سه شنبه ۵ تير ۱۳۸۶ - ۱۱ جمادى الثانى ۱۴۲۸
Tue, Jun 26, 2007
خانواده
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
كودك (بادبادك )
خانواده
تماشا
خاطره اى از سنت اگزوپرى در باره معجزه لبخند
تماشا
اپيدمى فرار نماز خوان ها
از صحنه قتل
لادن خضرى

نمى دانم تعمدى است يا براساس نوعى برنامه ريزى سهل انگارانه كه اين روزها آدم هاى نمازخوان فيلم ها و سريال هاى تلويزيونى، به قدرى گيج و بى اعتقاد و منگ هستند كه دائماً يا كسى را مى كشند يا با ماشين، زير مى گيرند و بعد هم از صحنه قتل فرار مى كنند. مصداق آن در سريال بسيار تأثيرگذار و خوش ساخت «زير تيغ» محمدرضا هنرمند، كارگردان معتبر سينما بود. در اين سريال «محمود» آقايى بود كه به شدت حلال و حرام سرش مى شد و به همين خاطر زير فشارهاى طاقت سوز آدم هاى دله و دزد قرار داشت.
خانواده اش موازين شرع و انسانيت را رعايت مى كردند، زن مؤمن و عفيف و درستى داشت و دختر تحصيلكرده و باشعور و نجيبى كه نمونه يك جوان آراسته به زيبايى ظاهرى و باطنى بود و از همه مهمتر رابطه خانوادگى سالم و دلپذيرى داشت و اعتمادى كه آنها نسبت به يكديگر و نسبت به اقوام و دوستان صميمى داشتند ، نشانه هاى بارز فرهنگ اصيل ايرانى و اسلامى، يادآور روزهاى خوش «سفره يكى داشتن» با خويشان و همسايه ها و «خانواده بودن» اهالى يك محل و كسبه اى كه مى توانستند، معتمد محل باشند و بودند. بعد يك مرتبه اين محمود آقايى كه روزى هفده ركعت نماز از سر اخلاص و درست و «باحال» مى خواند و همه جور «مراقب» همه چيز هست، مى زند نزديك ترين دوستش را مى كشد و انسان را در اين حيرت فرو مى برد كه چه فرقى است ميان كسى كه روزى ده بار مى گويد، «اياك نعبدو اياك نستعين» و كسى كه صنار به اين حرف ها اعتقاد ندارد و حرام و حلال و محرم و نامحرم را توى مخلوط كن مى ريزد و از قبال معجونى كه مى سازد خود و خانواده اش منتفع مى شوند! آدم حيرت مى كند خدايى كه به اندازه يك مادر دلسوز هم، دلسوزى ندارد كه دست كم موقعى كه دارى به «مهلكه» نزديك مى شوى، با يك «سكندرى» كارت را بسازد و قضيه را معوق بگذارد يا تو را آرام كند كه هر جور اشتباهى مى كنى، دست كم «قتل»! نكنى، چه جور خدايى است؟ آيا اين رابطه يكطرفه است و فقط بنده است كه بايد بگويد «كمكم كن» يا خداوند، آن قديم الاحسان و ارحم الراحمين، كمكت مى كند، چه بگويى، چه نگويى. حالا فرض را بر اين مى گيريم كه نه نمازت نماز بوده، نه ادعاى حلال و حرام دانستن ات، ريشه اى و اصولى بوده و نه باقى مراتب انسانى و مسلمانى ات اصالت داشته، اما همين كه شندرغاز بويى از انسانيت و مسلمانى برده باشى، مى زنى رفيق گرمابه و گلستانت را مى كشى و بعد هم از صحنه فرار مى كنى و تا مدت ها هم گردن نمى گيرى كه چه كردى؟ هنوز از اين «پرسش و پاسخ ها» خلاص نشده بودم كه چشمم به جمال «مسلمان نمازخوان» ديگرى از اين سنخ روشن شد، در فيلم در اعماق قلب، با بازى درخشان فاطمه گودرزى. اين خانم كه نماز خواندنش هيچ شباهتى به نمازخواندن ما شلخته ها نداشت و با چادر پاك و پاكيزه سفيد و اول وقت و با قرائت درست و حفظ تمام شئونات، نماز مى خواند، يك مرتبه مى زند جوان مادر مرده اى را زير مى گيرد و بدون «لحظه اى تأمل»، «در مى رود» و مى گذارد كه او بميرد! من آدم بدبينى نيستم، ولى وقتى اتفاقى، مكرر مى شود، سؤالات عجيب و غريبى در ذهنم شكل مى گيرد كه چه شده كه «نمازخوان ها» اولاً دائم در معرض «آدمكشى» قرار مى گيرند و ثانياً از صحنه مى گريزند! من به شدت مى پذيرم كه هر نمازى، نماز نيست و انسان را از آفات گوناگون در امان نمى دارد. نمازى كه به ريا خوانده شده و بگير و نگير دارد و بنا بر «شرايط» و «مواضع» قرائت مى شود! نمازى نيست كه آدمى را از «بدى ها» دور نگه دارد. هر چند «به هر حال» آن كه مى خواند با آن كه گردنش را صاف نگه مى دارد و مى گويد، «من از آتشم و آدمى از خاك» تومنى صنار فرق دارد و خدا را چه ديدى، شايد راه به «كوى دوست» برد كه دوست، دنبال بهانه مى گردد تا «آدمى» را به كوى خود راه دهد، ولى درد اينجاست كه شخصيت هاى اين فيلم ها «واقعاً» «نمازگزار» به نظر مى رسند و خواص «نمازگزار» بودن در تمام زندگى شان جارى و سارى است.
خلاصه كنم. نويسنده بودن و كارگردان بودن و بازيگر بودن را شايد بتوان با دانشگاه و تحصيل و تجربه و هزار «وسيله» كسب كرد، اما نگاه اصيل و عميق به مفهوم «پيوند بين خالق و مخلوق»، «اعتماد به خدايى كه مهربان ترين است» و مفاهيم دلگرم كننده، انسان ساز، ضداضطراب، مقوم پايدارى و صبر، شادى بخش و هدف دهنده و زيبا، كار انسان هايى است كه هم اين مفاهيم را بشناسند و هم باور كنند و هم يادشان نرود كه انسان مؤمن، در هر دين و آئينى، «هرگز به خود واگذاشته نمى شود» و پيوسته دستى مهربان، او را در صراط مستقيم نگه مى دارد. انسان مؤمن كمتر دچار اشتباه مى شود و اگر هم شد، مسئوليت آن را به تمامى به عهده مى گيرد و از همه مهم تر، در دنيايى پرآشوب و دردمند، پيوسته نگاه مهربانى، ناظر و حامى كسى است كه او را مى خواند. نگاه هايى از جنس فيلم ها و سريال هاى تلويزيونى به «خداوند رحمان و رحيم» بر ساحت كبريايى او گردى نمى نشاند، اما آدمى را از اصيل ترين و حقيقى ترين منبع اتكا و آرامش خود محروم مى سازد و نمى دانم كسانى كه به نام هنر، چنين مفاهيمى را به جامعه القا مى كنند كه «خدا ساز خودش را مى زند و بنده خدا، ساز خودش را» و «در اين دنياى وانفسا، هر چه هست اضطراب است و تنهايى و بى كسى»، آيا قادرند پاسخ سؤالات مسكوت اين نسل را بدهند كه «اگر قرار است صدا زدن و صدا نزدنش هيچ فرقى نكند، چرا بايد اين زحمت را به خود بدهيم؟» پدران و مادران ما يقين داشتند كه «اگر نگهدار من آن است كه من مى دانم ، شيشه را در بغل سنگ نگه مى دارد» و اين در روزگارى بود كه نه اين همه عوامل و عناصر تنش زا و اضطراب آور، به شكل جنگ ها و بلاياى خانمانسوز وجود داشت و نه اين قدر ارزش هاى انسانى و دينى، از چپ و راست تهديد مى شوند. بديهى است در چنين جهان اضطراب آلودى، نسل جوان ما بيش از هر وقت ديگرى، نياز دارد به اين باور و يقين برسد كه خداوند، حامى اوست و حساب هر عمل صالح و نيكى را به دقت نگه مى دارد و فراموشى را در ساحت او راهى نيست و از مراقبت و حمايت از كسى كه پيوسته او را مى خواند، بى ترديد دريغ نخواهد كرد. متأسفانه به نام «جذابيت هنرى» و خزعبلاتى از اين دست، ترديد نسبت به منشأ آرامش را در دل مخاطب بى تجربه ايجاد كردن، حاصل كار كسانى است كه خود نيز پيوسته با اين اضطراب ها دست به گريبانند ومديران كنترل كيفى! هم فقط وظيفه دارند به قول خودشان، «تظاهر به فسق» را در فيلم ها و سريال ها كنترل كنند و «پاك» غافلند كه به نام هنر، هنرمندان ما «چه مى كنند»!
خاطره اى از سنت اگزوپرى در باره معجزه لبخند
لبخند نجات بخش
297219.jpg
بسيارى از مردم كتاب «شازده كوچولو » اثر سنت اگزوپرى را مى شناسند، اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگى بود و با نازيها جنگيد و كشته شد. قبل از شروع جنگ جهانى دوم، اگزوپرى در اسپانيا با ديكتاتورى فرانكو مى جنگيد. او تجربه هاى حيرت آور خود را در مجموعه اى به نام «لبخند» گردآورى كرده است. در يكى از خاطراتش مى نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند. او كه از روى رفتارهاى خشونت آميز نگهبان ها حدس زده بود كه روز بعد، اعدامش خواهند كرد. مى نويسد:
«مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد، به همين دليل بشدت نگران بودم. جيب هايم را گشتم تا شايد سيگارى پيدا كنم كه از زيردست آنها كه حسابى لباس هايم را گشته بودند، در رفته باشد. يكى پيدا كردم و با دست هاى لرزان آن را به لب هايم گذاشتم، ولى كبريت نداشتم. از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم. او حتى نگاهى هم به من نينداخت. درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود. فرياد زدم، «هى رفيق! كبريت دارى؟» به من نگاه كرد، شانه هايش را بالا انداخت و به طرفم آمد.
نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد، بى اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمى دانم چرا! شايد از شدت اضطراب ، شايد به خاطر اين كه خيلى به او نزديك بودم و نمى توانستم لبخند نزنم. درهر حال لبخند زدم و انگار نورى فاصله بين دل هاى ما را پر كرد و روح هاى انسانى ما با يكديگر ارتباط برقرار كرد. مى دانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزى را نمى خواهد، ولى گرماى لبخندمن از ميله ها گذشت و به او رسيد و روى لب هاى او هم لبخند شكفت.
سيگارم را روشن كرد، ولى نرفت و همانجا ايستاد ، مستقيم در چشم هايم نگاه كرد و لبخند زد. من حالا با علم به اين كه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است، به او لبخند زدم. نگاه او حال و هواى ديگرى پيدا كرده بود. پرسيد:
«بچه دارى؟»
با دست هاى لرزان ، كيف پولم را بيرون آوردم و عكس اعضاى خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم:
«آره! ايناهاش!»
او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزوهايى كه براى آنها داشت، برايم صحبت كرد. اشك به چشم هايم هجوم آورد. گفتم كه مى ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مى شوند. چشم هاى او هم پر از اشك شدند.
ناگهان بى آن كه حرفى بزند، قفل در سلول مرا باز كرد و مرا بيرون برد. بعد هم مرا به بيرون زندان و جاده پشتى آن كه به شهر منتهى مى شد، هدايت كرد. نزديك شهر كه رسيديم، تنهايم گذاشت و برگشت، بى آن كه كلمه اى حرف بزند. يك لبخند، زندگى مرا نجات داد!»
بله، لبخند بدون برنامه ريزى، بدون حسابگرى، لبخندى طبيعى، زيباترين پل ارتباطى آدم هاست. ما لايه هايى را براى حفاظت از خود مى سازيم. لايه غرور، لايه عناوين اجتماعى، لايه مدارج علمى و مدارك دانشگاهى، لايه موقعيت شغلى و اين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم. زير همه اين لايه ها، «من» حقيقى و ارزشمند نهفته است. من ترسى ندارم از اين كه آن را روح بنامم. من ايمان دارم كه روح هاى انسان هاست كه با يكديگر ارتباط برقرار مى كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتى ندارند. متأسفانه روح ما در زيرلايه هاى ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكى هم به خرج مى دهيم، ما را از يكديگر جدا مى سازند و بين ما فاصله هايى را پديد مى آورند و سبب تنهايى و انزواى ما مى شوند.
داستان اگزوپرى، داستان لحظه جادويى پيوند دو روح است. آدمى به هنگام عاشق شدن و نگاه كردن به يك نوزاد، اين پيوند روحانى را احساس مى كند. وقتى كودكى را مى بينيم چرا لبخند مى زنيم؟ چون انسانى را پيش روى خود مى بينيم كه هيچ يك از لايه هايى را كه نام برديم، روى «من» طبيعى خود نكشيده است و با همه وجود خود و بى هيچ شائبه اى به ما لبخند مى زند و آن روح كودكانه درون ماست كه درواقع به لبخند او پاسخ مى دهد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |