چهارشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۶ - ۵ جمادى الثانى ۱۴۲۸
Wed, Jun 20, 2007
كودك (بادبادك )
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
محيط زيست
ماجرا
رودررو
كودك (بادبادك )
خانواده
مرواريد
آشپز كوچولو
اشرف پورمند
از من بپرس
كاردستى
مرواريد
هر لحظه يكى
295977.jpg
نويسنده : مارك هانسن
ترجمه : لادن خضرى
يكى از دوستان من روزى در كنار ساحل دورافتاده اى در مكزيك قدم مى زد. از فاصله دور مردى را ديد كه در ساحل راه مى رفت و مدام خم مى شد و چيزى را از روى زمين برمى داشت و توى اقيانوس پرت مى كرد. او نزديك تر رفت و ديد كه مرد بومى، صدف هايى را كه به ساحل مى افتند، برمى دارد و در آب مى اندازد. دوست من از اين كار، سر درنياورد و گفت: «صبح به خير آقا! خيلى دلم مى خواهد بدانم داريد چه كار مى كنيد.»
مرد بومى جواب داد: «دريا كه مد مى شود، اين صدف ها به ساحل آورده مى شوند. دارم آنها را در آب مى اندازم، چون از كمبود اكسيژن خواهند مرد.»
دوست من با حيرت گفت: «فقط در همين ساحل هزاران صدف وجود دارد. شما كه نمى توانيد همه آنها را به دريا برگردانيد و تازه همين يك ساحل كه نيست. دنيا پر از اين ساحل هاست و ميليون ها صدف هم هر روز از آب بيرون مى افتند. نمى بينيد كه اين كار شما هيچ فرقى در اوضاع به وجود نمى آورد؟»
مرد بومى لبخند زد، خم شد، صدفى را برداشت و داخل آب انداخت و گفت: «براى اين يكى فرق كرد.»
آشپز كوچولو
املت اسپانيايى
اشرف پورمند
296010.jpg
مواد لازم
ژامبون ۲ برش نازك ـ فلفل قرمز دلمه اى يك نوار ـ نخود فرنگى ۱ قاشق غذاخورى ـ چيپس ۵۰گرم ـ روغن ۱ قاشق غذاخورى ـ تخم مرغ ۱ عدد ـ نمك و فلفل به ميزان كافى ـ چند برش گوجه فرنگى براى سرو
طرز تهيه

فلفل و ژامبون را نگينى خرد و با نخود فرنگى مخلوط كنيد. به مخلوط مقدارى چيپس اضافه كنيد و روى حرارت ملايم براى ۵ دقيقه قرار دهيد تا كمى ترد شود. تخم مرغ را كمى هم بزنيد با نمك و فلفل مخلوط كنيد. روغن رادر ماهيتابه داغ كنيد و مخلوط را توى آن بريزيد وقتى كمى تفت خورد تخم مرغ را رويش بريزيد و حرارت را كم كنيد. وقتى زير املت كمى طلايى شد لبه هايى املت را از ماهيتابه جدا كنيد و طرف دوم را داخل ماهيتابه برگردانيد تا طلايى شود. املت را به ۴ قسمت بريده و هر دو برش را در يك بشقاب مجزا و با گوجه فرنگى برش خورده سرو كنيد.
از من بپرس
اگر نان خشك بخوريم مو وزوزى مى شويم؟
296043.jpg
نه اين حرف درست نيست. شكل موى هركس به طور مادرزاد يك جور متناسب با نوع غده هاى كوچك پوست سر است. ممكن است مو صاف، فرفرى يا وزوزى باشد. رنگ موهاى هركس هم يك جور است. البته با وسايلى مثل بيگودى و سشوار حالت مو و بارنگ، رنگ موها را مى توان تغيير داد ولى وقتى موها رشد كرد، دوباره به حالت اول بر مى گردد. معمولاً بچه ها وقتى بزرگتر مى شوند موهاى وزوزى شان صاف مى شود چون هرچه بزرگتر مى شوند موهايشان زبر تر مى شود و انعطافش را از دست مى دهد و راحت نمى پيچد. جالب است بدانيد موهاى هركسى تا اندازه معينى بلند مى شود. اگر موهايتان را مدت ها اصلاح نكنيد به زحمت تا كمر تان مى رسد. حتى زير باران ايستادن هم موجب تقويت مو نمى شود. رشد موى صورت پسرها هم به دليل تراشيدن آن نيست، بلكه به اين دليل است كه آنها كم كم دارند مرد مى شوند
ميزمال ده هزارپايى ها بود
296076.jpg
حسن فرامرزى
ما چهار تا هزارپا بوديم و روى هم رفته چهارهزار تا پا داشتيم. خيلى به خودمان مغرور بوديم. خيلى كم پيش مى آيد كه چهار تا هزارپا، چهارهزار تا پا داشته باشند اما ما چهار هزار بار، چهار هزار تا پايمان را شمرده بوديم و هر چهار هزار بار هم ديده بوديم كه دقيقاً چهار هزار تا پا داريم. يه روز رفته بوديم رستوران و نشسته بوديم و داشتيم براى اطمينان بيشتر پاهامونو مى شمرديم كه ديديم روى يه ميز نوشته شده: «اين ميز مختص ده هزارپايى هاست.» مجبور شديم شمردن رو قطع كنيم.
موضوع مهمى پيش اومده بود و خيلى مسخره بود اگه ما به شمردن خودمون ادامه مى داديم.
فكرش رو بكنيد ! ده تا هزارپا دور يه ميز ده نفره جمع شده بودن. اصلاً باور كردنى نبود. بلند شديم و رفتيم سراغشون. نمى تونستيم باور كنيم اونا ده هزار تا پا داشته باشن. قرار شد هر كدوم از ما دو تا هزار پا رو بشماره و دوتاى باقيمانده رو هم آخر سر بشماريم. شروع كرديم به شمردن، هر چهار تا پا رو كه مى شمرديم يه علامت مى زديم و پاى بعدى رو مى كشيديم كه نكنه كلكى توى كار باشه، اما يواش يواش به اين نتيجه رسيديم كه همه پاهاى هزارپاها مال خودشونه، بعد هم معلوم شد اونا دقيقاً ده هزار تا پا دارن. نشستيم و گريه كرديم. بدبختى بزرگى بود. تا اون روز چه فكرهايى كه نمى كرديم. فكر مى كرديم توى دنيا هيشكى به اندازه ما چهار نفر پا نداره اما اونا ده هزار تا پا داشتن. داشتيم از حسودى مى مرديم. سعى مى كرديم پاهامونو اونقدر توى هوا حركت بديم كه هر پامون به اندازه چهار تا پا ديده بشه اما خيلى زود خسته مى شديم. دائم با تلويزيون و روزنامه ها مصاحبه مى كرديم و الكى لبخند مى زديم و به اونا تبريك مى گفتيم كه ده هزار تا پا دارن. اما دلمون مى خواست يه پا به تنشون نباشه. تا اين كه يه روز شنيديم چند نفر با اسلحه ريختن توى همون رستورانى كه ده تا هزارپاها مى رفتن و اونا رو با خودشون بردن. مى گفتن رئيسشون هوس كرده بود سوپ ده هزارپا بخوره. از همون روزى كه اين اتفاق افتاد جرأت نكرديم كه به رستوران بريم. بعد هم مجبور شديم از هم جدا بشيم، اين طورى حداقل هزارپا هستيم و هزار تا پا داريم. معلومه كه اون رئيس وقتى نتونه سوپ ده هزارپا بخوره به سوپ نه هزارپا قانع مى شه و اگه نتونه سوپ نه هزارپا پيدا كنه مجبوره به سوپ هشت هزارپا بسنده كنه و همين جورى مى ياد پائين تا برسه به سوپ چهارهزارپا. به خاطر همين ما چهار تا هزارپا از هم جدا شديم اما مى دونيم كه اون آخرش اونقد مى آد پائين كه برسه به يه هزارپا ؛ اونوقته كه دوست ندارى هزارپا باشى.
كاردستى
گل انگشتى
وسايل لازم
بشقاب يك بار مصرف
كاغذرنگى
قيچى
چسب

دستتان را روى كاغذ رنگى بگذاريد و دور آن را خط بكشيد حداقل براى ۱۰ بار اين كار را انجام دهيد. دست هاى رنگى را باقيچى از كاغذ جدا كنيد. دست را به صورت دايره دور بشقاب بچسبانيد طورى كه انگشت ها به سمت بيرون بشقاب قرار بگيرند. انگشت ها گلبرگ گل هستند. رديف دوم دست ها را به شكل دايره (داخل دايره اول) بچسبانيد، طورى كه باز هم انگشت ها به سمت بيرون قرار بگيرند. حالا رديف سوم انگشت ها را در وسط بشقاب بچسبانيد. يك دايره رنگى كوچك در مركز گل قرار بدهيد.
حرف چه كسانى را باور نكنيم!
296091.jpg
پزشكان به من گفتند
ديگر هرگز
راه نخواهم رفت
مادرم گفت
راه خواهم رفت
و من
حرف مادرم را
باور كردم!
ويلما رادولف

مى خواهم قصه دختركى را برايتان تعريف كنم كه در خانواده اى بسيار فقير و در يك آلونك در يكى از محله هاى پرت و دورافتاده تنسى (Tennessee) ۱ به دنيا آمد. او بيستمين كودك از ۲۲ فرزند آن خانواده بود كه نارس به دنيا آمد، بنيه نداشت و آن قدر ضعيف بود كه كسى اميد نداشت حتى تا روز بعد زنده بماند. چهار ساله كه شد، همزمان ذات الريه و تب سرخ گرفت. تركيب اين دو بيمارى به قدرى مرگبار بود كه پاى چپ او را به كلى فلج كرد و او ناچار شد از يك وسيله آهنى استفاده كند، اما چون مادرى داشت كه دائماً به او دلگرمى مى داد، بسيار احساس خوشبختى مى كرد.
اين مادر به دختركش كه بسيار باهوش بود يادداد كه با وجود بندها و پاى آهنى ، هركارى را كه فكر مى كند لازم است ، انجام بدهد. مادر به دختركش ياد دادكه انسان با وجود ايمان ،
پشتكار ، شجاعت و پايدارى ، مى تواند هركارى را انجام دهد.
اين طور بود كه وقتى دخترك به ۹ سالگى رسيد، پاى آهنى و بندها را كنار گذاشت و طورى قدم برداشت كه به گفته پزشكان ، يك آدم عادى هرگز امكان نداشت بتواند اين كار را انجام دهد. درعرض چهار سال، به قدرى موزون راه مى رفت كه هيچ كس باور نمى كرد او روزگارى فلج بوده است.
بعد يك مرتبه فكر بسيار عجيب و غريبى به سر او زد. فكرى باورنكردنى! دخترك تصميم گرفت بزرگ ترين زن دونده جهان شود. همه مى پرسيدند : «منظورش چيه؟ دونده؟ اون هم با اين پا؟» ۱۳ ساله بودكه در يكى از مسابقات مدرسه شركت كرد و آخر شد. آخر آخر! بعد در همه مسابقات مدرسه شركت كرد و در همه آنها آخر شد! همه به او التماس مى كردندكه از اين ديوانگى دست بردارد، اما او دست بر نداشت و بالاخره يك روز، يكى مانده به آخر شد و بعد هم يكى يكى جلو آمد تا اول شد! از آن روز به بعد «ويلما رادولف »۲ در هرمسابقه اى كه شركت مى كرد ، اول
مى شد!
ويلما به دانشگاه ايالتى تنسى رفت و درآنجا با مربى بى نظيرش «اد تمپل»۳ آشنا شد. اد، روحيه شكست ناپذير،
ايمان ، اعتقاد و استعداد ذاتى و سرشار ويلما را به درستى تشخيص داد و او را چنان تربيت كرد كه ويلما توانست در سال ۱۹۶۰ در بازى هاى المپيك رم شركت كند.
رقيب ويلما در آن مسابقه، بهترين زن دونده آن دوران، دخترى آلمانى به نام «جوتاهين» ۴ بود. جوتا تا آن روز حتى يك شكست هم در پرونده ورزشى خود نداشت، اما ويلما، او را در دوى ۱۰۰ متر و ۲۰۰ متر شكست داد و دو مدال طلاى المپيك را به دست آورد.
بالاخره نوبت به مسابقات دوى امدادى ۴۰۰ متر رسيد. در ابتدا اعضاى تيم ويلما بسيار درست و عالى عمل كردند و چوب مسابقه را با دقت به نفر بعدى دادند، ولى دونده سوم چنان دست و پايش را گم كرد كه تا آمد چوب را به دست ويلما بدهد، از دستش افتاد. ويلما ديد كه جوتا به سرعت خيز برداشته است و پيش
مى رود. رسيدن به آن دختر بادپا و فرز، ممكن نبود، اما ويلما از جان مايه گذاشت و خود را به او رساند و عبور كرد و سومين مدال طلاى المپيك خود را به دست آورد.
ويلما نخستين زنى بودكه توانست در يك دوره از بازى هاى المپيك، سه مدال طلا ببرد و به اين ترتيب، ويلما وارد تاريخ شد و جاودانه ماند.
كجا هستند آنهايى كه مى گفتند او ديگر هرگز راه نخواهد رفت؟!
۱- تنسى يكى از ايالت هاى آمريكاست
۲- Wilma Radolph
۳- Ed Temple
۴- Juta Hin
پايانى براى روز تلخ كارنامه گرفتن
296094.jpg
آفاق ملكى

هيچ وقت از كارنامه گرفتن خاطره خوشى نداشتم. اين فاجعه از روزى كه نخستين كارنامه ام را در كلاس اول گرفتم، شروع شد و تلفن هاى مكرر فاميل كه بعد از كارنامه گرفتن براى پرسيدن نمرات من زنگ مى زدند، فاجعه ديگرى بود. عمه پرى از انگليس، خاله عفت از فرانسه، دختر عمو سيما از اصفهان، دايى احمد از يزد و مادر شوهر خاله وسطى به نيابت از طرف عروسش، همه و همه در تماس هاى متوالى براى احوالپرسى و يا بهتر بگويم دخالت در كار من! به خانه ما تلفن مى كردند. من تنها دختر فاميل بودم و خدا را شكر به قدرى با هوش و
با استعداد بودم كه غير از كلاس اول ابتدايى، هيچ سالى كارنامه ام رنگ نمره ۲۰ را به خودش نديد!
خانواده بابا معتقد بودند كه من بايد در آينده پزشك داخلى شوم و خانواده مامان هم اصرار داشتند كه حتماً در رشته مهندسى برق ادامه تحصيل دهم. اين ها همه از زمانى آغاز شد كه من ۴ ساله بودم. بعد ها كه به مدرسه رفتم، وخامت اوضاع بيشتر شد. به همين دليل روز كارنامه گرفتن، روز عزاى من بود. چون عمه پرى و عمو رضا كه عقيده داشتند براى قبول شدن در رشته پزشكى بايد ازكلاس اول ابتدايى، پايه من در درس علوم قوى شود هر سال نمرات علوم مرا چك مى كردند و خانواده مامان هم نمرات رياضى ام را.
من در هر دو درس لنگ مى زدم و هر سال كه مى گذشت نمرات رياضى و علوم نسبت به سال قبل افتضاح تر مى شد. مامان و بابا هم سر دكتر يا مهندس شدن من اختلاف شديدى با هم داشتند. بابا معتقد بود كه اگر من در آينده يك پزشك حاذق نشوم، حيثيت خانواده پدرى از بين مى رود و مامان هم كه به خاطر پافشارى خانواده اش، اصرار داشت كه تنها مهندسى برق سزاوار من است هرگز از موضع خودش كوتاه نمى آمد.
به همين دليل از روزهايى كه كارنامه به خانه مان مى آمد متنفر بودم. هيچ كس مرا آدم حساب نمى كرد كه بپرسد آيا من دوست دارم دكتر يا مهندس بشوم يا نه! من كه از بچگى آرزو داشتم معلم ادبيات شوم، هميشه در خلوت و به دور از چشم مامان و بابا كتاب شعر مى خواندم. اوايل كه تازه با سواد شده بودم، هميشه كتاب «حسنى نگو يه دسته گل» را مى خواندم و بعد كه بزرگتر شدم «سهراب سپهرى» محرم لحظه هاى تنهايى ام شد. روزها همين طور مى گذشت، تا اين كه يك روز در كتابى از دانته خواندم كه : « آن كسى كه در ذهنش انديشه اى روى انديشه ديگرى مى آيد از هدف خويش دور مى شود، زيرا هر يك از اين انديشه ها از جهش آن ديگرى است.» اين بود كه تصميم گرفتم، در هدفم مصمم شوم و با شهامت به همه فاميل اعلام كنم كه من نه از پزشكى خوشم مى آيد و نه از مهندسى ؛ من عاشق معلمى هستم.
يك روز كه همه فاميل در خانه ما جمع بودند، در مراسم باشكوهى ، اعلام كردم كه از اين به بعد من نمرات كارنامه ام را به هيچ كس غير از پدر و مادرم اعلام نخواهم كرد و هيچ علاقه اى ندارم كه ديگران براى آينده شغلى من تصميم بگيرند. من دلم مى خواهد معلم شوم و حتماً به آرزويم مى رسم.
هيچ كس باور نمى كرد كه دختر بى دست و پايى كه تنها عروسك بازى بلد بود، بتواند در جمع فاميل صحبت كند. آن هم چه جمعى!
ناگهان همهمه به پا شد و همه از اين گستاخى من عصبانى شدند. مامان و بابا كه حسابى شوكه شده بودند از ميهمان ها عذرخواهى مى كردند و قول مى دادند كه حسابى مرا تنبيه كنند. اما من كه حرف دلم را زده بودم، ته دلم خوشحال بودم. اين بار كه كارنامه گرفتم ديگر تلفن هاى خانه مان به صدا
در نيامد و هيچ كس براى پرسيدن نمره علوم و رياضى من پرس وجو نكرد. اتفاقاً نمرات من برعكس هميشه خيلى بهتر از قبل شده بود و باكمال تعجب چند نمره ۲۰ در كارنامه ام به چشم مى خورد. از همان روز تصميم گرفتم از اين به بعد حسابى درس بخوانم تا در آينده يك معلم با معلومات شوم.












.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |