سه شنبه ۵ تير ۱۳۸۶ - ۱۱ جمادى الثانى ۱۴۲۸
Tue, Jun 26, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
كودك (بادبادك )
خانواده
جويندگان عاطفه
حقوق شهروندى
جويندگان عاطفه
۲۳سال چشم انتظار
297165.jpg
الهام آرمان

فانوس بدبو روى سقف اتاق مى لرزيد. وحشت در خانه پرسه مى زد. دست هاى تكيده ام را روى زانو گذاشتم. آبان از نيمه مى گذشت. غروب نزديك بود. به قول در و همسايه هاى «محلاتى» ديگر بايد «پا سبك مى كردم...»
«منيژه» خانم هميشه مى گفت اختر خانم ماشاالله هزار ماشاالله چهره ات مثل قرص ماه شده به گمونم بچه ات پسر باشه.
همه اهل محل در «محلات» قصه زندگى من و «غلام» را مى دانستند.
قصه آشنايى ام با غلام سر درازى داشت.
آن روز وقتى پا به كلبه كوچكش گذاشتم تازه از شوهر اولم جدا شده بودم. شوهرم هميشه بوى ترياك مى داد. وقتى مواد بهش نمى رسيد من و دو دخترش را نمى شناخت، مثل همه معتادها. ديگر غيرت در وجود خشكش نبود.
بالاخره خانه و زندگى و بچه ها را رها كردم و گفتم هر چه باداباد. از او جدا شدم.
دخترها را دادم به فاميل شوهرم و باز من ماندم و من.
انگار روى پيشانى ام از تنهايى زياد نوشته بودند.
مى خواستم از خانه شوهر اولم دور باشم پس به كلبه غلام رفتم. مرد دارايى بود. يك اتاق اجاره كردم.
چند روزى گذشت. يك روز آمد گفت: اختر خانم حالا كه هم شما تنهايى و هم من چه عيب دارد كه با هم ازدواج كنيم؟
با اين كه مال وثروت زيادى داشت اما مى دانست كه دل شكسته ام و دنبال ثروت نيستم.
همان موقع ها در و همسايه مى گفتند: «تخت اول بخت اول». از دوستى بود يا دشمنى نمى دانم اما گفتند نرو اختر! تنها بمان اما دوباره با يك مرد زير يك سقف نرو. اما جوانى بود و هزار و يك فكر خام...
غلام آن قدر زير گوشم خواند كه بالاخره صيغه ۲ساله اش شدم. اما هنوز چند روزى از صيغه ام نگذشته بود كه ديدم اى دل غافل؛ من زن چهارم آقا بودم...
دستم به جايى بند نبود. دو سه ماه از زندگى مان مى گذشت كه حامله شدم. غلام مى دانست اما نمى خواست كسى بفهمد. مى خواست هر طورى شده بگويد بچه اى كه در شكم دارم مال او نيست پس بار سفر بست و رفت. گم و گور شد...
هنوز فانوس داشت مى لرزيد. درد در تنم فرياد مى زد. سر ۲ دختر اولم اين قدر درد نداشتم. بر در و ديوار چنگ انداختم. درخشش فانوس داشت كمتر مى شد. صدايم به زحمت شنيده مى شد. داد زدم كمك ...!
نمى دانم منيژه خانم چطور خود را بالاى سرم رساند. فقط وقتى چشم باز كردم ديدم نوزاد پسر زيبايى در آغوش دارم. هميشه از بچگى دلم مى خواست اگر پسر داشتم اسمش را بگذارم حسين.
سال ۶۳ بود كه حسين به دنيا آمد، در همان اتاق كوچك خانه غلام. به هر سختى كه بود حسين را بدون سايه پدر بزرگ كردم. عيبى نداشت كه مرد بالاسرم نبود. چون دست هاى كوچك حسينم بوى مردانگى مى داد.
همه محلاتى ها مى دانستند حسين بچه غلام است. وقتى از سفر برگشت همسايه ها گفتند آقا غلام شيرينى بده كه صاحب يك پسر ترگل برگل شدى.
آن روز غلام براى نخستين بار «حسين» كوچولو را مى ديد. بچه ام را تازه از حمام آورده بودم.
لباس راه راه نارنجى بر تنش كردم. يك لباس نارنجى راه راه داشت كه به پوست سفيد معصومش خيلى مى آمد. با همان لباس از بچه عكس گرفته بودم.
همه فكر مى كردند غلام با ديدن حسين به اهل محل شيرينى مى دهد. اما غلام با ديدن حسين كوچولو روترش كرد و گفت همه از خانه من برويد بيرون. براى بچه اى هم كه مال من نيست شيرينى نمى دهم. بعد هم همه فاميلش با قهر از خانه ما رفتند. خودم آن روز رفتم يك جعبه شيرينى خريدم. گفتم غلام خسته است از دست او ناراحت نشويد. خدايا، آن روز انگار كسى داشت به تنم چنگ مى انداخت. بى قرار بودم. حسين بى تابى مى كرد. غلام يك دفعه اخم هايش را باز كرد و گوشه اتاق كوچكمان نشست.
همان موقع عبدالله يكى از دوستان قديمى غلام آمد خانه. غلام گفت: «اختر، حسين را بده عبدالله ببره گردش. مى خواد براش يه عالمه خوراكى بخره.»
گفتم بچه ام تازه از حمام بيرون آمده. سرما مى خورد.
بالاخره آن مرد بچه را گرفت و رفت.
خدايا! هنوز فانوس ها مى لرزيدند. كاش رفتن حسينم را بيشتر مى ديدم.
حسين رفت ديگر هيچ وقت نيامد.
آن روز هر چه منتظر ماندم عبدالله نيامد. خودش هم گم و گور شد و ديگر هيچ وقت نديدمش.
غلام صيغه را فسخ كرد. بچه را سر به نيست كرد تا ادعايى براى ارث و ميراث نداشته باشد. غلام از سه زن ديگرش شش بچه داشت. در سال هايى كه چشم به راه حسين بودم دو زن غلام فلج شدند. يكى از دخترانش هم مرد.
اسم يكى از پسران غلام، محسن بود. همه مى گفتند محسن شباهت زيادى به حسين من دارد.
در تمام آن سال ها تنها زندگى كردم و در انتظار ديدن حسين روزها را شمردم. يك روز به مراسمى دعوت شدم كه اقوام غلام و پسرش محسن هم در آن بودند. فاميل هايش با ديدن من پچ پچ مى كردند. از ميان پچ پچ هايشان فهميدم كه پسرم حسين هنوز زنده است. زن گرفته و در اداره اى در تهران مشغول كار است.
از آن روز به بعد ديگر مطمئن شدم كه فرزندم زنده است و بالاخره او را مى بينم.
روزهايم به سختى مى گذشت. دخترهاى شوهر اولم را پيدا كردم آن ها دوستم داشتند. حالا شوهر كرده اند.
روزها به تلخى مى گذشتند اما.
غلام با زنى به نام خانم «ش» دوست شده بود. اين موضوع از هر طرف به گوشم مى رسيد. به خانم «ش» گفته بود صيغه ات مى كنم و برايم فرزندى بياور. بيچاره آن زن. كاش مى دانست، ثروت، وجدان غلام را از او ربوده...
اين ها اصلاً مهم نبودند، من فقط حسين را مى خواستم. سال ها گذشت تا اين كه غلام در بستر مرگ افتاد. براى پيدا كردن بچه ام به هر درى زده بودم، آخرين در هم خانه غلام بود. آن روز كپسول اكسيژن تنفس را كنارش گذاشته بودند. گفتم: «غلام تو را به خدا آدرس حسينم را بده. غلام تو را به ارواح خاك نسرينت نشانى بده تا پاره جانم را پيدا كنم.»
اما غلام گفت: نشانى از حسين به تو نمى دهم. زندگى او به تو هيچ ربطى ندارد. بعد هم غلام مرد.
زن و فرزندش هم هيچ نشانى از او به من ندادند. حالا ديگر من زنى تنهاى تنهايم. دخترانم دلشان مى خواهد برادرشان را ببينند. آن قدر فكر و خيال در سر دارم كه قوى ترين مسكن هاى خواب آور را براى آرام شدنم بالا مى اندازم. حالا از همه جا مانده و رانده ام. نزد زنى مهربان و دخترى جوان روزهاى عمرم را مى شمارم. دلم مى خواهد قبل از مردنم يك بار فقط يك بار ديگر پاره تنم را در آغوش بگيرم.
تنها اميدم به تو است اى خدا اميدوارم از روى عكس كودكى حسين كه حالا مرد كاملى شده او را به من بازگردانى. فانوس ها دارند روبه خاموشى مى روند، مادر چشم به راه است، تا شب نرسيده برگرد پسرم...
حقوق شهروندى
آلودگى صوتى
297168.jpg
عبدالصمد خرمشاهى وكيل دادگسترى
سال هاست كه در جامعه ما بحث حقوق شهروندى مطرح است و خيلى ها مشتاق اند كه هر روز مطلب تازه اى در اين رابطه بشنوند و يا بدانند.
البته در بيشتر مواقع آن كسى كه وعده مراقبت و نظارت حقوق شهروندى را به شهروندان مى دهد شايد دقيقاً نمى داند كه از چه چيزى سخن مى گويد. همچنين بيشتر كسانى كه در اين رابطه سخنانى شنيده اند نمى دانند كه از چه چيزى صحبت شده و به واقع «حقوق شهروندى» چه چيزى است.
اين كه خيلى از افراد كشور ما با حقوق خود آشنا نيستند ادعاى گزافى نيست و متأسفانه واقعيت تلخى است كه وجود دارد. اگرچه در سال هاى اخير اقدام هايى در زمينه آشنا كردن شهروندان به حقوق شهروندى آنان شده اما هنوز به نظر مى رسد اقدام هاى صورت گرفته نتايج آنچنانى در برنداشته است.
شهروند به كسى كه عضو يك ملت و كشور باشد گفته مى شود. يعنى به همه آحاد يك ملت شهروند مى گويند، اما در اوضاع و احوال كنونى شهروند به كسانى مى گويند كه ساكن شهر باشند.
بديهى است هر كس كه شهروند شد، مطابق عرف و قوانين مختلف حقوقى به او تعلق مى گيرد و در مقابل در قبال مسئولان دولتى و ديگر شهروندان تكاليف و وظايفى دارد كه بايد انجام دهد.
اين حقوق چيست؟
هر انسان از بدو تولد داراى حق و حقوقى است - اين حقوق به خاطر انسان بودن به وى داده شده است - شايد به همين دليل است كه اسم آنها را حقوق بشر گذاشته اند - حق زندگى كردن - حق خوراك و پوشاك و درمان و بهداشت و امنيت و ديگر حقوق از زمره حقوقى است كه در قوانين مختلف ما از جمله قانون اساسى براى آحاد افراد در نظر گرفته شده است.
به عنوان مثال اصل ۳۱ قانون اساسى مى گويد: داشتن مسكن متناسب بانياز، حق هر فرد و خانواده ايرانى است. دولت هم موظف است با رعايت اولويت براى آنها كه نيازمندترند به ويژه روستانشينان و كارگران، زمينه اجراى اين اصل را فراهم كند. يا اصل ۲۸ همين قانون تصريح دارد:
هر كس حق دارد شغلى را كه بدان مايل است و مخالف اسلام و مصالح عمومى و حقوق ديگران نيست برگزيند.
دولت موظف است با رعايت نياز جامعه به مشاغل گوناگون براى همه افراد امكان اشتغال به كار و شرايط مساوى را براى احراز مشاغل ايجاد نمايد. اين حقوق كه به برخى از آنها اشاره شد، دربرگيرنده آحاد مردم كشور اعم از شهرنشين و روستانشين است.
اما حقوق شهروندى كه در بالا به آن اشاره شد و متعلق به شهروندان است كدام است؟
هر شهروند همانطورى كه گفتيم در قبال اين كه تكاليفى نسبت به ديگر شهروندان و متوليان امور دارد، خود نيز داراى حقوقى است. شهروند حق دارد از هواى پاكيزه بهره ببرد، بهداشت مناسب داشته باشد. در جايى كه سكونت دارد همسايگانش به حقوق او احترام بگذارند. بادرنظرگرفتن قوانين مختلف به حقوق اوليه او تعدى نكنند...
آلودگى صوتى
همانگونه كه گفته شد يكى از مشكلات اساسى جامعه ما اين است كه بيشتر شهروندان ما آگاهى و درك صحيحى از قوانين گوناگونى كه براى حفظ نظم عمومى و صيانت حقوق جمعى و فردى اشخاص وضع شده است، ندارند. البته اين موضوع چندان عجيب نيست، به هرحال آنچه كه مسلم است تا مردم ندانند در روابط اجتماعى خود با ديگران چه كارهايى مجاز است و چه كارهايى خلاف قانون، انتظار رعايت كامل قوانين نيز از جانب آنان كارى بيهوده است.
روزانه شاهد آن هستيم كه ايجاد صداهاى ناهنجار ازطريق بلندگوى برخى ها به نوعى آسايش و آرامش شهروندان بويژه در ساعات استراحت را ازآنان سلب مى كنند. بلندگوهاى مدارس، پاره اى ادارات، بلندگوهاى دستى فروشندگان دوره گرد و هزاران موارد مشابه، شب و روز درحال ايجاد آلودگى صوتى هستند. در سال ۱۳۳۹ آئين نامه اى تصويب شده بود كه مقررات نصب و استفاده از بلندگو را مشخص مى كرد. به ظاهر نيز اين آئين نامه تا به امروز به قوت خود باقى است. ماده ۴ اين آئين نامه به كارانداختن بلندگو از ساعت يك تا ۴ بعدازظهر و از ساعت ۷ تا ۸ صبح را ممنوع اعلام كرده است. آلودگى صوتى به همراه آلودگى هوا به راستى شهروندان را كلافه مى كند.
انتظار اين است كه با وضع قوانين جديد متناسب با اوضاع و احوال فعلى شهرها، برخورد جدى با متخلفان و كسانى كه به طرق مختلف گوش شهروندان را آزار مى دهند به عمل بيايد. سعى كنيم با آشنايى هرچه بيشتر با قوانين به حقوق ديگران احترام بگذاريم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |