آزاده شهريارى
زمانى كه على اكبر ولايتى متولد سال ۱۳۲۴ شميران مدرك تحصيلى دكتراى فوق تخصصى خود را در رشته پزشكى با گرايش بيمارى هاى عفونى اطفال از دانشگاه جان هاپكينز آمريكا دريافت كرد، كمتر كسى فكر مى كرد كه روزى وى در نقش كليدى و حساس ديپلمات ارشد و متولى وزارت امور خارجه ايران ايفاى نقش كند و البته اين مهم در پرتو سوابق مبارزاتى وى تا مقطع پيروزى انقلاب اسلامى ايران و حمايت ويژه بنيانگذارفقيد جمهورى اسلامى ايران و رهبر معظم انقلاب صورت گرفت.ولايتى زمانى سكان هدايت وزارت خارجه را بر عهده گرفت كه قريب يك سال از تجاوزرژيم بعثى صدام به ايران و شروع جنگ تحميلى گذشته بود.مديريت ۱۶ ساله وى بر دستگاه ديپلماسى در مقاطع دشوار پس از انقلاب از ولايتى يك ديپلمات باتجربه و دورانديش ساخته است.او كه اكنون مشاور رهبر معظم انقلاب در امور بين الملل است با رويى گشاده دعوت ما را پذيرفت و قرار گفت و گو در دفتر مطالعات بين الملل وزارت امور خارجه گذاشته شد كه روزى خود وى در زمان تصدى وزارت خارجه بناى آن را گذاشته بود.
|
|
|
: آقاى دكتر! در دوران طفوليت، كودكى و نوجوانى چگونه پرورش پيدا كرديد كه مسير زندگى شما در ميان هم سالانتان فرق كرد تا اين كه نهايتاً به يك شخصيت برجسته سياسى تبديل شديد. از خانواده بويژه پدر و مادر برايمان بگوييد و اين كه چه كسانى تأثير اساسى روى شما داشتند.
بنده متولد ۴ تيرماه ۱۳۲۴ رستم آباد شميران هستم. كلاس اول در مدرسه بهرام و از سال دوم در مدرسه نادرافشار بودم. در آن زمان دوره راهنمايى نبود و دبيرستان دو بخش داشت: سيكل اول و سيكل دوم. دوره اول يا سيكل اولش بازگشت بنده به دبيرستان بهرام در همان رستم آباد بود و براى سيكل دوم به مدرسه جم قلهك رفتم. من رشته طبيعى را انتخاب كردم كه همان علوم تجربى امروز است. سال ۴۲ ديپلم گرفتم. سال ۴۳ در كنكور سراسرى شركت كردم و رتبه ۴۹ كنكور سراسرى را بدست آوردم بنابراين مى توانستم در هر رشته اى كه مايل بودم ثبت نام كنم.
من هم دانشكده پزشكى دانشگاه تهران را انتخاب كردم تا اين كه در سال ۵۰ پزشك عمومى شدم و همان سال براى تخصص نزد استاد دكتر محمد قريب رفتم. بعد به عنوان كادر آموزشى به استخدام دانشكده علوم تندرستى درآمدم . از طرف آن دانشكده، به دانشگاه «جان هاپكينز» آمريكا در «بالتيمور»، براى گذراندن دوره فوق تخصص بيمارى هاى عفونى اعزام شدم.
: چه سالى؟
سال ۵۵.
كارمان در دانشگاه ادامه پيدا كرد. تا به حال كه ۳۳ سال سابقه آموزشى در دانشگاه دارم و استاد تمام پايه ۲۳ دانشگاه علوم پزشكى شهيد بهشتى هستم. تا سال ۷۶ در كادر آموزشى دانشگاه تهران بودم، ولى در آن سال به درخواست خودم به دانشگاه علوم پزشكى شهيد بهشتى منتقل شدم تا بتوانم به مركز پزشكى تخصصى دانشگاهى كه مركز ريه ايران است (بيمارستان مسيح دانشورى)، بيايم. از آن زمان تا به حال هم اينجا هستم. البته در دوران دانشجويى معلم دبستان هم بودم. در يك مدرسه اسلامى به نام مدرسه قائميه كه از جمله مدارس جامعه تعليمات اسلامى بود، معلم بودم و بعد به اتفاق چند نفر از دوستان اداره آنجا را به عهده گرفتيم. از آنجا بود كه با مرحوم شهيد دكتر محمدباقر لواسانى كه در ماجراى حزب جمهورى اسلامى شهيد شد، آشنا شديم. همين طور اداره دبستان را داشتيم تا سال ،۴۹ در حالى كه هنوز دوره پزشكى خود را تمام نكرده بودم، به دبيرستان جهان آرا در قلهك رفتم، در آن دبيرستان تدريس مى كردم. بعد از انقلاب، در ۲ آذر ۱۳۵۸ به عنوان معاون درمان وزارت بهدارى منسوب شدم. در خردادماه ۵۹ به عنوان نماينده نخستين دوره مجلس شوراى اسلامى از تهران انتخاب شدم. در مهرماه ۶۰ از سوى رئيس جمهور وقت آيت الله خامنه اى، به عنوان نخست وزير به مجلس معرفى شدم. آن موقع در قانون اساسى، سمت نخست وزيرى بود و بايد رئيس جمهور او را معرفى مى كرد و مجلس رأى تمايل مى داد.مجلس رأى تمايل به من نداد. از اين رو پس از من مهندس [ميرحسين] موسوى معرفى شدند و ايشان رأى آوردند و پس از مدت زمان كوتاهى، در ۲۵ آذر ۶۰ به عنوان وزير خارجه معرفى شدم و رأى آوردم و تا ۳۱ مرداد ۱۳۷۶ وزير امور خارجه بودم. از اول شهريور ۷۶ به عنوان مشاور رهبر معظم انقلاب در حوزه بين الملل منصوب گرديدم ، در عين حال از سال ۶۹ به عنوان عضو حقيقى شوراى عالى انقلاب فرهنگى منصوب شده بودم. در همان سال فرهنگستان ها تشكيل شدند و بنده به عنوان عضو پيوسته فرهنگستان علوم پزشكى كشور انتخاب شدم. در سال ۱۳۷۶ نخستين مجمع تشخيص مصلحت بعد از اصلاح قانون اساسى به صورت كامل تر از قبل تأسيس شد. بنده جزو نخستين گروهى بودم كه از سوى رهبر معظم انقلاب منصوب شدم، تا الآن كه نوبت سوم است كه مجدداً اعضاى مجمع تشخيص مصلحت منصوب شدند و بنده هم در آن حضور دارم.
: چه طور شد كه مجلس دور اول به عنوان نخست وزير به شما رأى تمايل نداد؟
به طور مشخص در آن زمان آن گروهى كه در مخالفت فعال بود و بسيار هم تلاش كرد، سازمان مجاهدين انقلاب اسلامى بود. آن زمان هم تفرقه و دودستگى در آن ايجاد نشده و انشعاب به وجود نيامده بود. چون بعداً به دو گروه تقسيم شدند اما در آن زمان همه با هم بودند. تعدادى در مجلس، تعدادى هم در دولت مرحوم شهيد رجايى حضور داشتند فعاليت بسيارى كردند و البته از اين طرف، بنده به گروه خاصى پيوندى نداشتم يا قرارى نگذاشته بودم. شايد آن گروه هم نوعى سهم خواهى داشت كه من اعتنا نكردم. چنانكه بعداً در دولت مهندس موسوى بعضى سمت هاى كليدى را گرفتند.
:مى خواستم كمى هم در مورد خانواده خود بگوييد.
مرحوم پدر من حاج ميرزا على اصغر از معدود باسوادان زمان خودش بود. مردم در آن زمان، باسوادان را ميرزا مى گفتند. ايشان معلم قرآن كريم هم بودند و بسيارى از افرادى كه در محله ما خواندن قرآن را ياد گرفتند، از ايشان آموختند. چون انسان باسواد و كتابخوانى بود، محيط خانواده ما به سبب حضور ايشان محيطى مساعد آموزش بود و از اين رو بنده دبستان هم كه مى رفتم، از كتاب هاى قديمى ايشان - چه داستانى و چه دينى - استفاده مى كردم.
: چند تا خواهر و برادر داريد؟
۵ تا خواهر داشتم و بنده پسر منحصربه فرد بودم.
در دوره دبيرستان، جداى از درس هاى مدرسه كتاب هاى رمان تاريخى متعددى بيش از چندين هزار صفحه خواندم.خواندن اين كتاب ها به علاقه مندى بنده به تاريخ و ادبيات خيلى كمك كرد.
: افرادى كه در آن دوران روى شما تأثيرات كليدى داشتند، چه كسانى بودند؟
در ميان معلمين، معلم كلاس اول بنده شخصى بود به نام آقاى فرهنگى كه اهل طالقان و واقعاً هم فرهنگى بود. درسى كه ايشان مى داد واقعاً زمزمه محبت بود. روى نيمكت مى ايستاديم و به ما نمازخواندن ياد مى داد. با اين كه مدرسه دولتى مى رفتيم ولى ايشان براى خودشان رسالتى قائل بودند. همين آقاى كاووسى كه الآن همكار ما هستند، در علاقه مند شدن من به تاريخ نقش داشتند. آقاى شرافتى دبير زيست بود . در آن زمان زيست شناسى را طبيعى مى گفتند كه ايشان هم در علاقه مند شدن من به دروس تجربى نقش زيادى داشت. ايشان با يك اهتمام ويژه اى شيمى و يا كتاب طبيعى را به ما درس مى داد. بعدها اشخاصى مثل شهيد مهدى شاه آبادى كه در جزيره مجنون به شهادت رسيد، تأثير زيادى روى زندگى من گذاشت. ايشان در محل ما امام جماعت بود. مرحوم دكتر لواسانى كه شهيد شد از من دو سال بزرگتر بود، اما نقش پررنگى در زندگى من داشت.آقاى سيدحسن موسوى يكى از روحانيون محله بود كه مرحوم شده اند. يكى از پسرهاى ايشان نماينده مجلس است از استان اصفهان و ايشان هم تأثير خوبى روى من داشتند. مرحوم حاج شيخ على صفايى گلپايگانى هم يكى از اين افراد است.
|
|
|
ايشان شب هاى دوشنبه جلسه قرائت قرآن داشتند كه مرحوم پدر من معلم آن جلسه قرآن و حاج شيخ على صفايى واعظ آن جلسه بود. يكى از كسانى كه روى زندگى سياسى من خيلى تأثير داشت و در دوره اخير رئيس شوراى شهر قم بود و هم محلى ما بود. در دوران انقلاب ساواك ايشان را دستگير كرد و به زندان انداخت. خيلى صدمه ديد و شكنجه زيادى تحمل كرد و از محل كارش هم اخراجش كردند. در همان زمان، به قم رفت و چون در ادارات دولتى راهش نمى دادند در يك كارخانه آجرماشينى مشغول به كار شد. كسى كه بعد از انقلاب شهردار قم و معاون وزارت خارجه و بعد هم رئيس شوراى شهر قم شد، آقاى محمد عرب بود. ايشان از اقوام ماست و در اين كه من را وارد حوزه سياست و كارهاى سياسى كند، خيلى نقش داشت.يك پسردايى به نام محمدحسين داشتيم كه مرحوم شد. ايشان هم نقش بسيارى داشت كه من را وارد مجرا و كارهاى سياسى كند كه اين ماجرا بين سال هاى ۴۱-۳۲ كه زمان فعاليت جبهه ملى بود، اتفاق افتاد. البته جبهه ملى در سال۳۹ تشكيل شد، اما بازمانده هاى جبهه ملى هنوز فعال بودند. آن ها هر دو جزو طرفداران دكتر مصدق بودند و طرف هاى سال ۴۰-۳۹ من را در حوزه هايى كه جبهه ملى تشكيل داده بود، بردند و من آنجا فعال شدم. در دوران دبيرستان مسئول حوزه جبهه ملى در دبيرستان جم شدم و سپس من را مسئول جبهه ملى در ۳ دبيرستان جم، بهرام و فردوسى و سپس كل منطقه كردند. جلسات سياسى حوزه دانش آموزى در منزل مرحوم مهندس حسيبى تشكيل مى شد. مهندس حسيبى از اعضاى مؤثر جبهه ملى، آدم بسيار خوب و از متدينين جبهه ملى بود. خانه او در نزديكى مدرسه جم در قلهك قرار داشت. پايين ده قلهك ايشان مالك باغى بود. ما كه در خانه هاى خودمان جرأت نمى كرديم تشكيل جلسه بدهيم، ولى ايشان چون پاك باخته بود جلسات حوزه هاى سياسى جبهه ملى را درمنزل خودش برپا مى كرد. تا اين كه در سال۴۱-۴۰ كه امام (ره) مبارزاتشان را شروع كردند، من ديگر هر دو كار را مى كردم يعنى هم كار در جبهه ملى و هم پخش اعلاميه هاى امام (ره). بعد از ۱۵ خرداد۴۲ كه عملاً جبهه ملى دوم تعطيل شد، با توجه به سابقه تفكر دينى كه داشتيم، همراه نهضت امام(ره) شديم. بعد، شروع به انجام برخى كارهاى سياسى هم در محل و هم در دانشگاه كرديم. سپس در دوره اى از سال۴۳ مهندس بازرگان، آيت الله طالقانى، دكترشيبانى و مصطفى مفيدى از نهضت آزادى دستگير شدند. دكتر شيبانى ومصطفى مفيدى دانشجوى دانشكده علوم پزشكى تهران بودند و پس از دستگيرى، انجمن اسلامى مانندى كه آن ها مؤسسش بودند، تعطيل شد. ما در سال۴۷ كه سال چهارم - پنجم پزشكى بوديم، با كمك مرحوم دكتر لواسانى، آقاى دكتر سيدمحمد جزايرى، آقاى شهيد دكتر مرتضى لبافى نژاد، آقاى دكتر معتمدى، آقاى دكتر محمدرضا خادمى (پسر آيت الله خادمى از اصفهان) و مرحوم دكتر شهيد فياض بخش، انجمن اسلامى دانشكده پزشكى را راه اندازى كرديم، كه كار آسانى نبود. يادم است كه در يك جلسه از آقاى دكتر شريعتى در تالار ابن سيناى دانشكده پزشكى دعوت كرديم. بعد انجمن اسلامى پزشكان را درست كرديم كه در طول فعاليت از مرحوم دكتر بهشتى و شهيدمطهرى و... براى سخنرانى دعوت مى كرديم.همزمان انجمن اسلامى مهندسين هم بود كه مرحوم مهندس بازرگان در رأس آن بود. بعدها براى اين كه ادامه فعاليت هاى مستقل سياسى هر كدام از آن ها به دليل مسائل سياسى و... با مشكل مواجه بود، جلسات انجمن اسلامى مهندسان و انجمن اسلامى پزشكان را تلفيق كرديم كه تا زمان انقلاب و تا يك فاصله زمانى بعد از انقلاب هم به همين صورت به كار خود ادامه دادند. بعد هم كه انقلاب شد و حزب جمهورى اسلامى به وجود آمد، همين انجمن اسلامى پزشكان عيناً رفت و شاخه پزشكان حزب جمهورى اسلامى را تشكيل داد. اين هم سابقه اى از كارهاى سياسى من!
: نخستين دستگيرى شما توسط ساواك در چه سالى بود؟
من در سال۴۱ در سن ۱۷ سالگى براى نخستين بار به ساواك شميران احضار شدم. مرا نگه داشتند، اما زندان نرفتم. تنها بازجويى كردند. بعد يك هيأت مسلمانى روشن روشنفكرى درست كرديم به نام مجمع درك حقايق اسلامى كه بابت آن هم باز مرا به ساواك بردند. يكى از ادارات ساواك شميران، در خيابان خليلى نزديك دربند پلاك۱۲۳ بود كه ساختمانش شايد الآن هم باشد كه سردر هلالى سنگى دارد. يكى از شعب ساواك تهران در چهارراه ايرانشهر تقاطع خيابان آيت الله طالقانى بود كه اكنون محل يك اداره آموزش و پرورش شده است. بعدها كه آقاى رى شهرى وزير اطلاعات شد، به ايشان گفتم كه يك خلاصه پرونده اى به من بدهيد. ايشان گفت كه تو از سال۴۱ تا ۵۷ يك پرونده قطور دارى. همين آقاى عرب را حدود ۱۲ شبانه روز شكنجه دادند وحتى ناخنش را كشيدند و از جمله سؤالاتى كه از او مى پرسيدند اين بود كه فلانى چه كار مى كند؟ او هم خيلى مردانگى كرد كه ۱۲ شبانه روز تحمل كرد و لو نداد.
: در اين سال ها با انجمن حجتيه هم همكارى داشتيد؟
نه، ابداً. در آن زمان ها گروه هاى مختلفى سعى مى كردند كه ما را جذب خودشان كنند از مجاهدين خلق گرفته تا حجتيه و دراويش و من در جلسات آن ها شركت كرده و هر سه جورش را ديده بودم! سال۴۷ كه بنده دانشجوى سال چهارم پزشكى بودم، آموزش هاى نظامى ضمن تحصيل مى دادند. يعنى در هر تابستان ۳ هفته دانشجويان را آموزش نظامى مى دادند تا هنگامى كه درس شان تمام مى شود، مستقيماً سر خدمت بروند كه اين مدت آموزش از خدمت شان كم مى شد. ما در پادگان لشكرك بوديم. يك وقت يكى از دوستانمان به من گفت كه اين بچه مسلمان ها يك جلسه اى دارند. كنار رودخانه جاجرود يك ديوار سنگى ساخته بودند كه آب به كناره ها تجاوز نكند. اين ديوار مثل يك سد پهن بود. ما رفتيم آنجا روى اين ديواره هاى پهن نشستيم و يك جلسه درازى تشكيل داديم! نمى دانستيم كه دعوت كنندگان ما چه كسانى هستند فقط مى گفتند بچه مسلمان ها. بعدها معلوم شد كه محل عضوگيرى مجاهدين خلق است. اين جلسه كه تمام شد آخر جلسه گفتند كه جلسه بعدى فلان جا. منزل آلادپوش ها افتاد. اين آلادپوش ها چند برادر بودند. يكى شان حسن آلادپوش بود كه در خيابان ها همراه محبوبه متحدين به دست ساواك كشته شد. ما به دعوت حسين آلادپوش براى جلسه به منزل آنها رفتيم. يك بار هم خانه اكبرى آهنگران رفتيم. رابط ما محمد حياتى بود كه بعدها از سران مجاهدين خلق شد. اين ها اشخاصى بودند كه ما آنجا با آنها آشنا شديم. ۲ ، ۳ جلسه كه رفتيم، ديگر نرفتم. واقعاً اين خيلى حرف است چون آنها در سال۵۴ انحراف شان آشكار شد، ولى در سال ۴۸ فهميديم كه اين ها دچار يك خط انحرافى اند. مرحوم دكتر لواسانى كه در جمع ما بود، در روشن كردن افكار آن ها براى جمع ما نقش اساسى داشت. ايشان آدم مطلعى بودند. پدرش روحانى بود وخودش هم در حوزه علميه تحصيل كرده بود و چون طبيبى آگاه و دين شناس بود، ماهيت آن ها را حسابى براى ما روشن كرد. لذا در همان سال ۴۸ بعد از ۳ ۴، جلسه استشمام اوليه مان اين شد كه آن ها همانى نيستند كه ما مى خواهيم پس رهايشان كرديم. ۲ ۳، بار هم ما را به حلقه دراويش بردند. شخصى بود به نام آقاى عنقا كه پير يكى از سلسله هاى دراويش بود. رفيقى داشتيم كه با ما همكلاس و برادرش از معاريف بود. او ما را دعوت كرد و در همان جلسه اول حسابى توى ذوقمان خورد. چون ديدم كه دارند از مرحوم آية الله بروجردى انتقاد مى كنند كه چرا مسجد اعظم را ساخته ولى جاده قم را نساخته است. حالا آقاى بروجردى بايد با اين سنار سه شاهى وجوهات، هم مسجد بسازد و هم بار عظيم هزينه اداره حوزه ها را به دوش بكشد، آن وقت شاه دارد نفت مى فروشد و به او چيزى نمى گويند. جاده قم قبل از اين كه اين اتوبان ساخته شود، جاده بسيار بدى بود. آنها مى گفتند كه چرا آقاى بروجردى مسجد مى سازد اما جاده قم را نمى سازد؛ خوب ايشان حتى اگر تمام پول مسجد را مى داد، يك دهم جاده قم هم ساخته نمى شد. خلاصه اين كه انحرافات عجيب و غريبى داشتند. مثلاً مى گفتند كه اين آقاى عنقا اسرار غيب را مى داند و به او «آقا» مى گفتند. يك بار گفت كه يك نفر آمد و براى آقا خواب تعريف كرد. بعد آقا به او يك حرف ركيكى زد و گفت كه تو فلان خوردى. خوب من با خودم گفتم كسى كه اهل معنويت است نبايد اين گونه حرف بزند چون قرار است كه مثلاً مردم را راهنمايى و هدايت كند. من از رفيقم پرسيدم كه چطور آقا اين حرف را زد؟ او گفت كه آقا فهميد كه يارو دروغ مى گويد! حجتيه را هم ديدم و فهميدم آن چيزى نيست كه من مى خواهم چون بعضى از اشخاص را مى ديدم كه همه همت شان اين است كه ۲ تا بهايى را مسلمان كنند تا ۲ نفر به جمعيت مسلمانان اضافه شود. در صورتى كه وقتى كه كشور دركام صهيونيست ها و يهودى ها و بهايى ها و آمريكا و شاه بود و سر و ته مملكت اسلامى را مى خوردند ما بايد به فكر اين باشيم كه ۴ تا آدم كور و كچل بهايى را مسلمان كنيم!
يكى از مواردى كه ما را به نوعى دعوت كردند و ما هم رفتيم و به نوعى هم سمپات آنها شديم، بعد آنها گير افتادند و ما هم تا مرز دستگيرى رفتيم، حزب ملل اسلامى آقاى بجنوردى بود. آقاى حجتى كرمانى در زمره آنها بود، آقاى سرحدى زاده، آقاى جواد منصورى و... آن وقت آن كسى كه ما را به اين سمت سوق داد، كيوان مهشيد بود. كيوان مهشيد هم درجه و هم دادگاهى آقاى محمدجواد حجتى كرمانى بود. به هر دوى آنها ۶ سال زندانى داده بودند. بعداً در دادگاه تجديدنظر هر دو شروع كردند عليه اشرف پهلوى حرف زدن كه بله رأس قاچاقچيان هروئين اشرف پهلوى است و... معمولاً در دادگاه تجديدنظر مدت زندان كم مى شد ولى ۶ سال آنها شد ۱۰ سال. بعد از انقلاب كه كيوان مهشيد بيرون آمد، ما فكر كرديم كيوان همان كيوان بچه مسلمان است، يكى از بچه ها گفت كه «عمويى» از اعضاى حزب توده حسابى روى او كار كرده و تو خيلى مواظب باش. خلاصه اين كه ديديم بله توده اى شده است و بعد هم با توده اى ها اعدام شد. اين هم يك شكل ديگرى از كار.
: پذيرش مسئوليت وزارت خارجه آن هم در مملكتى كه در آن انقلاب شده يك كار خطير است. وزارت خارجه جزو وزارتخانه هايى بود كه كاملاً بايد پاكسازى مى شد و مثل جاهاى ديگر نبود كه بتوان آن را تحويل گرفت. چون شما در واقع يك زمين سوخته را تحويل مى گرفتيد. هنگام تحويل گرفتن آن آيا اضطراب داشتيد؟ چون امروز بحثى كه مطرح است اين كه مى گويند آقاى ولايتى معمار وزارت امور خارجه هستند به همين علت هنوز نفوذ معنوى شان را در ديپلماسى كشور دارند. نظر شما در اين رابطه چيست؟
وزارت خارجه همان طور كه اشاره كرديد، حساس ترين وزارتخانه بود و بسيار مدعى پشت درش داشت. تمام گروه هاى سياسى مطرح در كشور مى خواستند كه وزارت خارجه را داشته باشند. چون دريچه ارتباط با خارج بود و لذا جزو وزارتخانه هايى بود كه تا قبل از اين كه من به آنجا بروم، هيچ وقت ثبات لازم را پيدا نكرد. تا قبل از من ۷ وزير يا سرپرست آمده و رفته بودند و هيچ وزارتخانه اى اين قدر تغيير و تحول در خود نديده بود.
|
|
|
بنده ۲۵ آذر ماه ۱۳۶۰ به وزارت خارجه رفتم. از ۲۲ بهمن ۵۷ تا آن موقع كه حساب كنيد حدود ۳۴ ماه مى شود كه جنگ هم يك سال و خرده اى بود كه شروع شده يعنى به طور متوسط كمتر از هر ۵ ماه يك وزير يا سرپرست داشت. نخستين وزيرش دكتر كريم سنجابى بود از جبهه ملى و دومين وزير دكتر ابراهيم يزدى بود از نهضت آزادى، سومين وزير صادق قطب زاده بود از نهضت آزادى ، چهارمين وزير بنى صدر بود، از جبهه ملى (حالا شايد پس و پيش مى گويم!) به هر حال، دقت كه كنيم مى بينيم كه ۴ وزير اول وزارت خارجه از جبهه ملى يا نهضت آزادى بودند، پنجمين نوبت رسيد به مرحوم آقاى رجايى كه نخست وزير بود و آقاى بنى صدر كه شد رئيس جمهور. ميان اينها هيچگاه توافق براى وزارت خارجه صورت نگرفت. مجلس شوراى اسلامى كه بنده هم در آن موقع عضوش بودم، مصوبه اى را تصويب كرد كه اگر وزارتخانه اى به علت اختلاف ميان رئيس جمهور و نخست وزير بدون وزير ماند، نخست وزير بتواند سرپرستى آن وزارتخانه را داشته باشد و لذا از تاريخ فروردين سال ،۶۰ مرحوم آقاى رجايى هم نخست وزير بود و هم سرپرست وزارت خارجه تا شد بعد از ۳۰ خرداد و عزل بنى صدر و... آن وقت مرحوم شهيد رجايى رئيس جمهور و مرحوم شهيد باهنر نخست وزير شد و آقاى مهندس موسوى را به عنوان وزير امور خارجه معرفى كردند. ايشان هم از تير ۶۰ تا مهر ۶۰ وزير خارجه بود. در آن تاريخ كه ايشان به عنوان نخست وزير تعيين شد، وزارت امور خارجه را تحت مسئوليت خودش نگه داشت تا اين كه وزير خارجه پيدا كنند كه بعد به من پيشنهاد كردند. اين طور كه من بعدها فهميدم در كليت نظام اين توافق شده بود. با توجه به اين كه من نماينده مجلس و نامزد نخست وزيرى هم بودم، من را معرفى كرده بودند و رأى آوردم.
: آيا رهبر معظم انقلاب هم تأثيرى داشتند؟
بله، هم آقا و هم امام(ره) ولى آقا نقش اساسى داشتند. از آن به بعد هر وقت كه ما معرفى مى شديم آقا كه نظرشان مثبت بود، امام(ره) هم تكيه داشتند بر اين كه فلانى بايد در وزارت خارجه بماند. وقتى كه به مجلس معرفى مى شدم، از طريق حاج احمدآقا به مجلس پيغام مى دادند كه فلانى بايد وزير خارجه بماند و مجلس هم رأى مى داد. بعداً هم كه آيت الله خامنه اى رهبر شدند، پيغام مى دادند به مجلس كه فلانى بايد وزير امور خارجه بماند. بنابراين، ما اين، ۴ تا ۴ سالى كه وزير خارجه مانديم، با تأكيد رهبرى زمان چه امام(ره) و چه آقا بودكه خود اين، چند نكته را نشان مى دهد كه يكى اين است كه وزارت خارجه به عنوان يك وزارتخانه كليدى آن جايى است كه رهبر و بالاترين مقام نظام بايد پشتش بوده و آن را قبول داشته باشد. حداقل تا زمان ما اين طور بود.
من كه به وزارت خارجه رفتم، وزارتى كه ديرتر از همه وزارتخانه ها تكليفش روشن شد اينجا بود. وزارت امور خارجه هر نظامى و اعضايش نزديكترين وزارتخانه به آن نظام است. خوب يك عده اى پاكسازى شده و رفته بودند و بسيارى از سفارتخانه ها خالى بود. ما در كل دنيا تا آنجايى كه ذهنم يارى مى كند ۹ تا سفير داشتيم. مثلاً در كل سفارت چين يك نفر ماشين نويس تنها مستخدم و مسئول رسمى وزارت خارجه بود و كس ديگرى نبود. افراد ناشايست بركنار و عده اى هم پناهنده شده بودند. اين طرف هم كسى نبود كه بفرستند خيلى سخت بود. همان ماه هاى اولى كه من رفتم عده بسيارى از جاهاى مختلف پناهنده شدند. مثلاً كاردارهاى ما در سريلانكا و كنيا پناهنده شدند. مسئول حافظ منافع ما در آفريقا همين طور. كاردار ما در نروژ، سفير ما در اتريش، كاردار ما در سنگال هم پناهنده شدند.
: همه اينها از زمان طاغوت مانده بودند؟
بخشى از آنها از زمان طاغوت و بخشى هم نفوذى دوران بعد از انقلاب بودند. مثلاً كاردار ما در سنگال شخصى بود به نام اسكندر كه بعد از انقلاب آمده بود ولى بعد كه پناهنده شد در پاريس اعلام وابستگى به منافقين كرد. اين وضع ما بود از يك طرف نيرو نداشتيم و از يك طرف سياستى نبود. سياست زمان شاه كه سياست جمهورى اسلامى نبود. سياست زمان شاه يكسويه و يك طرفه، تبعيت كامل از سياست آمريكا بود. اصلاً براين اساس از كودتاى ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ سياست خارجى ايران شكل گرفته بود تا ۲۵ سال بعد يعنى ۱۳۵۷. سياست خارجى نبود و اصلاً وزارت خارجه كاره اى نبود. وزارت خارجه وزارت تشريفات و كارهاى كنسولى بود. اردشير زاهدى به عنوان سفير ايران در آمريكا همه كاره سياست خارجى بود و خط را او مى داد. برادر هويدا، فريدون هويدا در سازمان ملل متحد سفير ايران بود. مهمترين سفير ما اردشير زاهدى در واشنگتن بود كه براى شاه تلكس مى زد و شاه به او دستور مى داد. اصلاً او براى نخست وزير كه هويدا بود، تره هم خرد نمى كرد. اين بود سرنوشت سياست خارجى كه كسى در آن كاره اى نبود، ابتكار و ابداعى وجود نداشت و كسى نبايد زحمتى مى كشيد، يكسره همه چيز در اختيار آمريكايى ها بود و آنها مى گفتند كه اين كار را بكنيد و آن كار را نكنيد. در درجه بعد انگليسى ها بودند و درحد كمترى به دليل اين كه فرح در فرانسه درس خوانده بود ، فرانسوى ها يك نفوذكى در حوزه هاى فرهنگى داشتند و آلمان ها و روس ها كه اين اواخر باج هايى هم به آنها داده شد. حالا شما مى آييد و مى خواهيد يك سازمانى درست كنيد و تئورى آن را بر مبناى نه شرقى، نه غربى پياده كنى كه نه هيچ سابقه اى در عرض تاريخ معاصر دارد و نه در طول جغرافيا. اگر هم بتوانى درست كنى نمى گذارند اجرا كنى. درحالى كه عراق در چند جبهه با ما مى جنگيد كه يكى از آنها جبهه نظامى و ديگرى جبهه ديپلماسى بود. باز در جبهه نظامى يك بسيجى يا نظامى يا كسى كه سربازى رفته است، تفنگ دست مى گيرد و با توجه به عرق ملى و ميهنى و اسلامى به جنگ مى رود اما در جبهه ديپلماسى كه نمى شود هركسى را به سفارت فرستاد. نفر نداشتيم كه برود. در سفارت كه نمى شود تفنگ دست گرفت. آنجا بايد بروى و حرف بزنى و به زبانى هم حرف بزنى كه ديگران بفهمند و با روشى كه روش پخته اى باشد تا آنجا بند را آب ندهيم.
: آقاى دكتر! شما در زمانى كه كشور مورد تهاجم نظامى صدام بعثى قرار گرفته بود، چگونه كارها را سامان داديد؟
عراقى ها به ما حمله و نزديك به ۴۰هزار كيلومتر مربع از خاك ما را اشغال كردند بعد در همه جا تبليغ كردند كه ايران متجاوز است. در مجامع بين المللى ، سازمان ملل متحد، غيرمتعهدها، كنفرانس اسلامى و نزد خيلى از كشورها چنين تبليغ كرده بودندكه آنها فكر مى كردند ما حمله كرده ايم و عراق دفاع مى كند. براى اين كه كسى را نداشتيم كه در صحنه بين المللى حرف بزند . براى نمونه ما خواستيم در تانزانيا سفارت باز كنيم. سفير ما در كويت آن موقع دكتر على شمس اردكانى بود كه به تانزانيا رفت تا آنجا با آقاى جوليوس نايرره رئيس جمهور وقت تانزانيا صحبت كند. وى از انقلابى ترين آدم هاى آفريقا و كاتوليك سوسياليست بود و تمام خط مقدم جبهه عليه آپارتايد را اداره مى كرد . به موزامبيك، آنگولا، زيمبابوه، ناميبيا هم در مبارزاتشان كمك مى كرد. يك چنين آدم مبارزى كه از پايه گذاران غيرمتعهدها و خلقى و مردمى و... بود فكر مى كرديم حسابى از ما استقبال مى كند. خلاصه دكتر شمس اردكانى پيش او رفت. پايتخت تانزانيا دارالسلام است. گفتند كه آقاى جوليوس نايرره به شهر آروشا رفته. آروشا پاى كليمانجارو است و كليمانجارو كوه بلندى ميان تانزانيا و كنياست. به هرحال، رفتند آروشا نزد آقاى نايرره. فكر مى كرد كه ايشان را با آغوش باز مى پذيرد. گفت كه بفرماييد. گفت كه آمده ايم دراينجا سفارت باز كنيم. گفت اول برويد جنگتان را با عراق تمام كنيد بعد! يعنى ذهنيت اين آدم كه بسيار محترم و مستقل هم بود را چنين ساخته بودند. البته بعدها با ما رفيق شد و به او كمك بسيارى كرديم. وى مسئول كنفرانس جنوب شده بود كه يك NGO وابسته به سازمان ملل بود ولى تصورش به واسطه تبليغات صدام و عراقى ها و فعاليت هاى بين المللى كه آنها داشتند اين بود كه ما به عراق حمله كرده ايم! عراق در آنجا سفارتخانه داشت اما ما كه رفتيم در آنجا سفارتخانه باز كنيم، در يك كشور مهم آفريقايى كه سرنوشت كل جنوب آفريقا در دست آن بود، حتى به آقاى نلسون ماندلا هم براى مبارزه عليه آپارتايد كمك مى كرد. اين آدم مبارز درجه اول؛ اين قدر دچار توهم بود و در درك واقعيت هاى صحنه جنگ ما مشكل داشت. مى خواهم بگويم كه ديپلماسى چقدر مهم است.