يكشنبه ۱۰ تير ۱۳۸۶ - ۱۶ جمادى الثانى ۱۴۲۸
Sun, Jul 1, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
سياست
شهرى
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
ويژه ۱(ايران اقتصادى)
ويژه ۲ (ايران اقتصادى)
ويژه ۳ (ايران اقتصادى)
ويژه ۴ (ايران اقتصادى)
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
رودررو
خانواده
مقصر اصلى در اين پرونده كيست؟
يك شگرد كلاهبردارى
298191.jpg
وارد مغازه كه شد از فروشنده سراغ مدير فروشگاه را گرفت با اشاره دست او كه انتهاى مغازه را نشان مى داد به طرف مرد ميانسالى كه پشت ميزى نشسته و با تلفن مشغول صحبت بود رفت. خودش را معرفى كرده و گفت: مسئول خريد يك اداره دولتى است وقصد دارد ۲۰ دستگاه گوشى تلفن همراه براى مديران شان خريدارى نمايد. مدير فروشگاه در حالى كه از جا بلند شده بود از خريدار درباره نوع و مدل گوشى هاى مورد نظر سؤال كرد.
خريدار هم گفت كه بهترين نوع تلفن همراه موجود در بازار را مى خواهد و قيمت آن هم اصلاً مهم نيست. فقط ضرورت دارد كه حتماً ضمانت نامه معتبر داشته باشد.
مدير فروشگاه از يكى از فروشنده ها خواست كه چند نوع گوشى مختلف را براى او بياورد. پس از اين كه گوشى ها روى ميز قرار گرفت، به توضيح درباره ويژگى ها و كارآيى هر يك از آنها پرداخت. بعد هم با نشان دادن يك نوع گوشى خاص گفت: اين بهترين مدل روز است، هر چند كه قيمت آن قدرى گران است اما در عوض كيفيت و كاركرد آن عالى است و ضمانت نامه معتبر هم دارد.
مرد خريدار گوشى مورد نظر را برداشته و با دقت به آن نگاهى انداخت. دقايقى بعد گفت:
ـ بسيار خوب، همين گوشى مدنظر شما را انتخاب مى كنم، اگر زحمتى نيست يك برگ پيش فاكتور صادر كنيد تا به اداره ببرم و نسبت به تأمين و اخذ وجه آن اقدام كنم.
مرد فروشنده جواب داد: البته استحضار داريد كه قيمت ها به روز بوده و ممكن است طى چند روز آينده نوسان داشته باشد. اگر از نظر ادارى مشكلى ايجاد نمى كند پيش فاكتور را تقديم كنم.
مرد كه نشان مى داد در اين كار خبره و كاركشته است پاسخ داد: شما در پيش فاكتور قيد بفرماييد كه قيمت ذكر شده تا پنج روز اعتبار دارد، ضمناً از قبل پيش بينى افزايش قيمت را بكنيد و روى قيمت ها بكشيد، اگر تغييرى در قيمت ايجاد نشد مابقى را به صورت نقدى به بنده مرحمت خواهيد كرد.
مدير فروشگاه كه منظور مرد را به خوبى درك كرده بود لبخندى زد و گفت: البته ما در خدمت شما هستيم و سپس از داخل كشو ميزش دسته فاكتور را بيرون آورده و مشغول نوشتن شد.
مرد پس از دريافت پيش فاكتور، قول داد كه طى يكى، دو روز تلفنى نتيجه را خبر دهد و بعد از خداحافظى از فروشگاه خارج شد.
روز بعد مرد تلفنى با مدير فروشگاه تماس گرفته و خبر داد كه اعتبار خريد گوشى ها تأمين شده و پول آماده است، بعد هم خواهش كرد كه۲۰ دستگاه گوشى خريدارى شده را توسط يكى از كارگران فروشگاه به آدرس اداره بفرستد تا پس از تحويل، پول آنها را بپردازند.
مدير فروشگاه ضمن عذرخواهى پاسخ داد كه فروش آنها نقدى بوده و بايد قبل از تحويل جنس، حتماً تسويه حساب شود و اگر زحمتى نيست به فروشگاه تشريف بياوريد و پس از پرداخت صورتحساب، گوشى ها را تحويل بگيريد. مرد كه نشان مى داد از اين نوع برخورد رنجيده است، ناچار درخواست مدير فروشگاه را قبول كرده و ساعتى بعد شخصاً به فروشگاه مراجعه كرد. آقاى مدير كه از در دلجويى برآمده بود، براى مرد توضيح داد: «از آن جا كه براى بار اول است با شما معامله انجام مى دهيم و هنوز شناخت كافى وجود ندارد تصديق بفرماييد اندكى احتياط شرط لازم كار است، اما انشاءالله در خريدهاى بعدى به همان نحو كه شما خواستيد عمل خواهد شد.»
مرد كه ظاهراً از توضيحات مدير فروشگاه قانع شده بود، كيف دستى همراهش را باز كرده و از داخل آن يك فقره چك كه مبلغ پيش فاكتور در آن درج شده بود را بيرون آورده و به فروشنده داد.
مدير فروشگاه در حالى كه نگاهى به چك مى انداخت با شرمندگى اظهار داشت: همانطور كه عرض كردم چون هنوز شناختى بين ما وجود ندارد، بنابراين گرفتن چك نمى تواند مشكل ما را حل كند، بهتر بود شما قبلاً آن را وصول كرده و پول نقد را براى ما مى آورديد.
مرد كه از چهره درهم كشيده اش مشخص بود براى چندمين بار ناراحت شده و اين عمل را توهينى به خود تلقى مى كرد پاسخ داد: اين چك ادارى است و من نبايد آن را نقد كنم، روش انجام معامله ما با ديگران هم به همين شكل است و هيچ وقت پول نقد به طرف مقابل نمى دهيم. به هر حال پيشنهاد مى كنم شما يكى از فروشندگانتان را همراه بنده بفرستيد تا به بانك مربوطه كه در كنار اداره است برويم تا پس از نقد كردن چك، گوشى ها را همان جا تحويل من بدهد. اما قبول كنيد كه اين نوع بى اعتمادى ها باعث خواهد شد كه اين معامله آخرين خريد ما از شما باشد.
مدير فروشگاه كه بوضوح مى ديد مرد ناراحت شده است، مجدداً عذرخواهى كرد و كارتن محتوى گوشى هاى همراه را به يكى از كارمندانش داد و از او خواست كه همراه مرد به بانك برود و پس از نقد كردن چك، گوشى ها را تحويل دهد. با راهنمايى مرد، كارمند فروشگاه گوشى ها را در داخل صندوق عقب خودرو خريدار گذاشت و پس از سوار شدن به طرف بانك حركت كردند.
در طول مسير و نرسيده به بانك، مرد خودرو را جلوى ساختمان يك اداره دولتى متوقف كرد و به جوان همراهش گفت كه اينجا محل كار او است. بعد از او خواست كه چند لحظه منتظر باشد تا او به حسابدارى اداره رفته و از آنها بخواهد به بانك تلفن كنند تا چك را كه به تاريخ فرداست امروز پرداخت نمايند.
دقايقى بعد مرد همراه شخص ديگرى از اداره خارج و هنگامى كه در خودرو نشستند او را به عنوان مسئول حسابدارى اداره معرفى كرد و گفت: ايشان براى تسهيل در كار شما، قبول زحمت كرده و شخصاً تشريف آوردند كه در بانك همراه شما باشند تا مشكلى پيش نيايد.
اندكى جلوتر، مقابل بانكى توقف كرد. كارمند فروشگاه درحالى كه از خودرو پياده مى شد نگاهى به مشترى انداخته و پرسيد: شما تشريف نمى آوريد؟ مرد پاسخ داد: نيازى نيست. حسابدار همه كارها را انجام مى دهد و من همين جا منتظر هستم تا بعد از اين كه پول را گرفتيد شما را تا فروشگاه برسانم.
جوان با نگرانى پياده شد و گفت: كارتن گوشى ها در صندوق عقب است، اشكالى كه ندارد؟
مرد كه متوجه نگرانى جوان شده بود با خنده پاسخ داد: اگر از اين بابت دلواپسى مى توانى آنها را با خودت ببرى.
جوان با حالتى مردد نگاهى به مرد حسابدار كه چك را در دست داشت انداخته و با خودش گفت: حال كه او همراه من است جاى نگرانى وجودندارد و صلاح هم نيست كه كارتن به اين بزرگى را با خودم به داخل بانك ببرم.
مرد حسابدار كه ترديد جوان را احساس كرده بود درحالى كه بازوى او را مى كشيد، گفت: زودتر تشريف بياوريد، همكارمان همين جا منتظر ما خواهندماند.
جوان ناچار به دنبال او حركت كرده و به اتفاق وارد بانك شدند. در داخل بانك مرد از جوان خواست كه چك را پشت نويسى كرده و با مدرك شناسايى به او بدهد. مرد جوان پس از گرفتن چك و بيرون آوردن گواهينامه اش، در گوشه اى مشغول پشت نويسى شد. مرد در همين حال به وى گفت كه تا شما مشغول نوشتن هستيد من با رئيس بانك سلام و عليكى كرده و از او بخواهم كه دستور دهد خارج از نوبت چك را نقد كنند. سپس بدون اين كه منتظر پاسخ جوان شود به طرف انتهاى سالن حركت كرد.
جوان پس ازاتمام كارش، نگاهى به انتهاى سالن بانك انداخت و با چشم هايش به دنبال مرد حسابدار گشت.
اما هيچ اثرى از او نيافت. سرانجام هنگامى كه از يافتن او درداخل بانك مأيوس شده بود با نگرانى نگاهى به خارج از بانك انداخت. در خيابان هم اثرى از آنها نبود.
با نگرانى به جلو باجه مراجعه كرده و چك را به متصدى صندوق داد. كارمند بانك پس از گرفتن چك و كنترل آن، روبه جوان كرده و پرسيد: اين چك را ازكجا آورده ايد؟
جوان با دلواپسى جواب داد: چطور مگه، ايرادى دارد؟
كارمند بانك پاسخ داد: اين چك، يك برگ از دسته چكى است كه مفقودشده. به همين خاطر حسابش مدتهاست كه مسدود شده است.
جوان كه متوجه شده بود فريب خورده و كلاه سرش رفته است، چك را گرفت و به سرعت از بانك خارج شد و به جست وجو پرداخت. پس از نااميدشدن به طرف محل كار آنها رفت و از قسمت اطلاعات سراغ آنها را گرفت. اما پس از بررسى به او گفته شد كه اسامى افراد ساختگى بوده و چنين اشخاصى در بين كارمندان آن اداره وجود ندارند.
مقصر اصلى در اين پرونده كيست؟
آخرين لبخند «مهسا» كوچولو
298194.jpg
حميده گودرزى
عقربه هاى ساعت ۱۲ ظهر (۲۲ مرداد سال ۸۵) را نشان مى داد. مريم خسته از يك روز سخت و پركار، طبق معمول براى ديدن دختر ۸ ماهه اش «مهسا» كه در مهدكودك نزديك محل كارش بود آماده شد. دلش براى خنده هاى معصومانه دختر كوچولويش حسابى تنگ شده بود. وقتى يادش آمد كه چند ساعت قبل هنگام خداحافظى چطور او را بوسيده بود، احساس دلتنگى بيشتر به سراغش آمد.
مريم در همين حال و هوا بود كه چادر مشكى اش را سر كرد و به راه افتاد.
هنوز اتاق را ترك نكرده بود كه صداى زنگ تلفن او را در جا ميخكوب كرد. دلش به يكباره آشوب شد. از ته قلبش ندايى دريافت. با دستانى لرزان گوشى تلفن را برداشت.
دلشوره و اضطراب به او امان نمى داد.
از پاى تلفن مربى مهد از او خواست هر چه زودتر خودش را به كلينيكى در بلوار مرزداران - در غرب تهران - برساند. مريم با آن كه بارها و بارها صداى مربى مهد دخترش را شنيده بود، اما اين دفعه صدايش براى او كاملاً ناآشنا مى آمد.
مربى مهد ۲ ، ۳ بار ديگر جمله خود را تكرار كرد و گفت: براى مهسا اتفاق كوچكى افتاده است. بعد هم گوشى را قطع كرد.
مريم مى خواست هر چه سريع تر خود را به كنار دخترش برساند، اما پاهايش قدرت حركت نداشت. تلوتلوخوران به طرف صندلى رفت و با همه قدرت، خود را روى آن انداخت.
صداى مهيب برخورد زن جوان با صندلى، ناگهان نگاه هاى همكارانش را كه سرگرم كار بودند به خود جلب كرد. آنها سراسيمه خود را به همكارشان رساندند. وقتى علت را جويا شدند، از ميان صحبت هاى تكه تكه او فهميدند كه براى دخترش اتفاقى افتاده است.
آنها فوراً خود را به كلينيك رساندند.
مقابل در كلينيك چندخودرو پليس ايستاده بود. آن طرف تر نيز، افسر تجسس، بى سيم به دست خبر مرگ نوزادى كه دقايقى قبل به اين كلينيك انتقال يافته بود را مى داد.
مريم با شنيدن قسمتى از صحبت هاى افسر كلانترى در حالى كه سعى داشت، خود را متقاعد كند كه براى دخترش حادثه ناگوارى رخ نداده از پله ها بالا رفت. بعد هم با مشاهده سرپرست مهد كه سعى داشت خود را از نگاه هاى پرسشگرانه مادر دور نگه دارد ، به سرعت خود را به او رساند.
در حاليكه آن دو براى لحظه اى كوتاه مات و مبهوت، چشم در چشم هم دوخته بودند، ناگهان پزشك معالج به طرف مريم رفت و از او خواست چند دقيقه اى در اتاقش با هم گفت وگو كنند. مريم دل تو دلش نبود. مى خواست بداند چه بلايى به سر دخترش آمده است. پشت سر پزشك معالج به اتاقش رفت و روى صندلى نشست.
پزشك در حالى كه سعى داشت خود را خونسرد نشان دهد و با كلماتى شمرده مريم را به آرامش دعوت كرد. اما او مى دانست يك مادر نگران، هيچ گاه نمى تواند بى خيال باشد. سرانجام پزشك با زبان بى زبانى به زن جوان گفت كه مهسا كوچولو، هنگام انتقال به كلينيك بر اثر خفگى جان سپرده است.
مريم با شنيدن حرف هاى دكتر سرش گيج رفت. همه اتاق دور سرش مى چرخيد. گفته هاى پزشك را يك بار ديگر مرور كرد. در حالى كه سرش را در دستانش گرفته بود با چشمانى اشكبار براى فرزندش لالايى سر داد.
مريم آرام و قرار نداشت، پيوسته از دكتر مى خواست تا درباره علت اين حادثه بيشتر برايش توضيح دهد. گاهى مى نشست و گاهى از جا برمى خاست و سرانجام از پزشك خواست، تا او را به كنار فرزندش ببرد.
بدين ترتيب وى سراسيمه به اتفاق پزشك خود را به كنار پيكر بى جان مهسا كوچولو كه آرام و بى حركت روى تخت درازكشيده بود رساند. مادر با شيون و فرياد چندين بار دخترش را صدا كرد. اما مهسا كوچولو، به خواب ابدى رفته بود. ديگر از شوق ديدار مادر دست و پا زنان قهقهه سر نمى داد. دقايقى گذشت تا مريم به خود بقبولاند كه چه بلايى سرشان آمده است. سپس با تلفن همراهش به شوهرش تلفن زد و در حالى كه وانمود مى كرد حالش بد است، از او خواست تا هر چه زودتر خود را به كلينيك برساند.
پدر مهسا كوچولو پس از آن كه تلفن را قطع كرد، سراسيمه خود را نزد همسرش رساند و از مسئولان كلينيك درباره حال همسرش پرسيد. مسئولان كه از اين سؤال پدر مهسا جا خورده بودند، دريافتندكه «مريم» براى آن كه شوهرش نترسد، به او گفته خودش بيمار است.
بدين ترتيب او را كنار مريم بردند.
مرد با ديدن چهره رنگ پريده همسرش كه به شدت اشك مى ريخت، با نگاه هاى خود، از او درباره بيمارى اش پرسيد. در همين هنگام پزشك معالج خود را به زوج جوان رساند و پدر مهسا را از آنچه كه براى دختر كوچولويش رخ داده بود باخبر كرد.
سپس با دستور قضايى جسد مهسا به پزشكى قانونى انتقال يافت و پس از انجام آزمايشات لازم براى تعيين علت اصلى مرگش، تحويل والدينش داده شد.
به اين ترتيب با شكايت والدين مهسا به دستور قاضى پرونده مربى و سرپرست مهد به اتهام سهل انگارى منجر به مرگ مورد بازجويى قرار گرفتند. گروه كارشناسان ۳ نفره قوه قضائيه در نخستين بررسى هاى اوليه، سرپرست مهد را به ميزان ۶۰ درصد و سازمان بهزيستى را نيز به دليل عدم نظارت و ارائه نكردن آموزش هاى لازم، براى مراقبت از كودكانى كه به مهد سپرده مى شوند، به ميزان ۴۰ درصد در اين ماجرا مقصر دانستند. با اعتراض سرپرست مهد، كارشناسان ۵ نفره وارد شور شدند. آنها اين بار سازمان بهزيستى را به ميزان ۱۵ درصد مقصر شناختند. اما بار ديگر به دنبال اعتراض نماينده بهزيستى كارشناسان ۷ نفره، نخستين نظريه كارشناسان را تأكيد كردند.
با اعلام اين نظريه كارشناسى، متهمان در وقت رسيدگى در شعبه ۱۱۵۶ دادگاه عمومى جزايى تهران با رياست قاضى الهى زاده محاكمه شدند.
در اين جلسه، سرپرست مهد كه بيشترين ميزان قصور را داشت، مدعى شد كه بهزيستى تاكنون هيچ دوره آموزشى براى آنها نگذاشته است. بعد از وقوع اين حادثه نيز نامه اى مبنى بر اين كه من در حال گذراندن كلاس ها و دوره هاى آموزشى بودم را تنظيم كردند و به دادگاه ارائه دادند. نماينده بهزيستى نيز با كذب محض خواندن همه اظهارات سرپرست مهد، به قاضى دادگاه گفت: اين سازمان از زمانى كه افراد براى تأسيس مهدكودك مجوز دريافت مى كنند، آموزش هاى لازم را به سرپرست ها مى دهد. هر ماه نيز بازرسانى به اين مراكز سركشى مى كنند. بنابراين در وقوع اين حادثه سازمان بهزيستى هيچ نقشى نداشته است.
در پايان جلسه والدين مهسا كوچولو، به خبرنگار ما گفتند: ۷ سال قبل ازدواج كرديم. بعد از چند ماه متوجه شديم كه نمى توانيم به طور طبيعى بچه دار شويم. از اين رو زير نظر چند پزشك متخصص تحت درمان قرار گرفتيم. مريم گفت: در همين هنگام بودكه من در محل كار شوهرم استخدام شدم. سرانجام در اواخر سال ۸۴ متوجه شدم كه باردار هستم و نه ماه بعد نيز مهسا به دنيا آمد. بعد از ۶ ماه استراحت پزشكى مجبور شدم به سركارم بازگردم. از اين رو، دخترم را به نزديك ترين مهد كودك محل كارمان سپرديم.
با توجه به اين كه خانه مان در كرج بود هر روز ساعت ۷ صبح مهسا را به مهد برده و ساعت ۴ بعدازظهر او را تحويل مى گرفتيم. در طول روز نيز من ۳ بار به مهد كودك رفته و به دخترم سر مى زدم. يك هفته بود كه مربى دخترم كه ۱۶ سال بيشتر نداشت، به من گفت كه همه كارها خوب پيش مى رود و از من خواست كه روزى ۲ بار به مهسا سركشى كنم. من هم قبول كردم. وى درباره روز حادثه گفت: آن روز قصد داشتم به سراغ دخترم بروم كه تلفنى به من خبر دادند، حال مهسا بد است. به همين خاطر به سرعت خود را به كلينيك رساندم و بعد هم جنازه دخترم را تحويلم دادند.
مريم درباره علت مرگ دخترش گفت: وقتى از طريق مسئولان مهد علت را جويا شدم. آنان گفتند، ۲ ساعت قبل مربى مهسا به او غذا داد و بلافاصله او را روى تخت خواباند و به بازى با ديگر بچه ها پرداخت. دقايقى بعد، سرپرست مهد كه به طور اتفاقى از كنار تخت مهسا عبور مى كرد، متوجه شد كه حال او وخيم است. از اين رو، با توجه به اين كه از مهد تا نزديك ترين مركز درمانى بيش از ۳ دقيقه فاصله نداشت و مى توانست با رساندن به موقع دخترم به كلينيك او را از مرگ حتمى نجات دهد به انتظار اورژانس نشست و در همان زمان نيز از ۲ دوست ديگر خود كه مربى مهدهاى ديگر بودند، كمك خواست. آنها سپس سعى كردند تا با انگشت غذايى كه در حلق مهسا باقى مانده بود را خارج كنند. با رسيدن اورژانس مهسا را در حالى كه سرو صورتش خون آلود بود، به حمام بردند و لباسش را نيز تعويض كردند و بعد از آن او را كه نيمه جان بود و با مرگ دست وپنجه نرم مى كرد به بيمارستان انتقال دادند. اما كار از كار گذشته بود، او قبل از آنكه توسط پزشك كشيك معاينه شود، جان سپرده بود.
اين زوج جوان از دادگاه تقاضاى اشد مجازات براى عاملان مرگ دخترشان را كردند. الهى زاده قاضى دادگاه طى بررسى اوراق پرونده، سرپرست مهد كودك و بهزيستى را به ميزان قصورى كه در اين حادثه مرگبار داشتند به پرداخت ديه در حق اولياى دم و پرداخت جريمه نقدى در حق صندوق دولت محكوم كرد.
صفحه اى از يك زندگى تلخ
298197.jpg
خسرو مبشر
در راهروى دادگاه انقلاب صداى نوزادى به گوش مى رسيد. چشمان كودكانه اش براى يافتن عاطفه مادرى، اين سو و آن سو مى دويد و شايد محبت مادر يا پدر را در ميان جمعى كه به اتهام مصرف و نگهدارى موادمخدر دستگير شده اند بيابد، اما او به غير از بوى تعفن اعتياد پدر و مادرش چيز ديگرى در مشامش احساس نمى كرد.
گريه هاى نوزاد همچنان ادامه يافت. مادر بى اعتنا غرق در افكارش بود. به دوران نوجوانى اش فكر مى كرد. هر وقت نوزادى را مى ديد، براى مادر شدن چقدر خيالبافى و آرزو مى كرد.
چه روزهايى كه با در آغوش گرفتن عروسك هايش حس مادر را به خود مى گرفت. اما افسوس كه او در خانه دود گرفته موادمخدر زندگى مى كرد.
زن با يادآورى دوران تلخ زندگى اش و اين كه چگونه جوانى خود را از دست داده دستى به موهاى ژوليده اش كشيد. مدت ها مى شد خود را در آينه نديده بود. وحشت زده از جا برخاست. لباس سياه به تن داشت. ناى راه رفتن نداشت. بى حوصله و خواب آلود بود. نوزاد بار ديگر به گريه افتاد. زن به طرف او رفت. شيشه شيرى را در دهان فرزندش گذاشت و نوزاد كم كم آرام گرفت. مادر پلك هايش را بست. او حال ديدن پسرش را هم نداشت. چون او براى ساكت كردن فرزند شيرخوارش راه بدى انتخاب كرده بود. كاش همسرش اعتياد را به او هديه نمى داد تا او نيز آن را به فرزندش هديه نكند. كودك بى گناه قربانى اعتياد و خودخواهى پدر ومادرش شده بود.
راز هولناك مادر در دادگاه فاش شد. او براى اين كه از گريه هاى نوزادش در امان باشد در اقدامى بى رحمانه به او موادمخدر خورانده بود.
اكنون اين زن همراه همسرش در دادگاه حضور دارند تا پاسخگوى اقدام هاى غيرمسئولانه شان باشند. در تحقيقات اوليه از زن و شوهر مشخص شد كه آنها دو فرزند ديگر - يك دختر ۶ ساله و پسر ۴ ساله - نيز داشتند. زن و شوهر معتاد ابتدا بچه ها را با خوراندن ترياك معتاد كرده و بعد هم از آنها سوءاستفاده مى كردند. پدر، دختر بچه را مجبور به گدايى مى كرد تا در هزينه هاى زندگى كمك حال آنها باشد. دختر نيز به جاى گدايى ساعت ها در مقابل ويترين فروشگاه هاى اسباب بازى و پوشاك دخترانه مى ايستاد و عروسك ها را تماشا مى كرد. او با نگاه هاى معصومانه اش آرزو مى كرد كاش يك عروسك سخنگو و يك لباس قشنگ صورتى داشت و مانند دختران همسن و سال خودش با پوشيدن لباس قشنگ با عروسك سخنگوى خود بازى كند.
اما او هرگز به اين آرزويش نرسيد. چرا كه پدرش او را وادار به خريد و فروش ترياك هم كرده بود. در همان ايام مأموران براى جمع آورى معتادان و پاكسازى منطقه شرق تهران اعزام شدند. عده اى از قاچاقچيان و معتادان را دستگير كردند كه پدر و مادر فاطمه كوچولو نيز ميان آنها بودند. با گذشت ۶ ماه پدر و مادر از زندان آزاد شدند، وقتى به خانه شان بازگشتند اثرى از خانه نديدند. چرا كه مأموران خانه هاى مخروبه معتادان كه لانه فساد و قاچاق موادمخدر بود را تخريب كردند. اما دختر كوچولو كه پناهگاهى نداشت به يك مكان نامعلوم رفت. هيچ كس هم از سرنوشتش خبرى ندارد. زن و مرد نيز از پيدا كردن دخترشان مأيوس شدند.در گزارش مأموران پليس هم آمده است: «پدر و مادر معتاد پس از مدتى براى تأمين مخارج خود، پسر خردسال شان را به يك زن كولى اجاره مى دهند. آن زن پس از ۴ ماه، بدون اطلاع، از تهران به يكى از شهرستان ها مى رود و كودك را هم با خود مى برد. زن و شوهر كه از وضع مالى خوبى برخوردار نيستند به راحتى از كنار اين قضيه مى گذرند و به دنبال زن كولى نمى روند. هيچ شكايتى هم در اين باره مطرح نمى كنند.
در دادگاه
قاضى دادگاه انقلاب از آسيه كه ۳۱ سال دارد اما چهره اش شبيه زن هاى ۶۰ ساله است، درباره اعتياد كودك ۲۰ ماهه اش و مفقود شدن ۲ فرزند ديگرش مى پرسد. زن آهى كشيده و به آرامى مى گويد: حدود ۸ سال پيش با همسرم جلال آشنا شدم. با اين كه مى دانستم او به موادمخدر اعتياد دارد اما براى فرار از دست نامادرى، پا به خانه پر از دودش گذاشتم.
مدتى نگذشته بود كه پى بردم همسرم بيمارى قلبى هم دارد. ابتدا خواستم با اعتيادش مقابله كنم اما نشد. وقتى به خود آمدم دريافتم من هم در باتلاق اعتياد شوهرم غرق شده ام. در حالى كه در انتظار تولد دخترم بودم.
در ادامه جلسه دادگاه زن چشمانش را بست و نوزاد ۲۰ ماهه اش را در آغوش كشيد و فشرد. نوزاد گريه مى كرد. انگار درد خمارى وجود كودكانه اش را فراگرفته بود. وقتى نخستين بچه ام به دنيا آمد اسمش را فاطمه گذاشتيم. او وقتى به گريه مى افتاد، حال و حوصله قصه گفتن و تر و خشك كردنش را نداشتم. او مزاحم بود و هر كارى كردم از دستش خلاص شوم نشد. مدام گريه مى كرد و بى تابى هايش به اندازه اى بود كه گاهى ديوانه ام مى كرد. هنوز يك ماهه نبود كه براى نخستين بار مقدارى ترياك را حل كردم و در شيشه شيرش ريختم. از آن زمان به بعد او با خوردن شير آلوده به خواب مى رفت تا اين كه بزرگتر شد.
پدرش او را از كودكى با خودش به گدايى مى برد. گاهى اوقات هم سرچهارراه ها در ميان دسته گل ها بسته هاى كوچكى جاسازى مى كرد وفاطمه آنها را به مشتريان مى داد تا اين كه مأموران من و همسرم را دستگير كردند. زمانى كه زندانى بوديم فاطمه هم گم شد. از سرنوشت او هم خبرى نداريم.
در زندان اوين بوديم كه فرزند دوم مان هم به دنيا آمد. بعد آزاد شديم. مدتى همسرم جلال به خاطر بى پولى و بيكارى پسرمان را به يك زن كولى كه در همسايگى مان زندگى مى كرد ماهيانه ۴۵ هزار تومان اجاره داد. او هم پس از ۴ ماه بدون اين كه چيزى به ما بگويد بچه را برداشت و رفت. حالا هم نمى دانيم كجاست. پسر سوم ما هم ۲۰ ماهه است. او هم مثل ما معتاد است. اگر در شير او ترياك حل نكنيم آرام و قرار نمى گيرد.
زن در حالى كه نوزادش عطسه هاى غيرعادى مى كرد ادامه داد: آقاى قاضى اگر به ميثم ترياك ندهم از بين خواهد رفت. اكنون يك بچه طبيعى نيست. من از شما مى خواهم اين بچه را از ما بگيريد. او را به جايى بسپاريد تا خوب شود و خوب زندگى كند، تا سرنوشتى مثل ما پيدا نكند و مانند ما معتاد و بدبخت و آواره روزگار نباشد.همين موقع در حالى كه مرد از حرف هاى آتشين همسرش به خشم آمده بود با عصبانيت به قاضى دادگاه گفت: زن چرا بى ربط حرف مى زنى اين بچه جگر گوشه ماست. من آن را به هيچ قيمتى از دست نمى دهم.
با اين حرف ها، وقت آقاى قاضى را نگير. مرد در حالى كه ناى حرف زدن نداشت گفت: آقاى قاضى، من از شما معذرت مى خواهم كه زنم حرف هاى بى ربط زد و وقت شما را گرفت. دخترم حالش خوب است و به مسافرت رفته و بزودى برمى گردد.سپس قاضى دادگاه به مرد گفت: شما متهم هستيد به نگهدارى و فروش موادمخدر. ترياك به ميزان ۵ كيلو و ۷۵۰ گرم و اعتياد به موادمخدر و فروش يك فرزند پسر خود براى تأمين پول خريد ترياك. از خودتان دفاع كنيد.
متهم : همه اينها افترا و دروغ است و براى من پاپوش درست كرده اند. اين زن عقل درست و حسابى نداره كه اين حرفها را زده. آقاى قاضى من كار خلافى نكردم. فقط از بد روزگار و رفاقت با دوستان ناباب معتاد شدم. اصلاً اين زن مرا معتاد كرد.
در ادامه قاضى دادگاه زن و مرد را براى تحقيقات تكميلى در اختيار مأموران ستاد مبارزه با موادمخدر قرار داد و در يك دستور قضايى ديگر نوزاد آنها را نيز براى تعيين و تكليف نهايى به اداره سرپرستى دادگسترى سپرد.
از سوى ديگر گروهى از مأموران مأموريت يافتند درباره سرنوشت نامعلوم دختر و پسر خردسال اين خانواده تحقيق و گزارش خود را به دادگاه اعلام كنند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |