه عطفى بود.نه فقط به اين معنى كه با اجراى به همراه اين گروه به دنيا معرفى شديد، بلكه براى خودتان هم پيشرفتى چند پله اى بود.شما چطور فكر مى كنيد؟
من در انتخاب گروه ها بسيار حساس هستم و تا به حال تمام كارهايى كه انجام داده ام با بزرگان موسيقى ايران بوده است. تا به امروز كارى نداشته ام كه با شخصى معمولى باشد.شايد در ماه بيش از ۱۰ كار براى من بياورند و از من بخواهند كه برايشان بخوانم.حالا شما از گروه دستان نام مى بريد. گروه دستان هم يكى از همين گروه ها بود كه آمدند و به من پيشنهاد همكارى دادند، چون گروهى بود بسيار قدر كه تمامى نوازندگان و آهنگسازان آن از بزرگان موسيقى ايران بودند. من پيشنهاد همكارى با آنان را پذيرفتم و كار در اين گروه موجب افتخار بود. هرجاى ديگرى هم كه احساس كنم همكارى در آنجا به نفع و صلاح من است، بى شك قبول كرده و كار مى كنم.
احساس مى كنم كه بده بستان خوبى ميان شما و گروه دستان شكل گرفت، هم در كنسرت هاى خارج از ايران هم در آلبوم و...
بله، واقعاً همينطور هم بود.كارها از نظر من سه دسته اند.در واقع سه دسته كار به يك خواننده پيشنهاد مى شود.كارهايى كه يك خواننده را بالا مى برند، كارهايى كه او را پائين مى آورند و كارهايى كه او را در جايى كه هست نگاه مى دارند. ترجيح مى دهم كارهايى كه من را در همان جاى قبل نگاه مى دارند يا پائين مى آورند، نخوانم.چون اين شيوه كارى دليلى ندارد، مگر پول كه من هم چنين آدمى نيستم كه بخواهم به خاطر پول تن به انجام اين كارها بدهم.همين الآن ماهى ۱۰ تا كار به من سفارش داده مى شود كه براى هركدامشان هم ۵ ميليون بگيرم، مى شود ۵۰ ميليون، اگر نصفشان را هم رد كنم باز مى ماند ۲۵ ميليون.در حالى كه اصلاً طرف اين پول ها هم نمى روم.ترجيح مى دهم كارهايى را بخوانم كه به ارتقاى سطح فكرى و كارى من كمك كنند و حتى اگر لازم باشد پول هم مى دهم.شايد به همين دليل است كه من به عنوان فردى كه در موسيقى كم كار است، شناخته مى شوم.من بيش از ۱۲ سال است كه كار موسيقى را به شكل حرفه اى دنبال مى كنم، يعنى دقيقاً از سال ۷۴.در طول اين سالها تنها سه آلبوم منتشر كرده ام، اينها آلبوم هايى هستند كه واقعاً به آنها افتخار مى كنم چرا كه هركدامشان را با استادان موسيقى ايران اجرا و ضبط كرده ام.
اين سؤال را براى اين مطرح كردم كه گروه دستان، پيوسته به عنوان يك گروه سازى شناخته مى شود تا يك گروه آوازى و زمانى هم كه خواننده اى به عضويت اين گروه دربيايد، باز نقشش تنها به اندازه يك ساز است و نه بيشتر.
بله همين طور است.اين موضوع به خود گروه بر مى گردد و شناختى كه از خواننده هاى مختلف دارند.زمانى هست كه اين گروه با من كنسرت مى دهند و زمانى با آقاى ناظرى.در حال حاضر هم قرار است من با اين گروه درماه هاى اكتبر و نوامبر پانزده كنسرت را در آمريكا و اروپا اجرا كنم كه در اين برنامه همين آلبوم « درياى بى پايان» را در شهرهاى مختلف اين دو كشور به صحنه خواهيم برد.
295767.jpg
تا به حال پيش آمده بود كه باز هم در چنين موقعيتى قرار بگيريد كه ارزش خواننده به اندازه يك ساز باشد؟
راستش را بخواهيد من چنين حسى نداشتم.من مثل هميشه وظيفه ام را انجام دادم، يعنى كارى را كه از من خواسته شده بود انجام دادم.اصولاً من سعى ام بر اين است كه نظر آهنگساز و يا سرپرست گروه را برآورده كنم.حتى در اركستر موسيقى ملى ايران هم همينطور است.در همه گروه هايى هم كه تا به حال با آنها كار كرده ام سعى بر اين بوده كه كارم را به نحو احسن انجام دهم.
در موسيقى ايران جمله اى معروف وجود دارد كه مى گويد: «خواننده نگين انگشترى موسيقى ايرانى است».
اين جمله شايد به اين دليل گفته شده است كه كلام دست خواننده است.ببينيد زمانى كه من از شما مى خواهم از طرف من برويد و به عنوان وكيل فلان قرارداد را ببنديد.خب، آنها كه من را نمى بينند و فقط وكيل من را مى بينند، پس اگر اتفاقى هم بيفتد، شما پاسخگو هستيد چون كلام را شما ادا كرده ايد.آنها كسى را كه با كلام ارتباط برقرار مى كند مى بينند.
استاد محمد موسوى هميشه جمله اى را به نقل از استاد «دادبه» كه يكى از بزرگترين استادان زبان و ادب فارسى بودند، مى گفتند: تنبك در اختيار ساز، ساز در اختيار آواز، آواز در اختيار كلام، كلام براى رساندن پيام.يعنى همه اين سازها و آوازها براى رساندن كلام و در نهايت پيام است.همين الآن هم توجه كنيد كه در همه دنيا همينطور است، هيچوقت نمى گويند كنسرت آقايى كه ويولن مى زد، مى گويند كنسرت پاواروتى.
شما در اجراى آثار با گروه دستان احساس آزادى مى كرديد؟
بله، روابط ما روابط بسيار خوبى بود. آقاى فرج پورى به عنوان آهنگساز و ديگر اعضاى گروه رابطه بسيار خوبى با من داشتند و من را براى اجراى قطعات آزاد مى گذاشتند.در واقع من هرجا كه احساس مى كردم بايد براى بهتر شدن كار پيشنهادى بدهم، پيشنهاد مى دادم و موافقت مى شد.واقعاً همكارى عالى و زيبايى بود.ضمن اين كه زمان خواندن من هم زياد بود.يعنى زمانى در حدود ۴۰ دقيقه من آواز خواندم.
واقعاً ما به سمت بهتر شدن كار مى كرديم.كار بعدى كه من و گروه دستان در حال انتشار آن هستيم، كارى است در چهارگاه با عنوان « به نام گل سرخ» كه روى اشعار آقاى شفيعى كدكنى ساخته شده است و آخرين مراحل ضبطش در حال طى شدن است.در اين كار من خيلى آواز ندارم.منظورم اين است كه هركارى كه لازم باشد طبق صلاحديد آهنگساز يا سرپرست گروه انجام شود، من انجام مى دهم.قرار است ما كمك كنيم تا كارى كه به دست شماى نوعى مى رسد، جذاب و لذت بخش باشد.اگر تشخيص بدهد آواز باشد، خب آواز خواهد بود و اگر هم تشخيص بدهد كه اصلاً نبايد در اين بخش آواز باشد، خب بايد به تشخيص شان عمل كرد مانند كار «عشق ماند» كه آقاى ارشد تهماسبى به من گفتند «كارى كه ساخته ام آوازى نيست، مى خوانى؟» و من هم كار را گوش كردم و ديدم كه كار بسيار خوبى است، لذا پذيرفتم.من يك مجرى هستم و بايد كارم را خوب انجام دهم.اگر كارى را قبول مى كنم بايد آن را خوب انجام دهم و به هركارى كه آهنگساز مى گويد، عمل كنم.وقتى هم هست كه ممكن است آهنگسازى بگويد اين آواز ندارد و من هم قبول نكنم.همه چيز به كيفيت كار برمى گردد.بايد ببينم چه چيز مى تواند به بهتر اجرا كردن آن كار و به ارتقاى كارى من بينجامد.ما به بهتر شدن كار فكر مى كنيم. نمى خواهيم كه با هم جنگ و جدل كنيم، لذا هيچ بحثى هم در آن نيست و كارها به خوبى به صورت گروهى و متحد انجام مى شود.بدون هيچ مشكلى.
حالا كه بحث تصنيف و تصنيف خوانى مطرح شد، دوست دارم نظرتان را درباره شرايط كنونى بدانم.به نظر مى رسد علاقه به تصنيف خوانى و شنيدن آن به شدت افزايش داشته و از سويى ديگر ميزان علاقه به آواز كاهش پيدا كرده است.
خب طبيعى است، چون شناخت درباره آواز بسيار كم است.مردم آواز را آنچنان كه ما مى شناسيم نمى شناسند. هميشه مى گويم اگر مردم بدانند استاد شجريان با آواز ايرانى چه كرده است، مجسمه اش را از طلا مى ساختند. اما خب همه مثل ما كار حرفه اى آواز نمى كنند و شنونده حرفه اى آواز هم نيستند.آنهايى كه آواز را مى شناسند مى دانند كه چه گوهرى است و آنهايى كه نمى دانند مى گويند كه خسته كننده است و اين «هاهاهاهاها» چيست؟
براى همين است كه طرفدار تصنيف مى شوند، به خصوص اين كه تصنيف ريتم دارد.از سويى ديگر درباره آواز بحث ديگرى هم مطرح مى شود، ببينيد آواز روى اشعار حافظ، مولانا، بيدل، جامى، صائب و ...گذاشته مى شود، اشعارى كه سنگين هستند و شايد فهم آنها براى همه قشرهاى جامعه قابل درك نباشد.به همين دليل است كه مى بينيد استادان ادبيات فارسى، نوازندگان كه باز آشنايى بيشترى با اشعار دارند، معلمين و يك سرى شنوندگان وخوانندگان حرفه اى اشعار كلاسيك آواز را دوست دارند.اما ترانه و تصنيف، چيزهايى هستند كه همه گيرند و براى همه قشرهاى جامعه قابل هضمند. بحث ديگرى هم كه وجود دارد عدم شناخت درست جوانان از آواز ايرانى است، چون صدا و سيما آواز درست را خيلى كم پخش مى كند. اين عدم شناخت موجب مى شود آنها از آواز لذت نبرند. مثلاً كارى كه من از استاد شجريان گوش مى دهم متوجه مى شوم كه از پيش درآمد شروع كرد، رفت در چكاوك، حالا در بيداد، رفت در عشاق رفت، در شور و...اما خب همه كه قرار نيست اين جزئيات را متوجه شوند.
هنوز هم درس مى گيريد؟
الان نه، اما تصميم دارم پيش استادانم جناب آقاى تعريف يا آقاى قنبرى بروم و درس هايم را دوره كنم.اتفاقاً چند شب پيش در حال صحبت كردن با آقاى قنبرى در اين زمينه بودم. ببينيد اينها چيزهايى است كه تا آخر عمر با شما هست.آدم بايد تا آخر عمر تلمذ و شاگردى كند.نبايد هيچوقت اين روحيه شاگردى را از دست داد. من مدتى كلاس هاى ادبيات مى رفتم كه متأسفانه اين روزها به دليل مشغله كارى ديگر نمى توانم بروم. اما از مادرم كه كارشناس ادبيات هستند و همينطور مادرخانمم كه ايشان هم رابطه نزديكى با شعر دارند، كمك هاى زيادى مى گيرم.همچنين گاهى از استاد الهى قمشه اى هم كمك مى گيرم.به هر حال شخصاً خيلى روى شعر تأكيد دارم و اگر دقت كنيد متوجه مى شويد تأكيدم روى شعر بسيار بيشتر از خواننده هاى ديگر است.شايد به همين دليل است كه مى گويند من پند و اندرز مى دهم.چون معتقدم كه شعر و موسيقى مكمل يكديگرند.اگر شعر خوب ادا نشود، موسيقى هم خوب اجرا نخواهد شد.
در اجراى آوازى يك شعر، سعى شما در درست ادا كردن شعر است يا دوست داريد چيزى هم به آن شعر اضافه كنيد؟
خوب ادا كردن شعر كه خيلى مهم است و به نظر من هشتاد درصد آواز خواندن اجراى درست شعر است كه در وجود شنونده برود و بنشيند. سعى مى كنم با حس و حالم و بازى هاى موسيقايى چيزى هم به شعر اضافه كنم.چون در واقع اگر چيزى به آن با موسيقى اضافه نشود فايده اى ندارد.
گاه من ديده ام خواننده هايى را كه در تلفيق شعر و موسيقى ضعيف هستند و اين لحن اشتباه آنها، معانى اشتباهى را براى شعر به وجود مى آورد. به همين دليل سعى مى كنم طورى با موسيقى شعر را اجرا كنم كه شنونده در همان لحظه اى كه شعر را مى شنود، معنى آن را هم درك كند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |