پنجشنبه ۷ تير ۱۳۸۶ - ۱۳ جمادى الثانى ۱۴۲۸
Thu, Jun 28, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ ( يادمان )
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
قاب عكس
خانواده
معماى پليسى
معماى پليسى
قاتل آشنا
297657.jpg
محمد غمخوار
سروان قاسمى در كتابخانه اتاقش درحال جست وجوى كتابى است كه صداى زنگ تلفن، سكوت اتاق را مى شكند. به طرف تلفن مى رود. از روى شماره اى كه روى نمايشگر تلفن افتاده مى فهمد كه از دفتر رئيس تماس گرفته اند.
- بله بفرماييد.
- سلام، جناب سرهنگ در اتاقشان منتظر شما هستند.
- الآن مى آيم.
تا رسيدن به طبقه چهارم او بايد دو طبقه بالا مى رفت. فكر اين كه با او چه كار دارند، ذهنش را حسابى مشغول كرده است.
- سلام قربان با من امرى داشتيد؟
رئيس در حالى كه با دست به صندلى اشاره مى كرد تا سروان روى آن بنشيند، گفت: دختر جوانى يك هفته قبل در روستايى در حوالى شيراز ناپديد شده است. تلاش كارآگاهان براى اطلاع از سرنوشت دختر جوان كه از نفرات برتر كنكور بوده بى نتيجه مانده است. از فرماندهى دستور داده اند شما به صورت ويژه روى اين پرونده كار كنى. امروز هماهنگى هاى لازم را انجام بده و از فردا براى پيگيرى پرونده به شيراز برو. دوست دارم خيلى زود با دست پر برگردى.
سروان پس از گرفتن حكم مأموريت از اتاق خارج شد . عقربه ها ساعت ۷ صبح را نشان مى داد كه سروان ساكش را داخل صندوق عقب خودرو گذاشت تا راهى فرودگاه شود.
على كوچولو با حركت ماشين پدر، پشت سرش آب پاشيد و براى او دست تكان داد.
باخارج شدن ماشين از كوچه، على و مادرش به داخل خانه رفتند. آنها مانند هميشه براى موفقيت او دعا كردند.
آفتاب به وسط آسمان رسيده بود كه هواپيما در فرودگاه شيراز به زمين نشست. سروان قاسمى وقتى وارد سالن شد با ديدن دوست دوران تحصيلش مبهوت بر جاى خود ماند.
باورش سخت بود. او و سروان كريمى ۴ سال در دانشكده پليس هم اتاقى بودند . دو دوست قديمى يكديگر را در آغوش كشيده و از احوال هم پرسيدند.
كريمى، افسر پرونده ناپديدشدن دختر جوان بود كه بايد همراه دوست دوران تحصيلش آن را ادامه مى داد.
كريمى در طول مسير فرودگاه تا اداره آگاهى جزئيات پرونده را تشريح كرد.
- هفته گذشته مردى ميانسال، مضطرب به اداره آگاهى آمد و ادعا كرد دخترش ربوده شده است.
مرد نگران ادامه داد: ديروز عصر وقتى از زمين كشاورزى به خانه آمدم متوجه غيبت دخترم شدم. همه جا را به دنبال او گشتم. اما هيچ اثرى از نرگس ۱۹ ساله ام نبود. او هروقت مى خواست از خانه خارج شود به من اطلاع مى داد. من و همسرم همين يك دختر را داشتيم. سال گذشته همسرم به خاطر بيمارى سرطان فوت كرد، از آن زمان به بعد نرگس گوشه گير شد و تنها درس مى خواند به طورى كه نفر اول كنكور شد.
از همسايه ها درمورد نرگس پرسيدم اما آنها هم او را نديده بودند. دوباره به خانه بازگشتم، وقتى مى خواستم وارد اتاق دخترم شوم برگه اى كه روى در چسبيده بود توجه ام را جلب كرد. روى برگه نوشته شده بود: «نرگس را من دزديدم اگر اجازه ندهى با او ازدواج كنم، ديگر دخترت را نمى بينى.» نامه را رضا خواستگار دخترم نوشته بود. او جوان بيكارى بود كه من با ازدواج آنهامخالف بودم.»
سروان قاسمى پرسيد: سراغ رضا رفتيد؟
- بله ! اما او ۲ روز قبل از ماجرا به بهانه سفر از خانه خارج شده و ديگر بازنگشته بود.
سروان سپس به مرور حرف هاى كريمى پرداخت و هرجا كه با نكته اى مبهم برخورد مى كرد آن را در دفترچه اش يادداشت مى كرد.
در اداره آگاهى ابتدا به سالن غذاخورى رفتند. بعد از ناهار كريمى خواست سروان را به هتل محل اقامتش ببرد اما قاسمى مخالفت كرد و خواست او را با راننده اى به روستاى محل حادثه بفرستد.
كريمى وقتى اصرار دوستش را ديد پس از هماهنگى لازم پرونده را در اختيارش گذاشت و از راننده خواست سروان را به روستا ببرد.
روستاى محل حادثه ۴۵ كيلومتر تا شهر فاصله داشت. گرماى هوا در جاده آزاردهنده بوده، سروان سعى كرد كمى بخوابد اما گرما كلافه اش كرده بود.
سرانجام پس از يك ساعت به روستا رسيدند و با پرس و جو آدرس خانه نرگس را پيدا كردند.
سروان نفس عميقى كشيد و در زد. چند بار زنگ زد اما كسى جواب نداد.
ناچار روى سكوى كنار در نشست ،پس از ۲۰ دقيقه انتظار مرد ميانسالى سوار بر موتوسيكلت مقابل در خانه توقف كرد و سروان به طرفش رفت.
ـ سلام، آقاى احمدى.
ـ بله، شما؟
ـ من سروان قاسمى هستم. از امروز قرار است ماجراى ناپديدشدن دخترتان را پيگيرى كنم. مرد ميانسال كمى مكث كرد. بعد با بازكردن در به سروان تعارف كرد به داخل خانه برود.
پدر نرگس خيلى عصبى بود. سروان كنار حوض آبى نشست و دفترچه اش را بيرون آورد.
ـ جناب سروان بفرماييد داخل. اينجا كه خوب نيست.
ـ نه، متشكرم.
سروان پرونده را باز كرد و گفت: در راه وقتى پرونده را بررسى مى كردم نامه رضا را نديدم. آن را تحويل مأموران نداديد؟
ـ فكر نمى كردم لازم باشد.
ـ نامه مهم است لطف مى كنيد بياوريدش.
پدر نرگس سرش را به علامت تأييد تكان داد و راهى اتاق شد. پس از حدود ۱۰ دقيقه نگران بيرون آمد.
ـ جناب سروان نمى دانم آن را كجا گذاشته ام. هر چه مى گردم پيدايش نمى كنم. بعد از مرگ همسرم دچار حواس پرتى شدم. براى اين كه اهالى روستا متوجه ماجرا نشوند آن را در جايى مخفى كردم كه الآن نمى دانم كجاست!
ـ اشكالى ندارد هر وقت آن را پيدا كرديد تحول دهيد.
سروان سپس از مرد ميانسال خواست دوباره ماجرا را بازگو كند. پدر نرگس هم همانطور كه قبل اعلام كرده بود به تشريح ماجرا پرداخت.
هوا تاريك شده بود كه سروان به هتل رسيد. روز پركارى را پشت سرگذاشته بود. بدون اين كه شام بخورد به اتاقش رفت و خوابيد.
فردا صبح به اداره آگاهى رفت و درخواست كرد عكس رضا براى شناسايى در اختيار مأموران پليس سراسر كشور قرار گيرد. بعد به اتاقى كه در اختيارش بود رفت و شروع به نوشتن گزارش بازجويى ديروز از پدر نرگس كرد. هنوز صفحه اول را تمام نكرده بود كه مرد ميانسالى هراسان وارد اتاق شد.
جناب سروان شما را به خدا كارى كنيد. رضا مى خواهد دخترم را بكشد.
سروان او را روى صندلى نشاند و سعى كرد آرام اش كند.
ـ از كجا مى دانى؟
ـ امروز صبح با صداى زنگ تلفن از خواب بيدار شدم. رضا پشت خط بود. او متوجه شده كه من موضوع را به پليس اطلاع دادم. به همين خاطر تهديد كرد تا شب دخترم را مى كشد. رضا يك بيمار روانى است. او حتماً نرگس را مى كشد.
سروان بلافاصله دستور داد شماره تلفن خانه شاكى تحت كنترل قرار گيرد تا در صورت برقرارى تماس هاى بعدى بتوانند مخفيگاه خواستگار كينه جو را شناسايى كنند.
۲ روز از ماجرا گذشت، اما رضا ديگر تماس نگرفت. پدر نرگس هر روز براى پيگيرى پرونده دخترش به اداره آگاهى مى آمد، اما بى نتيجه به روستا بازمى گشت.
روز سوم سروان كريمى با سروان قاسمى تماس گرفت و اعلام كرد، جسد دختر جوانى در حوالى شهر پيدا شده است. او احتمال مى داد جسد متعلق به نرگس باشد. به همين خاطر از همكارش خواست خود را به محل كشف جسد برساند.
لباس هاى مقتوله خاك آلود بود. حدس كريمى هم درست از آب درآمده بود، جسد متعلق به نرگس بود. پزشك جنايى پس از معاينه جسد اعلام كرد دختر جوان با چيزى شبيه يك رشته طناب خفه شده است و حدود ۱۰ روز از زمان مرگ او مى گذرد.
جسد را يك چوپان هنگام عبور از جاده مشاهده كرده و موضوع را به پليس اطلاع داده بود.
با كشف جسد دختر جوان، سروان پدر مقتوله را به اداره آگاهى احضار كرد تا موضوع را به او اطلاع دهد.
كشف جسد نرگس روند رسيدگى به پرونده را وارد مرحله تازه اى كرد. مرد ميانسال وقتى خبر كشف جسد دخترش را شنيد به گريه و زارى پرداخت و گفت: مى دانستم او آخر كار خودش را مى كند، دخترم آزارش به مورچه هم نمى رسيد. چطور دلش آمد دخترم را خفه كند. گل زندگى ام را پرپر كرد.
جناب سروان از شما مى خواهم قاتل دخترم را به سزاى عملش برسانيد. من و همسرم همه زندگى خود را وقف تنها دخترمان كرديم. من خيلى براى درس خواندنش تلاش كردم تا او مانند من بيسواد نباشد. دخترم هميشه شاگرد اول كلاس بود.
سروان براى آرام كردن مرد داغدار به او قول داد خيلى زود قاتل را دستگير كند.
روزها مى گذشت و هيچ اثرى از قاتل نبود. سروان براى به دست آوردن سرنخ هايى از مخفيگاه رضا دوباره به روستا رفت. هيچ يك از اهالى از پسر جوان خبر نداشت. خانواده رضا در بازجويى ها ادعا كردند پسرشان قاتل نيست. سروان سپس به خانه مقتوله رفت تا شايد بتواند در بازرسى از اتاق نرگس نكته جديدى را كشف كند. وقتى وارد خانه شد، مرد ميانسال در حال پر كردن چاله اى در حياط بود.
- روز قبل از ناپديد شدن، نرگس اين چاله را كند تا در آن نهال سيبى بكارد اما آن جنايتكار به او مهلت نداد.
بازرسى اتاق نرگس هم بى نتيجه بود. هنگام خروج از خانه پدر نرگس نامه تهديدآميز رضا را به او داد.
سروان پس از بازگشت به اداره آگاهى، گزارش پرونده را براى رئيس نوشت و از او خواست اجازه دهد به تهران بازگردد. فردا صبح وقتى به دفترش آمد، سرباز برگه فكسى به او داد كه از آگاهى مركز فرستاده شده بود. ابتدا فكر كرد جواب نامه اش آمده است، اما وقتى آن را خواند بهت زده در جايش ثابت ماند. در نامه اعلام شده بود رضا ۳ هفته قبل به خاطر حمل اسلحه در يكى از استان هاى شرقى دستگير و روانه زندان شده است.
سروان سريع با هماهنگى قاضى پرونده مقدمات انتقال رضا را به شيراز انجام داد و ۲ روز بعد رضا براى بازجويى مقابل سروان نشست.
رضا وقتى فهميد متهم به قتل نرگس است شروع به اعتراض كرد و خود را بى گناه خواند. او گفت: ۳ هفته پيش تلفنى با نرگس صحبت كردم و قرار شد اسلحه تهيه كنم و با تهديد به خودكشى پدر او را راضى به ازدواج كنم. وقتى در حال بازگشت به شيراز بودم در ميان راه مأموران به من شك كرده و در بازرسى وسايلم اسلحه را پيدا كردند.
بررسى پرونده رضا نشان مى داد، او قبل از قتل دستگير شده است. به اين ترتيب معماى قتل دختر جوان پيچيده تر شده بود. سروان پس از بازجويى دستور انتقال رضا به بازداشتگاه را صادر كرد تا روز بعد دوباره از او بازجويى كند. او اميدوار بود رضا فردا لب به اعتراف بگشايد. شب پرونده را همراهش برد تا دوباره ماجرا را بررسى كند.
صبح وقتى به آگاهى آمد پدر نرگس را ديد، از او خواست در محوطه باشد تا از متهم بازجويى كند.
رضا در طول يك ساعت بازجويى همچنان منكر قتل بود. سروان سپس پدر نرگس را احضار كرد.
افسر پرونده بى هيچ مقدمه و با لحنى تند گفت: در اين مدت تحقيقات زيادى انجام دادم كه نتيجه همگى آنها نشان مى دهد رضا قاتل دخترتان نيست، بلكه قاتل خود شما هستيد. بازى تمام شده بهتر است اعتراف كنى چرا دخترت را كشتى؟ مرد كه شوكه شده بود دقايقى سكوت كرد. ابتدا سعى كرد با پرخاشگرى به افسر پرونده و مطرح كردن داغ جگر گوشه اش فضا را به نفع خود تغيير دهد اما ساعتى بعد وقتى راز خود را فاش شده ديد، لب به اعتراف گشود و گفت: پس از مرگ همسرم، خيلى عصبى شده بودم. تنها دلخوشى زندگى ام دخترم بود. نرگس توانسته بود پس از مرگ مادرش با درس خواندن خودش را از فكر مرگ مادر رها كند. زندگى مان داشت به آرامش مى رسيد كه رضا در مسير زندگى دخترم قرار گرفت. او جوان بيكار و بداخلاقى بود، چند بار به خواستگارى آمد اما هر دفعه به بهانه اى به او جواب رد دادم. پس از چند ماه متوجه شدم دخترم نيز به رضا علاقه دارد و با او در ارتباط است. با نرگس صحبت كردم و خواستم رابطه اش را تمام كند. روز حادثه وارد خانه شدم. نرگس در حال صحبت با تلفن بود. گوشى را از دستش گرفتم، رضا پشت خط بود. عصبانى شده و به سوى نرگس حمله ور شدم. روسرى را دور گلويش پيچيده و ناخواسته خفه اش كردم. جسدش را دفن كردم. از آنجا كه رضا را مقصر قتل دخترم مى دانستم، به همين خاطر او را به عنوان قاتل معرفى كردم.
وقتى ديدم تا زمان پيدا نشدن جسد، پرونده به عنوان آدم ربايى رسيدگى مى شود نيمه هاى شب جسد را به حاشيه جاده انتقال داده و در محلى كه زود كشف شود رهايش كردم.
سروان با كشف راز اين جنايت، وسايلش را جمع كرد و پس از ۱۵ روز دورى به خانه بازگشت. نيمه هاى شب به تهران رسيد. به اتاق على كوچولو رفت. او خواب بود بوسيدش و از اتاق خارج شد.
خوانندگان عزيز مى توانند با اشاره به ۳ دليل در معرفى پدر نرگس به عنو ان قاتل در مسابقه پليسى شركت كنند. پاسخ صحيح خود را به صندوق پستى ۱۵۸۷۵-5488 گروه حوادث روزنامه ايران(معماى پليسى) ارسال كنيد.
آتش نشانى پولى نيست
297660.jpg
پرويز رزميان فر، سخنگوى آتش نشانى

غروب يك روز سرد پائيزى سال ۶۴ مشغول خواندن كتابى در آسايشگاه آتش نشانى بودم. بيرون باد شديدى مى وزيد و هرازگاهى صداى بسته شدن درها به خاطر سرعت باد سكوت آسايشگاه را درهم مى شكست.
جمعى از همكارانم در محوطه آتش نشانى سرگرم بازى واليبال بودند. گرماى تابستان جاى خودش را به سرما داده بود و احتمال افزايش آتش سوزى در آن ايام وجود داشت.
آن زمان در ايستگاه حسن آباد كه از ايستگاه هاى اصلى محسوب مى شود مشغول به كار بودم. عقربه هاى ساعت ۶ بعدازظهر را نشان مى داد كه زنگ حريق به صدا درآمد.
سريع كتابم را بستم و همراه ديگر همكارانم خود را به خودروهاى آتش نشانى كه در محوطه آماده اعزام به مأموريت بودند رسانديم.
نشانى محل آتش سوزى را گرفته و سوار شديم. در راه از طريق بى سيم نشانى را به سه خودروى ديگر داديم.
براساس گزارش اوليه خانه اى يك طبقه در حوالى خيابان مصطفى خمينى در حال سوختن بود. بلافاصله خود را به محل حادثه رسانديم.
پيرمردى نگران و مضطرب مقابل در ايستاده بود. پس از توقف خودروها خود را به ما رساند و با التماس خواست با خاموش كردن آتش از سوختن داروندارش جلوگيرى كنيم.
سريع لوله هاى آب را وصل كرده و با لباس هاى مخصوص وارد خانه شديم. داخل خانه قديمى يك دست رختخواب و يك فرش طعمه حريق شده بودند. پس از دقايقى آتش مهار شد و به جمع كردن وسايل پرداختيم. وقتى از خانه بيرون آمديم پيرمرد را نگران تر از قبل جلوى در ديدم. به سويش رفته و گفتم، نگران نباش پدرجان خسارت زيادى به خانه و وسايلت وارد نشده است. به دليل اين كه موضوع سريع به آتش نشانى اطلاع داده شد آتش گسترش نيافت و فقط رختخواب و يك فرش سوخت.
پيرمرد بهت زده پس از شنيدن حرف هايم پرسيد: چرا چهار تا ماشين فرستاديد. من فقط يك ماشين خواستم. وضع مالى ام خوب نيست. حالا از كجا پول بياورم.
پيرمرد را آرام كرده و پس از حرف زدن با او متوجه شدم كه مرد سالمند فكر مى كرده براى خاموش كردن آتش، سازمان آتش نشانى از او پول مى گيرد. به همين خاطر وقتى با ۱۲۵ تماس گرفته بود تقاضاى يك دستگاه ماشين كرده بود اما مشاهده ۴ ماشين شوكه اش كرده بود.
به او توضيح دادم كه خدمات آتش نشانى به صورت رايگان است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |