يكشنبه ۳ تير ۱۳۸۶ - ۹ جمادى الثانى ۱۴۲۸
Sun, Jun 24, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
ويژه ۱( سالگرد انتخابات سوم تير )
ويژه ۲ (سالگرد انتخابات سوم تير)
ويژه ۳ (سالگرد انتخابات سوم تير)
ويژه ۴ (سالگرد انتخابات سوم تير)
ويژه ۵ (سالگرد انتخابات سوم تير)
ويژه ۶ (سالگرد انتخابات سوم تير)
ويژه ۷ (سالگرد انتخابات سوم تير)
ويژه ۸ (سالگرد انتخابات سوم تير)
ايران زمين
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
دانش
ماجرا
رودررو
خانواده
قتل ۴۰ زن
در پرونده قهرمان جنايتكار
296727.jpg
واژه «قاتل سريالى» را بايد با «تد باندى» عجين دانست. هنگامى كه اين واژه شنيده مى شود همه به ياد قاتلى سنگدل و بى رحم مى افتند كه حتى فكر كردن به جناياتش نيز موجب رعب و وحشت مى شود.
وى قبل از آنكه در سال ۱۹۸۹ اعدام شود، به قتل ۴۰ زن جوان در طول ۴ سال دلهره آور در ۱۲ ايالت آمريكا اعتراف كرد. به اين ترتيب وى به يكى از خوفناك ترين قاتلان تاريخ آمريكايى بدل شد كه قتل و جنايت جزو فرهنگ آن شده است. اما آنچه «تدى باندى» را از ديگر قاتلان سريالى متمايز مى كرد. شخصيت جذابش بود كه حتى در حالى كه در بند زندان در انتظار اعدام بود، زنان بسيارى براى او كارت پستال هاى ازدواج مى فرستادند.
چه دلايلى موجب شد كه «تد باندى» مرتكب قتل دختران و زنان جوانى شود كه حتى در ميان آنها دختران ۱۲ ساله هم ديده مى شوند؟ جواب اين پرسش به درون اين شيطان باز مى گردد. بسيارى از نخستين قربانيان باندى از لحاظ فيزيكى شبيه نخستين دوست وى بودند كه قدى بلند با موهايى قهوه اى داشت.
باندى در ۲۴ نوامبر سال ۱۹۴۶ در «برلينگتون ورمونت» به دنيا آمد. «النور لوئيس» مادر باندى در ۲۲ سالگى با پدر وى «لويد مارشال كاول» ازدواج كرد. اما پدر از قرار معلوم، كارى به كار همسر و فرزندش نداشت و پس از آن مادر و پسر براى زندگى با والدين مادر، راهى «فيلادلفيا» شدند. مدتى بعد هم والدين «النور» در اقدامى عجيب از ترس آنكه مبادا دخترشان متهم شود كه از راهى نامشروع فرزندى به دنيا آورده، تد را فرزند خود ناميدند و وى را به اين باور واداشتند كه مادرش، خواهر بزرگ تر او است.
النور و باندى در سال ۱۹۵۰ به تاكوما واشنگتن نقل مكان كردند تا با بستگان و آشنايان شان زندگى كنند. در آنجا بود كه النور به طور قانونى نام ديگرى براى فرزند خود ثبت كرد و تد كاول به تئودور رابرت نلسون تغيير كرد و النور نيز نام لوئيس كاول را براى خود برگزيد. النور سپس با يك آشپز ارتش به نام جانى كالپرپر باندى ازدواج كرد. پس از ان تد كاول به تد باندى تغيير هويت داد.
با گذر زمان لوئيس و جانى صاحب ۴ فرزند شدند كه تدى بيشتر اوقات را به نگهدارى از آنها سپرى مى كرد. به نظر مى رسيد كه تد هرگز نتوانست با ناپدرى خود ارتباط نزديكى داشته باشد.
«استفان ميچهود» در كتاب «تنها شاهد زنده»، سال هاى نوجوانى باندى را سال هاى ناخوشايندى توصيف كرده است. بطورى كه او را كودكى خجالتى مى دانست كه بيشتر اوقات از سوى كودكان بزرگ تر تحقير مى شد.
باندى در سال ۱۹۶۵ از دبيرستان فارغ التحصيل شد و از طريق بورسيه به دانشگاه «پوگت ساوند» راه يافت. وى واحدهاى درسى روان شناسى و مطالعات آسيايى را فرا گرفت، اما پس از گذارندن دو ترم به دانشگاه واشنگتن در سياتل منتقل شد.
باندى در سال ۱۹۶۷ با دخترى زيبا به نام «استفانى بروكس» آشنا شد. اين دو به سرعت عاشق يكديگر شدند. زندگى براى باندى زيبا شد و از وضع كنونى خود راضى بود. در طول پاييز سال ۱۹۶۸ باندى بار ديگر به دانشگاه ديگرى منتقل شد و در دانشگاه استنفورد در پائولو التو در كاليفرنيا ثبت نام كرد. كمى پس از آن استفانى از دانشگاه واشنگتن فارغ التحصيل شد و ناگهان روابط ميان آنها پايان يافت. استفانى بعدها توضيح داد كه بر اين احساس بود كه باندى برنامه واقعى و اهدافى براى آينده ندارد و وى كسى نبوده كه بتواند به پاى چنين مردى بايستد. باندى از اين كه نخستين عشق خود را از دست داده بود به هم ريخت و پريشان شد و تمركز خود را بر مسائل از دست داد. وى در نهايت به دليل نمرات بدى كه گرفت مجبور شد كالج را ترك كند.
باندى در حالى كه سعى مى كرد استفانى را فراموش كرده و به زندگى عادى خود بازگردد، سفر به سراسر كشور را آغاز كرد. وى در نهايت تصميم گرفت از زادگاهش «ورمونت» ديدارى داشته باشد كه در آنجا هنگامى كه به دنبال يافتن سوابق تولدش بود با واقعيت تلخى روبه رو شد كه وى را بشدت آزرده كرد.
وى كشف كرد كه خواهرش در واقع مادرش بوده و زنى كه وى را بزرگ كرده در واقع مادر بزرگش بوده است.
باندى در پائيز سال ۱۹۶۹ بار ديگر وارد دانشگاه شد و همه واحدهايش را با نمره هاى عالى پشت سر گذاشت. وى مردى بود كه يك هدف داشت كه بتواند استفانى را بار ديگر از آن خود كند. با اين وجود، استفانى علاقه اى نداشت كه روابط عاشقانه اش را با باندى از سر بگيرد. باندى با جديت تلاش مى كرد و به طور فزاينده اى درگير سياست شد و در مبارزات انتخاباتى مختلف شركت مى كرد. وى در اوقات فراغت خود در درمانگاه بحران سياتل مشغول كار شد و در آنجا با «آن رول» آشنا شد كه بعدها به عنوان دوست وى، زندگى و جناياتى را كه باندى صورت داد در كتاب پر فروشش به نام «غريبه اى كنار من» به رشته تحرير درآورد.
در همين دوران بود كه باندى با مگ اندرس زن مطلقه اى آشنا شد كه به عنوان منشى كار مى كرد. اين دو بتدريج به يكديگر علاقه مند شدند و مگ عاشق باندى شد. باندى با وى به مهربانى رفتار مى كرد و نقش پدر را براى دختر كوچك مگ بازى مى كرد. با اين حال باندى هنوز نمى توانست به آسانى استفانى را فراموش كند و با نامه و تلفن تماس هايش را با وى حفظ كرده بود.
باندى دو سال بعد را به مبارزات انتخاباتى و گذراندن مدارج علمى در مدارس حقوق پرداخت. وى در مقطعى به دليل نجات دادن جان كودك ۳ ساله اى كه در حال غرق شدن بود از سوى پليس سياتل لقب قهرمان گرفت. در حالى كه زندگى باندى به مسير عادى خود بازگشته و آينده درخشانى در انتظارش بود، باندى در تابستان سال ۱۹۷۳ از دانشگاه واشنگتن فارغ التحصيل شد و در دانشكده حقوق دانشگاه يوتا پذيرفته شد. بااين حال وى به دليل رابطه اش با مگ يا شغلى كه در دفتر حزب جمهوريخواه در واشنگتن براى خود دست و پا كرده بود تا سال تحصيلى بعد به دانشكده نرفت.
باندى در يكى از سفرهايش براى حزب جمهوريخواه تصميم گرفت با استفانى ملاقاتى داشته باشد و ياد روزهاى خوبى كه با يكديگر داشتند را زنده كند. باندى بشدت استفانى را تحت تأثير قرار داد و علاقه بار ديگر ميان اين دو از سرگرفته شد و حتى از ازدواج با يكديگر صحبت كردند. مگ هيچ خبر نداشت كه باندى مخفيانه با استفانى ديدار مى كرد. اين در حالى بود كه باندى عشقش را براى مگ نيز ادامه مى داد. استفانى اكنون باندى را مرد رؤياهاى خود مى دانست و به آينده اى روشن در كنار باندى فكر مى كرد. در حالى كه هيچ يك از دو زن از وجود ديگرى خبر نداشت، در عين حال از دگرگونى كه براى باندى در حال وقوع بود بى خبر بودند. به دلايلى نامعلوم باندى به قتل زنان روى آورد و نخستين قتل وى تنها ۳ روز قبل از سال نو رخ داد. قربانيان با دقت انتخاب مى شدند و هر كدام هيكل و مدل مويى شبيه استفانى داشتند.
در ۴ ژوئيه ۱۹۷۴ «جونى لنتز» ۱۸ ساله نخستين قربانى باندى شد. جونى در خانه اى بزرگ در سياتل به همراه تعدادى از دوستان خود زندگى مى كرد. هيچ كس هنگامى كه وى براى صبحانه به سر ميز نيامد ظنين نشد كه ممكن است اتفاق بدى براى وى رخ داده باشد. هنگامى كه غيبت وى طولانى شد، دوستانش بتدريج نگران شدند و هنگامى كه به اتاقش رفتند در كمال تعجب با جسد غرق در خون او در تختش مواجه شدند. هنگامى كه آنها پتو را از روى وى برداشتند با صحنه دلخراشى مواجه شدند.
قربانى بعدى باندى، «ليندا آن هيلى» يك هواشناس ۲۱ ساله و دانشجوى حقوق در دانشگاه واشنگتن در سياتل بود. در ۳۱ ژانويه ۱۹۷۴ يكى از هم اتاقى هاى ليندا از سوى رئيس ليندا پيغامى دريافت كرد كه او سر كار نيامده است. هم اتاقى ليندا به اتاقش رفت و ديد كه رختخوابش مرتب شده و دوچرخه اش در كنار اتاق است. روز به پايان رسيد و هيچ خبرى از ليندا نشد. والدين نگران وى، باپليس تماس گرفته و از پليس كمك خواستند. پليس به عنوان بخشى از تحقيقات، اتاق ليندا را بازرسى كرد. هنگامى كه يكى از مأموران پليس روتختى را كنار زد با كمال تعجب ديد كه بالش و پتوى وى آغشته به خون است. افسر ديگر لباس شب ليندا را پيدا كرد كه روى آن خون خشك شده به چشم مى خورد. مأموران تحقيق نتوانستند شواهدى از وجود مظنون بيابند. در حالى كه يك مأمور پليس به تحقيقات ادامه مى داد باندى مشغول زندگى روزمره خود در سياتل بود و كمترين نگرانى براى شناخته شدن نداشت.
در فوريه سال ۱۹۷۴ باندى بدون هشدار و دليل روشنى، استفانى بروكس را براى هميشه ترك كرد و استفانى هرگز بار ديگر از وى چيزى نشنيد يا او را نديد.
در چند ماه بعد نيز ۷ زن به طور مرموزى در ايالت «يوتا»، «اورگان» و «واشنگتن» ناپديد شدند. روش همه مفقودى ها نيز مشابه بود، زنان بلند قد، با موهايى بلند و قهوه اى و در ساعات پايانى روز ناپديد شده بودند. در حالى كه تحقيقات براى يافتن افراد مفقود شده تشديد شد، مأموران از چند شاهد شنيدند كه مردى خوش هيكل، سوار بر خودرو و داراى علامتى بر روى پا يا بازو در بسيارى از رويدادها ديده شده است. بسيارى از زنانى كه وى به آنها نزديك مى شد وى را تد مى ناميدند.
هيچ كس نمى دانست بر سر دختران چه آمده است، تا اين كه در اوت ۱۹۷۴اجساد ۲نفر در واشنگتن در ۴ مايلى درياچه «ساماميش» پيدا شد. مأموران تحقيق به اين ايده رسيدند كه «دنيس ناسلاند» و «يانيس اوت» در حالى كه مورد اذيت و آزار قرار گرفته بودند، به قتل رسيده اند. سرنخ هاى كمى در محل قتل پيدا شد اما شباهت ها ميان قتل هاى واشنگتن و اورگان به سرعت مأموران تحقيق در ايالت يوتا را به خود جلب كرد. بنابراين ۳ ايالت دست به همكارى مشترك زده و به اين نتيجه رسيدند كه اين جنايت ها از سوى يك نفر صورت گرفته است.
مأموران تحقيق نخستين سرنخ جدى را ۸ نوامبر سال ،۱۹۷۴ زمانى يافتند كه مردى سوار بر يك خودروى «وى دبليو» براى ربودن دختر ۱۸ ساله اى به نام كارول دارونچ در فروشگاهى در شهر سالت ليك تلاش مى كرد. دختر توانست فرار كند و به مأموران تحقيق مشخصات ظاهرى مرد و خودور او را داد. در حالى كه كارآگاهان در شهر «سالت ليك» به دنبال مظنون مورد نظر مى گشتند، مقامات در «بانتى فول يوتا» مطلع شدند كه دخترى ۱۷ ساله به نام دبى كنت از دبيرستان ويومونت ناپديد شده است. شاهدى بعدها گفت، فولكس واگنى را ديده كه با سرعت بسيار از پاركينگ دبيرستان بيرون آمده است.
بدين ترتيب قتل ها ۴ ماه متوقف شد تا اين كه بار ديگر در كلورادو از سر گرفته شد و طى آن ۴ زن به طور مرموزى ناپديد شدند. تقريباً يك ماه بعد، جسد يكى از زنان ۴ مايل دورتر از مكانى كه ناپديد شده بود، پيدا شد. در پى كالبد شكافى، روشن شد كه به اين زن تعرض شده و با وسيله اى تيز به قتل رسيده است. در واشنگتن محله تيلور ماونتينز تبديل به مكانى شد كه قاتل چند قتل را در آنجا انجام داده بود كه يكى از آنها چندى بعد به نام ليندا آن هيلى ۲۱ ساله شناسايى شد.
سرانجام در ۱۶ اوت ۱۹۷۵ كارآگاهان سرنخى را كه اميدوار بودند به دست بياورند پيدا كردند. يك مأمور پليس بزرگراه در «گرانگر يوتا» اعلام كرد يك فولكس واگن را در بزرگراه مشاهده كرده است. هنگامى كه پليس طبق روال شماره خودرو را چك مى كرد، راننده با خودرواش فرار كرد. پليس خودروى مظنون را تعقيب كرد و چند مايل پائين تر خودرو را ديد كه كنار ساختمانى توقف كرده است. هنگامى كه افسر پليس خواستار مدارك شناسايى راننده شد، وى گواهينامه خود را داد كه بر روى آن تئودور رابرت باندى نوشته شده بود. مأمور پليس كه به راننده شك كرده بود، خودرويش را گشت و يك جفت دستبند، مقدارى طناب، يك ماسك اسكى، يك ديلم، يك يخ شكن و بسته هاى نايلونى را پيدا كرد. بدين ترتيب باندى به اتهام سرقت بازداشت شد.
طولى نكشيد كه كارآگاهان توانستند شباهت هاى فيزيكى ميان باندى و مظنونى كه مى خواست كارول دارونچ را بربايد بيابند و چند شاهد نيز توانستند باندى را در ميان مظنونين پليس شناسايى كنند. گرچه باندى گفت در ربودن و قتل مقتولان دست نداشته است اما پليس متقاعد شد كه مرد مورد نظر خود را يافته است و دست به تحقيقات گسترده اى درباره سوابق وى زدند.
در چند هفته چند شاهد از منطقه ليك ساماميش پارك به مقر پليس آمده و باندى را به اسم تدى شناسايى كردند كه در منطقه آنان در حال قدم زدن بود. در پى بازرسى از آپارتمان باندى پليس به شواهد تازه اى دست يافت. آنها همچنين دريافتند كه وى در تيلور مانتينز نيز فردى شناخته شده بوده است كه در آنجا جسد چند زن يافت شد و وى از كارت اعتبارى خود براى خريد بنزين در شهرهايى استفاده كرده بود كه برخى از زنان در آنها مفقود شده بودند. مدارك برضد باندى افزايش يافت. اما او همچنان تأكيد مى كرد كه بى گناه است.
در حالى كه باندى در ۲۳ فوريه سال ۱۹۷۶ به اتهام تلاش براى ربودن كارول دارونچ محاكمه مى شد، مأموران تلاش كردند رابطه اى ميان وى و ديگر قتل ها بيابند. به نوشته كتاب، «غريبه اى كنار من» باندى ۲۹ ساله خوش تيپ و مؤدب در جريان محاكمه روند اوضاع را به نفع خود تغيير داد.
وى مطمئن و خونسرد نشان مى داد و به نحوى رفتار مى كرد كه از طرح چنين اتهاماتى برضد خود بشدت آزرده شده است.
وى با وجود آنكه رد كرد كه دارونچ را ملاقات كرده است، نتوانست دليل قانع كننده اى براى اين كه در آن روز كجا بوده است بياورد. با وجودى كه مطمئن بود مى تواند خود را از اتهامات وارده از سوى قاضى در مورد ربودن دختر تبرئه كند، قاضى وى را مجرم شناخت و او را به يك تا ۱۵ سال زندان محكوم كرد.
اما در ۲۲ اكتبر سال ۱۹۷۶ پليس كلورادو باندى را به قتل كارين كمبل ۲۳ ساله متهم كرد. جسد وى در حالى كه مورد تجاوز قرار گرفته و متلاشى شده بود در ۱۹ فوريه سال ۱۹۷۵ پيدا شد و كاراگاهان نيز بر اين باور بودند كه مدارك كافى براى مرتبط كردن باندى با اين جنايت را در اختيار دارند. باندى در آوريل سال ۱۹۷۷ به كلورادو بازگردانده شد و به زندان گارفيلد كاونتى منتقل شد و در انتظار تشكيل دادگاه به اتهام قتل كمبل ماند كه براى ۱۴ نوامبر سال ۱۹۷۷ برنامه ريزى شده بود.
باندى كه به هيچ وجه طاقت ماندن در زندان و آغاز محاكمه خود را نداشت براى فرار از زندان برنامه ريزى كرد. باندى كه امتياز ويژه اى براى استفاده از كتابخانه دادگاه «پاتكين كاونتى» را دريافت كرده بود، به دنبال فرصتى بود كه بگريزد و در ۷ ژوئن سال ۱۹۷۷ توانست از پنجره طبقه دوم، فكرش را عملى كند.
۷ ماه بعد باندى در ۳۰ دسامبر سال ۱۹۷۷ بار ديگر از زندان گريخت. وى در اين ماه ها، غذا كم مى خورد و به حدى لاغر شده بود كه بتواند از سوراخ روى سقف سلولش عبور كند. وى با گذر از سوراخ به دستشويى آپارتمان نگهبانش رفت و در آنجا منتظر ماند و با مناسب شدن اوضاع از در اصلى آپارتمان خارج شد. ۱۵ ساعت طول كشيد تا زندانبانان متوجه غيبت او شوند.
وى پس از راهى شدن به سوى شيكاگو سوار بر هواپيما به فلوريدا رفت. مأموران سردرگم بودند كه وى به كجا رفته است.
باندى در ژانويه سال ۱۹۷۸ توانست آپارتمانى نزديك دانشگاه ايالتى فلوريدا براى خود دست و پا كند. وى با سرقت هاى كوچك امرار معاش مى كرد. به نوشته كتاب «تنها شاهد زنده»، باندى كه از آزادى جديدش راضى نبود و نمى توانست تمايلات خود براى قتل ديگران را كنترل كند، بار ديگر وارد عمل شد.
وى در شب ۱۴ ژانويه سال ۱۹۷۷ وارد پانسيونى شد و به ۴ دختر در اتاق هاى پانسيون حمله كرد. ۲ دختر به دليل آسيب هاى وارده جان سپردند. اما ۲ دختر ديگر نجات يافتند. پزشكى كه دو جسد را بررسى كرد، دريافت كه آنها در ابتدا با ضربه سنگين ناشى از اصابت شى ء سخت بيهوش شده، سپس مورد تجاوز قرار گرفته و خفه شده اند.
باندى يك ماه بعد باز هم دست به كار شد. والدين دخترك ۱۲ ساله اى به نام كيمبرلى پيچ اعلام كردند كه وى مفقود شده است. گرچه پليس به سرعت وارد عمل شد اما دختر پيدا نشد.
۶ روز پس از گم شدن دختر كوچولو، يك افسر پليس كه در حال گشت در يك منطقه مسكونى بود متوجه مردى شد كه سوار بر يك فولكس واگن در منطقه پرسه مى زند. افسر پليس شماره خودرو را چك كرد و متوجه شد پلاك آن سرقتى است. وى سريعاً آژير را به صدا در آورد و به خودرو نزديك شد. مظنون فرار كرد اما افسر پليس توانست وى را متوقف كند. افسر از راننده خواست روى زمين بخوابد و به وى نزديك شد. در اين ميان راننده با افسر درگير شد اما افسر پليس توانست وى را كنترل كند و به او دستبند بزند. پس از آن مشخص شد اين راننده همان تئودور رابرت باندى است.
چند روز بعد هم چهره واقعى باندى براى همه روشن شد.
باندى در ۲۳ جولاى سال ۱۹۸۰ به ارتكاب دو فقره قتل مجرم شناخته شد و به مرگ با صندلى الكتريكى محكوم شد. در عين حال وى به قتل كيمبرلى ليچ نيز متهم شد. جسد وى چند هفته پس از دستگيرى باندى كشف شد.
در پى دستگيرى باندى، مقام هاى سياتل متقاعد شدند كه نخستين قربانى باندى دخترى ۱۵ ساله به نام كتى ديواين بوده است كه در ۲۵ نوامبر سال ۱۹۷۳ مفقود شده و جسد متلاشى شده وى يك ماه بعد پيدا شد. باندى با وجود آن كه اعتراف به اين قتل كرده بود اما همواره خود را بى گناه مى دانست.
سرانجام باندى پس از تحمل ۱۰ سال زندان، در ۲۴ ژانويه سال ۱۹۸۹ اعدام شد. وى در جريان آخرين مصاحبه اش اعتراف كرد كه ۴۰ زن را به قتل رسانده است. يكى از مشهورترين نقل قول هاى باندى درباره جناياتش كه در كتاب دكتر جيمز داسبون به نام «زندگى بر روى لبه» آمده، اين است: ما قاتلان سريالى فرزندان شما هستيم، شوهران شما هستيم، ما همه جا هستيم و فردا فرزندان بيشترى از شما به قتل خواهند رسيد .
جسد باندى در پى اعدام به درخواست خانواده اش سوزانده شد و خاكستر وى در كوهستان هاى واشنگتن پخش شد.
منبع : خبرگزارى فارس
سوءظن هاى پليسى زن ، شوهرى را فرارى داد
296724.jpg
خسرو مبشر

مرد ۳۲ ساله اى در برابر قاضى دادگاه خانواده ايستاده است. مى گويد از دست زنش به دادگاه پناه آورده تا نجاتش يابد.
وى در ادامه افزود: آقاى قاضى باور كنيد از حركات عجيب و غريب زنم كه دچار وسواس شديد شده و به همه چيز بد بين است به تنگ آمده ام و راه به جايى ندارم. او با كارآگاه بازى هايش پدرم را در آورده و نمى دانم چيكار كنم. ۵ سال است كه با هم ازدواج كرده ايم و در اين مدت هر چه كرد و هر بلايى به سرم آورد چيزى نگفتم. ديگر خسته شده ام و به همين خاطر به دادگاه پناه آورده ام. تا دادگاه فكرى به حال من بكند. نمى دانم از دست اين زن شكاك و بدبين به كجا پناه ببرم. من همه زندگى ام را وقف خانواده كرده ام، اما همسرم نسبت به من بدبين است. يعنى تا سر حد جنون سوءظن دارد و شب و روز در فكر اين است كه به قول خود مچ مرا سر بزنگاه بگيرد.
در صورتى كه تنها راه خانه و اداره را مى شناختم و از ترس خانمم جرأت نمى كنم حتى براى يك ساعت با دوستانم معاشرت داشته باشم زنم تمام ساعت روز و شب مرا تحت نظارت و كنترل خود دارد و اگر بخاطر ترافيك خيابان و يا انجام كار ادارى، حتى براى چند دقيقه ديرتر از زمان تعيين شده به خانه برسم، جار و جنجال زنم شروع مى شود و بايد بازجويى پس بدهم و ثابت كنم كه در اين چند دقيقه كه ديركرده بودم، جايى نبوده ام. وقتى در اداره مشغول كار هستم هرچند دقيقه يكبار تماس مى گيرد تا مطمئن شود كه در اداره هستم. همين كنترل تلفن هاى او موجب تمسخر همكارنم شده و هر وقت گوشى تلفن را بر مى دارند، صدايم مى زنند.
«بيا زن ذليل! باز خانمته»
رفتار پر سوءظن همسرم به همين جا ختم نمى شود. هر بار كه تلفن منزل مان زنگ مى زند و طرف بخاطر اشتباه يا هر دليل ديگرى تماسش را قطع مى كند. خانم بنده با داد و فرياد، جنجال راه مى اندازد و خيال مى كند كه طرف يك زن بوده و با من كار داشته است خدا نكند زنى از كارمندان اداره به من تلفن بزند. همسرم تا به سراغ آن زن نرود و صدايش را با مكالمه تلفنى اش مقايسه نكند، بايد روز ها بازجويى شوم و يا قهر او را تحمل كنم و دم نياورم.
چندى پيش، وقتى تلفن منزل مان زنگ مى زد و من گوشى را بر مى داشتم مى ديدم خانم بنده غيبش مى زند گاهى هم در هنگام مكالمه تلفن احساس مى كردم يك نفر استراق سمع مى كند، پس از مدت ها كنجكاوى پى بردم همسرم از يكجا دارد به حرف هاى تلفنى من گوش مى دهد براى كشف موضوع به يكى از دوستانم سفارش كردم به منزلمان زنگ بزند و وقتى گوشى را برداشتم، براى چند دقيقه شروع به صحبت كند تا محل اختفاى زنم را پيدا كنم. يك روز عصر دوستم تماس گرفت و طبق قرار به حرف زدن پرداخت و من گوشى را كنار تلفن گذاشتم و به جست وجوى زنم پرداختم. مى دانيد كجا پيدايش كردم؟ خانم شكاك بنده را روى پشت بام ديدم كه مخفيانه به آنجا سيم كشى كرده بود و داشت به مكالمه تلفنى من گوش مى داد!
حكايت جالبى از سوء ظن جنون آميز همسرم برايتان تعريف كنم:
يك روز وقت سحر، زنم با دادو فرياد بيدارم كرد و وقتى كه هراسان چشم باز كردم ديدم با حالت عصبانيت بالاى سرم ايستاده است و مرتب بازخواست مى كند كه «اون كجا ست؟ زودباش بگو». من كه هاج و واج مانده بودم پرسيدم «اين وقت سحر حرف حسابت چيه؟ منظورت كى هست؟»
زنم گفت: «همون زن كه ديشب سوارش كرده بودى؟ هنوز عطرش توماشين ات پيچيده؟»
من با خواب آلودگى به ذهنم فشار آوردم و يكباره به يادم آمد. گفتم: (خانم عزيز، زن دايى ام، مهرى خانم بود با شوهرش. از سينما آمده بودند بيرون منتظر تاكسى بودند من هم سوارشون كردم، رسوندمشون به خونه شون.
با چشمانى غضبناك لحظه اى به فكر رفت و بعد گفت: صبح زود تلفن مى زنم، مى پرسم.
گفتم: خواهش مى كنم همين كار را بكن تا خيالت راحت بشه حالا بذار بخوابم صبح زود بايد برم سركار. صبح آن روز وقتى در اداره مشغول كار بودم به ياد اين ماجرا افتادم و از خودم پرسيدم خانم بنده چطور از وجود يك زن توى ماشين من باخبر شده؟ يادم افتاد كه از عطر زنى در داخل ماشينم ، به خودم گفتم: عجب ،چطور و چه وقت زنم به داخل ماشين رفته و فضاى آن را بوكشيده.
براى حل اين مسأله شب بعد سعى كردم توى رختخوابم خودم را به خواب بزنم و بيدار بمانم تا بفهمم قضيه از چه قرار است. ساعت در حدود ۲ بعد از نصفه شب بود كه ديدم زنم آهسته بلند شد دسته كليد را از جيبم برداشت و از اتاق بيرون رفت از گوشه پرده پنجره ديدم كه در اتومبيل را باز كرد و روى صندلى عقب نشست و شروع به بوكشيدن داخل اتاقك اتومبيل كرد آن شب فهميدم كه اين كار هر شب خانم است تا بفهمد چه بويى از ماشينم به مشامش مى رسد.
شوهر جوان، پس از مدتى مكث به قاضى دادگاه مى گويد: آقاى قاضى تو را خدا منو از دست اين زن بيمار نجات دهيد و در خواست طلاق مرا بدون قيد و شرط بپذيريد. من حاضرم همه حق و حقوق او را حتى دو برابر پرداخت كنم. تا با او يك ساعت زير يك سقف زندگى نكنم. قاضى پرونده براى رسيدگى به داد خواست اين مرد، همسر او را براى اداى توضيحات احضار كرد. تا پاسخگوى اظهارات شوهرش باشد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |