پنجشنبه ۷ تير ۱۳۸۶ - ۱۳ جمادى الثانى ۱۴۲۸
Thu, Jun 28, 2007
ويژه ۱ ( يادمان )
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ ( يادمان )
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
قاب عكس
خانواده
حجازى و بعثت در آئينه خاطره ها
سيدمهدى طالقانى
297921.jpg
سال ۴۶ من محصل دارالفنون بودم. در دس دينى روزى دبيرى آمد با ظاهرى آراسته و كت و شلوار و كراواتى به يقه بسته.
با خود گفتم، رسم اين نبود كه در اين درس، دبيرانى با اين هيئت و در اين شكل و شمايل حضور يابند. لحظه اى نگذشت كه شروع به سخن كرد. ته لهجه شيرينى داشت، به خراسانى پهلو مى زد. بعد دانستم كه لهجه اش سبزوارى است. بى مقدمه گفت بچه ها من امروز آمده ام كه ثابت كنم «خدا» نيست، از «نفى» آغاز كرده بود از «نه» شروع كرده بود. به خود لرزيدم، به سعيد محبى همكلاسم نگريستم. باور نمى كردم. در كلاس دينى، دبير دينى بيايد و اين سخنان را برزبان براند؟ ما دو تن ريشه اسلامى داشتيم. پدرم روحانى بزرگوارى بود كه در راه «خدا» و بندگان «خدا» عمرى را گذرانده بود و پدر سعيد هم همچون پدر من به راه دين بود و ما دو تن از شمار مذهبى هاى آن كلاس بوديم. تحمل نكردم برخاستم و گفتم «آقا! اين حرفها چيست كه سر كلاس دينى مى زنيد؟ در درس دين خدا تبليغ بى خدايى مى كنيد؟» گفت «اسم شما چيست؟» گمان كردم كه مى خواهد از كلاس بيرونم كند گفتم «سيدمهدى علائى طالقانى».
گفت آقاى علائى طالقانى! آرام باشيد، صبر كنيد، اين جلسه را به نفى مى گذرانيم اثباتش براى جلسه ديگر. اما بعد ازكلاس بايستيد با شما كارى دارم. آماده دعوا بودم، به خشم پس ازكلاس ايستادم آمد جلو و گفت شما چه نسبتى با آيت الله طالقانى دارد. گفتم فرزندشان هستم. گفت من از ارادتمندان پدر بزرگوارتان مى باشم چه خوشحالم، چه افتخارى كه معلم فرزندشان هستم. بيائيد خانه ما در سرچشمه كوچه نظاميه امروز بعدازظهر تا با هم سخن گوييم. كمى صبر داشته باشيد، زياد جوش نزنيد. درست است كه «سيد»يد اما ما هم به جد شما و به پدر شما عشق مى ورزيم. مدرسه كه تمام شد، به خانه رفتم. «آقا» [مرحوم آيت الله طالقانى] ديد عصبانيم. گفت مهدى باز چه شده؟ باز چه دسته گلى آب داده اى؟ گفتم آقا از مدرسه گريزان و فرارى بودم حالا ديگر گريزپاتر مى شوم. باور نمى كنيد، مردى در درس دينى آمده و مى گويد من ثابت مى كنم خدا نيست، بعد كه به او پرخاش كردم مى گويد من ارادتمند جد شما و پدر شما هستم و مى گويد تا هفته ديگر صبر كن. آقا پرسيد اسمش چيست گفتم فخرالدين حجازى، گفت نكند همان حجازى مشهدى است كه تازگى ها به تهران آمد. گفتم نمى دانم كجايى است اما لهجه خراسانى دارد. آقا گفت شايد همان حجازى خطيب فرهنگ است، گفتم نمى دانم اما بعدازظهر به خانه اش مى روم. آقا گفت برو و ته و توى قضيه را درآر. بعدازظهر با سعيد محبى به خانه حجازى رفتيم. زنگ كه زديم خودش با عباى سياهى بر دوش به استقبالمان آمد، ما را به طبقه دوم خانه اش كه كتابخانه اش بود راهنمايى كرد. در آنجا جوانى بود از ما بزرگتر حجازى او را به ما معرفى كرد: غلامرضا امامى ـ دوست قديمى من، دوست تازه شما... حجازى كه رفت چاى بياورد ما سه تن از هر درى سخن گفتيم انگار سال هاست هم را مى شناسيم، صداى خنده ما كه بلند شد حجازى سينى چاى به دست وارد شد، به لهجه سبزوارى گفت: انگار اين امامى دوست قديمى شما و دوست تازه من است! خنديديم. گفت هم را مگر مى شناسيد؟ گفتيم نه... اما حالا شناخته ايم. از آن روز نزديك ۴۰ سال گذشته است اما انگار همين ديروز بود، ما سه تن سه يار دبستانى، مثلث دوستى، هميشه با هم بوده ايم، با هم هستيم و به يارى خدا با هم خواهيم بود. قصه، دوستى ما سه تن خود داستانى است، در همه شادى ها و غم ها، راحتى ها و رنج ها در كنار هم بوده ايم...
ساعتى به گفت وگو گذرانديم، ديگر حجازى معلم ما نبود، دوست ما بود، گفت جلساتى داريم، شما هم بياييد، با سعيد. اين جلسات در نقاط گوناگون تهران برقرار مى شود اما مايلم كه خدمت آقا برسم. شب به آقا گزارش ديدار را دادم و گفتم آنچنان نبود كه مى انديشيدم. حجازى در تهران سخنرانى هايى دارد و با كت و شلوار در مساجد و منازل تبليغ اسلام مى كند و در جلب و جذب جوانان توفيق داشته است و مايل است به ديدار شما بيايد، وقتى تعيين بفرماييد. آقا وقتى معين كرد كه فردا به اطلاع حجازى رساندم.
بعدازظهر حجازى به خانه ما آمد، هر چه در كلاس و سخنرانى پرشور بود در خانه ما دو زانو ساكت نشسته بود. به آرامى گفت مولاى من سخت در فشارم، برخى از دوستان شما خراسانى و تهرانى چه با لباس و چه بى لباس شايعات و سخنانى درباره من سرداده اند. از آن سو دستگاه و ساواك هم مرا مى آزارند و برخى هم اعتراض دارند سخنرانى در مساجد ويژه روحانيون است نه فكلى ها ـ چه كنم. آقا فرمود: وقتى سخن از خدا براى بندگان خدا در ميان است، لباس مطرح نيست كار خود را بكنيد و از مشكلات نهراسيد.
با اين گفتار آقاى حجازى گل از گلش شكفته شد و لبخندى به لب زد و شادمان خانه ما را ترك كرد. او حالا در حمايت «طالقانى» بود ...
سخنرانى ها آغاز شد با پشتگرمى آقا حجازى جان تازه اى يافته بود، از من و سعيد محبى و غلامرضا امامى خواست متونى آماده سازيم و قبل از سخن او، ما سه تن نيز سخن گوئيم. «سيصد متن عربى آيات و احاديث را مى خواند و من ترجمه آن را و امامى بيست دقيقه تا نيم ساعتى بى نوشته اى سخن مى گفت... در «فرياد بعثت» به اين مطلب بارها اشارت رفته است. اما منتقدان باز دست بر نمى داشتند، گاه كه فشارها فزونى مى گرفت و به آگاهى «آقا» مى رساندم «آقا» براى تأييد حجازى به اتفاق برخى از دوستانش در سخنرانى او شركت مى كردند و پاى خطابه او مى نشستند و در محافل و مجامع خصوصى نيز از او بشدت حمايت مى كردند. ديگر با او هم سفره و همسفر و هم خانه شده بوديم، با او از هر درى سخن مى گفتيم. روزى از من خواست كه همراهش به قم روم. پذيرفتم. هدف ديدار مراجع قم بود و سپاس از مهندس پويان ، داماد مرحوم مانيان به سبب كار خيرى كه كرده بود. مهندس پويان در آن زمان مدير اداره برق قم بود و براى اعتقادش از قم به جمكران برق رسانده بود.
در آن سفر من بودم و امامى و حجازى و حاج مانيان و فواكهى و ميناچى و حاج منصور . ماهى ديگر حجازى از من خواست به سفر تبريز رويم. «آقا» كار مهمى با من داشت كه بايد در تهران انجام مى دادم اما زمانى كه خواهش حجازى را با ايشان درميان گذاشتم ، آقا فرمود بهتر است به اين سفر بروى، آن كار را پس از بازگشت نيز مى توانى انجام دهى.
در بامدادى حاجى چاروقچى به اتفاق حجازى و امامى و اخوى حجازى به در منزل آمدند با هم به سفر رفتيم.
در راه حجازى از هر درى سخن مى گفت. مى گفتيم و مى خنديديم. تا به تبريز رسيديم. من نخستين سفرى بود كه به آذربايجان مى رفتم - نخست به ديدار شهيد آيت الله قاضى طباطبايى رفتيم و بعد حجازى به مسجد و به دانشگاه رفت و سخنرانى هاى پرشورى ايراد كرد كه سخت مورد استقبال و اقبال مردم و بويژه دانشجويان دانشگاه تبريز قرار گرفت. سخنرانى ها گاه روز و گاه شب بود. در ساعات فراغت ميزبانمان ما را به نقاط ديدنى و خوش آب و هواى تبريز مى برد. به كارخانجات صنعتى هم سرى مى زديم. اما از «يام» منطقه خوش آب و هواى بهشتى تبريز همه بيشتر لذت برديم. شبى به دعوت شهريار شعر ايران، شادروان شهريار به خانه او رفتيم. خانه ساده اى داشت و گفت مشغول نوشتن قرآن مجيد به خط خود هستم. حجازى از شعرهاى يگانه شهريار درباره مولا على (ع) سپاس بسيار گفت و شهريار با صدايى لرزان شعرهايش را براى ما خواند:
على آن شير خدا شاه عرب
الفتى داشته با اين دل شب
و على اى هماى رحمت تو چه آيتى خدا را
ما از خود بى خود شديم، انگار در زمين نبوديم، در محضر شهريار همراه او به آسمانها سفر كرديم - وقتى به تهران بازگشتم گزارش ديدارها و سخنرانى ها را به آقا باز گفتم و سلام ويژه آيت الله قاضى طباطبايى را به ايشان ابلاغ كردم. آقا خرسند شد كه سفرى پرسود انجام شده بود.
***
«بعثت» نزديك منزل ما بود - پاتوق ما شده بود. بيشتر عصرها من به بعثت مى رفتم مى دانستم كه غلامرضا امامى به دليل مسئوليتى كه در بعثت داشت هميشه آنجاست. در طول هفته دوستان بسيارى در آنجا جمع مى شدند. مرحوم سيدغلامرضا سعيدى كه ارادت و دوستى فراوان نسبت به آقا داشت و من نيز او را سخت دوست مى داشتم بيشتر وقتها آنجا بود. حجت الاسلام بى آزار شيرازى را كه در آن زمان ملبس به لباس روحانيت نشده بود وليكن بشدت درد دين داشت ، نخستين بار آنجا ديدم. كتابى به نام «قرآن و طبيعت» فراهم كرده بود. امامى كتاب را سخت پسنديد و گفت حتماً به چاپ مى رسانيم اما بهتر است كه در مجموعه اى منتشر شود به صورت مجلدات مجزا كتاب تصاويرى زيبا داشت و سخت مورد توجه قرار گرفت. امامى درنشر كتبى كه ساواك نسبت به نويسندگانش حساس بود ، شگردهاى ويژه اى داشت. شادروان حجت الاسلام على حجتى كرمانى روزى كتابى به دفتر بعثت آورد نوشته اى با نام «روابط اجتماعى در اسلام » از علامه طباطبايى كه برادر بزرگوارش حجت الاسلام محمد جواد حجتى كرمانى در زندان ترجمه كرده بود - حجتى مى دانست كه ساواك اجازه چاپ اين كتاب را نمى دهد اما امامى گفت اين كتاب را از همين فردا ويرايش خواهم كرد و به چاپ خواهم برد اما شما از چاپ اين كتاب با كسى سخن مگوييد. شگردش با من. شب كه حجازى به بعثت آمد داستان را امامى برايش باز گفت. حجازى گفت امامى كارى دست ما ندهى - امامى گفت خيالتان راحت باشد - اين كتاب را چاپ مى كنم و اجازه اداره نگارش را هم خواهم گرفت - حجازى گفت خودت مى دانى.
ماه بعد كتاب با شگرد امامى منتشر شد. رسم بر اين بود كه در آن زمان كتابها قبل از صحافى و چاپ پشت جلد به اداره نگارش براى بررسى رود. در صفحه اول كتاب نام مترجم تنها «حجتى كرمانى» آمده بود و كتاب اجازه گرفت اما در روى جلد نام كامل مترجم آورده شده بود . محمد جواد حجتى كرمانى . وقتى كتاب منتشر شد با روى جلد زيبايى طرح مكه مكرمه بااستقبال فراوانى روبه رو شد. حجازى بسيار خرسند شد، مى گفت گمان نمى كردم كه اين كتاب را اجازه دهند اماخدا را شكر كه اين خدمت انجام شد، حجازى توسط من نسخه اى به «آقا» هديه كرد.
297684.jpg
نشر بسيارى از كتب با مشورت حجازى و امامى با آقا صورت مى گرفت و اين سرآغاز و گشايشى بود براى چاپ كتاب هايى كه بعيد به نظر مى رسيد از سد سانسور اداره نگارش بگذرد. از جمله «حماسه فلسطين» كه مجموعه اى بود از ترجمه شاعران نوپرداز عرب درباره فلسطين. امامى خوش داشت كه اشعارى از شاعران شهره ايران درباره فلسطين به آن ضميمه شود. حجازى از اين فكر بسيار خرسند شد و گفت شاعران ايرانى با تو و مقدمه اش با من. حجازى غم فلسطين و رنج فلسطين داشت، در گفتارها و نوشته ها سخت به آنان عشق مى ورزيد. كتاب در حال چاپ بود چند تن از شاعران نوپرداز ايرانى اشعارى درباره فلسطين سروده بودند اما از اشعار شعراى شهره معاصر با وزن كهن خبرى نبود و همه در پى سروده اى بوديم كه در اوزان سنتى پارسى درباره فلسطين سروده شده باشد. روزى به بعثت آمدم، گفتم امام چه خبر؟ گفت: مژده كه امروز آيت الله سيدعلى خامنه اى از اندك روحانيان مبارزى كه با اديبان محشور بود و بارها به بعثت مى آمد و جوياى كتاب ها و كارهاى تازه مى شد، چون از چاپ «حماسه فلسطين» آگاهى يافت گفت فردا هديه اى خواهم آورد براى كتاب «حماسه فلسطين». فرداى آن روز آقاى خامنه اى به بعثت آمده بود و قصيده غراى استاد سخن اميرى فيروزكوهى را درباره چريك فلسطينى و فلسطين به امامى سپرده بود كه در كتاب به چاپ رسد.
وقتى امامى شعر را برايم خواند، ديدم با همه آن اشعار چاپ شده حتى نقدهاى شعراى فلسطينى متفاوت است و محكم تر است. به استاد اميرى فيروزكوهى و به حسن انتخاب آقاى خامنه اى آفرين گفتم اما گفتم بعيد است كه به اين كتاب با داشتن اين شعر اجازه چاپ دهند. امامى گفت: به يارى خدا به چاپ خواهيم رساند. گفتم با آقاى حجازى در ميان گذاشته اى گفت آرى و حجازى گفته به همان شگردها و شيوه هايى كه مى دانى چاپش كن. شكر خدا كه اين كتاب به چاپ رسيد با دو تصوير، در صفحه اول كتاب مسجدالاقصى ديروز و در صفحه آخر كتاب «مسجدالاقصى» امروز پس از آتش سوزى و با طرح ابتكارى و زيبايى براى روى جلد و مقدمه اى مفصل و حماسى از فخرالدين حجازى به چاپ رسيد. نشر اين در فضاى اسلامى و ادبى آن روز چون برقى در آسمان تاريك ستمشاهى درخشيد.
پس از آن «جمال عبدالناصر» يگانه رهبر عرب و عاشق فلسطين درگذشت. آقا به او بسيار علاقه داشت. زيرا كه هر كس صادقانه به فلسطين مى انديشيد و در راه رهايى فلسطين گام برمى داشت مورد تحسين آقا قرار مى گرفت. پس از مرگ ناصر ، براى تسليت در خدمت آقا به اتفاق امامى و حاج صادق به آنجا رفتيم، سفير مصر به استقبال آمد و آقا مطالبى درباره دفاع عبدالناصر از فلسطينيان ايراد كرد و دفترى را كه در آنجا گشوده بود، جملگى امضا و بازگشتيم. حجازى نيز به ناصر عشق مى ورزيد و روزى نوشته مفصلى را كه در ستايش او نوشته بود در بعثت برايمان خواند كه بعدها آن نوشته به چاپ رسيد. از جمله آثار ديگرى كه در «بعثت» درباره ناصر به چاپ رسيد كتابى بود نوشته دوست ديرين ناصر محمد حسنين هيكل و ترجمه سيدغلامرضا سعيدى كه اين كتاب به همت امامى و تأييد حجازى يكى از كتب جذاب «بعثت» بود. پس از سالى آقا تبعيد شد، من از درس و مدرسه فارغ شدم، زندگى تازه اى آغاز شده بود كمتر فرصت مى شد كه از نزديك او را ببينم اما هميشه از دوستان جوياى حالش بودم. آخرين بار در حسينيه ارشاد به اتفاق سعيد محبى او را ديدم. برادرم ابوالحسن گفت كه حجازى در پى توست، من و سعيد به نزد او رفتيم چون به طنز و شوخى سخن ها گفت و خنديديم. با هم در تماس بوديم تا روزى كه شنيدم در خانه بسترى است و سخن نمى تواند گفت. دلم شكست استاد سخن، ديگر سخن نمى گويد. با ناباورى به اتفاق اباذر بيدار، حاج قاسم تبريزى، سعيد محبى، اكبر طاهايى و رجايى به ديدارش رفتيم. ديدارى بس اندوهناك. چشم ها مى ديد اما لب از سخن بازمانده بود. گويى كه گاه با چشمهايش سخن مى گويد . دلم گرفت. از حاج قاسم تبريزى شنيدم كه حجازى دوست داشت، نزديك آقا به خاك سپرده شود. از قضاى روزگار روزى كه به بهشت زهرا براى خاكسپارى مرحومه مادرم رفتيم، حجازى هم در نزديكى مزار آقا، همان روز به خاك سپرده شد. ياد او هميشه براى من باقى است، خاطره معلمى كه دوست بود.
* فرزند مرحوم آيت الله طالقانى


|   شناسنامه   |   آرشيو   |