چهارشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۶ - ۵ جمادى الثانى ۱۴۲۸
Wed, Jun 20, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
محيط زيست
ماجرا
رودررو
كودك (بادبادك )
خانواده
ايران واشقانى فراهانى
هشدار رئيس مجتمع قضايى خانواده به جوانان دم بخت
مهريه ۸۰۰ ميليون تومانى
296019.jpg
الهام آرمان
چشمام رو مى بندم و باز دخترم چشماش بيداره
دخترم مى مونه و من توى يك قايق ساده
«هستى»ام مى زنه پارو گم مى شه شب و نگاهش
غصه هم مى گذره از ما مى شينيم با هم دوباره
چشمام رو كه هم مى يارم غزل رو به ياد مى يارم
مى زنم قدم تو چشماش
غصه هامو سر مى يارم
مى مونه يك شب رؤيا توى دل تنگى دريا....
سلام همه دار و ندارم.
هميشه رسم است براى نامه هاى خيلى خيلى دور كه قرار است بوى بابا را برايت بياورد موضوعى در صفحه هاى پرپيچ و خم دنياى الكترونيكى بنويسم.
اما غزل كوچكم تو هنوز بيش از ۲ بهار از عمرت نگذشته چطور برايت از دورى بگويم.
چطور برايت توضيح بدهم كه مادرت مى دانست تو و او تمام دار و ندار من هستيد چطور هستى ام را از من ربود؟
جاى موضوع نامه را خالى مى گذارم، مثل همان روزهاى عاشقى كه از سر دلتنگى براى موضوع نامه سه نقطه مى گذاشتم... و آن وقت هستى مى فهميد كه چقدر دلتنگش هستم.
غزلم، همه ماجرا از خرداد سال ۸۵ شروع شد.
مادرت تلفن زد و گفت: ارسلان مژده بده كه در دانشگاه تورنتوى كانادا پذيرفته شدى...
صداى هستى از شدت خوشحالى داشت مى لرزيد، نمى دانم آن روز چطور ماشين ها و آدم هاى خيابان را كنار زدم و خود را به خانه رساندم.
جمله هاى نامه را مو به مو از برم، اما همه آن جمله ها يك مفهوم داشتند: «آقا ارسلان به زندگى سلام دوباره بده، رشته فوق تخصصى سيستم هاى امنيتى در دانشگاهى معتبر. حالا ديگه دست غزل و هستى رو بگير و برو تا جايى كه هميشه خوشبخت باشى...»
خوشبختى!
خوب يادم مى آيدكه هستى بيشتر از من شوق رفتن داشت.
غزل بابا، آن روز وقتى بار سفر بستيم از بهشت كوچك خانه مان خداحافظى كرديم و عروسك هايت را براى بچه هاى ديگر فاميل به يادگار گذاشتيم.
به هستى گفتم وقتى رفتيم «تورنتو» براى غزلمان عروسك هاى نو مى خريم.
همه كارهاانجام شد. روز رفتن رسيد. در فرودگاه مهرآباد براى آخرين بار به آسمان نگاه كردم.
دلم شور مى زد. داشتم با تمام خاطرات زندگى ام خداحافظى مى كردم. به جز خانواده و اقوام، دوستان دانشگاهى من و هستى هم براى خداحافظى آمده بودند.
دستهاى كوچكت را در دستان من و مادرت گرفته بودى و با نگاهى پرسؤال انگار داشتى از اين رفتن و نماندن مى پرسيدى.
ناهيد يكى از دوستان هستى با نگاهى مرموز درگوش هستى چيزى گفت و هردو با هم خنديدند.
به آسمان نگاه كردم، براى آخرين بار نفسى عميق كشيدم . وقت پرواز بود.
وقتى از روى زمين بلند شديم دلشوره گرفتم، ترس از پرواز نبود، ترس از رهايى بود شايد!
به هستى گفتم ناهيد چه گفت كه با هم خنديديد؟
اولش جواب نداد اما بعد گفت از من خواست پايم كه آن طرف رسيد تو را تنها نگذارم.
با شنيدن اين حرف فكرم آشفته شد، اما سعى كردم كلامى بر لب نياورم.
آن روز با همه ترديدهايش به خوبى گذشت.
روزها از پى هم مى گذشتند .
در دانشگاه ثبت نام كردم.
با شروع فصل درس بهانه هاى هستى شروع شد. حوصله تو را هم نداشت.
تا اين كه آن روز لعنتى از راه رسيد...
وقتى به خانه كوچكمان آمدم صداى شيرينت در فضاى خانه شنيده نمى شد.
كسى پشت درمنتظرم نبود تا برايش چشم بگذارم و پيدايش كنم... سكوت فرياد مى زد. هر چه گشتم پيدايتان نكردم. كلافه شدم. رفتم از يخچال براى تسكين سردردم قرصى بردارم كه نامه هستى را ديدم.
مادرت نامه تا زده را روى يخچال چسبانده بود.
همان طور ايستاده نامه را بازكردم... «سلام ارسلان...
در اين مدت خوب فكر كردم. ديدم بچه ها راست مى گفتند اگر پايمان اين طرف برسد زندگى مان برهم خواهدخورد.
بايد پيش بينى مى كردم كه اوضاع عوض مى شود...
ديگر تحمل اين زندگى را ندارم.
اين سلام سلام ديگرى به دنبال ندارد، براى هميشه خداحافظ...»
آن روز با پاى پياده تمام محوطه ساختمان بلند محل زندگى مان را گشتم.
موضوع را به پليس گزارش دادم اما فايده اى نداشت.
نامه هاى الكترونيكى (ايميل) تنها راهى بود كه مى توانستم ناگفته هايم را براى هستى بنويسم.
«سلام همه دار و ندار ارسلان.
حتى ردپايى ازخودت و دختركم برايم باقى نمانده. من شما را گم كرده ام زندگى بى تو و غزل بوى مرگ مى دهد.
مى زنم پس همه كوه ها مى زنم پارو رو دريا، بيا چشمامونو هم بياريم، بشكنيم هيزم غم ها، واى اگه نياين دوباره...
مى دونم هستى و عمرم مى مونه نگاهش به ساحل
منتظر مى مونه و شب مى ياره ماه رو دوباره...
غزلم ماه بيداره، چشماشم ستاره داره...
سلام تنها زن زيباى زندگيم.
اين شعر را همين الآن برايت گفتم كنار اسباب بازى هاى بدون صاحب غزل.
دلم برايتان تنگ شده، عروسك هاى غزل صدايشان درآمده، آن ها صداى لالايى غزل را مى خواهند. دارم ديوانه مى شوم. برگرد. عشقم بيا و دست از لج بازى بردار، غزل تاب دورى ما را ندارد، هستى برگرد، برگرد... برگرد...»
اما مادرت هربار در جواب گفت: نمى شود. نمى توانم، راهى براى برگشت وجود ندارد.
غزل عزيزم، در آن روزهاى تنهايى خانه برايم قفسى كوچك و بى پرنده بود. تاريخ و تقويم مى گفت دوماه گذشته اما موهاى سپيد سرم انگار نشان از گذشت دو قرن داشت.
در همان روزها خانواده ام از ايران تماس گرفتند و گفتند كه حال مادرم خوب نيست. غصه دورى ما قلبش را ضعيف كرده بود. يك هفته پهلوى مادر بزرگت ماندم. آن روزها فكر مى كردم وقتى درايران باشم مادرت به خاطر تو هم كه شده
دست از يك دندگى هايش برمى دارد اما نشد...
هر روز كنار تلفن خانه مادر بزرگت منتظر تلفن هستى مى ماندم، مثل روزهاى عاشقى مان، آن وقت ها وقتى هستى دير مى كرد مى دانستم حتماً مادرش در خانه است و نمى تواند حرف بزند اما جنس اين انتظار فرق داشت.
حالا هستى تمام هستى من و تو بود.
چشم هايم به شماره هاى تلفن خيره مى ماند، جز ايميل فرستادن كارى از دستم بر نمى آمد، شماره اى از شما نداشتم.
هستى چرا دير كردى؟
اين سؤال را روزى صد هزار بار از خود مى پرسيدم.
اما روزهاى بد پشت سر هم مى آمدند انگار!
آن روز صداى زنگ آمد، اما نه زنگ تلفن، صداى زنگ خانه بود.
نامه رسان، نامه عشقم را آورده اى؟
نه آقاجان، از دادگاه است، دادگاه خانواده، اين جا را امضا كنيد بايد بروم، آقاى ارسلان...
اين ها را نامه رسان گفت و نمى دانم غزلم، آن روز با چه حالى نامه را از نامه رسان تحويل گرفتم.
هستى جان، هستى جان... وقتى داشتى در خواست طلاق مى نوشتى تا وكيلت كارهايت را انجام دهد كاش موهاى سپيدم را مى ديدى و دل شكسته ام را كه در حسرت ديدن تو و غزل به اندازه يك مولكول شده بود.
وكيلت گفت مهريه ۸۰۰ ميليون تومانى ات را خواسته اى.....!
راستى هستى ام، وقتى اين درخواست را نوشتى مى دانستى كه همه دارو ندار من چقدر است؟
راستى عشقمان چه شد و آن وعده هاى شيرين، غزل، راستى به او هم فكر كردى؟
آه! غزلم مادرت مى دانست كه نمى توانم مهريه اش را بدهم.
و من چون توانايى پرداخت مهريه را ندارم حالا ممنوع الخروج شده ام. غزل بابا دلم برايت لك مى زند. هيچ عيبى ندارد اگر پذيرش دانشگاهم به خاطر غيبت هاى طولانى ام باطل شد.
اصلاً مهم نيست كه دار و ندارم را باخته ام.
فقط دلم از اين مى سوزد كه نمى دانم هيزم آتش اين كينه را چه كسى در كاشانه مان كاشت.
آتشى كه تمام رؤياهايمان را در خود بلعيد و سوزاند.
حالا شما در دور افتاده ترين نقطه نامعلوم اين دنيا زندگى مى كنيد و شايد هيچ گاه بابا دوباره صداى خنده هاى شيرينت را نشنود.
۶ ماه پى درپى پرونده به دست به هر دادگاه و دادسرايى رفته ام اما قانون به من اجازه خروج را نمى دهد. غزلم اى كاش مثل تو بودم و از قانون هيچ نمى دانستم. اما تلخى ها را به جان خريده ام تا بار ديگر چشم هاى ناز تو را ببينم.
قانون مى گويد اول بايد مهريه پرداخت شود و بعد از پرداخت كامل آن از كشور خارج شوم تا بتوانم با پاى پياده به دنبالت بگردم.
چشم هايم را بسته ام و در انتظار روزى هستم كه دوباره نگاه معصومت را ببينم. مواظب خودت باش دخترم. ارسلان باباى دور افتاده ات.!
اظهار نظر حقوقى
ناصر سربازى وكيل دادگسترى درباره اين دسته از پرونده ها مى گويد: بعضاً مشاهده مى شود، برخى از زنان قسمتى از مهريه خويش را از طريق ثبت اسناد مطالبه مى كنند و از آنجا كه همسرشان مالى ندارد، وى را با ثبت قسمتى از مهريه از طريق اجراى ثبت ممنوع الخروج مى كنند و الباقى مهريه را از طريق محاكم مطالبه مى كنند تا نهايتاً بتوانند حكم جلب همسرشان را بگيرند.
به گفته وى هر چند اين پرونده از موارد نادر است اما با اين وجود، با توجه به اين كه ماده ۲۰ قانون اعسار با اصلاحات بعدى، مرجع رسيدگى به دعواى اعسار در مقابل اوراق اجرائيه ثبت اسناد را محكمه محل اقامت مدعى اعسار دانسته است، مشخص مى شود، دادگاه محل اقامت زوج مكلف بوده دادخواست اعسار ايشان را بپذيرد. ضمن آن كه رأى وحدت رويه شماره ۱۲- ۱۳۶۰‎/۳‎/۱۶ هيأت عمومى ديوان عالى كشور، مرجع تظلمات عمومى را دادگسترى دانسته و مقرر داشته است به جز آنچه در قانون مستنثى شده انواع مختلف دعاوى مربوط به اسناد رسمى، در دادگاه هاى دادگسترى قابل استماع و رسيدگى است.
با اين حال رويه اداره ثبت، بر فرض پذيرش اعسار محكوم عليه از طرف دادگاه، رفع ممنوع الخروجى بدهكار نيست. به عبارت ديگر چنانچه دادگاه اعسار محكوم عليه را قبول كند و حكم به پرداخت قسطى مهريه دهد، اجراى ثبت از ممنوع الخروجى وى رفع اثر نمى كند.
به گفته اين وكيل و حقوقدان، ارسلان تمامى اموال خويش را به كانادا منتقل كرده است و در حال حاضر اموالى در اختيار ندارد تا بتواند ضامنى به اداره ثبت معرفى كند و از اين طريق موقتاً رفع ممنوع الخروجى خويش را بگيرد. با توجه به شيوع موارد مشابه راهكار مناسب اضافه كردن تبصره اى به آئين نامه قانون اجراى ثبت است تا صراحتاً محاكم مكلف به پذيرش دادخواست اعسار اجرائيه هاى ثبت اسناد بوده و همانند اجراى احكام دادگاه ها، بدون اخذ ضامن حكم به رفع ممنوع الخروجى صادر شود.
ازدواج خاكسترى
ايران واشقانى فراهانى
296028.jpg
نظريه كارشناسى
بيشتر مردم با افرادى ازدواج مى كنند كه در جريان زندگى مشترك به لحاظ قوميتى و فرهنگى به هم شبيه باشند، تا ثبات امنيت روانى - رفتارى در ميان آنها بيشتر باشد و اختلاف نظرات كمتر به وجود آيد. با اين كه در ميان زوج هايى كه از يك قوم و فرهنگ ازدواج كرده اند نيز ممكن است اختلاف هايى گاهى يا هميشه وجود داشته باشد اما شدت دامنه اختلاف ها درميان دو فرهنگ بيشتر است.اين تفاوت مى تواند از اختلاف ميان زبان، سبك و لحن صحبت كردن، طرز پوشش و حجاب تا نوع برقرارى روابط اجتماعى ـ خانوادگى و يا شخصى باشد كه ناشى از بافت الگوهاى قوميتى آن منطقه و با فرهنگ است. كه هركدام از آنها در زندگى مشترك سبب ايجاد اختلاف بين زوج ها مى شود .وقتى كه ازدواج داخل يك بافت فرهنگى رخ مى دهد مفروضات مشترك زيادى در آن فرهنگ وجود دارد و اين بافت مشترك فرهنگى ، پايه هاى بقاى زندگى را محكم تر مى كند. اما وقتى ازدواج فراقوميتى صورت مى گيرد، رفتارهاى ارتباطى قابل قبول از يك قوم تاقومى ديگر تغيير مى يابد و تفاوت ايجاد مى شود و اين بى تناسبى فرهنگى، باعث تأثير منفى بر روى كاركرد رفتارى زوج ها مى شود . دراين ماجرا هيچ كدام از دوطرف مقصر نيستند. درساختار تربيتى از دو فرهنگ متفاوت هستند و آنچه را كه ديگرى بدتلقى مى كند، ارزش هايى است كه طرف مقابل به آن احترام مى گذارد.
براى مثال آنچه از اين سرگذشت استناد مى شود در تعيين نوع مهريه ، نوع پوشش زن و ناشايست پنداشتن اشتغال زن مى تواند مطلوب زن و مردى باشد كه از يك قوميت هستند. وقتى زوج ها از لحاظ فرهنگى - قوميتى باهم تفاوت دارند ، انتظارات و باورهايشان با توجه به پيش فرض هايى كه گفته شده است دچار مشكل خواهد شد و نمونه آن در مراسم آداب و رسوم ازدواج دراين گونه افراد است .وى همچنين معتقد است در حال حاضر مهاجرت به هدف كار و تحصيل درميان جوانان موجب شده كه به ظاهر با آداب و عقايد فرهنگى خود مقابله كنند و جوانان خود بايد در باره سرنوشت شان تصميم بگيرند . توصيه مى شود حتى المقدور از ازدواج هاى فرافرهنگى - قوميتى به سبب پايدارى و حفظ زندگى مشترك ، جلوگيرى شود و در غيراين صورت و بروز چنين ازدواج هايى ، زمانى زوج ها مى توانند موفق از كنار تفاوت فرهنگى شان بگذرند كه بتوانندعاقلانه نقاط ضعف و قوت فرهنگى خود را براى طرف مقابل مطرح كنند تا حساسيت هاى موجود كاهش يابد .

صادق در برابر آينه رنگ و رو رفته اتاق، دستى به موهايش كشيد. ۲۷ سال داشت و همه وجودش پر از شور و شوق جوانى بود. او هم مثل بيشتر جوان هاى هم سن و سال خود آرزو داشت زودتر داماد شود. زيرا تحصيلاتش تمام شده بود و شغل مناسبى هم داشت. مادر و خواهرانش، دخترخاله اش را براى ازدواج با او در نظر گرفته بودند. اما او مخالف نظر آنها بود و مى خواست در برابر خواسته آنان مقاومت كند. وقتى صادق كنار مادر نشست و به آرامى گفت تصميم گرفته ازدواج كند، با استقبال گرم مادر روبه رو شد.
- دختر خاله ات دختر خوبى است و فردا براى خواستگارى رسمى به خانه خاله ات مى رويم.
صادق با شنيدن اين حرف اخم هايش را در هم كشيد و گفت:
- او مثل خواهر من است و من به هيچ وجه نمى خواهم با او ازدواج كنم.
يك ماه گذشت تا مادر توانست با اين موضوع كنار بيايد و صادق خوشحال بود و اين پيروزى را از نشانه هاى مردشدن خود مى دانست.
عصر يك روز پائيزى كه بوى عطر نارنج درخت كهنسال وسط حياط همه جا را پر كرده بود، صادق با در دست داشتن دانشنامه ليسانس وارد خانه محقرشان شد و در فرصتى مناسب از علاقه اش به يكى از دختران همكلاسى اش با مادر سخن گفت. دختر جوان ۴ سال قبل همزمان با قبولى در دانشگاه به اين شهر آمده بود و خانواده اش در تهران زندگى مى كردند.
مادر وقتى شنيد دخترى كه صادق پسنديده از خانواده اى روشنفكر و امروزى است ، يكه خورد و با شنيدن اين كه او چند بار به خارج از كشور سفر كرده است، به انتخاب پسرش اعتراض كرد. مادر صادق به جز چند سفر زيارتى همراه شوهر خدابيامرزش ديگر هيچ وقت به شهرى دور از خانواده اش سفر نكرده بود. اما با اين وجود پافشارى هاى صادق باعث شد تا مادر برخلاف ميل باطنى اش براى خواستگارى دختر از شهر كوچك شان راهى تهران شود و به خانه پدر «نيوشا» برود.نظم و ابهت خانه شيك و مدرن آنهاحيرت مادر را به دنبال داشت. بعد از چند جلسه خواستگارى به خاطر علاقه شديد دختر و پسر به يكديگر و با وجود تفاوت چشمگير اقتصادى و فرهنگى دو خانواده بقيه قرارها گذاشته شد.
درمراسم بله برون به راحتى مى شد با يك نگاه فاميل هاى دو طرف را از هم جدا كرد. خانواده صادق با گذاشتن حنا در دستهايشان، پوشيدن لباس هاى ساده محلى و سادگى خاص خود فاميل عروس را به خنده و تمسخر واداشته بود. آنها از سوى ديگر با آرايش هاى عجيب و لباس هاى گران قيمت خود عمداً به طرف مقابل فخر مى فروختند.
لهجه شهرستانى و غليظ عمه پير داماد هم بارها موجب خنده فاميل عروس شد و درست زمانى كه گروه اركستر به دعوت پدر عروس وارد شدند، خواهران داماد با پهن كردن بساط قندشكستن قصد داشتند تا سنت ديرينه خود را اجرا كنند. اما اين رسم براى خانواده دختر عجيب و بى معنى به نظر آمد. هر دو طرف سعى داشتند تاخواسته خود را به كرسى بنشانند و اگر وساطت نيوشا نبود كار به جاهاى باريك مى كشيد.
سرانجام مراسم نامزدى برگزار شد. صادق هم به خاطر علاقه زياد به نيوشا در برابر خواسته هاى او و خانواده اش كوتاه مى آمد و بارها مادرش او را به خاطر اين رفتار سرزنش كرد. او نيوشا را انتخاب كرده بود و احساس مى كرد او همانى است كه آرزويش را در سر مى پروراند. آنقدر نيوشا را دوست داشت كه ديگر خستگى كار و فاصله دور بين شهرستان خود تا تهران را حس نمى كرد . يك ماه بعد براى روز برگزارى عقدكنان تعيين شد.
صادق دلشوره عجيبى داشت. اختلافات دو خانواده بر سر آداب و رسوم خاص خود او را درمانده كرده بود. مى دانست اين سنت ها براى خانواده و فاميلش اهميت خاصى دارد و او باز هم مجبور است نگاه هاى تحقيرآميز فاميل عروس را تحمل كند. صادق از اين تفاوت فرهنگى احساس سرافكندگى مى كرد. صحبت از مهريه شد و پدر عروس با تحكم به داماد و خانواده اش گفت: مهريه ۱۳۶۰ سكه طلا معادل تاريخ تولد دخترم است.
و مادر صادق مثل اين كه چيزى نشنيده باشد گفت:
- ۱۰۰ درخت گردو، برداشت سالانه انگورهاى يك تاكستان و ۲۰ درخت گيلاس مهريه عروسم. مادر صادق با لبخند شيرين ادامه داد: ميوه هاى اين درختان هرسال به عنوان مهريه عروسم نصيب او خواهد شد.
ناگهان با طرح اين موضوع ، پدر نيوشا كه شوكه شده بود به جر و بحث پرداخت و دقايقى بعد هم مراسم رسمى به عرصه پيكار دو خانواده تبديل شد. دراين ميان هريك از دو طرف سعى داشت تا بر ديگرى تسلط بيابد و رودرروى حريف خود قرار بگيرد. صادق به خاطر اين جنجال خودش را سرزنش مى كرد و نيوشا با آشفتگى سعى داشت تا از خواسته مادرشوهرش حمايت كند. او با خود فكر مى كرد مهم سادگى و اصالت صادق است و مهريه را كى داده و كى گرفته. فكرى در سر نيوشا پر شد و به خاطر آن كه محبت شوهرش را براى يك عمر به دست آورد، تصميم گرفت در برابر خانواده اش بايستد. گلويش خشكيده بود. بى هدف اشك مى ريخت و خاطرات آشنايى با صادق را در ذهنش مرور مى كرد. به روزهاى طلايى زندگى با او فكر مى كرد و يادش آمد چقدر رفتار مردانه و گفتار صادقانه او برايش مهم است.
- «من تنها صادق را مى خواهم و او را براى زندگى ام انتخاب كرده ام.»
پدر تا آن روز اين قدر در هم نشكسته بود. نمى دانست بايد چه كند و از شدت خشم و عصبانيت به خود مى پيچيد.
دل نيوشا به حال پدر مى سوخت و آنها از آن روز سعى مى كردند كمتر با هم روبرو شوند. قد بلند پدر خميده تر به نظر مى رسيد و نگاه معنادارش به روى نيوشا سنگينى مى كرد. شش ماه بود كه از عقدشان مى گذشت. كم كم آداب و رسوم عجيب خانواده داماد تمام ذهن نيوشا را درگير كرده بود. نيوشا عقدنامه اش را باز كرد. وقتى شنيد كه قرار است روز عروسى فاميل داماد انار قاچ شده اى را به سوى عروس پرتاب كنند با درماندگى به دنبال راهى گشت. نيوشا با خودش درگير بود. چه سرنوشتى انتظار او را مى كشيد. او بعد از چند ساعت فكر كردن، سرانجام تصميمش را گرفت و عصر از صادق خواست به ديدنش بيايد. تصميم به جدايى گرفته بود و ديگر نمى دانست بايد چه روشى در برابر رسوم و سنت هاى خانواده شوهر و از طرفى تحقير و تمسخر خانواده خودش در پيش بگيرد.
هشدار رئيس مجتمع قضايى خانواده به جوانان دم بخت
زندگى جهنمى نوعروس
296022.jpg
خسرو مبشر
عروس ۱۹ساله با چشمان اشكبار از اتاق رئيس مجتمع قضايى خانواده بيرون آمد و در گوشه اى از راهروى دادگاه خانواده روى صندلى نشست. در حالى كه دانه هاى اشك را از گونه هايش پاك مى كرد، مشغول نوشتن دادخواستى شد. اووقتى دريافت اشتياق شنيدن سرگذشتش را دارم ابتدا چندان تمايلى براى صحبت از خود نشان نداد اما وقتى دريافت كه ممكن است سرگذشت او براى ديگر دختران دم بخت و خانواده ها درس عبرتى باشد حاضر به گفت وگو شد. به آرامى با صداى بغض آلود از سرنوشت تلخ خود كه چگونه در ابتداى زندگى و جوانى شكست خورده سخن به ميان آورد.
«مژده» ديگر آن دختر شاداب و خنده رو نبود. او مى گويد: وقتى دوم نظرى را قبول شدم، خيلى خوشحال بودم. پدرم هميشه مى گفت لازم نيست مژده ديپلم بگيرد. خانه دارى، بچه دارى و پخت و پز بيشتر به كار دختر مى آيد. درس خواندن جاى تربيت بچه را نمى گيرد. اما با اصرار مادرم و فاميل، سرانجام پدرم اجازه داد و به مدرسه اى رفتم كه با خانه ما خيلى فاصله داشت. براى رفتن به مدرسه بايد اتوبوس سوار مى شدم و اين برايم جالب بود و پس از مدتى چندتا دوست خوب پيدا كردم و رفت وآمد برايم راحت شده بود. اما يك مسأله خيلى آزارم مى داد و آن وجود يك پسر مزاحم به نام فرهاد بود كه هر روز صبح سر راه مدرسه جلوى من ظاهر مى شد و با نگاه ها و رفتارهايش برايم مزاحمت ايجاد مى كرد. او مى خواست بامن رابطه دوستى داشته باشد اما من اهل اين حرف ها نبودم. پس از مدتى فهميدم فرهاد، جوانى متعصب ، لجباز و مغرور است. با اين كه در آن ايام ۲۰سال بيشتر نداشت اما اداى بزرگترها را درمى آورد و هميشه به رفتار و اخلاق من و دوستانم ايراد مى گرفت. به خاطر من و دوستانم با پسرهاى ديگر دعوا مى كرد و او با كارهاى غيرمنطقى خود مرا كلافه و روزگارم را سياه كرده بود.
مدتى گذشت، يك روز به من پيشنهاد ازدواج داد. خيلى تعجب كردم. چون او كار درست و حسابى نداشت و ضمناً علاقه اى نيز به او نداشتم. وقتى فهميد تمايل به ازدواج ندارم عصبانى شد. چندبار در كوچه و خيابان با من به مشاجره پرداخت و گفت بايد حتماً با او ازدواج كنم. حتى تهديد كرد كه اگر همسرش نشوم ، مرا مى كشد. خيلى ترسيده بودم.
۶ ماه از تهديدهاى مرگبار او نگذشته بود كه به اتفاق خانواده اش به خواستگارى ام آمد. پدرم همان ديدار اول جواب رد داد و او نيز باعصبانيت خانه ما را ترك كرد. اما قبل از خروج نزد تمامى اعضاى خانواده ام مرا تهديد به مرگ كرد. چند روز بعدهم به بهانه واهى با پدرم درگير شد و بين آنها نزاع خونين درگرفت كه در آن ماجرا دست راست پدرم شكست. وقتى ديدم فرهاد دست بردار نيست به فكر چاره اى افتادم بنابراين براى نجات خانواده ام از مزاحمت ها و شرارت هاى خواستگار سمج تصميم گرفتم با او ازدواج كنم تا در طول زندگى مشترك انتقام مزاحمت هاى ۱۶ماهه اش را كه براى من و خانواده ام ايجاد كرده بود بگيرم.
بدين ترتيب با وجود مخالفت هاى شديد خانواده ام با مهريه ۱۷۸۲ سكه طلا كه شماره شناسنامه ام بود به عقد فرهاد درآمدم.
نوعروس جوان ادامه داد: با وجودى كه از او كينه داشتم، ۴ ماه تحملش كردم. كم كم با درست نكردن غذا و به بهانه هاى واهى از جمله اين كه چرا شب ها دير به خانه مى آيد، و يا اين كه چرا خانواده اش به خانه ما مى آيند و همچنين نظافت نكردن خانه، او را اذيت مى كردم. به خاطر هر موضوع كوچك با اودرگير مى شدم. بطورى كه همسايه هاى مجتمع مسكونى به خوبى درجريان درگيرى هاى ما قرار مى گرفتند. سرانجام تصميم گرفتم فرهاد را زندانى كنم. به همين خاطر مهريه ام را كه ۱۷۸۲ سكه طلا بود به اجرا گذاشتم. وقتى برگ احضاريه دادگاه خانواده به دست شوهرم رسيد، او عصبانى شد و تا مرز جنون پيش رفت و به خاطر اين كه در رابطه با نپرداختن مهريه به زندان نرود، مجبور شد به كارهاى خلاف رو بياورد.
فرهاد از دستم خسته شده بود. هميشه مى گفت در ازدواج با من اشتباه كرده است. بالاخره براى اين كه بتواندمهريه سنگين مرا پرداخت كند، به اتفاق چندتن از دوستان شرور خود به كارهاى خلاف از جمله زورگيرى، اخاذى، كيف قاپى و حتى سرقت رو آورد كه سرانجام يك روز اطلاع يافتم مأموران اورا به اتهام كودك ربايى دستگير كرده اند.
فرهاد به اتفاق سه نفر از دوستانش ،كودك ۸ساله اى را در راه مدرسه اش ربوده و از خانواده او ۱۰۰ ميليون تومان درخواست كرده بودند كه مأموران آنها را هنگام دريافت پول در منطقه گيشا دستگير كردند. پس از تحقيق و بازجويى نيز آنها روانه زندان اوين شدند. ضمناً در همين هنگام، حكم پرداخت مهريه ام نيز به او در زندان ابلاغ شد. او هم از داخل زندان براى من پيغام فرستاد و تهديد كرد دوستان خود را اجير خواهد كرد كه تا من و خانواده ام را بكشند.با شنيدن اين پيام شوكه شدم چون مى دانستم وقتى او تصميم بگيرد آن را به هر قيمتى اجرا خواهد كرد و براى اين كه زهر چشمى از من بگيرد، يكى از دوستان شرورش را به سراغ من فرستاد. او تهديدم كرد هر چه زودتر شكايتم را پس بگيرم. بعدهم مهلت ۱۰روزه اى برايم تعيين كرد. دوست شوهرم در عين حال تهديد كرد كه در صورت منصرف نشدن از شكايت، پدر بيمارم را خواهد كشت.
وى در ادامه گفت: امروز هم به دفتر رئيس مجتمع قضايى خانواده آمده ام تا با بيان حقايق تلخ زندگى ام از او كمك بگيرم و همچنين به رئيس مجتمع قضايى خانواده گفتم مى خواهم شكايت خود را پس بگيرم و با بخشيدن همه حق و حقوقم از فرهاد طلاق بگيرم. اما رئيس مجمتع قضايى به من اطمينان داد كه فرهاد ـ همسرم ـ نمى تواند كارى انجام دهد و به من قول داد در حمايت قانون هستم و مى تواند همه حق و حقوق قانونى ام را بگيرد. اما مى ترسم كه در اين ميان تاوان عشق اجبارى خود را با مرگ خود يا يكى از عزيزانم بدهم.
جواد صادقى رئيس مجمتع قضايى خانواده نيز درباره پرونده نوعروس به خبرنگار «ايران» گفت: متأسفانه برخى از دختران و پسران جوان به خاطر ناآگاهى گرفتار عشق هاى خيابانى و بى پايه و اساس مى شوند كه هزينه هاى سنگينى براى آنها به دنبال دارد. در اين پرونده نيز نوعروس براى رهايى از مزاحمت هاى خواستگارش تن به ازدواج تحميلى با او داده است و در حقيقت پايه زندگى مشترك آنها با نفرت، كينه و انتقامجويى شكل گرفته است و عروس و داماد جوان نيز رنگ خوشبختى وسعادت را نديده اند. پسر با لجبازى خود قصد داشت با دختر ازدواج كند و دختر نيز براى اين كه خود و خانواده اش از شر مزاحمت هاى او خلاص شود و همچنين از او انتقام بگيرد پاى سفره عقد نشست و كار به جايى كشيده شد كه داماد جوان در اوايل زندگى مشترك به كارهاى خلاف از جمله اخاذى، آدم ربايى و زورگيرى روى آورد. از سوى ديگر دختر جوان نيز فقط باهدف انتقام جويى از شوهرش به خانه بخت رفت. بعد هم با اجرا گذاشتن ۱۷۸۲ سكه طلا، او را راهى زندان كرد. بدين ترتيب همه اين مسائل دست به دست هم دادند تا مشكلات بزرگتر شوند. در حالى كه آن دو مى توانستند به طور منطقى و با استفاده از نظرات كارشناسان و مشاوران خانواده مسائل خود را قبل از ازدواج حل كنند تا ديگر نيازى به طرح مسائل پليسى و قضايى نباشد.
وى در ادامه گفت: دختران دم بخت و جوانان آماده ازدواج بايد بدانند با جبر و زور نمى توانند به خواسته هايشان برسند و رسيدن به اهداف غيرمنطقى و صرفاً احساسى بدين گونه، جز بدبختى، بدنامى و سابقه كيفرى نتيجه ديگرى همراه ندارد و والدين نيز بايد مراقب رفتار و تصميم گيرى فرزندانشان باشند و آنان را از خطرهايى كه سر راهشان است، آگاه سازند. چون يك تصميم غيرمنطقى و اشتباه يك عمر پشيمانى به همراه دارد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |