سه شنبه ۵ تير ۱۳۸۶ - ۱۱ جمادى الثانى ۱۴۲۸
Tue, Jun 26, 2007
كودك (بادبادك )
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
كودك (بادبادك )
خانواده
آشپز كوچولو
297174.jpg
مواد لازم

رولت مارمالاد
۱۶ عدد ـ زمان پخت ۱۵ دقيقه

روغن براى چرب كردن
مايع شيرينى پفكى ۲۵۰ گرم
آرد كمى براى پاشيدن
مارمالاد ۱ قاشق غذاخورى
تخم مرغ ۱ عدد
پنير رنده شده پيتزا ۵۰ گرم
هويج و خيار براى سرو

دماى فر را روى ۲۲۰ درجه سانتى گراد تنظيم كنيد و با برس سينى فر را چرب كنيد.
مايع شيرينى پفكى را با وردنه پهن كنيد.
روى خمير را با مارمالاد بپوشانيد.
تخم مرغ را هم زده و با برس به لبه هاى خمير بماليد.
پنير را روى مارمالاد بپاشيد.
خمير را مانند شيرينى رولت رول كنيد پس از يك دور پيچيدن، دوباره روى خمير تخم مرغ بماليد و رول كنيد.
رولت ها را در اندازه كوچك با چاقو بريده و روى سينى فر بگذاريد و سينى را داخل فر قرار دهيد.
فر گرم را براى ۱۲ تا ۱۵ دقيقه تنظيم كنيد تا رولت ها پف كند و طلايى شود.
رولت ها را به صورت سرد يا گرم به همراه خيار و هويج برش خورده سرو كنيد.
دستورغذاى محرمانه براى درست كردن يك تعطيلات خوشمزه
297201.jpg
رامين مصطفوى
من از جاده اى دور مى آيم. جاده اى دور و غيرقابل بازگشت. جاده نوجوانى. جاده اى كه اينك تو در آن قدم مى زنى و مى دانم كه منتظرى هر چه زودتر تمام شود و به جاده اى ديگر برسى. درست مثل من يا بهتر بگويم، درست مثل آن روزهاى من، تو هم در اشتياق تمام راه هاى نرفته اى، تمام كارهاى نكرده، جدى گرفته شدن، پذيرش مسئوليت و حرف هايى از اين دست كه بزرگترها مى گويند.
بزرگترها آرزو مى كنند تا زودتر بزرگ شوى، مدرسه و دبيرستان را كه تمام كردى، وارد دانشگاه شوى، گواهينامه بگيرى، بنشينى پشت فرمان، مدرك بگيرى، كار پيدا كنى، پول در بياورى و بشوى يك آدم جدى، درست مثل خودشان.
ولى بگذار رازى به تو بگويم. اين راز، از يك نظر، به دستور غذاى سرآشپزهاى موفق دنيا مى ماند. يعنى محرمانه است. خيلى هم محرمانه و بنابراين با ارزش است و البته خوشمزه! و اما آن راز: «لزومى ندارد هميشه حرف همه بزرگترها را جدى بگيرى.»
گاهى اوقات، حرف هاى برخى آدم بزرگ ها، درواقع دروغ هايى است به اندازه قد و قامت خودشان. اين گروه از آدم بزرگ ها اصرار دارند، زودتر از آنچه بايد، از جاده كودكى و نوجوانى بپيچى و وارد جاده بزرگسالى بشوى. اداى آدم بزرگ ها را درآوردن، حتى در كودكى، خوشايند آنان است. اما حالا تو تفاوت كرده اى. رازى را مى دانى كه كسى آن را به من ـ وقتى به سن تو بودم ـ نگفته بود. مفهوم اين راز اين است كه تا مى توانى در همين جاده بمان و از همه چيز لذت ببر.
از سبكى ، نداشتن دغدغه ها و مسئوليت هاى رنگ و وارنگ و سنگين و دورى از خيلى چيزهاى ديگر كه هنوز زود است كه حتى با آنها آشنا شوى، مانند «روزمرگى».
حالا كه راز را مى دانى، دو انتخاب دارى. يكى اين كه هيچ كارى نكنى. اوقات فراغت و بيكارى ات را با حوصله و آرامش خاطر سپرى كنى. جورى كه لحظه ها كش بيايند. ساعت ها با يك لاكپشت بازى كنى، به گل ها خيره شوى يا به بازى اشعه زرين آفتاب روى دريا، يا به حركت برگ هاى درختان مجنون يا تبريزى وقتى كه باد مى وزد. مى توانى مطمئن باشى كه در آينده، ديگر اين فرصت دست نخواهد داد كه باحوصله به تمام اين چيزها نگاه كنى.
اما انتخاب دوم: تابستان و اوقات فراغت، زمانى است براى انجام كارهايى كه دوست دارى. مى توانى بروى كلاس خط يا نقاشى يا شطرنج يا هر كلاس ديگرى كه دوست دارى. مى توانى ورزش كنى. مى توانى كتاب بخوانى. اما هرگز فراموش نكن كه براى انجام اين كارها كه دوست دارى، هميشه اين همه وقت نخواهى داشت.
بچه هاى بلوچ وسيل
297177.jpg
محسن جندقى
اقوام و نژادهاى مختلفى در كشورمان ايران وجود دارند كه نام يكى از آنها «بلوچ» است.مردم قوم بلوچ در حال حاضر در شرق استان هرمزگان و جنوب استان سيستان و بلوچستان سكونت دارند. بلوچ ها خصلت هاى بسيار خوبى مثل سختكوشى و كم توقعى دارند. آنها براى زندگى كردن تلاش بسيارى مى كنند. اصلاً خود «بلوچ»ها مى گويند اين كلمه از حروف اول كلمات بـهادر (شير مرد)، لـايق، وفادار و چابك تشكيل شده است. البته تمام اين صفات از خصوصيات بارز قوم بلوچ است.
بچه هاى بلوچ
حدود ۲۰روز پيش، توفانى به اسم «گونو» از جنوب استان سيستان و بلوچستان عبور كرد و خرابى هاى بسيارى به بار آورد. فكر مى كنيد در ۲ روزى كه سيل بزرگى به اين منطقه آمده وخانه هاى بسيارى خراب شده بود بچه هاى بلوچ و خانواده هاى آنها چه كار مى كردند؟
شايد باورتان نشود اما بعضى از بچه ها به همراه خانواده شان مجبور شدند تا ۲ روز بالاى درخت زندگى كنند. بچه ها هم تعجب كرده بودند كه چرا بزرگترها به محل بازى آنها در بالاى درخت آمده اند.
به هر حال پس از ۲ روز باران سيل آسا به پايان رسيد و بچه هاى بلوچ ديدند كه سيل چقدر مى تواند خسارت وارد كند. آنها وقتى ديدند كه سيل موجب شده بسيارى از افراد به كمك احتياج پيدا كنند، همراه بزرگترها به ديگران كمك كردند.بعضى از بچه ها هم كه امتحان پايان سال داشتند با وجود سيل درس خواندند، در امتحانات شركت كردند و جالب است بدانيد كه نمره خوبى هم گرفتند. بچه ها! وقتى سيل مى آيد تمام نيروهاى امدادى به كمك مردم سيل زده مى آيند . مردم بلوچ به همراه بچه هاى خوب اين منطقه به نيروهاى امدادى كمك كردند تا هر چه زودتر مردم از گرسنگى، تشنگى و بى خانمانى نجات پيدا كنند.
بچه ها! اگر خانه آدم به خاطر سيل، زلزله يا هر اتفاق ناگوار ديگرى خراب شود بعد از اين كه با دوستانمان بازى كرديم، به كجا برگرديم؟ ديگر خانه اى وجود ندارد، پس چه كار كنيم؟
يكى از بچه ها گفت اگر اين اتفاق بيفتد بابا و مامان رو هم مى برم بازى!
او، اما با خنده ادامه داد: «بايد خانه مان را از نو و محكم تر بسازيم.»
از من بپرس
297180.jpg
وقتى سرما مى خورم مادربزرگم مدام مى خواهد به من پياز بدهد! چرا؟
حتماً ديده ايد كه هنگام خرد كردن پياز، ذرات مايع ريزى از آن خارج مى شود. همين ذرات باعث ترشح بينى شما مى شود. به علاوه ممكن است همين ذرات مايعات ريه شما را زياد كند. در واقع پياز باعث مى شود خلط سينه شما با سرفه كردن راحت تر از گلويتان خارج شود چون چسبندگى آن كمتر مى شود. در قديم مردم به علت هاى خاص از اين شيوه درمانى استفاده مى كردند. اما اين شيوه ها قبل از كشف آنتى بيوتيك ها و در دهه۱۹۴۰ بين مردم رواج داشت. برخى از اين شيوه هاى درمانى بسيار نادرست بود براى مثال اگر كسى بيمارى سياه سرفه مى گرفت به او مى گفتند براى اين كه خوب شود بايد موش سرخ كرده بخورد ! اما برخى از اين شيوه ها مفيد بود، به طورى كه هنوز هم از آنها استفاده مى شود. مانند مصرف جوشانده برخى از گياهان.
تابستان امسال پلى براى داشتن زنگ انشاى هيجان انگيز
297183.jpg
رضا بهمن آبادى
دانش آموزانى كه كتاب مى خوانند ، انشاهاى بهترى مى نويسند و تابستان ، بيش از هر چيز فرصت خوبى است براى مطالعه و كتاب خواندن. اگر دوست داريد انشاهاى خوبى بنويسيد از اين فرصت به آسانى نگذريد.
برخى از بچه ها چندان دل خوشى از زنگ انشا ندارند، اما موضوع فقط اين نيست. درنظام آموزشى ما آنچنان كه بايد به درس نگارش و زنگ انشا توجه نشده است. همين امر موجب شده تا گاهى در برخى مدارس، از ساعت اين درس براى جبران دروس ديگر استفاده شود. اگر معلم آگاه، در زنگ انشا به جاى دادن موضوع هاى واحد، دانش آموزان را به كتابخانه راهنمايى كند و از آنان بخواهدكه به صورت فردى يا مشاركتى ، كتابى مطالعه كنند و دريافت خود را از كتاب به عنوان انشا با موضوع آزاد بنويسند و سر كلاس بخوانند، كمك زيادى به بچه ها خواهد كرد.
او مى تواند باخوب گوش دادن و يادآورى نكات مثبت ، نقايص و نقاط ضعف را يادآورى كند. به اين ترتيب دانش آموزان احساس توانمندى و ارزشمندى خواهندكرد. علاوه براين كلاس از حالت خشك و يكنواخت خارج مى شود. شماهم مى توانيد اين نوع كلاس انشا را تجربه كنيد و از زنگ انشا و از خواندن نوشته هاى زيباى خود و شنيدن نوشته هاى خوب دوستانتان لذت ببريد.
براى اين هدف، لازم است مطالعه را از همين امروز با كمك بزرگترها و انتخاب كتاب هاى خوب شروع كنيد. مى توانيد با دوستان و همكلاسى هاى خود گروهى تشكيل دهيد و كتاب هاى خود را به يكديگر امانت دهيد. امامهم ترين كار شما اين است كه پس از تعطيلات مدرسه، به معلم انشاى خود پيشنهاد دهيد تا از شيوه كتاب خواندن و نوشتن دريافت ازهركتاب هم استفاده كند. به اين ترتيب، دست كم توانسته ايد دانسته ها و معلومات خود را افزايش دهيد، آگاهى بيشترى نسبت به دور و برتان پيدا كنيد و تغيير و تحولى دركلاس انشا ايجادكنيد. اين امر به افزايش خلاقيت، نوآورى و حس زيبايى و خوب نوشتن همه همكلاسى هاى تان كمك خواهد كرد. اوقات فراغت در تابستان ، فرصت مناسبى است براى به دست آوردن آمادگى با هدف ايجاد تغييرات خوب . تابستان ، مانند پلى است كه جهت و مسير حركت روى آن را شماتعيين مى كنيد. سر ديگر اين پل مى تواند به تغييرات خوب منتهى شود يا به جايى شبيه همان محلى كه پا روى پل گذاشتيد. فكر نمى كنم كسى دومى را ترجيح بدهد. يادتان نرود كه دستيابى به هدف و چشيدن طعم موفقيت، شايد آسان نباشد، اما امكان پذير است.
روزى كه ياد گرفتم با حيوانات مهربان باشم
297192.jpg
آفاق ملكى
هر وقت مى ديدمش يك سنگ توى دستش بود. گربه هاى محل از دستش در امان نبودند. بيچاره ها را با سنگ نشانه مى گرفت و مى زد. وقتى يك گربه فلك زده زير سايه شمشادهاى كوچه بغلى به خواب مى رفت، چنان ضربه اى با سنگ به سر گربه مى زد كه حيوان بيچاره يك ساعت تلوتلو مى خورد. دفعه قبل كه ديدمش، پيشرفت كرده بود و يك تير و كمان در دستش بود. فهميدم كه بايد فاتحه گنجشك ها را هم بخوانم.
يك بار به او گفتم حيوانات هم حق زندگى دارند.جواب من تمسخروخنده بود.
از چند وقت پيش يك «ياكريم» خاكسترى، پشت پنجره اتاقم براى خودش لانه درست كرده بود. هر روز صبح كه از خواب بيدار مى شدم، با عجله پشت پنجره مى رفتم و به دوست جديدم صبح بخير مى گفتم. «ياكريم» هم با چشمان معصومش نگاهم مى كرد. مى شد ترس را در نگاهش حس كرد. با اين كه فورى خودم را كنار مى كشيدم، اما «ياكريم» پرواز مى كرد و بعد از يك ربع دوباره برمى گشت. كم كم با هم دوست شديم. من هم غذايم را با او قسمت مى كردم و هر روز برايش برنج مى ريختم. يواش يواش «ياكريم» به من عادت كرد وديگر وقت صبح بخير گفتن، از من فرار نمى كرد. يك روز كه رفتم به «ياكريم» عزيزم صبح بخير بگويم، ديدم دو تا تخم خوشگل توى لانه اش هست. از خوشحالى جيغ كشيدم. تصميم گرفتم از آن روز به بعد، بيشتر مواظب «ياكريمم» باشم تا جوجه هايش از تخم بيرون بيايند و تعداد دوستانم بيشتر شود. روز بعد امتحان داشتم. صبح كه از خانه بيرون مى رفتم با «ياكريمم» خداحافظى كردم و قول دادم امتحانم را خوب بدهم. سر جلسه امتحان به شوق ديدار «ياكريمم» نشستم و با حوصله همه سؤال ها را جواب دادم. قرار بود منتظر دوستم زهرا بمانم تا امتحان او هم تمام شود. اما نمى دانم چرا دلشوره داشتم. به زهرا اشاره كردم كه من زودتر مى روم. همه راه را با دلهره دويدم. وقتى رسيدم خانه فورى رفتم پشت پنجره. حدسم درست بود. دلشوره ام بى خود نبود. آن پسرك بى رحم، كار خودش را كرده بود و با تير و كمان به سراغ «ياكريم» من آمده بود. سنگ تير و كمان با چنان شدتى به «ياكريم» خورده بود كه شيشه را هم شكسته بود. «ياكريم» ديگر نمى توانست چشمهايش را باز كند و مرا ببيند. «ياكريم» زيباى من ديگر زنده نبود. او روى تخم هايش افتاده و به خواب هميشگى رفته بود.
جوجه ها هم ديگر از تخم بيرون نمى آمدند، آنها بدون مادر حتماً از سرما مى مردند. از ديدن اين صحنه، ساعت ها گريه كردم اما بعد فكر كردم گريه كردن هيچ فايده اى ندارد و من بايد يك فكر اساسى بكنم. اين بود كه سراغ آن پسر بازيگوش رفتم و بدون اين كه هيچ توضيحى بخواهم، يا از او بپرسم كه چرا با «ياكريم» معصوم من اين كار را كرده، از او خواستم همراه من و خانواده ام به پارك پرديسان بيايد تا حيوانات زيباى آن پارك را به او نشان دهم. او هم با خوشحالى پذيرفت و تير و كمانش را هم برداشت تا حيوانات پارك پرديسان را يك گوشمالى حسابى بدهد. آن روز همراه بابا و پسرك بى رحم به پارك رفتيم. حيوانات زيباى پارك پشت ميله هاى فلزى قفس ها با چشمانى غمگين ما را نگاه مى كردند. آن طرف تر يك قفس بزرگ بود كه داخلش هيچ حيوانى ديده نمى شد. بابا كنار آن قفس ايستاد و گفت: «بچه ها مى دانيد چرا اين قفس خالى است؟» ما سكوت كرديم و بابا گفت: «در اين قفس يك يوزپلنگ زيبا زندگى مى كرد، نامش را ماريتا گذاشته بودند. يوزپلنگ ها حيوانات بسيار ارزشمندى هستند و يوزپلنگ آسيايى فقط در ايران وجود دارد. اما نسل آن در خطر انقراض است.»
پدر با لحن غمگين گفت: «ماريتا يوزپلنگ زيبايى بود كه چندين سال پيش به همراه مادر و خواهر و برادرهايش از فرط گرسنگى به يكى از شهر ها مى روند. اما يك عده انسان بى رحم با چوب و سنگ به جان يوزپلنگ ها مى افتند و آنها را به قصد كشت مى زنند. مادر و خواهر و برادرهاى ماريتا، زير ضربات انسان هاى بى رحم كشته مى شوند اما ماريتا جان سالم به در مى برد. بعدها كارشناسان محيط زيست ماريتا رابه پرديسان مى آورند و ماريتاى ۲ تا ۳ ماهه را در اين قفس نگهدارى مى كنند. ماريتا كوچولو داخل همين قفس بزرگ مى شود، اما چند سال بعد از غم تنهايى داخل قفسش مى ميرد. جاى ماريتا هنوز در پارك پرديسان خالى است و اگر قرار باشد همه ما مثل آن مردم بى رحم با حيوانات رفتار كنيم چند سال بعد، ديگر هيچ حيوانى در كشور ما باقى نمى ماند.»
وقتى پدر صحبت مى كرد هر دوى ما كاملاً ساكت بوديم و فقط به حرف هاى او گوش مى كرديم. يك لحظه بعد من متوجه شدم كه پسرك تيروكمانش را داخل سطل زباله انداخته است. وقتى برمى گشتيم او همه مسير را ساكت بود و تنها فكر مى كرد.
امروز كه ديدمش نه سنگى در دستش بود و نه تيروكمانى. اين بار يك بچه گربه را كه مادرش گم شده بود در آغوش گرفته بود با يك قطره چكان به بچه گربه ملوس شير مى داد.
وقتى مرا ديد لبخندى زد و گفت: «حيوانات هم مثل ما آدم ها حق زندگى دارند مگر نه؟!»
و من تنها به او لبخند زدم. احتياجى نبود حرفى بزنم او همه حرفش را در همان يك جمله گفت. او راست مى گفت. زمين مادر همه موجودات است و ما بايد با همه فرزندان زمين مهربان باشيم.
كارهايى كه از دست سرطان بر نمى آيد
297198.jpg
سرطان خيلى دست و پا چلفتى است.
او نمى تواند عشق را فلج كند،
او نمى تواند اميد را نابود كند،
او نمى تواند ايمان را از پاى درآورد،
او نمى تواند آرامش و صلح را درهم بريزد،
او نمى تواند دوستى و رفاقت را بكشد،
او نمى تواند خاطرات را از ياد انسان ببرد،
او نمى تواند از پس شجاعت برآيد،
او نمى تواند به روح حمله كند،
او نمى تواند حيات جاويد را بدزدد و
او نمى تواند روح آدمى را فتح كند!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |