|
درباره «چيماماندا آديچى» برنده جايزه ادبى اورنج براى زنان داستان نويس
نوستالژى روزهاى صلح در لندن
|
|
|
مترجم: شيلا ساسانى نيا هفته گذشته نويسنده اى از نيجريه به نام chimamanda « چيماماندا انگوزى آديچى» جايزه معتبر اورنج براى زنان داستان نويس را با رمانى حماسى درباره جنگ داخلى بيافران نيجريه از آن خود كرد. او در نخستين مصاحبه پس از تصاحب اين جايزه با خبرنگار ادبى سايت گاردين «استفان موس» به او گفت كه مى خواهد به همه دنيا نشان دهد چطور غرب درك و باور درستى از آفريقا ندارد.
« چيماماندا انگوزى آديچى» پريشان خاطر است؛ واكنشى نامتعارف به بردن جايزه اورنج كه معتبرترين جايزه ادبى در حوزه داستان نويسى زنان محسوب مى شود. ظاهراً كيف دستى اش، درست يك شب پيش از اهداى جايزه و در جريان يك مراسم ساده امضاى كتاب در لندن به سرقت رفته بود و او تمام كارت هاى اعتبارى و همچنين دفترچه حاوى افكار تازه داستانى براى رمان هاى آتى اش را از دست داده است. او شب قبل از اين پيروزى شيرين، از شدت عصبانيت و همچنين ناراحتى خوابش نبرده بود. آديچى مى گويد: «هنوز نمى توانم باور كنم كسى آن ر ا دزديده است و كاش معجزه اى روى بدهد و زودتر آنها را پيدا كنم» و با گفتن اين جمله گويى كه به ياد خوشبختى تازه خود افتاده باشد، ادامه مى دهد: «پس چه خوب شد كه بردم وگرنه دائم خودم را سرزنش مى كردم كه اصلاً براى چه به انگليس آمدم.» به سرقت رفتن كيف دستى آديچى بهانه خوبى براى صحبت از كليشه هايى است كه داستان نويسان آفريقايى به آن عادت كرده اند. اين نويسنده نيجريه از دوزخ خلافكاران يعنى كشور خودش خارج شده و به ناگهان اموالش در يك جلسه بسيار فرهنگى و هنگام انجام يك كار فرهنگى يعنى امضاى يكى از كتاب هايش براى يك هوادار به سرقت مى رود. او مى گويد: «هيچ وقت در لاگوس مشكلى برايم پيش نيامد و حالا آمدن به لندن و اتفاق افتادن آن در اينجا واقعاً...» با اين حال آديچى در برابر اينگونه نگاه ها و ديدگاه هاى كليشه اى به آفريقا مقاومت مى كند:«ما اين سابقه ديرينه را داريم كه كشور ما را بخواهند با ديدى كه چندان تعريف آميز نيست بنگرند و در آمريكا [كشورى كه از ۱۲سال پيش تاكنون در آنجا به تحصيل پرداخته است] يك نويسنده آفريقايى بودن به ذهنيت ها و تفكرات و حتى انتظاراتى خاص در افراد دامن مى زند. آمريكايى ها فكر مى كنند نويسندگان آفريقايى بايد لزوماً درباره فقر، ايدز، بكرى طبيعت يا امور غريب و جادويى بنويسند. آنها با انتظاراتى خاص به سراغ آفريقا و نويسندگان آفريقايى مى آيند. زمانى يكى از استادان دانشگاه جان هاپكينز به من گفت باور ندارد كتاب «ختمى ارغوانى» كه درسال ۲۰۰۳ چاپ شد را من نوشته باشم چون فضاى داستان براى او خيلى آشنا بود. به عبارتى ديگر من دراين رمان درباره آفريقايى هاى طبقه متوسط نوشته بودم كه ماشين داشتند وگرسنگى و قحطى نكشيده بودند و در نتيجه براى او اين رمان دقيقاً يك رمان اصيل آفريقايى نبود.» «آديچى» مصمم است به دنيا و بخصوص نسل جديد خوانندگان نشان دهد كه آفريقا ديگر يك اردوگاه بزرگ كار اجبارى نيست، بلكه قاره اى است كه از دل آن داستان هاى زيادى برمى خيزند و نه صرفاً يك داستان آشناى زجر مردمى و استقلال طلبى . او مى گويد: «مردم گاه فراموش مى كنند آفريقا جايى است كه در آن «طبقه اجتماعى» وجود دارد و از اهميت برخوردار است.» آديچى مى افزايد: « به ما نگاهى دارند كه گويى آفريقايى ها اجازه ندارند طبقه اجتماعى داشته باشند و اصالت آفريقايى مترادف فقر، قحطى و گرسنگى است و در نهايت تأسف و دلسوزى ديگران را مى طلبد. به آفريقا به چشم جايى نگريسته مى شود كه غربى ها به آنجا مى روند تا با وجدان خود تسويه حساب كنند. اين را در فيلم ها و كتابهاى بسيارى كه در باره آفريقا نوشته شده اند مى بينيم و همين مسأله واقعاً عذابم مى دهد.» «آديچى» نگاه خوشبينانه اى به ستارگان غربى دنياى سينما و موسيقى كه درسالهاى اخير آغوش خود را بر روى اين قاره گشوده اند،ندارد. « به نظرم مشكل با اين باور شروع مى شود كه وقتى هنرپيشه اى مثل آنجلينا جولى يك كودك آفريقايى را به فرزندخواندگى مى پذيرد، گفته مى شود كه او درصدد نجات آفريقا است. كار به اين سادگى ها نيست. رفتن يك فرد به آنجا براى به فرزندخواندگى پذيرفتن يك كودك و يا نشان دادن تصاوير كودكانى كه دور چشم هايشان را مگس پر كرده كافى نيست. اين آفريقا را ساده مى كند. اگر اخبار رسانه ها را دنبال كنيد پس از مدتى به اين باور مى رسيد كه همه در آفريقا از شدت گرسنگى در حال مردن هستند و البته اين طور نيست. بنابراين لازم است كه با آن تصوير متفاوت از آفريقا و ذهنيت هاى جديد نيز آشنا شويد.» رمان برنده اورنج آديچى «نيمى از يك خورشيد زرد» دقيقاً منطبق بر آن تصوير متفاوت از آفريقا و آن «آفريقاى ديگرى» است كه به جز قحطى زدگان، آن آفريقايى هاى طبقه متوسط و غيرمنفعل كه استاد دانشگاه آديچى از به رسميت پذيرفتن آنان ابا داشت - ساكنان آن هستند. دو خواهر دوقلو و دختران يك تاجر ثروتمند داستان خود را در جنگ نيجريه - بيافران ۷۰-۱۹۶۷ از پيش مى برند. آديچى، ايگبويى از يك منطقه در جنوب شرقى نيجريه كه مى خواست به عنوان بيافرا مستقل شود تراژدى اين جنگ را به تصوير مى كشد ؛ جنگى كه جان قريب به سه ميليون نفر را گرفت. به گفته بسيارى از منتقدان ادبى «نيمى از يك خورشيد زرد» رمانى است كه بسيار متكى به عناصرى همچون ترس، خشونت، كشتار و خونريزى و نشان دادن قساوت هاى مردمى براى خلق يك فضاى پردلهره داستانى است، اما در اين ميان و براى حفظ اعتدال در مسيرى كه در پيش گرفته، از اشاره به دوستى هاى بى غل و غش ، تلاشها و مبارزه هاى جمعى غافل نمى شود. يكى ديگر از شخصيت هاى كليدى «نيمى از يك خورشيد زرد - عنوان اين رمان برگرفته از نماد پرچم بيافران است - اوگوو است؛ پسركى ازيك روستاى فقير نشين كه در جمع استقلال طلبان سياسى و طبقه مرفه و بى درد آفريقا گرفتار مى شود، به ارتش بيافران فراخوانده مى شودو به عنوان وجدان و ضمير بيدار اين رمان معرفى مى شود. خيلى زود مشخص مى شود كه او كتابى را درباره اين جنگ خواهد نوشت و اين سرگذشت دردناكى است كه تنها بايد به وسيله آفريقائيان روايت شود، نه غربى ها يا انگليسى ها! آديچى كه تنها ۲۹ سال دارد مى گويد پوشش خبرى شبكه CNN از شرايط آفريقا را خسته كننده مى يابد، چون اجازه نمى دهند آفريقايى ها خود راوى شرح حال شان باشند. او توضيح مى دهد: «آنها به عنوان مثال به كنگو مى روند، يك مشت آدم آن منطقه را به صف مى كنند و سپس از يك بلژيكى كه مى گويند كنگوشناس است مى خواهند تا براى مردم دنيا از كنگو و وضع و مشكلاتشان بگويد. باخودم هميشه فكر مى كنم كه چه مى شد اگر از خود مردم كنگو مى خواستند جلوى دوربين ميكروفون رابه دست بگيرند و سخنگوى خودشان باشند. گاهى با خودم فكر مى كنم :«آيا خوب نبود كه من هم تبديل به صدايى مى شدم كه آمريكا يا انگليس را براى دنيا توضيح مى داد. اين اتفاق هرگز نمى افتد.» آديچى در رمانش موفق به القاى مجموعه اى از ديدگاه هاى سياسى تند و تيز خودبه شيوه اى قانع كننده و البته با كمك استدلال هاى منطقى مى شود. با اين حال او نويسنده اى موعظه گر نيست حتى اگر قرار باشد به جزئيات يك موعظه رسمى در رمانش بپردازد. وقتى از او مى پرسم چرا يك شخصيت سفيدپوست نقشى كليدى را در رمانش بازى مى كند او علت پشت پرده آن را درنظر داشتن امكان ساخت فيلمى براساس آن در آينده اى نزديك خواند. ظاهراً اين چيزى است كه هاليوود برآن تأكيد زيادى دارد و حال او به شوخى مى گويد كه اى كاش از شخصيت هاى سفيدپوست بيشترى استفاده مى كرد. او با اين حال مى افزايد:« البته اين يك شوخى بود ؛ يك شوخى كه حقيقتى تلخ را در دل خود پنهان دارد. هاليوود به دنبال شخصيت هاى سفيدپوست است تا اين قاره را براى مخاطبان سفيدپوست خود زيباتر جلوه دهد.» استناد به جنگ بيافرا داستان حماسه آفرين مردم سرزمينش كه همچنان درخاطره جمعى آنها حك شده است - شهامتى تحسين آميز را در وجود اين نويسنده به نمايش مى گذارد. او مى گويد : « حس كردم آمادگى دارم به كند و كاو دراين خاطره جمعى بپردازم، اگرچه مطمئن نبودم موفق مى شوم. وقتى كه تنها ۱۶ سال داشتم نوشتن درباره بيافرا را شروع كردم. يك نمايشنامه خيلى ضعيف نوشتم اما حداقل اين كار نشان داد كه به اين موضوع علاقه دارم. با پدرم قبل از نوشتن آن نمايشنامه مصاحبه هاى بسيارى كردم و از تمام گفته هاى او با وسواس زيادى در متن استفاده كردم.» آديچى همچنين خشم سركوب شده خود را بهانه اى براى نوشتن داستان كوتاهى كرد كه عنوان همين رمان برنده اورنج او را داشت، اما جالب آن كه وقتى دست به نوشتن رمان زد بخشى از اين عصبانيت ها و انفجار و غليان احساسات درونى او فروكش كرده بودند. او هردو پدربزرگش را در اين جنگ از دست داده است و از همين رو اين رمان را به ياد و خاطره آنها تقديم كرده است. اگرچه پروسه نوشتن اين رمان براى آديچى بسيار دردناك بود اما او اين بار موفق شد خود را از آن خاطرات تلخ رها كند. او مى گويد: «وقتى آن داستان كوتاه درباره جنگ بيافرا را مى نوشتم اتفاق ها هنوز خيلى براى من ملموس بودند. آن موقع خيلى دل شكسته تر بودم، اما وقتى به رمان نويسى روى آوردم پى بردم براى نوشتن يك اثر موفق بايد برخى تعصبات و احساسات تلخ را كنار بگذاريد. در رمان من هنوز هم رگه هايى از همدردى با خانواده هاى قربانيان وجود دارد اما كل كتاب در باره آن نيست.» با وجود گذشت ۴۰ سال نيجريه هنوز هم از اين جنگ داغدار است و آديچى اميدوار است رمانش مرهم ديگرى براين زخم كهنه باشد. او مى گويد: «ما اين چيزها را در مدرسه ياد نمى گيريم. در تاريخ نيجريه يك خيز بلند از سال ۱۹۶۷ تا ۱۹۷۰ وجود دارد. براى بسيارى از مردم نيجريه اين رمان يك اثر تاريخى نيز هست و وقتى مى شنوم كه نيجريه اى ها مى گويند: «پدر و مادرم اين جنگ را پشت سر گذاشتند اما تا قبل از كتاب شماكسى با ما در باره آن حرف نزد » واقعاً خوشحال مى شوم. والدين خود آديچى استاد دانشگاه هستند و او در مجموع خانواده فرهيخته اى دارد. خواهر بزرگ او يك پزشك است و آديچى در ابتدا تصميم داشت راه او را دنبال كند اما متوجه شد كه به پزشكى هيچ علاقه اى ندارد. او از همان سن هفت سالگى خواندن و نوشتن كتاب را دوست داشت و تعريف مى كند كه چطور وقتى خبر پيروزى اش را به پدرش داد، اشك درچشمانش حلقه زده بود. آديچى مى گويد : « واقعاً از ديدن اين كه چقدر هيجان زده شده بود تعجب كردم. او شروع كرد به خواندن يك شعر ايگبو، يك ترانه سپاس الهى. پدرم مرد تودار و آرامى است و با خودم فكر كردم تنها به گفتن : «چه خوب شد» بسنده خواهدكرد اما او از شدت خوشحالى شروع كرد به آواز خواندن و من از شدت هيجان گريه ام گرفت.» آديچى نيجريه را خانه و كاشانه خودمى داند اما مجبور است تا زمان اتمام تحصيلاتش در رشته مطالعات آفريقايى در دانشگاه ييل در آمريكا بماند. او همزمان نويسندگى خلاق را نيز تدريس مى كند و با وجودموفقيت رمان «نيمى از يك خورشيد زرد» اش تأكيد مى كند براى داشتن يك درآمدخوب و ثابت بايدهمچنان به تدريس بپردازد. آديچى مى گويد: «برنامه ها و دوره هاى آموزش نويسندگى خلاق خيلى ضرورى نيستند و وجودشان تنها به اين خاطر است كه آدم هايى مثل ما بتوانند امرارمعاش كنند.» اما حال با بردن جايزه اورنج، فروش تصاعدى كتابش و معرفى آن در باشگاه هاى مختلف كتابخوانى او به اندازه كافى به لحاظ مالى تأمين خواهد بود. آديچى مى گويد : « فكر مى كنم اين جور شانس ها فقط يك بار نصيب آدم مى شود.»
|