|
مقصر اصلى در اين پرونده كيست؟
آخرين لبخند «مهسا» كوچولو
|
|
|
حميده گودرزى عقربه هاى ساعت ۱۲ ظهر (۲۲ مرداد سال ۸۵) را نشان مى داد. مريم خسته از يك روز سخت و پركار، طبق معمول براى ديدن دختر ۸ ماهه اش «مهسا» كه در مهدكودك نزديك محل كارش بود آماده شد. دلش براى خنده هاى معصومانه دختر كوچولويش حسابى تنگ شده بود. وقتى يادش آمد كه چند ساعت قبل هنگام خداحافظى چطور او را بوسيده بود، احساس دلتنگى بيشتر به سراغش آمد. مريم در همين حال و هوا بود كه چادر مشكى اش را سر كرد و به راه افتاد. هنوز اتاق را ترك نكرده بود كه صداى زنگ تلفن او را در جا ميخكوب كرد. دلش به يكباره آشوب شد. از ته قلبش ندايى دريافت. با دستانى لرزان گوشى تلفن را برداشت. دلشوره و اضطراب به او امان نمى داد. از پاى تلفن مربى مهد از او خواست هر چه زودتر خودش را به كلينيكى در بلوار مرزداران - در غرب تهران - برساند. مريم با آن كه بارها و بارها صداى مربى مهد دخترش را شنيده بود، اما اين دفعه صدايش براى او كاملاً ناآشنا مى آمد. مربى مهد ۲ ، ۳ بار ديگر جمله خود را تكرار كرد و گفت: براى مهسا اتفاق كوچكى افتاده است. بعد هم گوشى را قطع كرد. مريم مى خواست هر چه سريع تر خود را به كنار دخترش برساند، اما پاهايش قدرت حركت نداشت. تلوتلوخوران به طرف صندلى رفت و با همه قدرت، خود را روى آن انداخت. صداى مهيب برخورد زن جوان با صندلى، ناگهان نگاه هاى همكارانش را كه سرگرم كار بودند به خود جلب كرد. آنها سراسيمه خود را به همكارشان رساندند. وقتى علت را جويا شدند، از ميان صحبت هاى تكه تكه او فهميدند كه براى دخترش اتفاقى افتاده است. آنها فوراً خود را به كلينيك رساندند. مقابل در كلينيك چندخودرو پليس ايستاده بود. آن طرف تر نيز، افسر تجسس، بى سيم به دست خبر مرگ نوزادى كه دقايقى قبل به اين كلينيك انتقال يافته بود را مى داد. مريم با شنيدن قسمتى از صحبت هاى افسر كلانترى در حالى كه سعى داشت، خود را متقاعد كند كه براى دخترش حادثه ناگوارى رخ نداده از پله ها بالا رفت. بعد هم با مشاهده سرپرست مهد كه سعى داشت خود را از نگاه هاى پرسشگرانه مادر دور نگه دارد ، به سرعت خود را به او رساند. در حاليكه آن دو براى لحظه اى كوتاه مات و مبهوت، چشم در چشم هم دوخته بودند، ناگهان پزشك معالج به طرف مريم رفت و از او خواست چند دقيقه اى در اتاقش با هم گفت وگو كنند. مريم دل تو دلش نبود. مى خواست بداند چه بلايى به سر دخترش آمده است. پشت سر پزشك معالج به اتاقش رفت و روى صندلى نشست. پزشك در حالى كه سعى داشت خود را خونسرد نشان دهد و با كلماتى شمرده مريم را به آرامش دعوت كرد. اما او مى دانست يك مادر نگران، هيچ گاه نمى تواند بى خيال باشد. سرانجام پزشك با زبان بى زبانى به زن جوان گفت كه مهسا كوچولو، هنگام انتقال به كلينيك بر اثر خفگى جان سپرده است. مريم با شنيدن حرف هاى دكتر سرش گيج رفت. همه اتاق دور سرش مى چرخيد. گفته هاى پزشك را يك بار ديگر مرور كرد. در حالى كه سرش را در دستانش گرفته بود با چشمانى اشكبار براى فرزندش لالايى سر داد. مريم آرام و قرار نداشت، پيوسته از دكتر مى خواست تا درباره علت اين حادثه بيشتر برايش توضيح دهد. گاهى مى نشست و گاهى از جا برمى خاست و سرانجام از پزشك خواست، تا او را به كنار فرزندش ببرد. بدين ترتيب وى سراسيمه به اتفاق پزشك خود را به كنار پيكر بى جان مهسا كوچولو كه آرام و بى حركت روى تخت درازكشيده بود رساند. مادر با شيون و فرياد چندين بار دخترش را صدا كرد. اما مهسا كوچولو، به خواب ابدى رفته بود. ديگر از شوق ديدار مادر دست و پا زنان قهقهه سر نمى داد. دقايقى گذشت تا مريم به خود بقبولاند كه چه بلايى سرشان آمده است. سپس با تلفن همراهش به شوهرش تلفن زد و در حالى كه وانمود مى كرد حالش بد است، از او خواست تا هر چه زودتر خود را به كلينيك برساند. پدر مهسا كوچولو پس از آن كه تلفن را قطع كرد، سراسيمه خود را نزد همسرش رساند و از مسئولان كلينيك درباره حال همسرش پرسيد. مسئولان كه از اين سؤال پدر مهسا جا خورده بودند، دريافتندكه «مريم» براى آن كه شوهرش نترسد، به او گفته خودش بيمار است. بدين ترتيب او را كنار مريم بردند. مرد با ديدن چهره رنگ پريده همسرش كه به شدت اشك مى ريخت، با نگاه هاى خود، از او درباره بيمارى اش پرسيد. در همين هنگام پزشك معالج خود را به زوج جوان رساند و پدر مهسا را از آنچه كه براى دختر كوچولويش رخ داده بود باخبر كرد. سپس با دستور قضايى جسد مهسا به پزشكى قانونى انتقال يافت و پس از انجام آزمايشات لازم براى تعيين علت اصلى مرگش، تحويل والدينش داده شد. به اين ترتيب با شكايت والدين مهسا به دستور قاضى پرونده مربى و سرپرست مهد به اتهام سهل انگارى منجر به مرگ مورد بازجويى قرار گرفتند. گروه كارشناسان ۳ نفره قوه قضائيه در نخستين بررسى هاى اوليه، سرپرست مهد را به ميزان ۶۰ درصد و سازمان بهزيستى را نيز به دليل عدم نظارت و ارائه نكردن آموزش هاى لازم، براى مراقبت از كودكانى كه به مهد سپرده مى شوند، به ميزان ۴۰ درصد در اين ماجرا مقصر دانستند. با اعتراض سرپرست مهد، كارشناسان ۵ نفره وارد شور شدند. آنها اين بار سازمان بهزيستى را به ميزان ۱۵ درصد مقصر شناختند. اما بار ديگر به دنبال اعتراض نماينده بهزيستى كارشناسان ۷ نفره، نخستين نظريه كارشناسان را تأكيد كردند. با اعلام اين نظريه كارشناسى، متهمان در وقت رسيدگى در شعبه ۱۱۵۶ دادگاه عمومى جزايى تهران با رياست قاضى الهى زاده محاكمه شدند. در اين جلسه، سرپرست مهد كه بيشترين ميزان قصور را داشت، مدعى شد كه بهزيستى تاكنون هيچ دوره آموزشى براى آنها نگذاشته است. بعد از وقوع اين حادثه نيز نامه اى مبنى بر اين كه من در حال گذراندن كلاس ها و دوره هاى آموزشى بودم را تنظيم كردند و به دادگاه ارائه دادند. نماينده بهزيستى نيز با كذب محض خواندن همه اظهارات سرپرست مهد، به قاضى دادگاه گفت: اين سازمان از زمانى كه افراد براى تأسيس مهدكودك مجوز دريافت مى كنند، آموزش هاى لازم را به سرپرست ها مى دهد. هر ماه نيز بازرسانى به اين مراكز سركشى مى كنند. بنابراين در وقوع اين حادثه سازمان بهزيستى هيچ نقشى نداشته است. در پايان جلسه والدين مهسا كوچولو، به خبرنگار ما گفتند: ۷ سال قبل ازدواج كرديم. بعد از چند ماه متوجه شديم كه نمى توانيم به طور طبيعى بچه دار شويم. از اين رو زير نظر چند پزشك متخصص تحت درمان قرار گرفتيم. مريم گفت: در همين هنگام بودكه من در محل كار شوهرم استخدام شدم. سرانجام در اواخر سال ۸۴ متوجه شدم كه باردار هستم و نه ماه بعد نيز مهسا به دنيا آمد. بعد از ۶ ماه استراحت پزشكى مجبور شدم به سركارم بازگردم. از اين رو، دخترم را به نزديك ترين مهد كودك محل كارمان سپرديم. با توجه به اين كه خانه مان در كرج بود هر روز ساعت ۷ صبح مهسا را به مهد برده و ساعت ۴ بعدازظهر او را تحويل مى گرفتيم. در طول روز نيز من ۳ بار به مهد كودك رفته و به دخترم سر مى زدم. يك هفته بود كه مربى دخترم كه ۱۶ سال بيشتر نداشت، به من گفت كه همه كارها خوب پيش مى رود و از من خواست كه روزى ۲ بار به مهسا سركشى كنم. من هم قبول كردم. وى درباره روز حادثه گفت: آن روز قصد داشتم به سراغ دخترم بروم كه تلفنى به من خبر دادند، حال مهسا بد است. به همين خاطر به سرعت خود را به كلينيك رساندم و بعد هم جنازه دخترم را تحويلم دادند. مريم درباره علت مرگ دخترش گفت: وقتى از طريق مسئولان مهد علت را جويا شدم. آنان گفتند، ۲ ساعت قبل مربى مهسا به او غذا داد و بلافاصله او را روى تخت خواباند و به بازى با ديگر بچه ها پرداخت. دقايقى بعد، سرپرست مهد كه به طور اتفاقى از كنار تخت مهسا عبور مى كرد، متوجه شد كه حال او وخيم است. از اين رو، با توجه به اين كه از مهد تا نزديك ترين مركز درمانى بيش از ۳ دقيقه فاصله نداشت و مى توانست با رساندن به موقع دخترم به كلينيك او را از مرگ حتمى نجات دهد به انتظار اورژانس نشست و در همان زمان نيز از ۲ دوست ديگر خود كه مربى مهدهاى ديگر بودند، كمك خواست. آنها سپس سعى كردند تا با انگشت غذايى كه در حلق مهسا باقى مانده بود را خارج كنند. با رسيدن اورژانس مهسا را در حالى كه سرو صورتش خون آلود بود، به حمام بردند و لباسش را نيز تعويض كردند و بعد از آن او را كه نيمه جان بود و با مرگ دست وپنجه نرم مى كرد به بيمارستان انتقال دادند. اما كار از كار گذشته بود، او قبل از آنكه توسط پزشك كشيك معاينه شود، جان سپرده بود. اين زوج جوان از دادگاه تقاضاى اشد مجازات براى عاملان مرگ دخترشان را كردند. الهى زاده قاضى دادگاه طى بررسى اوراق پرونده، سرپرست مهد كودك و بهزيستى را به ميزان قصورى كه در اين حادثه مرگبار داشتند به پرداخت ديه در حق اولياى دم و پرداخت جريمه نقدى در حق صندوق دولت محكوم كرد.
|