چهارشنبه ۶ تير ۱۳۸۶ - ۱۲ جمادى الثانى ۱۴۲۸
Wed, Jun 27, 2007
جوان
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
سياست
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
رودررو
خانواده
چشم انداز
گپ
پژمان بازغى:
واريته كلمات
آرزوهاى اسب آبى
نقش
سازمان ملى پيران
نمى دانيم چرا جوانان سازمان ملى دارند و ماها نداريم. اصلاً يك جورى جوان، جوان مى گويند كه انگار تنها آنها در ايران وجود دارند. به ميانسال ها كارى ندارم. ما پيرها هم حقى داريم و به همين علت از اين ستون و از همين صفحه اعلام مى كنيم كه «سازمان ملى پيران» تشكيل شده است اصلاً كى مى تونه با اين مسأله مخالفت كنه؟ ما آنقدر قدرت داشتيم كه توانستيم در صفحه جوان يك ستون باز كنيم. حرفيه؟
البته مى دانيم اين صفحه كه هفتگى هم چاپ مى شود، حق شماست اما خدا وكيلى ما هم جوانيم. اگر گرد پيرى روى چهره ما نشسته اما دلمان جوان است. مى دانيم كه وقتى ما پيرمرد، پيرزن ها نصيحت مى كنيم حالتان به هم مى خورد و از عبارت «در زمان ما»... بالا مى آوريد اما، جان هر كسى كه دوست داريد يك بار به حرف هاى ما گوش كنيد. نه نه نه اگر هم از صداى ما خوشتان نمى آيد چشمانتان را كمى خسته كنيد و اين ستون را بخوانيد. اصلاً هم نصيحتى در كار نيست و تنها اطلاع رسانى مى كنيم. فكر كنيد يك پيك خبرى از سال هاى گذشته براى شما آمده است و مطلبى را به اطلاعتان مى رساند.
چه كار كنم كه نمى توانم عبارت در زمان ما ... را نگويم.
در زمان ما مترويى نبود كه براى سوار شدن به آن لازم باشد حسين رضازاده و مهراب فاطمى باشى.
در زمان ما اگر هم در اتوبوس جمعيت با ازدحام قرار مى گرفت به خاطر پيرمرد و پيرزن ها از صندلى جدا مى شديم و كسى هم به ما تيكه نمى انداخت كه «بابا تختى! بابا مرام! يعنى هنوز مرام زنده است!» تا ديگران هرهر و كركر بزنند زير خنده.
ما پيرمرد، پيرزن ها نمى خواهيم كه كسى به خاطر ما صندلى گرم و نرم قطار مترو را در زمستان و صندلى خنك آن در تابستان را از دست بدهد اما مى توانيم مانند ديگر جوانان انتظار داشته باشيم كه پايمان را لگد نكنند يا آنقدر هولمان ندهند كه كارت هاى پرس شده را درك كنيم. همين.
چشم انداز
جاده
زرين رستمى وند
297408.jpg
ـ به سرعت يك پلك به هم زدن. راست مى گويم.
اگر از آنان كه ۳۰ را رد كرده اند، بپرسيد دهه سوم زندگى تان چطور گذشت، بيشترشان همين را خواهندگفت. به سرعت يك پلك به هم زدن. و اگر تعجب ات را نشان دهى، خيلى جدى تر از جمله اول، خواهندگفت: راست مى گويم و توضيح خواهندداد كه ۲۰ سالگى تا ۳۰ سالگى چنان پرشتاب مى گذرد كه اصلاً يادت مى رود حواست به خيلى چيزها باشد و اگر دست كم گهگاه نگاهى به علايم و فلش ها نيندازى، زبانم لال، يا چپ كرده اى يا سقوط كرده اى توى دره يا توى بيراهه اى افتاده اى كه... خدا آخر و عاقبتت را به خير كند.
خيلى از همين كسانى كه ۳۰ را رد كرده اند، افسوس نكته هايى را مى خورند كه كسى به آنها گوشزد نكرده - حالا شايد گوش نكرده اند يا متوجه فرصت ها و موقعيت ها نشده اند - شايد با ايما و اشاره و مستقيم و غيرمستقيم اين موقعيت ها يادآورى شده اما دقت نكرده اند- يا اشتباه كرده اند. خب معلوم است كه همه گاهى اشتباه مى كنند . اما روى اشتباهشان آنقدر پافشارى كرده اند كه كار به جاهاى باريك كشيده است.
297414.jpg
اما در اين ميان، چيزى مثل چراغ چشمك زن هى روشن و خاموش مى شود: در اين فرصت ۱۰ ساله - كه چنين به شتاب مى گذرد و هرگز برنمى گردد - عملكرد و انتخاب هايى هوشمندانه لازم است تا آسوده خاطر به بزرگراهى خوش مسير برسيم. اين ۱۰ سال، فرصتى است نه تنها براى جوانى كردن، بلكه براى محكم كردن پى هاى بناى يك زندگى درطول ساليان آينده. كمى از سرعت خود بكاهيد و به علايم، فلش ها، توصيه ها و حكايت ها بيشتر دقت كنيد. نيم نگاهى هم به آن جلو بيندازيد. سفرخوش.
گپ
پژمان بازغى:
عربده كشى هم ضابطه دارد
محسن جندقى
297636.jpg
شايد انتخاب يك بازيگر سينما و تلويزيون براى صفحه جوانى كه پس از مد ت ها راه اندازى شد، خلاقانه و جالب نباشد اما پژمان بازغى را نه فقط به خاطر بازيگربودنش، بلكه به علت جوان بودنش انتخاب كرديم.
فكر مى كنيد مهندس صنايعى كه بازيگرى مى كند نمى تواند خوب صحبت كند. حداقل اين گفته درباره بازغى صدق نمى كند چرا كه او به غير از مهندس و بازيگر بودن، سخنور خوبى نيز هست. شايد بازغى از آن دسته بازيگرهاى ترگل ورگل به نظر برسد اما او اصلاً دوست ندارد چمدان ها را ببندد و مثل بعضى ها به خارج برود. اگر او حتى نتواند بازيگرى كند شايد يك راننده تاكسى يا گارسون شود. ديدن بازغى در لباس گارسونى كه سفارش غذاى شما را يادداشت مى كند ديدنى خواهد بود.

فكر مى كنى براى يك جوان ايرانى با توجه به روحياتش سفر به دوبى به او مى چسبد يا كيش؟
بياييد ابتدا يك مسأله را روشن كنيم. هدف از سفر به دوبى، تركيه و ... چيست؟ آيا هدف رسيدن به يك نتيجه منفى است؟ اگر اين گونه است كه بحثى نيست اما اگر هدف غير از اين است مى توان از آن سخن گفت. اگر كسى صرفاً به علت گردشگرى به كشورهاى ديگر سفر مى كند آيا كشور خودمان را مى شناسد؟ متأسفانه بسيارى از جوانان ما ايران را نمى شناسند اما تمام سوراخ سمبه هاى دوبى و تركيه را بلد هستند.
اصلاً دوبى و تركيه مى روى چه كار مى كنى؟ اصلاً هدف گم شده است. بسيارى آنقدر فكرشان محدود است كه هدف را آزادى و آزادى را ديسكوهاى اروپايى مى دانند. من به تمام رشته هاى دانشگاهى و دانشجويان آن احترام مى گذارم اما آيا دانشجوى پزشكى اى وجود ندارد كه تنها به علت كلاس گذاشتن اين رشته را انتخاب كرده است. هر كس هر سفرى مى تواند بهش بچسبد اما بايد ديد مرز تفريح و به قولى عشق و حال براى جوان در كجا قرار دارد.
اصلاً جوان يعنى چه؟ نمى خواهيم بحث رده سنى را مطرح كنيم. منظورمان كلمه جوانى است كه در جامعه صحبت از آن مى شود؟
جوان يعنى ماجراجو، حادثه جو، سرشار از انرژى و صد البته بى تجربه و يا با ارفاق ،كم تجربه. مى توان از اين انرژى استفاده بهينه كرد و مى توان با آن كارى نداشت تا رها شده و ضربات جبران ناپذيرى به جامعه وارد خواهد آمد.
يعنى جوان نمى تواند به اصطلاح خود را خالى كند؛ فرياد بكشد و ...؟
من به فوتبال علاقه دارم و به همين علت سرو كله ام در ورزشگاه آزادى پيدا مى شود. واقعاً خوشحال مى شوم كه مى بينم چند هزار جوان در آن جا جمع مى شوند و با دادو بيداد و فرياد خود را خالى مى كنند. چرا جوان نتواند فرياد بكشد؟ اما آيا عربده كشى در محيط هاى اجتماعى درست است. اصلاً اين حق جوان است كه فرياد بكشد. اما هر زمان و هر جايى؟ حتى عربده كشى هم ضوابط خود را دارد. مى توانى بروى ورزشگاه داد و فرياد كنى. البته توهين را قبول ندارم چرا كه تيم مورد علاقه ات محروم مى شود!
چرا همه جوانان را طورى نگاه مى كنند كه انگار متهم هستند؟
چه كسى جوانان را اين گونه نگاه مى كند؟ ببينيد من نمى گويم كه جوانان بايد مثل بچه ها مراقبت شوند تا دست از پا خطا نكنند اما همان طور كه گفتم ما تجربه نداريم در عين حال داراى انرژى زيادى هم هستيم. اين موضوع بايد به مسير درست هدايت شود. چه كسى جوانى را كه كار منفى انجام نمى دهد به چشم متهم مى بيند؟
آيا جوان نمى تواند توقع داشته باشد. يعنى يك جوان حق ندارد خانه داشته باشد، ازدواج كند، برايش كار فراهم شود...
يك سؤال دارم. آيا مى شود تمام جوانان بچه پولدار باشند؟
معلوم است كه تنها يك درصد محدودى از جوانان بچه پولدار هستند، اما آيا به خاطر اين اصل بايد بقيه جوانان به علت نداشتن پول به خلاف روى بياورند. اگر منطقى فكر كنيم مى بينيم به غير از بچه پولدار بودن و خلاف كردن راه سومى نيز وجود دارد. اين افسانه نيست كه بسيارى فقير بوده اند و ابتدا با واردشدن به كارهاى معمولى پولدار شده اند. جوان بايد قبل از اين كه از جامعه توقع داشته باشد، از خود متوقع باشد. خانه مى خواهد؟ ماشين مى خواهد؟ كار مى خواهد؟ براى به دست آوردن اين ها چه تلاشى كرده است؟
يعنى كار هست و جوان بيكار بى شمار داريم؟
ببينيد من مهندسى صنايع خواندم و در دانشگاه پى به استعدادم بردم. بازيگرى را ادامه دادم و به سينما رسيدم. اگر نخواهند كه بازيگرى هم كنم مى روم دنبال كار ديگر. شايد خيلى ها فكر كنند اگر ممنوع التصوير شوم از كشور خارج مى شوم اما به راحتى دنبال كار ديگرى مى روم. بله كار بسيار است و بيكار هم زياد اما در جامعه ما همه مى خواهند دكتر ـ مهندس باشند. فكر مى كنيد اگر كارگر ايرانى باشد آيا به افغانى ها به طور وسيع در ساختمان ها كار مى دهند؟ جوان ما خجالت مى كشد كه به او بگويند «آجر بالا بنداز». جوان ما خجالت مى كشد كه گارسونى كند. البته همه اين ها تقصير جوان نيست، بلكه فرهنگ جامعه نيز تأثير زيادى در به وجود آمدن اين قضيه دارد. اگر فرهنگ بود و يك جوان كه در رستوران كار مى كرد همسايه او را طورى نگاه نمى كرد كه جوان فكر كند چه خلافى مرتكب شده است. اگر فرهنگ بود به كارگر ساختمان «آجر بالا بنداز» نمى گفتند ما بايد ابتدا فرهنگ سازى كنيم. فرهنگ سازى در عين سختى، راحت است.
297411.jpg
چطور اين فرهنگ را بسازيم؟
تا وقتى كه ما «تصميم كبرى» مى خوانيم نمى توانيم به ساختن فرهنگ اميدوار باشيم. من ۲۴ سال پيش تصميم كبرى مى خواندم حالا هم اين درس خوانده مى شود.
يعنى در اين سال ها هيچ چيز تغيير نكرده است؟
بهترين راه براى فرهنگ سازى مدارس هستند. مدرسه بچه ها را مى سازد و نقش زيادى در فرهنگ سازى دارد. در آمريكا يكى از موارد فرهنگ سازى دانشجويان آن هستند. اصلاً گارسونى يك كار دانشجويى است و به اصطلاح كلاس دارد اگر در ايران كارگر ساختمان بودن كلاس داشت خيلى ها مى رفتند به اين كار مشغول شوند؟
اگر مدارس ما به روز شود خيلى جلو مى افتيم. حتى مى توانيم در بازى هاى رايانه اى تجديد نظر بكنيم. چرا هميشه بايد در بازى هاى كامپيوترى همديگر را بكشيم و بازى هاى بزن بزن را ببينيم. چرا بازى هايى با ذائقه ايرانى ساخته نمى شود؟ فكر مى كنيد از اين بازى ها استقبال نمى شود؟ مگر نمى گوييم دين ما بهترين دين است. به راستى هم همين طور است. اسلام يك دين «uptodate» (به روز) است و مى توانيم كوچكترين مسائل را در اين دين پيدا كنيم. يعنى ما توانايى ساختن فيلم يا انيميشنى كه قضاوت هاى اسلامى و دينى ما را به تصوير بكشد، نداريم؟
مى توانيم از همان بچگى بازى هايى كه در آن دادوستد را مى آموزد ياد بگيريم. بازى هاى بى محتوايى كه فلان و فلان سريال را تبليغ مى كند چه فايده اى دارد؟ و سينما و تلويزيون در اين فرهنگ سازى چقدر نقش دارند؟
نقش بسيار مهمى را ايفا مى كنند فكر مى كنيد چرا اكنون هر بچه اى كه در ماشين مى نشيند تذكر مى دهد كه: «بابا كمربند يادت نره؟» خيلى ها فكر مى كردند كه هيچ روزى را نمى ديدند كه بيشتر مردم، بستن كمربند اتومبيل را رعايت كنند اما اين اتفاق افتاده است.
آيا خودت به عنوان بازيگر توانسته اى آن گونه كه دوست دارى بازى كنى و آن حس را منتقل كنى؟
همواره پس از پايان هر فيلم هنگامى كه به بازى خودم نگاه مى كنم مى گويم اگر دوباره اين صحنه گرفته مى شد بهتر بازى مى كردم. اين خيلى طبيعى است كه اگر يك صحنه چندين بار فيلمبردارى شود بازى بازيگر به مراتب بهتر مى شود.البته در برخى فيلم ها فكر مى كنم كه توانسته ام حس خود را منتقل كنم.
بيشتر دوست دارى چه ژانرى را بازى كنى؟
اجتماعى. خيلى دوست دارم دردهاى جامعه را با بازى خودم انعكاس بدهم و تأثير هر چند كوچك براى رفع آن داشته باشم.
واريته كلمات
سفر به دشت هاى گمشده
297426.jpg
رامين مصطفوى
نظرت درباره يك سفر مجانى چيه؟ يك سفر با شرايط كمى نامتعارف. اصلاً اهل سفر هستى؟ اگر ته دلت مى گويى شايد بيارزد، آن وقت نوبت من است كه كارت هاى برنده را رو كنم.
هر وقت بخواهى مى توانى اين سفر را شروع كنى. مقصد، در واقع جايى است روى نقشه ادبيات، جايى كه پيش از اين آنجا نبوده اى. دشت هاى گمشده و اين يعنى ادبيات. يعنى جدا شدن از همه دغدغه ها و روزمرگى ها حتى براى لحظاتى چند. اين به معنى فراموشى واقعيت نيست. به معنى تجربه واقعيتى از نوعى ديگر، غنى كردن تجربه ها و جلا دادن دقايق گاه ملال آور زندگى و در اصل غنى كردن خود زندگى است.
زندگى، از جنسى ديگر
دوره شلوغى بود. دوره بلوغ و جوانى. بحبوحه شناخت ديگران، خويش و دست آخر ديگرى در خويش. رفتن ها، آمدن ها و همه چيزگويى به سرعت فيلمى كه روى دور تند گذاشته شده باشد، مى گذشت.
دنياى بى دغدغه، اما پرآشوب. خنده ها، سرسرى گرفتن ها و در آخر سؤالهاى كشنده منوط به آينده نامعلوم و گنگ. اضطراب بى امان قبول نشدن در كنكور، يا اصلاً چرا آنقدر دور. جاده پيش رو، دنيايى كه بايد كشف بشود، اما به وسيله كاشف بى تجربه و مغرورى كه حاضر نيست از بزرگترها حرفى بشنود. پس اگر همه اينها را بگذاريم كنار هم، به يك ظاهر بى خيال و آسوده و يك درون پرتلاطم مى رسيم كه هرچند گنده گويى مى كند، اما از درون خالى است كه هرچه بيشتر مى دود و مى دود، از مقصد دور و دورتر مى شود تا اين كه يك جايى، يك دوستى به تو كتابى مى دهد.
اول كمى سخت به نظر مى رسد، بريدن از آن دنياى بى فكر و خيال و پرزرق و برق و خواندن صفحات كاغذى و سطرها و ستون ها. اما كم كم آشنا شدن با افكار زيبا و تجربه هاى رنگارنگ، شروع زندگى در قالب يك رمزشكن هنگام رمزگشايى متن و حتى چيزى بيش از آن، يعنى لذت كشف نانوشته ها و سطور مخفى در لابه لاى صفحه هاى كتاب دنياى زيبايى پيش رويت مى گستراند. در آن دوره كتاب لبه تيغ را مى خواندم. شخصيت هاى كتاب گويى زنده تر از اطرافيان و دوستان سبكسرم بودند. خودشان، تجربياتشان و رؤياهايشان، رؤياهايى كه مرا هم به دنبال خود مى كشيد. لارى، گرى، ايزابل، اليوت، همگى آنقدر واقعى بودند كه گويى تجسد پيدا كرده بودند، از قالب داستان بيرون آمده و در كنار خالق خويش آقاى موام روى يك كاناپه نشسته بودند و عكس يادگارى مى گرفتند. لارى جوان آمريكايى، بعد از تجربه از دست دادن يك دوست در جنگ، به جست و جوى نيروانا، از عشق، موقعيت هاى خوب و ترقى اش در زندگى چشم پوشيده، كشورش را ترك مى كند و به خاور دور، به هند مى رود. سفرى در دو سطح بيرونى و درونى شكل مى گيرد. تلاش هاى قهرمان داستان براى به دست آوردن نيست (حداقل به دست آوردن از نوع ماترياليستى اش)، بلكه براى دست كشيدن از شهوات و اميال زمينى است.با هم بخشى از داستان را مرور مى كنيم:
لارى به شرق دور مى رود، ايزابل دختر ثروتمندى كه او را مى ستايد، بعد از انتظارى طولانى با يكى ديگر از همشاگردانش، گرى ازدواج مى كند. گرى پسر ساده اى كه تنها به دنبال دستاوردهاى مادى و خوشبختى زمينى، اما فاقد هرگونه پيچيدگى شخصيتى است. بعد از مدتى لارى از هند بر مى گردد و به ديدن ايزابل و گرى مى رود. گرى به دليل مشكلات كارى گرفتار ميگرن شده و همين مى تواند نويد يك شب خوش را بعد از ساليان براى قهرمانان ما از ميان ببرد.
لارى از گرى مى خواهد يك سكه در دستش بگيرد و شروع به شمارش كند، از يك تا ۱۰. لحظه ها به كندى مى گذرند. ايزابل صحنه را اين گونه بازگو مى كند: گرى با ناباورى و درد آميخته با ميگرن به سكه اى كه در مشتش بود، خيره شده بود. لارى به گرى مى نگريست، اما نه، گويى لارى به جاى ديگرى، به وراى گرى مى نگريست. در برابر چشمان ناباور ايزابل، سردرد گرى پايان مى گيرد.
لارى گمشده اى داشت و من نيز. او به دنبال نيروانا بود و من در جست و جوى اندكى آرامش ذهنى كه در پايان داستان و در خلل ماه هاى آتى به آن رسيدم. در آن شرايط به سختى مى توانستم نجاتى را براى خود متصور شوم، نجاتى كه سواى اطرافيان دلسوز، بخشى از آن را به لبه تيغ و در كل به ادبيات مديونم و البته يك دوست. اين كه لارى به نيروانا مى رسد يا نه، سؤالى است كه پاسخش را وقتى مى يابى كه كتاب را دستت بگيرى و خواندن آغاز شود.
* * *
براى كسب تجربه هاى مشترك
دشت هاى گمشده اى كه كشف كرده ايد و بهترين كتاب هايى را كه خوانده ايد، معرفى كنيد تا با هم همسفر شويم و تجربه هاى مشترك كسب كنيم.
آرزوهاى اسب آبى
معاف
297417.jpg
يكى از همكاران محترمه چشمشان آنقدر ضعيف است كه تقريباً در همه دقايق زندگى اش به غير از خوابيدن مجبور است از عينك ته استكانى استفاده كند البته اين همكار زمانى كه در ۱۵ ـ ۱۰ سال پيش كار مطبوعاتى را آغاز كرده مجموع نمره عينك ۲ چشم او ۲‎/۵ بود اما به علت عشق به كار هم اكنون بايد چشمان با نمره عينك ۱۵ را تحمل كند. شايد بگوييد كه اين چه ربطى به يك آرزو دارد.
خب واضح و مبرهن است. اگر من جوان ۲۴ ساله كه تازه دانشگاهم را به پايان رسانده ام چشمانى مانند اين همكار محترمه داشتم از سربازى معاف مى شدم. نه، نه فكر نكنيد من از سربازى مى ترسم ها! تازه اگر هم به سربازى بروم به خاطر شغلم يك گزارش مفصل از آن مى نويسم اما كار خدا رو مى بينيد؟ چشمان همكار محترمه كه هيچ احتياجى به ضعيف بودن براى معافيت از سربازى ندارد، ضعيف است و چشمان من بى مقدار بايد سالم تر باشد.
اى كاش نمره عينك چشمانم ۲۰ بود يا دست كم هم وزن رضازاده بودم تا معاف مى شدم. البته طبق قانون جديد، كسانى كه رضازاده را الگو قرارداده و قبل از تست پزشكى، هندوانه و هر چى كه گيرشان مى آمده مى خوردند تا وزنشان عقربه وزنه نظام وظيفه را ۴ دور بچرخاند، ديگر نمى توانند معاف شوند چرا كه مسئولان نظام وظيفه پيچ هاى تخت خوابگاه ها را محكم كرده اند تا حتى سربازهاى محترم ۲۰۰كيلويى، هم با خيال راحت بخوابند. اين بود آرزوى من.
نقش
پيلگى
297423.jpg
خنده دار نيست؟
ابرها خواب پروانه هاى مرا مى بينند.
من فقط سطرى كوتاه
از گزارش كذب پيلگى يك پروانه ام همين!
حسن فرامرزى

|   سياسى   |   داخلى   |   سلام ايران   |   ديگه چه خبر؟   |   ديپلماتيك   |   سياست   |   اقتصاد   | 
|   اجتماعى   |   بين الملل   |   گزارش   |   فرهنگ و انديشه   |   جوان   |   فرهنگ و هنر   |   ايران زمين   | 
|   حوادث   |   ورزشى   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعى   |   ماجرا   |   رودررو   |   خانواده   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |