پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۶ - ۶ جمادى الثانى ۱۴۲۸
Thu, Jun 21, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه ( اشارت و تنبيهات )
تاريخ
فرهنگ و هنر
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
آيينه
ميراث فرهنگى
ماجرا
قاب عكس
رودررو
خانواده
معماى پليسى
سميرا در جست و جوى زندگى
296211.jpg
الهام آرمان
هميشه جايش كنج كلاس بود. با شتاب مى آمد و بى قرار مى رفت. چهره اش هيچ شباهتى به ديگر دختران ۹ ساله و همكلاسى هايش نداشت. درشتى چشم هاى سياهش در چاله اى عميق فرو رفته بود. در نگاه معصوم «سميرا » كوچولو، خوفى غريب موج مى زد. مانتو و شلوار رنگ برگشته، مقنعه كثيف و چروك خورده دخترك، شايد حكايت از آن داشت كه مادر بى خيالى دارد. مادر؟ خانم ما مامان نداريم، هيچ وقت نداشتيم . اين را يك روز سميرا در پاسخ به سؤال معلم گفت و از آن روز به بعد در جواب اين كه چرا آن قدر نامرتب و ژوليده است جز لبخندى تلخ ، چيزديگرى تحويل معلم و ناظم نداد. دختر هر روز لاغر تر مى شد. كنج خلوت حيات و كلاس هاى قديمى يكى از روستاهاى اطراف اصفهان تنها پناهگاه دخترك بود . بچه ها پشت سرش خيلى پچ پچ مى كردند .
يك روز « ارغوان » به طعنه گفت : ماماناى ما امروز مى خوان بيان مدرسه برامون جايزه بيارن اما سميرا تو كه مامان ندارى مى خواى چى كار كنى ؟ سميرا تا آن روز هر چه مى شنيد دم بر نمى آورد، اما حرف هاى بچه گانه ارغوان سرزخم هاى دلش را باز كرد. دخترك زارزار زد زير گريه . كيفش را برداشت و از مدرسه فرار كرد. رفت تا سر خيابان . مى خواست خودش را بيندازد جلوى نخستين ماشينى كه از آن جا رد مى شد . اما عمر دخترك به دنيا بود چون در آن موقع روز ماشينى از ده كوچكشان رد نشد. خانم معلم دوان دوان به دنبال سميرا آمد.
دستش را گرفت . موهاى پريشانش را جمع كرد و محكم او را در آغوش فشرد. گرماى آغوش معلم، اعتماد از دست رفته دختر زبان بسته را به او برگرداند و او نيز از غصه هاى تلخ زندگى اش گفت . قبل از اين كه سميرا به دنيا بيايد پدرش كوله بارى از حسرت را به خانه شان آورد. مواد سفيد خانه سياه كن را در خانه دود مى كرد. مدتى بعد مادرسميرا هم به اصرار پدرش در كلبه متروكشان به كبودى نشئگى دچار شد . پدر اعتياد را درهواى خالى از تنفس خانه ر ها مى كرد، كه مادر معتاد فرزندى به نام سميرا را به دنيا آورد. كودكى كه با شتاب و ناخواسته آمد ودر دنياى تيره تنها يدك كش نام موجودى زنده شد. قبل از به دنيا آمدنش پدر و مادر قصد كشتنش را داشتند. اما مادر معتاد، به هر درى زد نتوانست اين ميهمان ناخوانده را بيرون كند. دخترك آمد ، در فضايى پراز دشنام، ماتم روزهاى شير خوارگى ، گريه هاى كودكانه و كتك هاى زن و مردى به نام پدر و مادر بر تن سميرا داغ بودن را حك مى كرد. سميرا عروسك كوچولويى نداشت كه موهايش را نوازش كند و برايش قصه بگويد. چشم هاى كهربايى دخترك خود قصه اى بود براى تمام عروسك ها. اى كاش افسانه بود يا كارتون، مثل همان ها كه وقتى قرار است قهرمانان كوچكش را بفروشند آه از نهاد هر كوچك و بزرگى بر مى آيد. اما نه انگار سرنوشت داشت سميرا را با خود مى برد قصه و كارتون هم نبود . مردى به نام پدر كه همه دار و ندار و غيرت مردانگى اش را درسرنگ هاى آلوده گم كرده بود، حالا قصد داشت سميرا را بفروشد. اما نشد. مادر از پدر جدا شد نه به خاطر اين كه داشتند سميرا را مى فروختند؛ بلكه به خاطر اين كه دخترك را به قيمت خوب نخريدند و خرج اعتياد كثيف زن با پول آن در نمى آمد.
پدر و مادر دخترك از هم جدا شدند. اولش سميرا خوشحال شد. فكر كرد نديدن آنها حتى براى يك دقيقه مى تواند آرامشى برايش به دنبال داشته باشد . اما سرنوشت هنوز داشت سميرا را با خود مى برد. تا كجا معلوم نبود . سميرا بعد از آن به خاله و شوهر خاله اش سپرده شد . دايى هم با آنها زندگى مى كرد .
خانه اى خالى ، پنجره هايى نيمه شكسته، اتاق هايى با گليم هاى پاره و زخم هايى در تن نحيف سميرا همه دارايى خانه پر از سم خاله دخترك بود. انگار قرار نبود زهر نشئگى دست از سر سميرا و سرنوشت عجيبش بردارد . عروسك قصه هنوز خوب و بد را از هم تشخيص نمى داد كه زير نگاه هاى هرزه نامردى به نام دايى اش مورد آزار جنسى قرارگرفت. دخترك بى آنكه بداند چه فاجعه اى در پس آزار هاى بى رحمانه دايى اش نهفته است روز به روز لاغر تر مى شد.
صداى شكسته دخترك هنوز آن قدر نحيف بود كه به كسى نمى رسيد. خاله و شوهر خاله هرزه تر از دايى، آزارهاى جنسى آن مرد بيمار را مى ديدند و لب تر نمى كردند. عروسك قصه، بى قرار بود . كلفتى درخانه اى كه بوى هرزگى آن نفس هر موجود زنده اى را بند مى آورد روح دختر را در هم مى فشرد .
روزهاى ملال آور به كندى مى گذشتند. كتك هاى دايى، شلاق هاى خاله و شوهر خاله، تيشه بر ريشه جان سميرا مى زد. مادروپدرسميرا شايد در گوشه اى از روستاهاى دور افتاده اصفهان در كنار سگ هاى ولگرد شبانه جان داده بودند، شايد هنوز هم در سوزن سرنگ هاى خونبار نفس هاى زمين را به آلودگى مى كشانند. كسى در اين باره چيزى نمى داند . اما گور قصه هاى ناتمام سميرا در سرماى وحشت آورى كنده مى شد. تازيانه هاى مرگ بر جان دخترك ۹ ساله همچنان نواخته مى شد تا اين كه خداوند مأمورى رساند. آن روز وقتى سميرا «هاى هاى» در آغوش خانم معلم گريست، او با خود عهد بست تا آخرين نفس حق سميرا را بگيرد. حالا دستان مهربان فرشتگان انجمن حمايت از كودكان بدسرپرست (روزنه هاى اميد اصفهان ) دستان سميرا را گرفته اند. با تلاش هاى خانم معلم و مسئولان انجمن، به خاطر آزارهاى جنسى اى كه بر سميرا وارد شده، دخترك را به قاضى دادگسترى سپرده اند تا دادش را باز پس بگيرد . روح سميرا زخم خورده . از زندگى سير شده . صداى مرگ آور گريستن هاى پى در پى دخترك هر لحظه آتش بر جان كاركنان انجمن روزنه هاى اميد اصفهان مى اندازد. سميرا در حال حاضر در بهزيستى به سر مى برد. و پرونده قضايى او در دادگاه عمومى اصفهان تحت رسيدگى است . در اين ميان اشخاص ناشناس مدام خانم معلم را به مرگ تهديد مى كنند، آنها سميرا را، براى ادامه كلفتى و رسيدن به افكار غير انسانى شان مى خواهند . روزنه هاى اميد حتى از پنجره هاى بسته مركز نگهدارى كودكان در بهزيستى هنوز هم مى آيد . تا به امروز سميرا ۳ بار از مرگ نجات پيدا كرده و اين براى انسان هاى مهربان يك مفهوم دارد : سميرا را در يابيد نگذاريد سرنوشت او را با خود ببرد .
معماى پليسى
عاقبت شوم عشق خيابانى
296223.jpg
محمد غمخوار
سروان قاسمى خوشحال از كشف قتل نوعروس جوان در حال نوشتن گزارش پرونده براى بازپرس جنايى بود. گزارش چندصفحه اى را به پايان رساند. ورقه ها را سوراخ كرد و آنها را روى برگه هاى تحقيق گذاشت. بعد هم پرونده را بست تا فردا آن را تحويل بازپرس دهد. خسته از كار روزانه روزنامه اى را كه كنار ميزش بود برداشت و نگاهى به صفحاتش انداخت. غرق خواندن خبر قتل كودك ۹ ساله اى به دست پدرش بودكه تلفن همراهش زنگ زد.
- بله بفرماييد.
- سلام جناب سروان گروهبان قربانى هستم از كلانترى ۱۲.
يك ساعت قبل دختر جوانى هنگام فرار از چنگ مأموران از طبقه ششم ساختمانى در محله دربند سقوط كرد و جان سپرد. بازپرس كشيك قتل خواسته اند شما سر صحنه حاضر شويد و موضوع را بررسى كنيد. سروان تلفن را قطع كرد و همراه راننده دايره ويژه قتل به راه افتادند. ترافيك شهر كلافه كننده بود. چراغ گردان را روى سقف قرار داد و از سرباز خواست از مسير ويژه اتوبوس ها حركت كند. پس از ۴۵ دقيقه حركت در خيابان هاى شلوغ پايتخت به محل حادثه رسيدند. مقابل يك مجتمع مسكونى ۱۲ طبقه جمعيت زيادى ايستاده بودند. خودرو از ميان انبوه افرادى كه با مشاهده جسد مشغول تحليل ماجرا بودند گذشت و مقابل نوار بررسى صحنه جرم توقف كرد. سروان قاسمى بى سيم را برداشت و از خودرو پياده شد. مأمور اداره تشخيص هويت در حال انگشت نگارى و اثربردارى از دختر جوان وآثار به جا مانده در محل حادثه بود. جسد روى سنگفرش پياده رو افتاده بود.
سر دختر جوان به سوى خيابان و پاهايش به سمت ساختمان بود. با صورت روى زمين افتاده بود و خون زيادى از سر و گوش اوجارى شده بود. جسد حدود ۲ متر از ديوار فاصله داشت.
رئيس كلانترى بامشاهده افسر ويژه قتل خودرا به او رساند.
سروان پس از سلام و احوالپرسى پرسيد: خودكشى كرده؟
نه امروز به ما گزارش دادند تعدادى از اعضاى يك شركت هرمى كه در واحد ۱۲ طبقه ۶ مجتمع فعاليت دارند با سرو صدا و رفت وآمدهاى مكرر براى ساكنان مجتمع ايجاد مزاحمت كرده اند. گروهى ازمأموران براى بررسى موضوع راهى آپارتمان مزبور شدند. مأموران پشت در آپارتمان ايستاده بودندكه صداى افتادن جسم سنگينى به خيابان آنها را به لبه پنجره راهرو كشاند كه آنها ناگهان با جسد دختر جوانى مقابل ساختمان مواجه شدند. در نخستين بررسى ها مشخص شد دختر جوان از ميهمانان اين خانه بود كه هنگام فرار از دست مأموران از بالكن خانه سقوط كرده و جان باخته است.
سروان وارد آپارتمان شد. چند دختر و پسر جوان درگوشه اى از سالن پذيرايى ايستاده به آرامى با يكديگر صحبت مى كردند.
سروان قاسمى صاحبخانه را احضار كرد. پسر جوانى حدوداً ۲۱ ساله در حالى كه لرزش دستانش كاملاً مشهود بود، از جمعيت جدا شد و مقابل او ايستاد. سروان او را به داخل اتاقى برد.
ميهمانى را تو برگزار كردى؟
بله جناب سروان
به چه مناسبت؟
من سرشاخه يك گروه هرمى هستم و به مناسبت موفقيت هاى مالى ام اين ميهمانى را برگزار كرده بودم.
دختر جوان را مى شناختى؟
بله. ديروز در پارك ملت در حال قدم زدن بودم كه با او آشنا شدم. او حدود يك هفته قبل از خانه فرار كرده بود. به خاطر اين كه جايى نداشت او را به خانه ام آوردم. امروز وقتى متوجه حضور مأموران شدم، به اتاقى كه او از ترس ميهمانان در آن مخفى شده بود رفتم تا او را در جريان ماجرا قرار دهم. وقتى وارد اتاق شدم . او از نرده هاى بالكن آويزان شده بود و قصد فرار داشت. سريع به طرفش رفتم تا مانع اين كار شوم كه دستانش از نرده رها شد و سقوط كرد.
دراين خانه تنها زندگى مى كنى؟
پدر و مادرم در شهرستان هستند و سه سال قبل من براى كار به تهران آمدم. از آن زمان به بعد تنها زندگى مى كنم.
سروان دقايقى بعد به بازجويى از ساير ميهمانان پرداخت. آنها از اعضاى شبكه هاى گلدكوئيست بودند و به دعوت
شاهين - صاحبخانه - به آنجا آمده بودند.
هيچ كدام از ميهمانان دختر جوان را نديده بودند. پس از تحقيقات، جسد به پزشكى قانونى منتقل شد و ميهمانان بزم مرگ نيز بازداشت شدند.
صبح روز بعد با بررسى پرونده هاى دختران ناپديد شده هويت دختر ۲۴ ساله كه ناهيد نام داشت شناسايى شد. پزشك قانونى هم اعلام كرد ناهيد زمان مرگ سه ماهه باردار بوده است.
با اعلام گزارش پزشك جنايى سروان به سراغ خانواده ناهيد رفت و در بازجويى از آنها دريافت دختر جوان از حدود يك سال قبل از علاقه اش به پسر جوانى صحبت به ميان آورده بود. اما يك ماه قبل دختر جوان به دليل نامشخصى دچار افسردگى شده بود.
ناهيد يك هفته قبل از مرگ خانه را ترك كرده و ديگر بازنگشته بود. خانواده دختر جوان هم هيچ اطلاعى از هويت پسر ناشناس نداشتند. سروان پس از تحقيقات مقدماتى براى نوشتن گزارش حادثه به محل رفت. او در محلى كه جسد افتاده بود، ايستاد و به بالا نگاه كرد. نور خورشيد چشمانش را اذيت كرد. سريع چشم هايش را بست. حدود ۱۰ ثانيه بعد وقتى چشمانش را باز كرد، لبخند رضايت دوباره روى لبانش نقش بست. سريع خود را به اداره مفاسد رساند و خواست از جوان صاحبخانه بازجويى كند.
وقتى شاهين مقابل سروان نشست از او خواست دوباره روز حادثه را تشريح كند.
جوان صاحبخانه دوباره داستان قبلى را تكرار كرد. اما سروان وقتى حرف هاى شاهين تمام شد، او را به عنوان قاتل ناهيد معرفى كرد و از او خواست حقيقت را بيان كند.
متهم به قتل كه شوكه شده بود و هيچ راهى براى فرار از حقيقت نمى ديد سرانجام لب به اعتراف گشود و به قتل اعتراف كرد.
او گفت: حدود يك سال قبل ناهيد را در مسير دانشگاه سوار كردم. در ميان راه با او صحبت كردم. موقع پياده شدن هم شماره تماسم را به او دادم. پس از چند بار تماس تلفنى و قرار در مسير دانشگاه، به همديگر علاقه مند شديم.
با هم قرار ازدواج گذاشتيم. حدود يك ماه قبل متوجه شدم او باردار است. ناهيد از من خواست كه سريع به خواستگارى اش بروم تا رابطه مان رسمى شود. اما براى من كار مناسبى در يكى از كشورهاى اروپايى پيدا شده بود. بنابراين قصد داشتم از ايران بروم. اما ناهيد سد راهم بود. به همين دليل تصميم به قتلش گرفتم. با طراحى نقشه اى يك هفته قبل از ماجرا از او خواستم از خانه فرار كند و به خانه من بيايد تا مقدمات ازدواج را فراهم كنيم.
روز قتل دوستانم را به خانه دعوت كردم. با آغاز ميهمانى در يك فرصت مناسب از خانه خارج شده و مأموران را در جريان ميهمانى قرار دادم. وقتى مأموران وارد ساختمان شدند، ناهيد را به بالكن كشانده و از پشت او را محكم به سمت خيابان پرت كردم.
بعد از اين كه شاهين زير اظهاراتش را امضا كرد ، گروهبان او را به بازداشتگاه برد تا روز بعد تحويل دايره ويژه قتل شود.
خوانندگان عزيز مى توانند با اشاره ۳ دليل در معرفى شاهين به عنوان قاتل، در مسابقه پليسى شركت كنند. پاسخ هاى صحيح خود را به صندوق پستى
۵۴۸۸-۱۵۸۷۵ گروه حوادث روزنامه ايران ارسال كنيد.
كابوس شب هاى تنهايى
ايران واشقانى فراهانى
296214.jpg
مونا از وضع زندگى اش خسته شده بود. آلبوم عكس هاى عروسى اش را بازكرد. با ديدن عكس ها چشمان سياهش به اشك نشست. همين ۱۰ سال پيش بود كه امير به خواستگارى اش آمده بود. اميرجوان سربه راه و تحصيلكرده اى بود. چهره آرام و مردانه او به مونا آرامش مى داد. خانواده خوب و مهربانى هم داشت. به همين خاطر پدرش به ازدواج آنها رضايت داد.
دوران نامزدى شان خيلى طول نكشيد و چندماه بعد مونا در لباس سفيد عروسى زندگى جديدش را با عشق آغاز كرد. او به خاطر اين آرامش و خوشبختى در پوستش نمى گنجيد و ۲ سال بعد با تولد نخستين فرزندش شادى او چندبرابر شد. امير هم احساس مى كرد انگيزه بيشترى براى كار و تلاش پيدا كرده است و با عقد قرارداد جديد با يك شركت ساختمانى كه مسئوليت طراحى آن را به عهده گرفته بود، موفقيت دركار را به حساب خوش قدمى پسر كوچكش گذاشت.
امير مردى نبود كه به زن و بچه اش سخت بگيرد يا آنها را تحت فشار قرار دهد. او به زنش اعتماد داشت. به همين خاطر به او اختيار داده بود درمورد همه امور زندگى تصميم بگيرد. مونا اوايل از اين احترام خوشحال بود. اما كم كم احساس كرد قبول اين مسئوليت موجب شده شوهرش از زندگى فاصله بگيرد. از سوى ديگر لحظه هاى تنهايى مونا روز به روز بيشتر مى شد و امير وقت كمترى براى خانواده مى گذاشت. ديگر سكوت ميان مونا و شوهرش جاى ثابتى باز كرده بود. مونا مى خواست امير كارهايش را كمتر كند. اما تولد دومين فرزندشان هم امير را به خود نياورد. او كارش را بيشتر از زن و بچه هايش دوست داشت. با مسئوليت مهمى كه به عهده گرفته بود، حتى زمانى كه به خانه مى آمد مجبور بود با تلفن و اينترنت به كارهايش رسيدگى كند. حتى در جشن تولد فرزند كوچكشان وقتى همه دور هم جمع بودند، امير مجبور شد به خاطر تماس تلفنى يكى از همكارانش و مشكلى كه در اجراى طرح پيش آمده بود، با عجله خانه و ميهمانان را ترك كند.
مونا به صفحه ساعت نگاهى انداخت، عقربه ها ۱۱ و۳۰ دقيقه شب را نشان مى داد و امير هنوز نيامده بود. سرش را در دستهايش گرفت و بالاخره بغض در گلوى خفته اش تركيد.
چشمش به آسمان افتاد كه ستاره هايش با شب هاى ديگر فرق داشتند. دلش مى خواست امير در خانه بود تا بداند در اين انتظارهاى تلخ، ستاره ها هر شب شكل تازه اى به خود مى گيرند.
ساعتى بعد صداى گام هاى خسته شوهرش كه به سختى از پله ها بالا مى آمد به گوشش خورد. امير كليد را به كندى در قفل چرخاند. خانه در تاريكى فرو رفته بود. كيفش را كه روى زمين گذاشت، سايه مونا را در برابر خود ديد.
- چقدر خسته شدم.
مونا با بى تفاوتى سرتاپاى امير را برانداز كرد.
- ببين امير، مى دونم كه اهل دوست و رفيق نيستى و تمام هوش و حواست به كارت است. اما من و بچه ها حاضريم هزينه هاى زندگى را پايين بياوريم تا تو بيشتر كنار ما باشى. تو از مشكلات خانه و خواسته هاى خانواده ات غافلى!
تلاش امير براى مونا ارزشى نداشت و اين همه وسايل لوكس خريدارى شده، رنگى به زندگى بى رنگ شان نمى داد. امير همين طور كه خم شده بود تا شارژ تلفن همراهش را در پريز برق بزند، با صداى كشدارى جواب داد.
- لااقل خوب است اينقدر انصاف دارى تا بفهمى من اهل خوشگذرانى نيستم و براى حفظ زندگى و برآوردن خواسته هايتان با تمام توان كار مى كنم. تو متوجه سختى كار و تلاش من نيستى. اوقات خودت را تلخ مى كنى و خستگى را به تنم مى نشانى.
باز همان قصه قديمى تكرار شد. غم ها و دلتنگى هاى مونا اشتياق وجودش را تباه كرده و نسبت به شوهرش بى اعتنا و بى ميل شده بود. زندگى يكنواخت آنها موجب شده بود آنها به شدت به هم انتقاد و پرخاش كنند. مونا هم لجباز و بداخلاق شده بود. هروقت امير به خانه مى آمد، او عمداً به شوهرش توجهى نمى كرد و خودش را با بچه ها سرگرم مى كرد. مونا گاهى فكر مى كرد هيچ وقت شوهرش را نديده و نمى شناسد. با هم بيگانه شده بودند و او براى رهايى ازاين اختلاف تصميم به جدايى گرفته بود. او به دنبال راه حلى براى پايان دادن به كابوس سرگردانى و بى چراغى شب هاى تنهايى اش بود. اما چرا؟

اظهارنظر كارشناسى
296217.jpg
فاطمه افشارمنش، روان شناس در اين باره معتقد است: آنچه در اين ماجرا واقعيت پيدا مى كند آن است كه مرد به شدت درگير مسائل روزمره شغلى است و به خاطر اين كه شريك زندگى خود را فراموش كرده و وجود همسرش را در زندگى امرى بديهى مى بيند به همين دليل اين نوع نگرش موجب بروز تنش و اختلاف در زندگى آنها شده است. حال آن كه امروزه در بسيارى از زندگى ها شاهد آن هستيم كه همسران نسبت به هم بى تفاوت شده اند كه اين نوع رفتارها يقيناً بنيان خانواده ها را نشانه گرفته است.
مشخصات ازدواج هايى كه براى هم عادى شده اند
۱- در اين نوع زندگى ها شريك زندگى مانند گذشته دراولويت نيست، بلكه مسائل ديگر زندگى به او ارجحيت پيدا كرده است. مسائل شغلى و يا مسئوليت هاى مرد در ارتباط با ديگران، مهم تر از همسر و فرزندانش مى شود و براى سامان دادن به ارتباطات اجتماعى خويش دائم در تلاش و تكاپو است. زمانى كه طرف مقابل به زندگى مشترك بى توجه و خودگرا مى شود، طرف ديگر با تصور اين كه مورد توجه قرار نمى گيرد، در لاك خود فرومى رود. درنتيجه زن و شوهر از هم فاصله مى گيرند. نقاط مشترك به حداقل تقليل مى يابد و متأسفانه روحيه تفاهم ازميان مى رود.
۲- از ديگر نشانه هاى عادى شدن روابط زوجين نسبت به يكديگر، آن است كه زمان با كيفيت خود را با دوستان و موقعيت هايى كه برايشان جذاب و جالب است سپرى مى كنند تا با همسر خود و تنها در موارد عادى و گاه ضرورى درمورد مسائل روزمره زندگى صحبت مى كنند. از سوى ديگر ميان آنها هيچگونه تبادل فكرى صورت نمى گيرد و حرف مفيدى هم ميان آنها رد و بدل نمى شود و دوطرف ازحال درونى طرف مقابل بى خبر مى مانند.
۳- روحيه صحبت و نوازشگرى به ميزان زيادى كاهش مى يابد. به طورى كه ابراز عشق و علاقه به طرف مقابل برايشان بى مفهوم مى شود.
۴- ميزان احترام به طرف ديگر، كمرنگ مى شود و زمانى را كه در كنار هم سپرى مى كنند با انتقاد، غرولند و فحاشى مى گذرد و همين موضوع دامنه اختلاف هايشان را وسيع تر مى كند.
راههاى تداوم زندگى مشترك
الف: پديدآوردن ارتباط و همدلى: برقرارى ارتباط، عامل مؤثرى براى گذراندن يك زمان خوب و مفيد با شريك زندگى است و اگر ارتباط ميان آنها در زندگى برنامه ريزى شود و به تصميم هايى كه براى همديگر و بهتركردن زندگى مى گيرند، احترام بگذارند و همديگر را درك كنند، ثبات در زندگى بيشتر مى شود. بنابراين هرچه زوجين زمان مشترك خود را با هدف تر و منظم تر برنامه ريزى كنند، خطر بى تفاوتى و عادى شدن در آنها كمتر مى شود.
ب: بوجودآوردن علائق و سرگرمى هاى مشترك: يك زوج همواره بايد موارد مشتركى داشته باشند كه هردو به آن علاقه مند باشند و مهم اين است كه مورد مشتركى را پيداكنند كه موردتوجه و علاقه هردوطرف باشد. يافتن «وجوه مشترك» به زندگى معنا و مفهوم خاصى مى دهد و به استحكام رابطه و پيوند روحى زن و شوهر مى انجامد.
ج: قدرشناسى و ايجاد روحيه سپاسگزارى: زوج هايى كه وجود آنها براى همديگر عادى و يكنواخت شده است، نمى توانند نسبت به هم سپاسگزار باشند. چرا كه كارهايى را كه براى هم انجام مى دهند، عادى و جزئى از وظايف هم به حساب مى آورند. اما وقتى به جزئيات و وظايف ظريفى كه براى يكديگر و يا ديگر اعضاى خانواده انجام مى دهند، دوباره نگاه شود، احترام و سپاسگزارى مى تواند، رابطه اى جذاب و پرهيجان را به وجود آورد. ايجاد برنامه ريزى و اختصاص وقت مفيد، توجه مثبت بدون ايجاد قيد وشرط براى هم و سپاسگزار بودن از يكديگر، از مشخصه هايى هستند كه موجب مى شود زوجين با هم باشند و رابطه دوستى ميان شان مستحكم شود. احترام در زندگى، مهم ترين شرط است كه مى تواند تار و پود فرسوده زندگى را دوباره نو كند. فراموش نكنيم كه نه استرس در كار و نه فراوانى مسئوليت هاى كارى و نه هيچ دليل ديگرى نمى تواند عاملى باشد كه ما با مهمترين فرد در زندگى شخصى مان، بى تفاوت و بى علاقه رفتار كنيم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |