|
دستور ويژه رئيس مجتمع قضايى خانواده براى جلوگيرى از يك ازدواج تحميلى
عروس فرارى
|
|
|
عروس نوجوان كه از ۹ ماه قبل به اجبار نامزد پسردايى اش شده بود، روز عقدكنان از خانه گريخت و به دادگاه خانواده پناه برد. عروس ۱۹ ساله، وقتى دريافت در غياب او خانواده اش به همراه خانواده داماد، در تدارك مراسم عقدكنان هستند با مراجعه به دفتر رئيس مجتمع قضايى خانواده عليه خانواده خود و داماد جوان شكايت كرد. مژگان كه دانشجوست درباره شكايت خود به جواد صادقى رئيس مجتمع قضايى دادگاه خانواده گفت: پدر و مادرم را دوست دارم، اما به خاطر اين كه آنها بدون مشورت من در تدارك عروسى من و پسردايى ام - احسان - هستند، ناراحتم چرا كه هيچ علاقه اى به شوهر آينده ام ندارم. از زمانى كه خودم را شناختم، يعنى از كلاس دوم ابتدايى مرتب دايى ام به من مى گفت: تو عروس خانواده ما هستى و بايد با پسردايى ات (احسان) ازدواج كنى. در حالى كه او ۱۱ سال از من بزرگتر است. دختر جوان ادامه داد: البته اين موضوع را جدى نمى گرفتم تا اين كه دوران دبيرستان را با موفقيت به پايان رسانده و وارد دانشگاه شدم. يك شب دايى ام به اتفاق پسرش احسان و چند تن از بزرگترهاى فاميل براى خواستگارى به خانه ما آمدند. من هم پس از احوالپرسى با ميهمانان به اتاق خود رفته و سرگرم درس خواندن شدم. اما پس از مدتى پدر و مادرم به اتاقم آمدند، با ناراحتى از من خواستند كه به جمع ميهمانان بازگردم، چراكه قرار بود درباره خواستگارى من صحبت كنند. همان موقع بود كه متوجه شدم اين جشن و پايكوبى به خاطر مراسم خواستگارى ام است كه بلافاصله مخالفت خود را با اين موضوع اعلام كردم. در همين لحظه دايى و زن دايى ام كه حرف هاى مرا شنيده بودند با عصبانيت وارد اتاق شدند و در مقابل پدر و مادرم مرا به باد ناسزا گرفتند و گفتند: تو بى جا مى كنى كه عروس خانواده ما نشوى. ما تو را از ۶ ماهگى به نامزدى احسان درآورده ايم و اگر اين مراسم را به هم بزنى، آبرو و حيثيت خانوادگى ما از بين خواهد رفت. به آرامى به دايى ام گفتم، من پسردايى ام، احسان را به اندازه برادرهايم دوست دارم اما او را به عنوان همسر نمى توانم قبول داشته باشم. ضمن آن كه تصميم دارم براى ادامه تحصيل به خارج از كشور سفر كنم. آنها همان موقع با شنيدن حرف هايم مسخره ام كردند. پدرم كه عصبانى شده بود، به من گفت: پشت گوش ات را ديدى، خارج از كشور را خواهى ديد. نوعروس جوان ادامه داد: چند ماه از اين ماجرا گذشت و متوجه شدم پدر و مادرم همراه دايى و زن دايى برنامه عقدكنان مرا تدارك ديده اند. حتى براى دوستان و آشنايان كارت دعوت شركت در جشن عروسى هم فرستاده اند. وقتى از قضيه مطلع شدم چند بار با احسان صحبت كردم و دلايل خودم را براى مخالفت با اين ازدواج برايش توضيح دادم. بعد هم از او خواستم كه از ازدواج با من صرف نظر كند. اما او حرف خودش را مى زد و به من مى گفت: به جز من با دختر ديگرى ازدواج نمى كند. به احسان گفتم، ما از نظر سنى به هم نمى خوريم و ۱۱ سال با هم اختلاف داريم. ضمناً تفاهم اخلاقى هم نداريم. اما احسان زير بار نرفت. دختر جوان به رئيس مجتمع قضايى خانواده گفت: وقتى ديدم خانواده ام زندگى ام را به بازى گرفته اند، آنها را تهديد كردم كه اگر دست از كارهايشان برندارند و سعادت و خوشبختى مرا همچنان به بازى بگيرند از خانه فرار مى كنم. اما آنها توجهى به حرف هايم نداشتند. در نتيجه روز عقد مشخص شد. همه چيز براى مراسم عقدكنان آماده شده بود. پدر و مادرم هم روز عقد از من خواستند از خانه خارج نشوم. صبح زود احسان به اتفاق پدر ومادرش به خانه ما آمدند. به دنبال آنها نيز تعدادى از اقوام و آشنايان يكى پس از ديگرى به جمع خانوادگى اضافه شدند. ساعاتى بعد وقتى قضيه را جدى ديدم تصميم گرفتم از خانه فرار كنم. با يكى، دو تا از دوستانم تماس گرفتم و آنها را در جريان فرار خود گذاشتم. آن روز در خانه ما رفت و آمد زياد شده بود. من هم از شلوغى خانه استفاده كرده و در يك فرصت مناسب از آنجا فرار كرده و به دادگاه پناه آوردم تا قاضى دادگاه از يك ازدواج اجبارى جلوگيرى كند و خوشبختى ام را به من بازگرداند. صادقى رئيس مجتمع قضايى خانواده با شنيدن اظهارات نوعروس فرارى با صدور دستور قضايى ويژه از قاضى دادگاه خواست كه پرونده اين ازدواج اجبارى به صورت فوق العاده رسيدگى شود. همچنين پدر و مادر و خانواده داماد براى اداى توضيحات به دادگاه فرا خوانده شدند تا پاسخگوى شكايت دخترشان باشند.
|