دوشنبه ۱۱ تير ۱۳۸۶ - ۱۷ جمادى الثانى ۱۴۲۸
Mon, Jul 2, 2007
فرهنگ و انديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
ويژه ۱(ايران اقتصادى)
ويژه ۲ (ايران اقتصادى)
ويژه ۳ (ايران اقتصادى)
ويژه ۴ (ايران اقتصادى)
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
دانش
ماجرا
قاب عكس
خانواده
تأملى بر كتاب «ماكس وبر و كارل ماركس» اثر كارل لوويت
گزارشى از كتاب هفته گاردين
تأملى بر كتاب «ماكس وبر و كارل ماركس» اثر كارل لوويت
اقتصاد؛
تقدير شوم بشر
298785.jpg
ليدا فخرى
بررسى كارل لوويت درباره وبر و ماركس را كه براى نخستين بار در سال ۱۹۳۲ منتشر شد، مى توان تلاشى براى مقايسه نظام مند و انتقادى برخى از عناصر اصلى انديشه اجتماعى اين دو جامعه شناس فلسفى دانست. كليد اين مقايسه بى شك دغدغه هر دو متفكر براى مسأله اهميت و نتايج فرهنگى سرمايه دارى مدرن غربى است. آنان بنيان و اساس موقعيت زندگى معاصر در حكومت «سرمايه دارى» را زير سؤال برده اند. هر دو - ماركس به طور مستقيم و وبر به طور غيرمستقيم - تحليل انتقادى از انسان مدرن در جامعه بورژوازى بر حسب اقتصاد بورژوازى - سرمايه دارى به دست داده اند كه مبتنى بر اين تشخيص است كه «اقتصاد»، «تقدير» انسانى شده است.
وبر، پس از بررسى روند تحول فرهنگ غرب چنين درنگ مى كند كه «مهلك ترين نيرو در زندگى مدرن سرمايه دارى است» و به همين ترتيب ماركس در كتاب «ايدئولوژى آلمانى» خود اين پرسش را طرح مى كند كه «چگونه است كه تجارت، كه به خودى خود چيزى جز مبادله محصولات خاص ميان افراد و كشورهاى گوناگون نيست سراسر جهان را زير سلطه خود در مى آورد - رابطه اى كه مانند تقدير در عهد باستان، بر فراز زمين پرواز مى كند و با دست نامرئى اش امپراتورى ها و ملت ها را مى آفريند و نابود مى كند.»
ماركس پرسش خويش را با نشان دادن نحوه اى كه آدميان بايد «كنترل شيوه روابط متقابل خود را بازهم به دست آورند » پاسخ مى دهد. در واقع ماركس در فلسفه خود درمانى پيشنهاد مى كند،حال آن كه وبر فقط «تشخيصى » از درد بشر مدرن به دست مى دهد. اين تفاوت در تفاسير آنان از سرمايه دارى جلوه گر مى شود. وبر سرمايه دارى را بر حسب «عقلانى شدن» عام و ناگزير تحليل مى كند كه ديدگاهى بى طرفانه است ولى به طور مبهم ارزيابى مى شود. در مقابل ماركس، تفسيرش را بر مفهوم «از خود بيگانگى» عام ولى قابل تغيير بنا مى كند. عقلانى شدن يا از خود بيگانگى، كه توصيفات بديلى از معناى بنيادى سرمايه دارى است، سرشت علم مدرن را نيز در برمى گيرد. علم، به مثابه كارى تخصصى، در عين حال ابزار و نمودار اين تقدير عام است؛ پيشرفت علمى مهم ترين عامل در فرآيند عقلانى شدن است كه هزاران سال در معرض آن قرار گرفته ايم و امروزه به طور كلى به چنان شيوه اى ارزيابى مى شود كه به طرزى غيرعادى منفى است.
به اين اعتبار، همواره روح غالب علوم تخصصى است كه براى مفاهيم ما از حقيقت، عينيت و علمى بودن هنجارآفرين است. در نتيجه، نقد ماركس و وبر را از جهان معاصر تنها در صورتى مى توان بررسى كرد كه مؤلف و يا مخاطب خصلت تخصصى آثار علمى خود آن ها را در نظر نياورد.
كارل لوويت در اين اثر خود سعى دارد از محدوده فلسفه علم وبر فراتر رود تا دريافتى ژرف انديشانه تر و ديالكتيكى از شناخت جهانى را به دست دهد كه تحت تأثير سرشت جهان سرمايه دارى مدرن است.
لوويت كه در رويكرد فلسفى خويش متأثر از هايدگر است، در اين كتاب با تحليل انسان شناسى فلسفى اين دو جامعه شناس فلسفى تلاش دارد كه نشان دهد كه بخش اعظم از مناقشه ايدئولوژيك ميان ماركسيسم و جامعه شناسى حاصل بدفهمى متقابل بوده است. درواقع، آنچه رويكرد لوويت انجام مى دهد ترديد در دوگانگى هاى ساده انگارانه روح باورى ـ ماده باورى و ايده آليسم ـ ماترياليسم است. از اين لحاظ، وبر و ماركس هر دو به عنوان منتقدان تجربه گرايى ساده انگارانه ظاهر مى شوند و يك جنبه از ميراث لوويت در اين اثر درك ظريف و حساس درمورد پيچيدگى ايده «ماديت» در نسبت با هر مفهومى از وجود است.
آنطور كه لوويت در اين كتاب اظهار مى كند، وبر و ماركس در انتقادشان از سرمايه دارى در نسبت با هستى از طريق مفاهيم عقلانى شدن و بيگانگى به يكديگر نزديك مى شوند. ماركس و وبر هر چند هر دو نظريه اى هستى شناسانه درباره سرشت عملى وجود انسانى دارند، تلاش كرده اند تا مشكلات زندگانى در سرمايه دارى بورژوايى را از طريق تحليل تاريخى عميق درباره تحول جهان غرب در مراحل بردگى، فئوداليسم و سرمايه دارى بفهمند.
لوويت در اين اثر به شدت از اين موضع خود دفاع مى كند كه اقتصاد سياسى ماركس بر مسأله اگزيستانسيال موقعيت انسانى بنيان نهاده شده است. در واقع، نظريه اجتماعى لوويت ارتباطى تنگاتنگ با درگيرى فكرى او با هايدگر و با مسائل تفكر الهياتى در جهان مدرن دارد. دغدغه او در مورد مسائل مربوط به ايمان و شك گرايى محصول حس بحران در آلمان پس از جنگ و به لحاظ فكرى، محصول تحقيق او درباره كى يركگارد و هايدگر است. پيش فرض هاى نهفته در كتاب «ماكس وبر و كارل ماركس» در وهله اول الهياتى بودند، ولى آنها ناشى از الهياتى هستند كه تا حد زيادى پسامسيحى بوده است. او مباحث خود را در اين كتاب در قالب يك مقدمه و سه فصل تدوين كرده است: ۱- تفسير وبر از جهان بورژوايى - سرمايه دارى بر حسب «عقلانى شدن».
۲- تفسير ماركس از جهان بورژوايى - سرمايه دارى برحسب «از خود بيگانگى» انسانى.
۳- نقد وبر بر دريافت ماترياليستى از تاريخ.
همچنين پيشگفتارى مفصل از برايان ترنر كه طرح لوويت را در اين كتاب به تحليل و نقد و بررسى مفصل مى گذارد. اين اثر كه از سوى انتشارات گزيده كار ققنوس منتشر شده است به همت شهناز مسمى پرست از ترجمه اى شيوا و خوشخوان برخوردار است.
ماسينيون و حكمت اسلامى
298824.jpg
مراسم بزرگداشت لويى ماسينيون با حضور سفير فرانسه، در محل دايرة المعارف بزرگ اسلامى برگزار شد . به گزارش مهر، در ابتداى اين مراسم، سيد كاظم موسوى بجنوردى رئيس دايرة المعارف بزرگ اسلامى با اشاره به مقام شامخ علمى ماسينيون اظهار داشت: لويى ماسينيون دانشمندى نامور بود كه بنيانگذار مطالعات تصوف ايران و اسلامى است. يكى از آثار او درباره حلاج، صوفى نامدارى است كه فرياد ان الحق سر داد . اين اثر هنوز از معتبرترين و بهترين تحقيقات او در اين زمينه است. تحقيق درباره حلاج است كه او را سخت مجذوب فرهنگ و تمدن اصيل ايرانى كرد.
دوفوشه كور محقق و ايرانشناس فرانسوى سخنران بعدى اين مراسم تأكيد كرد كه ماسينيون به مانند ديگر دانشمندان نامدار به خاستگاه و دامنه پژوهشى خود علاقه وافرى داشت و عطف علاقه او نيز تصوف بود. به اعتقاد دوفوشه كور استوارى ماسينيون در اين است كه حد و مرز پژوهش خود را مشخص كرد و نفوذ اديان ديگر را به خوبى شناخت. چرا كه آشنايى با اديان قرون اوليه اسلام سخت تعجب آور است. ماسينيون معتقد بود كه اصل و سرچشمه واژگان تصوف و عرفان اسلامى چيزى جز قرآن كريم نيست كه حامل معنويت است. بنابراين هر كس كه مى خواهد دين اسلام را صادقانه درك كند مى بايست خود در آن دين حضور داشته باشد. وى در پايان گفت: ماسينيون بود كه حكمة الاشراق را به كربن داد. او بود كه اثر روزبهان بقلى شيرازى را برجسته كرد. او بود كه سلمان پاك را نشان داد. او بود كه قرابت حضرت مريم و حضرت فاطمه(س) را نشان داد.
دكتر غلامرضا اعوانى نيز با اشاره به اين كه سخن گفتن از ماسينيون كار ساده اى نيست گفت : او اسلام شناسى بود كه حقايق معنوى اسلام را درك كرده بود. ماسينيون مستشار پاپ پيورى يازدهم و دوازدهم بود. او در آن زمان سعى وافرى در نگارش منشور واتيكان كه اسلام را به عنوان دين رسمى شناخت، داشت. تا آن زمان مسيحيت بر اين باور بود كه راه نجات فقط در مسيحيت است اما با تنظيم اين منشور واتيكان بر اين مورد نيز وعده داد كه راه نجات در ديگر اديان نيز مى تواند باشد و ماسينيون در اين راه تلاش بسيارى كرد. نگرش ماسينيون باعث شد كه شناخت ديگرى از اسلام به وجود آيد. در قرن ۱۹ و ۲۰ اسلام شناسان بزرگى ظهور كردند اما در ميان اينان ماسينيون درخشش خاصى دارد و او تحت تأثير مكتب هاى تاريخ انگارى و سطحى گرايى كه در شرق شناسى بود قرار نگرفت. او گرايش هاى باطنى و عرفانى به خصوص شيعه را به خوبى درك كرده بود و اين درك و نگرش او باعث شد كه آثار منحصر به فردى را خلق كند. او نه تنها توانست حكمت اسلامى را در غرب احيا كند بلكه شاگردانى مانند كربن را تربيت كرد. او در زندگى اجتماعى اش از فلسطين دفاع كرد. درخواست عفو عمومى براى زندانيان ماداگاسكار از فرانسه داشت و از استقلال الجزاير حمايت كرد.
گزارشى از كتاب هفته گاردين
سفر به جهان اسلام
298818.jpg
ادوارد مورتيمر ـ مترجم: پريسا صادقيه
اخيراً انتشارات بروكينگ (Brooking) كتابى از اكبر احمد (Akbar Ahmed) با عنوان «سفرى به جهان اسلام» و با زير عنوان «بحران جهانى شدن» منتشر كرده است كه اين كتاب هنوز ترجمه نشده است. اكبر احمد يك بريتانيايى، پاكستانى تبار و مسلمان است. او در حال حاضر استاد دانشگاه واشنگتن است. احمد نخستين كتاب خود را با عنوان «مذهب و سياست در جامعه اسلامى» منتشر كرد كه البته بعدها خود منتقد مباحث طرح شده در اين كتابش شد.
«سفرى به جهان اسلام» سفرى «انسان شناختى» است كه او به اين منظور به كشورهايى همچون تركيه، قطر، سوريه، اردن، پاكستان، هند، مالزى و اندونزى سفر كرده است. او اين سفرها را در سال۲۰۰۵ همراه با دو دانشجوى غير مسلمان و يك دانشجوى زن عرب آغاز كرد. اين كتاب شيوه نگارش خاص خود را داراست و براساس قراردادهاى معمول داستان نويسى نوشته نشده است. در قسمت هايى از اين كتاب احمد به صورت واضح به توصيف وقايع مى پردازد كه اين توضيحات شيوه روايى معمول در داستان نويسى را ندارد. در جريان اين سفر بحث هايى مابين احمد و دانشجويانش رخ مى دهد كه در پايان آن ها به اين نتيجه مى رسند كه يك تفاهم و يك تسامح دوطرفه بايد مابين دنياى غرب و جهان اسلام رخ دهد.
ناگزير در سرفصل اين كتاب با واژه «برخورد تمدن ها» مواجه مى شويم كه عنوان مقاله اى بود از ساموئل هانتينگتون كه در سال ۱۹۹۳ در رابطه با روابط خارجى منتشر كرد. احمد به عنوان فردى كه هم مسلمان و هم غربى است در اين كتاب سعى دارد راه حلى براى از بين بردن اين برخوردها معرفى كند. او تا حدودى نظريه هانتينگتون رامبنى بر اينكه جهان اسلام و دنياى غرب از دو فرهنگ كاملاً مجزا و مشخص برخوردارند را مى پذيرد ولى معتقد است كه فرهنگ غربى و اسلامى به عنوان دو فرهنگ كاملاً مجزا بايد در حد امكان به تعامل برسند. او در جايى از اين كتاب از واژه «تمدن جهانى» كه برساخته خود اوست استفاده مى كند و اظهار مى دارد كه «مردم در حال حاضر به قدرى به هم نزديك و وابسته اند كه نمى توانند فرهنگ هاى يكديگر را ناديده بگيرند»
او در بحث خود چه جهان اسلام و چه دنياى غرب را مورد خطاب قرار مى دهد و نه تنها هر دو طرف را دعوت به رسيدن به تسامح و تساهل با روش هاى اخلاقى مى كند بلكه همكارى دو طرف را براى كاهش اعمال خشونت آميز از قبيل كشتار خانواده هاديتا (Haditha) در عراق توسط سربازان آمريكايى و گردن زدن نيك برگ (Berg) در عراق و دانيال پيرل (Pearl) در پاكستان خواستار است. اين سفر به جهان اسلام نه تنها يك سفر اكتشافى است بلكه براى احمد يك مأموريت محسوب مى شود. دانشجويان آمريكايى او در طى اين سفر با افكار و ديدگاههاى مسلمانان آشنا مى شوند. دانشجويان آمريكايى به نظريات و مباحث اسلامى به دقت گوش فرا مى دهند و آن ها را به بحث مى گذارند و متوجه مى شوند اين نظريات و مباحث اسلامى كاملاً با آنچه رسانه هاى غربى به آنها عرضه مى دارند و در آن مسلمانان را انسان هايى «تندرو» مى خوانند در تضاد است. در اين مباحث، مسلمانان بزرگترين مشكلى كه جهان اسلام در حال حاضر با آن رو به رو است را اسرائيل مى دانند و وضعيت عراق را باعث بدگويى از اسلام در كشورهاى غربى ذكر مى كند. هدف اصلى اين كتاب اين است كه به خواننده غربى تصويرى چند بعدى از جهان اسلام ارائه دهد و به او امكان آشنايى با زندگى واقعى مسلمانان را بدهد. وسيله اى كه احمد براى بيان اين منظور انتخاب مى كند معرفى ۳ مذهب از دين اسلام است كه اكنون در هند وجود دارند. آليگار (Aligarh)، شكلى از مذهب است كه در قرن نوزده در دانشگاههاى آكسفورد و كمبريج توسط يك اصلاح طلب مسلمان به نام سعيد احمدخان شكل گرفت. اين مذهب مدافع نظريه قدرت بخشيدن به اسلام از طريق يادگيرى و اعمال مفاهيم غربى در مذهب بود. داباند(Deoband) نوع ديگرى كه در عكس العمل به بحرانى كه اسلام در قرن ۱۹ با آن مواجه بود شكل گرفت كه پايبند اصول اسلامى و شكل سنتى اسلام است. و در آخر اجمر (Ajmer) كه نام يك عبادتگاه است كه در قرن ۱۲ ميلادى ساخته شده است و مدافع اسلام شهودى و عرفانى است و آن ها به آرامش درونى و اينكه چطور مى توانند از طريق ارتباط مستقيم با خداوند پا را از خواسته هاى پست زمينى فراتر گذاشت تأكيد مى ورزند و همچنين به مفهوم روحانيت در اديانى مانند هندوئيسم و بودائيسم نيز مى پردازند.
در اين كتاب احمد به انتقاد از مذهب آليگار مى پردازد و معتقد است كه پيشوايان آن قواعد اسلامى را زير پا گذاشته اند و به مستبدانى ديكتاتور و زورگو تبديل شده اند و پيروان آن در جوى غير صميمى و ناامن به سر مى برند. به طور مختصر پيام اكبر احمد به دنياى غرب و رهبران غربى اين است كه براى شناخت اسلام واقعى به مذاهب گوناگون و تحريف شده روى نياورند. او بدون ترديد خواستار صلح جهانى و مخالف شديد حكومت انگلستان در اعطاى لقب شواليه به سلمان رشدى است. زيرا احمد معتقد است كه اين اعمال تفرقه انگيز نه تنها پيام آور صلح نيست بلكه آتش نيمه جان بين كشورهاى اسلامى و غربى را برافروخته تر مى كند و در آخر از مسلمانان مى خواهد از طريق بررسى تمام مذاهب، اسلام واقعى را بيابند و به آن از صميم قلب ايمان داشته باشند. ممكن است كتاب بعدى احمد سفرى به دنياى غرب باشد و او حتماً در اين سفر همراهان خود را از ميان دانشجويان مسلمان انتخاب خواهد كرد.
منبع: www.guardian.com
اين مقاله در ۲۳ ژوئن سال ۲۰۰۷ منتشر شده است و اين كتاب به عنوان كتاب هفته گاردين انتخاب شده است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |