چهارشنبه ۶ تير ۱۳۸۶ - ۱۲ جمادى الثانى ۱۴۲۸
Wed, Jun 27, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
سياست
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
رودررو
خانواده
دستور ويژه رئيس مجتمع قضايى خانواده
براى جلوگيرى از يك ازدواج تحميلى
دستور ويژه رئيس مجتمع قضايى خانواده
براى جلوگيرى از يك ازدواج تحميلى
عروس فرارى
297399.jpg
عروس نوجوان كه از ۹ ماه قبل به اجبار نامزد پسردايى اش شده بود، روز عقدكنان از خانه گريخت و به دادگاه خانواده پناه برد.
عروس ۱۹ ساله، وقتى دريافت در غياب او خانواده اش به همراه خانواده داماد، در تدارك مراسم عقدكنان هستند با مراجعه به دفتر رئيس مجتمع قضايى خانواده عليه خانواده خود و داماد جوان شكايت كرد.
مژگان كه دانشجوست درباره شكايت خود به جواد صادقى رئيس مجتمع قضايى دادگاه خانواده گفت: پدر و مادرم را دوست دارم، اما به خاطر اين كه آنها بدون مشورت من در تدارك عروسى من و پسردايى ام - احسان - هستند، ناراحتم چرا كه هيچ علاقه اى به شوهر آينده ام ندارم. از زمانى كه خودم را شناختم، يعنى از كلاس دوم ابتدايى مرتب دايى ام به من مى گفت: تو عروس خانواده ما هستى و بايد با پسردايى ات (احسان) ازدواج كنى. در حالى كه او ۱۱ سال از من بزرگتر است.
دختر جوان ادامه داد: البته اين موضوع را جدى نمى گرفتم تا اين كه دوران دبيرستان را با موفقيت به پايان رسانده و وارد دانشگاه شدم. يك شب دايى ام به اتفاق پسرش احسان و چند تن از بزرگترهاى فاميل براى خواستگارى به خانه ما آمدند. من هم پس از احوالپرسى با ميهمانان به اتاق خود رفته و سرگرم درس خواندن شدم. اما پس از مدتى پدر و مادرم به اتاقم آمدند، با ناراحتى از من خواستند كه به جمع ميهمانان بازگردم، چراكه قرار بود درباره خواستگارى من صحبت كنند. همان موقع بود كه متوجه شدم اين جشن و پايكوبى به خاطر مراسم خواستگارى ام است كه بلافاصله مخالفت خود را با اين موضوع اعلام كردم. در همين لحظه دايى و زن دايى ام كه حرف هاى مرا شنيده بودند با عصبانيت وارد اتاق شدند و در مقابل پدر و مادرم مرا به باد ناسزا گرفتند و گفتند: تو بى جا مى كنى كه عروس خانواده ما نشوى. ما تو را از ۶ ماهگى به نامزدى احسان درآورده ايم و اگر اين مراسم را به هم بزنى، آبرو و حيثيت خانوادگى ما از بين خواهد رفت. به آرامى به دايى ام گفتم، من پسردايى ام، احسان را به اندازه برادرهايم دوست دارم اما او را به عنوان همسر نمى توانم قبول داشته باشم. ضمن آن كه تصميم دارم براى ادامه تحصيل به خارج از كشور سفر كنم.
آنها همان موقع با شنيدن حرف هايم مسخره ام كردند. پدرم كه عصبانى شده بود، به من گفت: پشت گوش ات را ديدى، خارج از كشور را خواهى ديد.
نوعروس جوان ادامه داد: چند ماه از اين ماجرا گذشت و متوجه شدم پدر و مادرم همراه دايى و زن دايى برنامه عقدكنان مرا تدارك ديده اند. حتى براى دوستان و آشنايان كارت دعوت شركت در جشن عروسى هم فرستاده اند.
وقتى از قضيه مطلع شدم چند بار با احسان صحبت كردم و دلايل خودم را براى مخالفت با اين ازدواج برايش توضيح دادم. بعد هم از او خواستم كه از ازدواج با من صرف نظر كند. اما او حرف خودش را مى زد و به من مى گفت: به جز من با دختر ديگرى ازدواج نمى كند. به احسان گفتم، ما از نظر سنى به هم نمى خوريم و ۱۱ سال با هم اختلاف داريم. ضمناً تفاهم اخلاقى هم نداريم. اما احسان زير بار نرفت.
دختر جوان به رئيس مجتمع قضايى خانواده گفت: وقتى ديدم خانواده ام زندگى ام را به بازى گرفته اند، آنها را تهديد كردم كه اگر دست از كارهايشان برندارند و سعادت و خوشبختى مرا همچنان به بازى بگيرند از خانه فرار مى كنم. اما آنها توجهى به حرف هايم نداشتند. در نتيجه روز عقد مشخص شد. همه چيز براى مراسم عقدكنان آماده شده بود. پدر و مادرم هم روز عقد از من خواستند از خانه خارج نشوم. صبح زود احسان به اتفاق پدر ومادرش به خانه ما آمدند. به دنبال آنها نيز تعدادى از اقوام و آشنايان يكى پس از ديگرى به جمع خانوادگى اضافه شدند. ساعاتى بعد وقتى قضيه را جدى ديدم تصميم گرفتم از خانه فرار كنم. با يكى، دو تا از دوستانم تماس گرفتم و آنها را در جريان فرار خود گذاشتم.
آن روز در خانه ما رفت و آمد زياد شده بود. من هم از شلوغى خانه استفاده كرده و در يك فرصت مناسب از آنجا فرار كرده و به دادگاه پناه آوردم تا قاضى دادگاه از يك ازدواج اجبارى جلوگيرى كند و خوشبختى ام را به من بازگرداند.
صادقى رئيس مجتمع قضايى خانواده با شنيدن اظهارات نوعروس فرارى با صدور دستور قضايى ويژه از قاضى دادگاه خواست كه پرونده اين ازدواج اجبارى به صورت فوق العاده رسيدگى شود. همچنين پدر و مادر و خانواده داماد براى اداى توضيحات به دادگاه فرا خوانده شدند تا پاسخگوى شكايت دخترشان باشند.
دلتنگى بچه هاى طلاق
297405.jpg
ايران واشقانى فراهانى
صحنه نازيبايى بود. وحشتناك و باور نكردنى. پدر صندلى را بلند كرد و به سوى همسرش حمله ور شد. مادر تنها حربه و دفاعش داد و فرياد بود. مرد با تمام توان زنش را كتك مى زد. زن هم كوتاه نمى آمد و پشت سر هم به او بد و بيراه مى گفت. امير آرزو مى كرد تا مادر زودتر جلوى زبانش را بگيرد. همسايه ها پشت در جمع شده بودند. مادر از امير خواست در را باز كند تا زن هاى همسايه به كمكش بيايند.
امير مى لرزيد. با دست هاى كوچكش چشم هاى برادرش را گرفت. هر دو ترسيده بودند و پاهاى لاغر و باريك شان مى لرزيد.
پسرك نمى دانست چرا اما هميشه خانه آنها ميدان جنگ بود و پدر و مادرش با هم دعوا و جرو بحث داشتند. پدر بيشتر وقت ها با كوچك ترين بهانه مادر را به باد كتك مى گرفت و مادر هم صبح تا شب خانه همسايه ها يا سر كوچه از شوهرش بدگويى مى كرد. امير عميقاً در فكر بود. شايد آنها فراموش كرده بودند كه او بايد يك ماه ديگر به مدرسه برود. هنوز شهريور تمام نشده بود كه پدر ومادر از هم طلاق گرفتند. همه چيز خيلى سريع اتفاق افتاد. مادر رفت و امير با برادر كوچكترش تنها ماند. ديگر محبت در خانه آنها گم شده بود. كسى هم در تاريكى شب و سكوت روز گريه هاى پنهان امير را نمى ديد. روز اول مدرسه امير برعكس بقيه بچه ها خود را مقابل در بزرگ دبستان تنها ديد. موقع برگشت به خانه هم تنها بود. تمام راه را گريه كرد. روزهاى بعد هم كسى نبود به لباس و درسش رسيدگى كند. بچه ها به سرو وضعش مى خنديدند و دائم تحقيرش مى كردند اما تحقير ودرد رفتن ناگهانى مادر خيلى رنج آورتر از توهين هاى بچگانه دوستان همكلاسى اش بود. ديگر بازى ها و شادى هاى امير و شيرين زبانى هاى برادر كوچكترش به فراموشى سپرده شده بود. دنياى كودكى امير آنقدر كوچك شده بود كه در تنها اتاق به هم ريخته خانه شان جا مى شد.
امير با صداى زنگ مدرسه به ياد برادر كوچكترش افتاد. دست هاى كوچكش را در جيب شلوار مردانه اش برد. پول هايش را دوباره شمرد. درست به اندازه خريد دو ساندويچ. با سرعت عرض خيابان را طى كرد و به خانه رسيد. از خانه بوى مادر و مهربانى مى آمد. وقتى حميد را صدا زد و ساندويچ را به دستش داد، شنيد كه مادربزرگ به خانه آمده است. از خوشحالى پله ها را دو تايكى بالا رفت. خانه تميز بود و بعد از مدت ها سفره ناهار انتظار آنها را مى كشيد.
ـ من آمده ام تا شما را به خانه خودمان ببرم.
امير با عجله لباس ها و كتاب هايش را جمع كرد. اين تمام سهم كوچك او از زندگى بود. حميد بهانه اسباب بازى هايش را مى گرفت. پدر وقتى فهميد مادربزرگ قصد دارد بچه ها را ببرد مخالفتى نكرد.
ـ مادر، من قادر نيستم به تنهايى از بچه ها نگهدارى كنم. صبح تا شب پشت فرمان با مسافرهاى جورواجور سروكله مى زنم و حوصله بازيگوشى بچه ها را ندارم. بهتر است بچه ها كنار شما باشند.
حميد در خانه مادربزرگ و كنار پدربزرگ پيرش زندگى جديدى را شروع كرد.
او محبت گم شده اش را درآن خانه يافت. كم كم پدر هم پيش آنها آمد و امير از اين كه سرو سامانى گرفته بود، سر از پا نمى شناخت. حميد ديگر بهانه نمى گرفت و مثل بچه هاى ديگر زندگى مى كرد. تقريباً همه چيز در اختيارشان بود. اما امير گاه از دلسوزى بى اندازه مادر بزرگ به ستوه مى آمد. پيرمرد هم پرحرف بود و امير حوصله نداشت تا به خاطرات جوانى او گوش كند. فاصله بين پدر و ۲ پسركوچكش روزبه روز بيشتر مى شد. او بچه ها را رها كرده بود و آخر شب كه مى آمد بچه ها خواب بودند. امير حس دورى را به خوبى مى فهميد. ناگهان سروكله مادر پيدا شد. خيلى اتفاقى و ناگهانى بود. دردى بزرگ از درون، وجود امير را مى خورد و به دل نازكش چنگ مى انداخت. امير به محبت مادر چشم داشت و با خود آرزو مى كرد تا در آغوش مادر گم شود. اما مادر بوى مهربانى نمى داد. مادر با يادآورى بدرفتارى هاى پدر از بچه هايش خواست تا حرف هاى او را به خانواده پدرشان انتقال دهند.
ـ من اگر چند سال تحمل كردم، به خاطر حفظ زندگى ام بود و يك روز از پدرت انتقام خواهم گرفت.
حرف هاى مادر، ذهن او و حميد كوچولو را آشفته كرده بود. يك ماه بعد مادر دوباره بى خبر آمد.
ـ «مى بينم كه بعد از رفتن من بى سرو سامان شديد و پدرتان سربار خانواده اش شده است. خوشحالم كه آه من گرفت، به پدرت بگو.»
در چشم هاى امير غم بزرگى موج مى زد. كابوس هاى شبانه آزارش مى داد. امير رنج مى كشيد و زخم هاى كهنه و جديد روحش هر روز بيشتر مى شد. ترس وجود او را فراگرفته بود. احساس گناه مى كرد. با خود مى گفت شايد او باعث جدايى پدر ومادرش شده است.
ـ مادر بزرگ، بلند شو من رختخوابم را خيس كرده ام.
شب ادرارى امير هر شب تكرار مى شد. حميد هم سركش و لجباز شده بود. بچه ها مدام به جان هم مى افتادند و همديگر را كتك مى زدند. حميد كوچولو شب ها هراسان از خواب مى پريد و بهانه مى گرفت. امير هم با خود مى گفت حتماً هيچكس مرا دوست ندارد و اضافى هستم. ديگر محبت هاى مادربزرگ به دلش نمى نشست. قيافه پدربزرگ هم به نظرش مسخره مى آمد. يك بار هم پاهايش را طورى دراز كرد كه پيرمرد موقع راه رفتن زمين خورد. حميد هم با لحن كودكانه اش مدام نفرين ها و ناسزاهاى مادر را تكرار مى كرد.
ـ الهى به زمين گرم بخورى. الهى روز خوش نبينى. تازه بزرگ هم شويم مثل پدرمان مى شويم. خدا لعنت تان كند.
تنها كسى كه درد همه را در دلش جا مى داد، مادربزرگ بود كه اين روزها خميده تر از قبل به نظر مى رسيد. او از ترس روزهاى سخت تر خسته و درمانده شده بود. راه گريزى نداشت. عروس سابقش هر بار كه بچه ها را مى ديد به آنها فشار مى آورد تا تهديدهايش را به گوش شوهر سابقش برسانند. پدر بچه ها هم براى فرار از اين وضع تمام وقت خودش را سرگرم كار كرده بود. بچه ها از نظر روحى به هم ريخته بودند و بهداشت روانى آنها به شدت در خطر بود. مادربزرگ با دستى لرزان اشك را از گونه چروكيده اش پاك كرد.
خانم روانشناس، سال ها در كنار خانواده شوهرم زندگى كردم و همه سختى ها را به جان خريدم. در يك اتاق كوچك ۵ فرزندم را بزرگ كردم و به خاطر آينده آنها با ندارى هاى شوهرم ساختم. دوره ما طلاق رسم نبود و هر كس به قسمت خود راضى بود. اما حالا هر وقت به نوه هايم نگاه مى كنم قلبم پر از درد مى شود. كاش مادر آنها به جاى انتقام گيرى از پسرم ذره اى به فكر اين دو طفل معصوم بود و ذهن پاك آنها را به بازى نمى گرفت.


نظريه كارشناسى

در زندگى گاه شرايطى به وجود مى آيد كه تصميم گيرى والدين با خواسته هاى فرزندانشان همخوانى ندارد.
طلاق يكى از مهم ترين مواردى است كه موقعيت فرزندان را در خانواده به شدت تحت تأثير خود قرار مى دهد. به طورى كه گستره طلاق تا سال ها بر روى فرزندان باقى مى ماند. جدايى براى والدين مى تواند پايانى براى درگيرى ها و اختلافات به وجود آمده باشد اما سرآغاز مشكلات فرزندان براى سازگارى با موقعيت جديد است و كودكان طلاق گرفتار ناهنجارى هاى عاطفى بيشترى مى شوند.
گاه ديده مى شود كه والدين هنگام بروز اختلاف آن چنان با يكديگر درگير مى شوند كه وظايف خود را در حمايت و نگهدارى از كودكان فراموش مى كنند. تا آنجا كه كودكان فكر مى كنند پدرومادر متعلق به آنها نيستند و آنان را دوست ندارند و اين كمبود و محروميت را هميشه در خود احساس مى كنند.
در اين شرايط بايد به فرزندان اطمينان داده شود گرچه پدر ومادر از هم جدا شده اند اما عاشق فرزندان خود هستند و پذيرش آنها از جانب يكى از والدين به معناى طردشدن از ديگرى نخواهد بود. وسعت حمايت هاى خانوادگى نيز ارزشمند است. براى مثال يك مادربزرگ دلسوز مى تواند به حل برخى از اختلال هاى رفتارى به وجود آمده در كودك كمك كند. دو راهكار مهم براى تحمل كودكان در جريان از هم پاشيدگى زندگى والدين و رفتار با آنها وجود دارد: نخست آن كه كودك هر چه زودتر از موضوع جدايى اطلاع يابد. تلاش براى مخفى كردن اين موضوع در يك فضاى سنگين و ناراحت، فقط باعث آشفتگى روانى كودك مى شود و ممكن است باعث ترسيدن و نگرانى بيشتر او شود.
كودكان حرف هاى نسنجيده والدين در مشاجرات خانه را مى شنوند و اگر موقعيت براى آنها روشن نشود ممكن است بار سنگينى را مبنى بر اين كه خود آنها موجب اين مشكلات شده اند تحمل كنند.
دوم اين كه توضيحات بايد شامل اطلاعاتى باشند كه مستقيماً كودك را تحت تأثير قرار مى دهد. كودكان مايل به شنيدن شرح كامل و پيچيده اين كه چرا جدايى رخ مى دهد، نيستند ولى مى خواهند اطمينان حاصل كنند كه در اين جريان آنها مقصر نيستند و برايشان توضيح داده شود كه مامان و بابا احساس مى كنند كه خيلى با هم اختلاف دارند ولى هر دو آنها را دوست دارند. بايد همه مسائل مربوط به كودكان براى آنها روشن بيان شود. به عنوان مثال كدام يك از والدين ديگر در آن خانه زندگى نخواهد كرد و يا جزئيات زندگى روزانه در مورد اين كه چه كسى آنها را از مدرسه به خانه مى آورد و يا هزينه هاى او را چه كسى پرداخت مى كند...
بسيارى از والدين در اين مرحله در ارتباط با احساس خود و همچنين در رابطه با فرزندانشان نياز به كمك و يارى حرفه اى تخصصى دارند. لازم است آنها بدانند كودكان به توجه و مراقبت مستمر اعم از جسمانى و يا روانى نياز دارند.
عاقبت ازدواج تلفنى
297402.jpg
كتايون دارابى
زنگ تلفن به صدا درمى آيد. چشمان دخترك روى خطوط كج و معوج جزوه مى دود. با عجله گوشى تلفن را برمى دارد. پسرى جوان با آرامش سلام و احوالپرسى مى كند. اما دريا او را نمى شناسد. پسر صداى دلنشينى دارد و به خوبى دريا را مى شناسد. دخترك گوشى تلفن را به گوشش مى چسباند و محو حرف هاى پسر مى شود. «روسرى آبى اى كه به سر مى كنى، با رنگ چشمهايت همرنگ است.» دريا از حرف هاى پسر جا مى خورد با دستانى لرزان گوشى تلفن را با سرعت سرجايش مى گذارد. چشم هاى آبى اش روى خطوط درحركتند، صفحات جزوه به نيمه هم نرسيده است. كلمات را با صداى بلند مى خواند. ذهنش درگير حرف هاى پسرناشناس است.
شب هنگام پدر به خانه بازمى گردد. با لبخندى كه گوشه لبش نشسته، حال دخترش را مى پرسد. اما دريا در جواب پدر امتحان فردا را بهانه مى كند و به اتاقش مى رود روى تخت مى نشيند و جزوه را مقابلش باز مى كند. ساعتى بعد، خواب چشمانش را مى ربايد.
اشعه هاى خورشيد به پنجره هاى خانه هجوم آورده اند. ساعت ۷ صبح است كه زنگ تلفن به صدا درمى آيد. دريا از تخت كنده مى شود و گوشى را برمى دارد پسرك با صداى آرامى، امتحانش را گوشزد مى كند. «اگر تنبلى كنى، از امتحان جامى مانى». بعد بلافاصله خداحافظى مى كند. بوق ممتد تلفن در گوش دريا طنين پرصدايى دارد. چندثانيه اى مات و مبهوت مى ماند. با عجله لباس هايش را مى پوشد و با چندگام بلند خودش را به خيابان مى رساند. وقتى روى صندلى عقب تاكسى مى نشيند، كمى آرام مى گيرد.
مقابل دانشگاه از تاكسى پياده مى شود. پله ها را دوتا يكى بالا مى رود و روى صندلى مى نشيند، امتحان شروع مى شود.
بالاخره آخرين امتحان هم تمام مى شود. دريا درطول راه به پسرجوان مى انديشد به خانه كه مى رسد، كليد را در قفل در چرخانده و وارد اتاق مى شود. صداى زنگ تلفن به گوش مى رسد. اما پسرك اين بار از عشق در گوش دريا نجوا مى كند.
دريا گوشش را به پسرك خوش صدا مى سپارد و به عكس قاب گرفته مادر كه كنار آن روبان سياهى كشيده شده، خيره مى ماند. زندگى اش در پيچ و خم صداى پسرك زنگ تازه اى مى گيرد.
دريادلش مى خواست بداند، با چه كسى حرف مى زند، اما هرچه اصراركرد فايده اى نداشت.
گوشى تلفن را قطع كرد و پشت پنجره ايستاد، درختان چنار پياده رو محكم و استوار ايستاده بودند و گاه نسيمى شاخه ها را تكان مى داد.
يك باره دلش براى پسرجوان تنگ شد. ديگر از تنهايى خسته شده بود. پس از رفتن مادر دريا هم تنها شده بود. پدر صبح زود مى رفت و شبها ديروقت به خانه برمى گشت.
دريا مقابل عكس مادر نشست. چشم هايش پر از اشك شد. هرروز مقابل مادر مى نشست و درددل مى كرد. سكوت خانه از طوفانى كه دردل دريا بود درهم شكست.
صداى هق هق گريه هايش با ورود پدر محوشد، اشك هايش را با پشت دست پاك كرد.
پدر با مهربانى حالش را پرسيد. «امتحانت چطورشد؟». دريا سفره را انداخت، «بدنشد، نمره خوبى مى گيرم.»
ماه كامل از پنجره اتاق دريا لبخند مى زد، دريا محو تماشايش شده بود كه صداى تلفن دستپاچه اش كرد. گوشى را برداشت. پسرك از تنهايى اش گله كرد، چقدر شبيه دريابود. هردو براى ديدار دلشان پرمى زد. وقتى قرارملاقات گذاشتند در دل دريا توفانى به پاشد. تا سپيده دم خواب به چشمانش نيامد. صبح مقابل آينه ايستاد و با چشمان آبى اش نگاهى به خود انداخت. بهترين لباسش را پوشيد و روسرى آبى اش را به سر كرد و از خانه بيرون زد.
راهى بوستان وسط شهر شد تا از ديد همه دور بماند. روى نيمكتى كنارحوض بزرگى كه با موزائيك هاى آبى مفروش شده بود، نشست. چندلحظه بعد پسرى بلندقد به او نزديك شد. چهره اش آشنا به نظر مى رسيد دريا او را شناخت، او را چندمرتبه در دانشگاه ديده بود. تپش هاى قلبش سرعت گرفت. پسرك آرام كنارش نشست. چند ساعتى مى شد كه روى نيمكت نشسته بودند و درد دل مى كردند. دريا از گذشته گفت و سينا از علاقه اش به دريا.
روزها از پى هم مى آمدند و مى رفتند، دريا و سينا عاشقانه همديگر را دوست داشتند. بالاخره روز خواستگارى رسيد و سينا با پدر و مادرش راهى خانه آنها شد.
دريا خوشحال بود اما توفانى در دلش برپابود كه موج هايش به ساحل مى كوبيدند. حرف هاى بسيارى گفته شد و بالاخره قرارعقد و عروسى گذاشته شد. چند ماه بعد دريا و سينا دست دردست هم راهى خانه نقلى اى شدند كه خانواده ها برايشان تدارك ديده بودند.
دريا كنار سينا احساس خوشبختى مى كرد، آنقدر كه گاه فراموش مى كرد روزى دلش توفانى بوده و آرام نمى گرفته، سينا مرد مهربانى بود.
زندگى تازه داشت روى خوش به دريا نشان مى داد كه يك روز با صداى زنگ تلفن همه چيز خراب شد. دريا دستش را پيش برد، هنوز گوشى تلفن به دستش نچسبيده بود كه سينا فرياد زد: «خودم تلفن را برمى دارم.» دريا چند قدمى به عقب رفت. سينا گوشى را برداشت؛ پدر دريا بود.
خشم سينا، دل دريا را به دردآورد. آنقدر كه آن شب دريا به چشمان سينا نگاه نكرد، اما سينا چند لحظه بعد از كارش شرمنده شد. نمى دانست چرا زنگ تلفن مثل خوره به روح و روانش حمله كرده و رهايش نمى كند. برگه سفيدى مقابلش گذاشت و از عشق و علاقه اى نوشت كه هيچ گاه دچار تزلزل نخواهدشد و تا ابد ادامه خواهدداشت، نامه را بالاى سر دريا گذاشت و رفت و شب هنگام با شاخه گلى به خانه بازگشت. دريا خوشحال بود، اما اين خوشحالى چندساعتى بيشتر طول نكشيد، صداى زنگ تلفن، سينا را برآشفت. دريا ترسيد و از جايش تكان نخورد.
سينا با عجله گوشى تلفن را برداشت، عرق سردى روى پيشانى اش نشسته بود صداى مادرش درگوشى تلفن طنين انداز شد.
بازهم سينا خجالت مى كشيد به چشمان آبى، اما بارانى دريا نگاه كند. صداى تلفن هربار دلهره اى به جان سينا مى انداخت. دريا كم كم، آب مى شد. چشمان آبى اش گودرفته بود.
سينا هرروز آشفته تر از روز قبل بدون اين كه كلامى به زبان بياورد، درخانه مى نشست تا به تلفن ها پاسخ بگويد. دريا هم گوشه اى كز مى كرد.
چندماهى به همين شكل گذشت. دل دريا هرروز توفانى تر مى شد. طاقت نداشت آب شدن پسرى را ببيند كه روزى تنهايى نجاتش داد و عاشقانه دوستش داشت. اما شوهرش به شدت دچار سوءظن بود. او دايم منتظر تماس غريبه اى با همسرش بود. به همين خاطر كار و زندگيش را رها كرده و پاى زنگ تلفن نشسته بود. دختر جوان هم وقتى دريافت همسرش به شدت بيمار است سعى كرد او را به يك روان شناس يا روانپزشك معرفى كند. اما شوهر تحصيلكرده اش زيربار نمى رفت. خزان زودهنگام در زندگى آنها سايه افكنده بود. عروس جوان كه مثل شمع مى سوخت به ناچار به دادگاه رفت و تقاضاى طلاق داد. از همه حق و حقوقش گذشت و راهى خانه پدر شد و سينا را با يك دنيا ترديد و دودلى تنهاگذاشت.
سينا با شنيدن صداى زنگ تلفن همواره گرفتار غمى بزرگ مى شد و دراين ميان دريا هميشه دلش توفانى بود اما افسوس!...
هشدار درباره ازدواج هاى تلفنى
على اكبر على محمدى، قاضى دادگاه خانواده درباره ازدواج هاى تلفنى گفت: طبق تحقيقات يك روانشناس ۷۹ درصد ازدواج هاى تلفنى منجر به طلاق مى شود. طى ۴ سال اول زندگى، ازدواج ها به دوگونه انجام مى شود. نخست اين كه به شكل سنتى و براساس آشنايى خانواده ها شكل مى گيرد.
دسته دوم آشنايى ها، تلفنى است كه معيارهاى اين نوع ازدواج برمبناى ظاهر و علاقه هاى كاذب و خارج از چارچوب هاى سنتى و فرهنگى كشور است.
طبق تحقيقات ازدواج هايى كه براساس نظرات منطقى والدين صورت گرفته تنها ۲۱ درصد منجر به طلاق مى شود و مابقى موفقند.
جوانانى كه براساس معيارهاى ظاهرى، پوشش، چهره و وضعيت مادى با يكديگر ازدواج كرده اند، در ۹۰ درصد با موفقيت همراه نبوده و به طلاق انجاميده است.
قاضى محمدى در ادامه گفت: در اغلب موارد دختران و پسران از حقوق و تكاليف خود در خانواده اطلاع ندارند. اگر اطلاع رسانى در مرحله قبل از ازدواج صورت گيرد يقيناً شاهد كاهش چشمگير پرونده هاى محاكم خانواده خواهيم بود.

|   سياسى   |   داخلى   |   سلام ايران   |   ديگه چه خبر؟   |   ديپلماتيك   |   سياست   |   اقتصاد   | 
|   اجتماعى   |   بين الملل   |   گزارش   |   فرهنگ و انديشه   |   جوان   |   فرهنگ و هنر   |   ايران زمين   | 
|   حوادث   |   ورزشى   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعى   |   ماجرا   |   رودررو   |   خانواده   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |