على رضا سميعى
«خيابان بهار آبى بود» با كمى تأخير مورد توجه منتقدان داستان نويسى متفاوت قرار گرفت.
اين داستان كه نوشتن آن نزديك به ۱۵ سال طول كشيد بيش از هر چيز شبيه
يك اتوبيوگرافى در سبك رئاليسم جادويى است. هر چند نويسنده خود از قرار گرفتن در رسته نويسندگان جادويى طفره مى رود. در گفت وگويى كه با هم مى خوانيم تلاش كرديم
به همين مناسبت، پرسش و پاسخى در اتوبيوگرافى داستان نويسى ايرانى داشته باشيم.
زمانى بحثى را درباره سازه هاى داستانى در ترانه هاى خيام طرح كرده بوديد كه كنكاشى بسيار ماهرانه و دقيق بود. درباره چرايى اين تحقيق و كاركردهاى آن توضيح دهيد.
مدت ها پيش با ترجمه چند اثر داستانى، تب مينى ماليسم بالا گرفت. در بديهى ترين نمونه ديدم ترانه هاى خيام مى تواند پاسخ به سطحى نگرى هايى باشد كه مدام چشممان را به غرب و فرهنگ آن دوخته است. ضمن آن كه به دستاوردهاى بزرگ و انسانى فرهنگى تمام ملت ها احترام مى گذارم، اعتقاد دارم ادبيات گذشته ما در تمام حوزه ها اين ظرفيت را دارد كه جدا از محتوا، در ساخت شناسى مورد بازنگرى و مطالعه قرار گيرد و بايد آن ها را با ديدگاه هاى امروزى و پيشرو مورد ارزيابى قرار دهيم. همچنان كه تكرارهاى تكنيكى و انتظارهاى هزار و يك شب بعدها در معمارى سى و سه پل اصفهان چشم نوازى جادويى براى جهانيان مى گردد.
آثار گذشتگان را نمى شود دور ريخت يا به چشم سنتى به آن نگريست. تجربه ده ها و صدها ساله مادران و پدران ما در آن ها نفس مى كشد. در نتيجه آنها از ما نگاه نو و دوباره مى خواهند. اين بود كه در بررسى ساخت شناسى خيام، ترانه
در كارگه كوزه گرى رفتم دوش
ديدم دو هزار كوزه گويا و خموش
ناگاه يكى كوزه برآورد خروش
كو كوزه گر و كوزه خر و كوزه فروش
را مورد بررسى و تجزيه قرار دادم. وقتى در اين ترانه نوزده واژه اى به ۹ سازه داستانى مى رسيم، دچار حيرت مى شويم.
پس با اين حساب مثل رئاليسم جادويى كه ريشه در داستان نويسى ايرانى دارد، مينى ماليسم را هم بايد در رباعيات خيام جست وجو كرد؟
دقيقاً. در آن نوشته تأكيد كردم كه:
«اگر امروزه مينى ماليسم كه حاصل جامعه مدرن صنعتى و يكى از مهم ترين جنبش هاى هنرى قرن بيستم است ـ كه در اواخر دهه ۱۹۶۰ در نيويورك شكل گرفت ـ بيش از حد برايجاز، تصوير و پيراستگى اثر ادبى تأكيد دارد، رباعى، اضافه براين ها، پيچيده ترين قالبى است كه با منطق سروكار دارد و داستان نويس «خيام» عصاره دنياى عظيم خود رابه صورتى كاملاً فشرده و موجز در آن مى چكاند تا خلاقيت و هنر خود را به نمايش گذارد. رباعيات خيام نه تنها ويژگى هاى كامل يك اثر مينى ماليستى هنرى را داراست، بلكه در بيان ايده هاى فلسفى و پرداختن به مسائل بنيادى بشر و هستى، از آن هم بسيار جلوتر است و ما مى توانيم مدعى باشيم كه هزارسال از مينى ماليسم پيشروتر و متكامل تر بوده و هستيم.»
چرا داستان هاى فارسى به نظم نوشته مى شدند؟
تمام داستان هاى گذشته ما به شعر نبوده: داراب نامه طرسوسى،سمك عيار فرامرزبن خداداد، سندباد ـ نامه ظهير سمرقندى، هزار و يك شب عبداللطيف طسوجى. امير ارسلان نامدار نقيب الممالك، حسن كرد شبسترى، رستم نامه، اسكندرنامه و ... به نثر بوده اند. و اما چرا برخى ها به نظم است: شايد به اين خاطر كه در شعر، جدا از كار خلاق، تكنيك وجود دارد و صنعتگرى مبنايى براى به نظم كشيدن داستان هاى بى شمارى گرديده اند كه شاهكارند. از جهتى تكنيك هاى شعرى؛ وزن، قافيه و رديف باعث تكرار و ماندگارى در يادها مى شود. بعد از حمله به ايران و از بين رفتن كتاب ها، ادبيات ما به خاطر همان وزن و قافيه و رديف و تكرار و ماندگارى در ذهن هاى گروه عظيمى كه خواندن و نوشتن نمى دانستند، ادبياتى شفاهى و سينه به سينه مى شود. عده زيادى مثل نقال ها آن را به خاطر مى سپردند و گروه ديگرى مى نشستند و از طريق گوش، به ياد مى سپردند تا با تكرار اين داستان ها، آن ها را به آيندگان بسپارند. در بعضى موارد مثل سمك عيار كه به نثر است كاملاً جنبه نقالى دارد و به نقل از يك نقال بيان شده.
ايرانى بودن را با شاعر بودن مترادف مى دانند. درحالى كه ايرانيان نقال و ضرب المثل گو نيز هستند و هر ضرب المثل نشانگر حكايتى است. آيا اين تعريف داراى اشكال است؟
روحيات هر قوم و ملتى در ادبيات آن سرزمين ديده مى شود. اگر ايرانى بودن ما را با شاعر بودنمان مترادف مى دانند، چنان كه اشاره كردم شايد به آن خاطر باشد كه مردمان ديگر كشورها قله هاى ما را كه شاعران ما هستند، مى شناسند.
ايرانى ها خصلت هاى بى شمار ديگرى هم دارند كه شاعرپيشگى يكى از آن هاست. جدا از نقالى، ضرب المثل گويى، حاضر جواب و رند هم هستند و پا به هر كجاى اين كره كوچك كه مى گذارند، خاك را كيميا مى كنند. تنها بايد، نظم پذير شوند.
موافقيد براى اين كه بحث را بازتر كنيد كمى راجع به تبار داستان نويسى درايران بگوييد؟
نثر پارسى از سفرنامه ناصرخسرو قباديانى تا سياحت نامه ابراهيم بيك در زمان مشروطه، يك مسير دايره اى را طى مى كند. در اين دايره، زبان و متن از سادگى به پيچيدگى و ضخامت مى رود. به طورى كه مثلاً خواندن دره نادرى امروز براى ما كارى بسيار مشكل است ـ با وجودى كه به زبان پارسى است ـ درسفرنامه ناصرخسرو با نثرى ساده، روان،جالب و پاكيزه روبرو مى شويم. و در سياحت نامه ابراهيم بيك، خورشيد سادگى و بى پيرايگى نثر پارسى دوباره مى دمد.
جدا از آثار داستانى ، شاعران بزرگى مانند رودكى ، فردوسى،نظامى ، فخرالدين اسعد گرگانى و ديگران كه شاهكارهايى هستند و ادبيات شفاهى را داريم ما داستان هايى به شكل مكتوب وبه سبك خود داشته ايم كه آنها هم بيشتر حكايت و قطعه در نوع خود بر پايه واقعه و موضوع پيش مى روند. بطور كلى دچار بى زمانى و بى مكانى هستند و قهرمان و ضدقهرمان و خير و شر دارند كه اشاره شد. داستان نويسى معاصر ما از مشروطه به بعد شكل مى گيرد و تاريخ آن به همين صدساله اخير مى رسد. آن هم تحت تأثير داستان نويسى اروپا و شهرنشينى و غرب صنعتى .
سياحت نامه ابراهيم بيك از زين العابدين مراغه اى و چرند و پرند دهخدا نمونه هاى درخشانى هستند كه راه را براى جمالزاده روشن مى كنند. دهخدا از مردم و به زبان مردم نوشت. نوشته هاى طنز گونه او يك نوع نثر منحصر به فرد است كه واقعه اى را بيان مى كند و به داستان نزديك مى شود. و بالاخره داستان نويسى ما با جمال زاده شروع مى شود. درمشروطه ادبيات ما دچار آفت و فرنگى مآبى ، عربى مآبى و هرسه اينها مى شود. و همين ها آن را از مردم جدا و دور مى كند. چند شاعر و نويسنده انقلابى و آزادى خواه ادبيات ما را به خدمت مردم درمى آورند.
چه جريانى را نقطه عطف داستان نويسى معاصر در ايران مى دانيد.
اگر منظور زمان معاصر است، در دوران گذار به سر مى بريم و دچار هرج و مرج داستانى هستيم و بيشتر فرماليسم به چشم مى خورد. اما اگر مقصود اين صدساله است، بيشتر ادبيات محتواگراى طبقه متوسط شهرى است كه به سمت فرم و تكنيك گرايش دارد. رگه هايى از همسويى با زبان و ساخت هم گاهى آسمان تاريك داستان نويسى ما را ستاره باران مى كندكه آن هم جرقه هايى بيشتر نيستندو به علت نبودن اكسيژن اغلب خاموش شده و به جريان غالبى تبديل نمى شوند. جريان هاى انحرافى شبه ادبى هم از مشروطه به بعد وجود داشته و حمايت مى شده است.
بسيارى معتقدندكه امروز داستان نويسى در ايران دوران شكوفايى را مى گذراند، اما هنوز هم به نظر مى رسد نويسنده و مخاطب با چالش هاى عميقى روبرو هستند. به نظر شما داستان نويسى ما از چه مشكلاتى رنج مى برد؟
بهتر است به داستان نويسى در حوزه كلى؛ نويسنده ، ناشر و خواننده اشاره كنيم و بعد به مشكلات و رنج آن بپردازيم. داستان نويسى ما دچار فقر انديشه است. سطح تجربه و دانش عموماً پائين است. مطالعه هم پائين است و خلاقيت كمتر ديده مى شود. به همين دليل از يك طرف به دام فرماليسمى تقليدى افتاده ايم و به ادبياتى خنثى كه حاصل آسان گيرى است رسيده ايم. جايزه هاى ريز و درشتى كه آن را در نظر خوانندگان به چوپان دروغگو تبديل كرده مشكل ديگر ادبيات ماست و نويسندگان را بدعادت و خودشيفته مى كند. نوبت به نويسندگان جوان كه مى رسد، به انكار همه چيز و همه كس مى پردازند، اما از ديگران انتظار دارندكه آنها را تأييد كنند. اين انتظار ناعادلانه اى است. نويسندگان مطرح ما هم در برابر هر جريان نو و خلاق با محافظه كارى برخورد مى كنند.
در داستان نويسى چه به عنوان نويسنده يا خواننده به تفكر مستقل ، پيشرو و كشف نياز داريم. همين ويژگى هاست كه ادبيات را بهارى مى كند. داستان نويسى تقليدى مرگ ادبيات است و توليدهاى انبوه يك شكل ما را به سمت شبه داستان مى برد. هنگامى كه در كليت حيات اجتماعى خود دچار شبان رمگى هستيم، طبيعى خواهد بود كه بزرگ ترين آفت داستان نويسى ما در هرسه حوزه، شبان رمگى است. حوزه نثر كه از يك سمت به نويسنده و از سوى ديگر به خواننده متصل است، اغلب به فروش نگاه مى كند و سليقه مشترى را در نظر مى گيرد و بيشتر بر جنبه تجارى تكيه دارد تا بر نوآورى. درحقيقت نشر ما، در تسلط بازار است. در صورتى كه اين رابطه بايد بينابين باشد. ضمن آن كه بازار و مشترى را در نظر مى گيرد، آموزش و بالابردن سطح دانش خواننده را هم بايد در هدف داشته باشد. البته در اين چند سال تعداد اندكى ناشر خوب به شكل تخصصى در حوزه داستان فعال هستند كه كارشان قابل ارزش است.
آيا مخاطب هم مثل نويسنده و ناشر گروه بندى مى شود؟
درمحدوده خواننده هنوز به طبقه فرهيخته اى نرسيده ايم. خوانندگان عموماً آسان طلب هستندو خود را براى داستان متفاوت، خلاق و هنرى آماده نكرده اند و اين برمى گردد به فرهنگ عمومى جامعه . ما، بهترين متخصص هاى سطح بالا در مهندسى و علوم ديگر داريم اماكاملاً با ادبيات و بويژه باادبيات معاصر بيگانه اند . اگر خواننده فرهيخته اى داشته باشيم، نويسندگانى در سطح و بازارى نخواهيم داشت.
با توجه به ويژگى هاى داستان نويسى و سليقه و سبك هاى متفاوت، هميشه موج هايى در عرصه ادبيات به وجود آمده اند. درباره جريان هاى ادبى كشور بگوييد.
جامعه ما در حال گذار است و همه چيز به سرعت اتفاق مى افتد. جابه جايى نسل ها به خاطر صنعتى شدن سريع است و ما، سابقه شهرنشينى كمى داريم. داستان نويسى امروز متعلق به همين طبقه متوسط شهرى است. از اينها گذشته داستان نويسى معاصر ما به اين صد سال بعد از مشروطه مى رسد و ما هنوز درگير سنت و مدرنيسم هستيم. اين است كه هنوز به جريان يا جريان هاى تأثيرگذار برترى نرسيده ايم.
جريان هاى شاخصى كه امروز به چشم مى خورد، يكى همان فرماليسم است.
چرا در ايران ما صاحب سياق خاصى نيستيم، به گونه اى كه بتواند سررشته گرايش جهانى شود؟ مثلاً چنان كه رئاليسم جادويى بود.
دلايل بى شمارى دارد كه زبان پارسى يكى از آنهاست. از آن كه بگذريم عمده ترين آن ترجمه آثار ادبى است. بعد از مشروطه، در هر دوره اى ادبيات داستانى ما، متأثر از ترجمه هاى همان دوره بوده است. دوره اول را زير نفوذ رمانتيك هاى اروپا بوده ايم. دوره بعد يعنى ۳۰ - ۱۳۲۰ و بعد آن، رئاليسم سوسياليستى بر ادبيات ما سايه انداخته است. بعد از آن در ادبيات آمريكا و حالا هم به همت سرريز شدن ترجمه هاى آمريكاى لاتين، گرفتار رئاليسم جادويى هستيم. در اين سرزمين همه چيز از شكم ترجمه بيرون مى آيد و در ترجمه بيشتر، ما، با تكنيك و ديگران آشنا مى شويم. در آثار داستايوفسكى، فاكنر، پروست و... ما ديده نمى شويم. بلكه آنها را مى بينيم. ادبيات خودمان است كه ما و اجدادمان را نشان مى دهد. سرزمين، تاريخ و مردم ايران را در فردوسى، سعدى، ناصرخسرو، ابوسعيد، مولوى و ديگر آثار مكتوب مى بينيم. شما بياييد و آمار بگيريد. ببينيد كه چقدر از آثار ادبى ما به زبان هاى ديگر ترجمه مى شود و چه ميزان از ادبيات خارجى به زبان فارسى برگردانده مى شود. در اصل ورودى و خروجى ترجمه را كنار هم بگذاريد. آن وقت نتيجه قابل درك و لمس خواهد بود. در ابتدا ما بايد توليد تفكر كنيم تا بتوانيم در ادبيات جريان ساز شويم. مصرف زدگى ما كه مربوط به دوران گذار است، از غرب آمده و بخش مهم آن هم از طريق همين ترجمه هاست كه مرتب از بيرون حوزه اقليمى ما وارد مى شود. فرهنگ ماشينيزيم هم كه مربوط به غرب است، از آنها به ما رسيده. همه اينها مى تواند دلايلى باشد كه صاحب سبك خاصى نشويم.
چه عناصر بالقوه اى در فرهنگ ما وجود دارد كه مى تواند داستان نويسى ما را متمايز كند؟
ايران سرزمينى است كه از عهد باستان تاكنون در چهار راه حوادث جهان قرار داشته است و به همين خاطر پتانسيل هاى زيادى براى ادبيات در خود دارد. بسيارى از ابعاد فرهنگى، قومى، بومى و اقليمى ما هنوز كشف نشده. اسطوره ها و باورهاى ما منعكس نگرديده. جايگاه هر ملتى در ادبيات و فرهنگ آن مردم شناخته مى شود. ما، كشورهاى آمريكاى لاتين، روسيه، آلمان، فرانسه، انگليس، آمريكا و به طور كل جهان را به واسطه ادبيات شان مى شناسيم. در صورتى كه آنها، تنها از ما قله هايى مثل فردوسى، حافظ و مولوى را مى شناسند. آن هم در حد ايران شناسانى كه به اينجا آمده اند. حتى همين قله ها هم به درون فرهنگ مردم ديگر كشورها نرفته اند تا آنها را فراگير بشناسند. آنها، نفت، خاويار، پسته و زعفران ما را بهتر از خودمان مى شناسند. ما، تنها مصرف كننده بوده و خودمان را دست كم گرفته و كارى نكرده ايم. در صورتى كه ايرانى هايى كه به خارج از اين سرزمين رفته اند، اغلب درخشيده اند.
براى بومى گرايى تعاريف متنوعى مطرح است. از ديدگاه شما بومى گرايى چه تعريفى دارد.
حوزه وسيعى از ادبيات ماست كه از نشانه هاى فرهنگى، قومى، زيستى و طبيعى هر اقليم شكل مى گيرد و يا به عبارتى مجموعه كاملى از عادت ها، گفتارها، باورها، پندارها، سنت ها و كردارهاى ما كه به اين سرزمين وابسته يا متأثر از آن است و ما را از اقليم هاى ديگر جدا مى كند.
براى مثال شمال ايران داراى نشانه هاى فرهنگى خاصى است كه با سيستان تفاوت دارد. ويژگى هاى زيستى، قومى و طبيعى كردستان با اصفهان فرق مى كند. پوشاك، سرودها، باورها، آب و هوا، عوامل طبيعى ، معمارى و آن چه به زيست و محيط آدم هاى جنوب ايران برمى گردد و با خراسان و در نتيجه ادبيات بومى خراسان متفاوت است.
در نتيجه عادت هاى فرهنگى هر قوم در ادبيات اقليمى آن سرزمين ديده مى شود كه با سرزمين هاى ديگر، يكى نيست. و همين طور تفاوت مجموعه فرهنگى ما با ديگر ملل به ادبيات بومى برمى گردد.
ادبيات بومى ايران كه يكى از ارزشمندترين ذخيره هاى فرهنگى كشور است، دارد به دست فراموشى سپرده مى شود. و حالا كه باغ ادبيات بومى ما در هجوم فرهنگ هاى غالب قرارگرفته و خورده مى شود، بجا خواهدبود كه نويسندگان جوان ما به اين ادبيات غريب و نجيب بپردازند. آمريكاى لاتين با همين ادبيات بومى با جهان حرف مى زند و دنيا را متأثر مى كند.
اين كه نويسندگان جوان ما تا چه اندازه با شگردهاى روايى و داستان نويسى ادبيات داستانى ما مانند هزار و يكشب، داراب نامه و... آشنايى دارند، نكته مهمى است. بسيارى از راز و رمزهايى كه در بوف كور هدايت وجوددارد، برگرفته از هفت پيكر نظامى و هزار و يك شب است. آثارى مانند داراب نامه، سندبادنامه و... سرشار از اساطير، كهن الگوها و نمادهاى فرهنگ غنى باستان ايران است كه نياز به كشف و تفسير دارد. هر گونه نوآورى بايد برپايه شناخت و بهره گيرى از اين فرهنگ بومى باشد.
چه چيز شما را به رئاليسم جادويى علاقه مند كرده است؟
رئاليسم جادويى يكى از شگردهاى روايى جديد ادبى آمريكاى لاتين است كه اگر دقت كنيم مى بينيم در ادبيات كلاسيك و حتى معاصر ما به شكل رگه هايى وجودداشته و دارد. جريان سيال ذهن، مينى ماليسم، رئاليسم، داستان نو وذهنى، مدرنيسم و پست مدرنيسم، همه و همه مورد علاقه من به عنوان يك خواننده است. اگر مقصود شما «خيابان بهار آبى بود» است، اين طور نيست، به رئاليسم جادويى اصلاً نظرنداشته ام. فراواقعيت، جريان سيال ذهن، رئاليسم، حديث نفس، خاطره، گزارش، نقالى، سفرنامه، چاوشى و همه گونه ادبى را درآن مى توانيد ببينيد.
زيبايى جمله هاى شما باعث مى شود كه كسى مثل من گمان كند نوعى جمله گرايى در شما وجوددارد. آيا قضاوت من درست است. منظورم اين نيست كه جمله ها مستقل يا منفك هستند، بلكه گمان مى كنم تأكيد زيادى روى شاعرانه كردن جمله ها داريد.
وقتى به خيابان مى روم ناخودآگاه مى بينم كه به درخت بى برگ نارون مكث كرده ام و غرق تماشاى درخت اقاقيا مى شوم و با اصرار آن را به ديگران نشان مى دهم: نگاه كنيد! چقدر قشنگ است! و همين طور مجذوب قلوه سنگ ها يا ديدن شهر در شب از بالاى كوه ام. وقتى رأس ساعت در محل كارم حاضر مى شوم، به خودم مى گويم: اين وظيفه توست.
همين ها زندگى هستند و زيبا. من سعى كرده ام در داستان هايم تا آنجا كه مى توانم به ذات زندگى نزديك شوم. و نگاه من به زندگى در تلخ ترين وقايع زيباست.
حالا عده اى خودخواه مى آيند و همين زندگى را با زياده خواهى شان زشت و آلوده و براى ديگران به جهنم تبديل مى كنند. تبر را برمى دارند و آن نارون چند سطر قبل را به خاك مى اندازند. يا كارشان ساختن قفس و تفنگ است. اطراف و جهان ما پر از خودخواهى هاست و براى همين كره زمين زشت شده و هواى آن قابل تنفس نيست. اول بايد به خودمان بنگريم. همين حالا شما به افغانستان و عراق نگاه كنيد!
داستان شما به نظر ضدآمريكايى مى آيد. آيا شما يك روشنفكر ضدآمريكايى هستيد؟
من در زمانى به دنيا آمدم كه هجوم ميليتاريستى آمريكا، ملخ وار به خانه ما شروع شد و ما، به وسيله نوكرهاى داخلى غريبانه به آمريكا فروخته شديم. سرزمين ما زيرعنوان اصل چهارم «ترومن» و سپاه صلح پر از ملخ هاى كشيده قد بلند، چشم سبز، با گيس هاى كهربايى بافته، مى شود. جوانى من در چنين دوره اى حرام مى شود و ما، آواره و سرگردان حاشيه نشين مى شويم. جوان ها از ناگزيرى و گرسنگى به عنوان مزدور به ظفار فرستاده مى شوند. ما با امپرياليسم و نوكرش شاخ به شاخ مى شويم.
تجاوز روسيه، انگليس و آمريكا براى ملت دردناك بوده و هست و مى بايد در ادبيات داستانى ما منعكس گردد.
در زمان معاصر بجز دو داستان كوتاه «سينماى آمريكايى» از «فرهاد كشورى» و به گمانم «اكوسياه» از «محمدرضا صفدرى» كه اولى در مسجد سليمان و دومى در جنوب مى گذرد، به كمتر داستانى برخورده ام كه به اين تجاوزات پرداخته باشند.
ريشه هاى استعمار در وطن ما از هنگامى شروع مى شود كه آنتونى شرلى و رابرت شرلى پايشان به دربار شاه عباس صفوى رسيد و اين برادران شرلى نخستين سفيران بعد از رنسانس و انقلاب صنعتى در ايران بودند.
موقعيت استراتژيك، شرايط خاص اقليمى و وجود نفت موجب شده كه آمريكا به عنوان نماينده امپرياليسم جهانى كه در بحران آفرينى و صدور آن براى ديگران نفس مى كشد، به هر قيمتى حضور خود را به بهانه هاى مختلف جلوگيرى از نفوذ كمونيسم، مبارزه با تروريسم بين الملل، همكارى هاى منطقه اى و فرامنطقه اى، جهانى سازى، ناتو و... درمنطقه حفظ و توجيه كند. و از طرفى سدى باشد در برابر نفوذ اقتصادى كشورهاى قدرتمندى مانند چين، هند و روسيه. بعد از انقلاب صنعتى مسأله انرژى و به دنبال آن بازار مصرف براى امپرياليسم عمده مى شود. و همين موجب بهم خوردن تعادل اقتصادى جهان و روابط ناعادلانه داد و ستد مى گردد. بى تعادلى اقتصادى، شرايط نابرابر كار و قراردادها و تعرفه ها ـ كه در حوزه تخصص من نيست ـ بوجود مى آيد.
و من، تنها از طريق آثارى كه دست هاى خالى ما باشد، مى توانم آن را حس كنم: ماده اوليه نفت، ارزان مى رود و گوشى تلفن همراه كه در دست همه از وزير و وكيل گرفته تا هر بچه اى به ويروس آن مبتلاست، وارد مى شود: دو بشكه نفت مى گيرند. يك گوشى همراه مى دهند.
از يك طرف منابع منطقه غارت مى شود، از سويى منطقه براى بازار مصرف آماده مى گردد. با تمام اين حرف ها، بله. من نويسنده اى ضدامپرياليسم، ضد ديكتاتورى، ضد استعمار و استثمار نو و كهنه و بهره كشى انسان از انسان هستم. با تحقير، تبعيض، توهين، تطميع، تهديد و بى عدالتى به هر صورت و به هر شكل و به وسيله هركس، چه داخلى و چه خارجى مخالفم. من مخالف به بند كشيدن انسان و انديشه او به هر صورت هستم. من مخالف عملكردهاى ضدانسانى آمريكا و يا هر كشور ديگرى هستم و مشكلم با عملكردها و تفكرى است كه منجر به بند كشيدن و پايمال كردن حقوق انسانى و آزادى شناخته شده او باشد. من با حركت هايى كه براى نابودى و حذف انسان و محيط او صورت مى گيرد، مخالفم و حركت هاى ضدآزادى خواهى را در هر كجاى دنيا و به وسيله هر كس كه باشد، محكوم مى كنم. سياست هاى آمريكا سمبل تجاوز علنى و غيرعلنى به حقوق انسان ها و ملت ها در جهان بوده و هست و احتياج به شاهد و مثال نيست. البته بايد شناخت كاملى از آمريكا به عنوان نماينده امپرياليسم جهانى داشته باشيم. امپرياليسم پديده اى است اقتصادى و نبايد با آمريكا به عنوان پديده اى احساسى و عاطفى برخورد كرد. از طرفى مرز مشخصى است بين ضدامپرياليست بودن روشنفكران با ضدآمريكايى بودن طالبان و تفكر طالبانى ـ همان مترسك و سيبل متحركى كه مخلوق امپرياليسم است.
و در نهايت اضافه كنم كه همان ديدگاهى را دارم كه كارلوس فئونتس به هنگام سخنرانى خود در دانشگاه هاروارد خطاب به دانشجويان به صراحت اعلام كرد؛ او در بعد سياسى به عنوان يك روشنفكر، يك سياستمدار و نويسنده بزرگ جهانى با هرگونه سلطه آمريكا در آمريكاى لاتين، تحقير نژادى و تحميل فرهنگ، بشدت مخالف است. اما دستاوردهاى فرهنگى اين كشور را كه ميراث تمدن اروپا در ۲۰۰ سال اخير است، مى توان به همه كشورهاى جهان معرفى كرد. اين ميراث تا اندازه اى از نظر من هم اجتماعى و هم ادبى است. من آمريكا را در وجود شخصيت هايى مانند: فاكنر، همينگوى، هاوثورن، دكتروف و كاپوته بهتر مى بينم تا سيماى سياسى سركوبگرانه و غيرانسانى آن.
برخى مى گويند «خيابان بهار آبى بود» در قسمت سفر كمى طولانى شده است، موافقيد؟
در فيلم طبيعت بيجان يك تابلو بسيار زيبا وجود دارد و آن وقتى است كه پيرزن مى خواهد سوزن را نخ كند. در اين تصوير آنقدر مكث مى شود كه تقريباً بيننده عصبانى مى گردد. اين يعنى رئاليسم و نزديك شدن به ذات زندگى. سفر من به مشهد همه اش مكث است. در اين سفر بازسازى شده، من به عنوان نويسنده بايد همه چيز را براى نخستين بار ببينم و طبيعى است كه زمان آن بيشتر از حد معمول كش بيايد و طول بكشد. در درون اين سفر، سفر پدرش، محمود را هم (كه قهرمان شده)، تداعى مى كند كه آن هم خسته كننده و ملال آ ور است. سفرى كه حالا سه چهار ساعت با اتوبوس طى مى شود. براى آن پسربچه يك هفته طول مى كشد و سفر پياده پدرش به مشهد، يك ماه و حالا من به عنوان نويسنده مى بايد اگر نه تمام، حتى بخشى از اين كسالت تاريخى و خستگى سفر را به شما خواننده اين داستان منتقل مى كردم كه آن را حس كنيد تا گرد راه بر سر و صورتتان بنشيند و بوى آن را هم امروز بشنويد. از اين ها گذشته، در وقت نوشتن اين داستان چند مشاور داستان نويس و شاعر در كنارم بودند و قبل از چاپ چندين مشاور فرهيخته ديگر آن را از هر جهت خوانده و كنترل كردند و هيچ كدام از ما به چينن نظرى نرسيديم.
آيا «خيابان بهار آبى بود» را مى توان در گروه اتوبيوگرافى قرار داد؟
اگر بخواهيم به شيوه كلاسيك با اين گفته روبه رو نشويم داستان نويسى تمام اش اتوبيوگرافى است. اگر نويسنده خودش را ننويسد حتماً اطرافيان يا همسايه هايش را خواهد نوشت و اتوبيوگرافى هموطن هايش خواهد بود. نويسنده غيرمستقيم يا خودش را مى نويسد يا ديگران را. «خود» يا «ديگران»ى كه هيچ شباهت به آن خود يا ديگران ديگر، ندارند. اگر شباهت داشته باشند، اسمش ادبيات نخواهد بود.