|
مكاشفه هشتم در باب «مرگ»
انتهاى زوال ، ابتداى كمال
|
|
|
گريز از هلاكت حضرت على (ع): آرى، تو از مرگ گريزانى، مرگى كه هيچ گريزنده اى از آن رهايى نمى يابد، و هر جا برود در پى او مى شتابد. تا سرانجام گيرش بياورد و زير خاكش ببرد. پس، از او بر حذر باش كه مبادا در وضع بد و ناگوارى در برابرت سر برآرد، و تو را از توبه كه تازه به انديشه آن افتاده بودى باز دارد؛ كه ديگر دنيا و آخرتت را پاك باخته اى و خويشتن را هلاك ساخته اى.
مرگ آگاهى شهيد مرتضى آوينى: نفس هاى انسان گام هايى است كه به سوى مرگ برمى دارد. مرگ آگاهى كيفيت حضور مردان خدا را در دنيا بيان مى دارد. تا آنجا كه هر كه مقرب تر است «مرگ آگاه» تر است. و بر اين قياس بايد چنين گفت كه حضور على عليه السلام در عالم، عين مرگ آگاهى است. مرگ آگاهى يعنى كه انسان همواره نسبت به اين معنا كه مرگى محتوم را پيش رو دارد آگاه باشد و با اين آگاهى زيست كند و هرگز از آن غفلت نيابد. حقيقت آن است كه زندگى انسان با مرگ در آميخته است و بقايش با فنا. اگر مولا على عليه السلام مى فرمايد: «والله ابن ابى طالب با مرگ انسى آن چنان دارد كه طفلى به پستان مادرش.» اين انس كه مولاى ما از آن سخن مى گويد چيزى فراتر از مرگ آگاهى است؛ طلب مرگ است. طلب مرگ نه همچون پايانى بر زندگى. مرگ پايان زندگى نيست. مرگ آغاز حياتى ديگر است؛ حياتى كه ديگر با فنا و مرگ در آميخته نيست. حياتى بى مرگ و مطلق. زندگى اين عالم در ميان دو عدم معنا مى گيرد؛ عالم پس از مرگ همان عالم پيش از تولد است و انسان در بين اين دو عدم فرصت زيستن دارد. زندگى دنيا با مرگ در آميخته است؛ روشنايى هايش با تاريكى، شادى هايش با رنج، خنده هايش با گريه، پيروزى هايش با شكست، زيبايى هايش با زشتى، جوانى اش با پيرى و بالاخره وجودش با عدم. حقيقت اين عالم فنا است و انسان را نه براى فنا، كه براى بقا آفريده اند: « خلقتكم للبقا لا للفناء واسمعو دعوه الموت آذانكم قبل ان يدعى بكم»؛ دعوت مرگ را به گوش گيريد، پيش از آنكه مرگ شما را فرا خواند. «دلهاتان را از دنيا بيرون كنيد، پيش از آنكه بدن هاى شما را از آن بيرون ببرند.»
بيمه عمر مهدى ابراهيم زاده: قبرستان ها را از محله هايمان به كيلومترها دورتر از شهرها مى بريم. پيرمردها و پيرزن ها را هم در خانه سالمندان نگهدارى مى كنيم، آن ها روحيه شاداب ما را خراب مى كنند و ما را به ياد مرگ مى اندازند. تحقيقات پزشكى را روز به روز گسترش مى دهيم، بيمارستان ها را به دستگاه هاى جديدتر مجهز مى كنيم. ما نبايد بميريم، حداقل ديرتر بميريم! اسلحه هاى جديد هسته اى را آزمايش مى كنيم، ما بايد بتوانيم از خودمان دفاع كنيم تا بيشتر زنده بمانيم. ساختمان هاى ما ضدزلزله اند، با نسل جديد بتون ها محكم تر از قبل هم شده اند. تا ابد مى توانيم در آنها زندگى كنيم. مرگ؟!!! اصلاً حرفش را هم نزنيد، ما بيمه عمر داريم!
دواى پربها شهيد حاج على محمدى پور: اى مرگ! چه پربها شده اى كه سراغى از ما نمى گيرى، يا كه من بى ارزش شده ام؟ چه پرصبر شده اى كه با آن همه درد و رنج و مصيبت مرا آسايش نمى بخشى، يا كه من بى ارزش شده ام؟ بيا اى دواى همه دردهاى دردكشيدگان عالم، بيا اى دوست خوب و مهربانم تا دير نشده مرا آزاد كن از زندان دنيا. بخشى از وصيت نامه شهيد حاج على محمدى پور
قصه من او بيژن عبدالكريمى: بسيارى مرگ را تهديدگر هستى من تلقى مى كنند، كه گويى با مرگ هستى من پايان مى پذيرد. آنان مرگ را نيستى ناگزيرى مى دانند كه فراروى من است و مى پندارندكه با مرگ همه روشنايى ها آهسته آهسته به خاموشى مى گرايد و همه چيز در گنگى و سكوتى وحشت انگيز فرو مى رود و آدمى در گونه اى ناآگاهى مطلق محو و نابود مى شود. براى اينان، آدمى از عدم برآمده است و به دامان عدم فرو مى رود. اما مرگ نه تهديدگر هستى من، كه استمرار بودن من است. هرگز نتوانسته و نمى توانم نيستى را به تصور درآورم و هرگز باورم نيست كه هستى من در دامان عدم فرو خواهد رفت. از مرگ مى هراسند و مى گريزند. اما مرگ، همچون حيات، جلوه گاه هستى بيكرانه توست. مرگ رويارويى با حضور پرحضورتر هستى توست. مرگ يعنى تولدى براى حيات و زيستنى بى پايان. تنها آنان كه حضور تو را درنيافته اند از مرگ در هراسند. مرگ حلقوم فريادى است كه دعوت تو را بر ما برمى خواند. آه چه مبارك سحرى است پس از شبى دير پاى در آغوش حضور پرحضورتر تو آرميدن، و سر بر زانوان روشنايى تو فرو گذاشتن، و در دامان پرمهر و پرعطوفت حضور تو چشم فروبستن و به خوابى آرام فرو رفتن، تا پس از مجالى، براى حيات و شور و شوق ديگرى برخاستن و حكايت ديگرى را آغازيدن و قصه ديگرى را سرائيدن.
حسرت هدر حسين ساعى: وقتى، از محدثى شنيدم كه در بخشى از يك حديث طولانى، از رهبر استشهاديون تاريخ، نقل مى كرد: «نزديك، قبرستان است و نزديكتر مرگ» آرى! چه آرام و لرزان و بى سروصدا، عمر به سوى لحظه خلقت مرگ هروله مى كند و بهار تولد ما روز و شب ها را مى شمارد تا پائيز پايان را ملاقات نمايد. مى دانم گفتنش دردناك است، اما تصور كن ؛ لحظه انديشيدن به اين اندوه ترسناك را تصور كن؛ لحظه اى را كه حسرت هدر عمر تو را فراگرفته و تو با تمام وجود احساس مى كنى فرصت ها به پايان رسيده است، دعاكن كه آتش اين حسرت نخستين عذاب زندگى جديد تو باشد.
اكسير جاودانگى فهيمه فداكار: به مثل نياكانمان به دنبال اكسير جاودانگى براى رسيدن به دنيايى بدون مرگ، دنيايى سرشار از كاميابى ها و رسيدن ها و آرامش خاطرداشتن ها و بودن ها. تلاش براى حذف حتى يك عامل تا سالانه مرگ عده اى از آدميان را به تأخير بيندازد. همه چيز براين محور تنظيم شده است و اين آرزوى ديرينه حالا تبديل شده است به عددى كه اميد به زندگى را نشان مى دهد. دنياى بدون مرگ بشر امروز، تبديل شد به افزايش سالهاى سالمندى.
خاموشى در سپيده دم زهرا جعفريان : فردا؟ پس فردا؟ و شايد درست در همين لحظه... آن قدر بى سرو صدا مى آيد كه فقط هياهوى ما سكوت رفتنش را مى شكند، مرگ را مى گويم همان كه ما را نگران تعداد نفس هاى ازدست رفته و روزهاى دست نايافته مان مى كند. به راستى چرا با اين همه نزديكى احساسش نمى كنيم...پيامبر (ص') كه خود پيام آور همه روشنايى هاست با همه علم و احاطه اش مى فرمايد: من، از گام بعدى خود اطمينان ندارم... تا به حال خود را در قاب هيچ اعلاميه اى از دست رفته متصور شده اى؟ آن قدر محكم قدم برمى داريم كه انگار اين زمين هيچ گاه براى درآغوش كشيدن ما باز نخواهدشد. مرگ در منتها اليه باور ما شبيه غبارى محو بر كهنگى اش افزوده و دور مى شود آن قدر كه فقط بوى تازگى آن را از ديوار همسايه استشمام مى كنيم و بس! غرور به چه، اين همه نزديكى را درخيال خام هميشه بودنمان حل كرده است، غرور به جسم هميشه پابرجا و يا زندگى بدون لحظه هاى گذرا؟!!! چگونه و كجا؟ كاش بارهاى به مقصد نرسيده مان شتاب رفتنمان را نگيرد. برگ در انتهاى زوال مى افتد و ميوه در ابتداى كمال، بنگر كه چگونه مى افتى. چون برگى زرد و يا سيبى سرخ؟ مرگ ما خاموشى چراغ است به هنگام سپيده دم... كه انا لله و انا اليه راجعون.
امكانى براى وجود اكبر جبارى: مرگ امكانى از امكانهاى وجودى آدمى است كه به ديگر امكانها پايان مى دهد و دراين پايان بخشى دو معناى كرانمندى و بيكرانگى را توأمان به رخ آدمى مى كشد.
|