محمد تقى زاده
رمان «اين تحميل شده ها»، خود دفاعى مقدس است از جنگ خونين ۸ ساله تحميلى كه بارقه هاى وجودش در فضاى اين سه دهه اخير منتشر شده و در واقع در تاريخ هر روزه اش ، بيش از پيش، آن را در شمار رخدادهاى بزرگ جهانى به حساب مى آورد. به بيانى ديگر همه اينها در ادبيات دفاع مقدس، رئاليسمى
به وجود آورده كه همراهى مؤلفه هايى نظير كمال گرايى و تعالى جويى، از آن عنصر زنده و پويا ساخته كه در اذهان تك تك شاهدان عينى و نسل هاى پس از آن، خاطره اش به صورت حماسه اى جاويدان باقى مانده است.
وقايع مستند دفاع مقدس، شاهدى است براى روحيه انسان دوستانه سلحشوران كه در تمام گوشه و كنار اين مرز و بوم وجود داشته كه رمان «اين تحميل شده ها» به يكى از موقعيت هاى پشتيبانى كه وظيفه اش تأمين آب براى رزمنده ها است، مى پردازد.
رمان با تقسيم فضا به سه طيف سنى مختلف آغاز مى شود؛ شخصيت «دايى كمال» با ورود غمگين و بى حوصله اش، فضاى دلگيرى را از تلمبه خانه اى پشت خاكريز كه البته فاصله بسيارى از خط مقدم جبهه دارد، به تصوير مى كشد. «پيرمرد هر روز كه از خواب برمى خاست، او بود و خاكريز.»
فضاسازى تيره و مغموم، روابط بى روح و بى رمق را ميان دو شخصيت دايى كمال و رسول ايجاد نموده است. از طرفى
بى تابى هاى دايى كمال، براى رفتن به خط مقدم و پيوستن به پسرش كه مفقودالاثر شده، او را لحظه به لحظه از مكانى كه در آن زندگى مى كند ، دور مى سازد. رسول، شخصيت جوان كه مسئول بى سيم و تيربار است؛ جوانى جدى و فعال، عجول و كم صبر كه در مقابل
بى طاقتى و افسردگى پيرمرد، منزوى شده و به دنياى ذهنى خود پناه برده است؛ اما در نهايت، آنچه رسول و پيرمرد را از لحاظ عاطفى به يكديگر وابسته مى كند، روح مهربان و ايثارگر دايى كمال است. در حقيقت، پيرمرد نماينده نسلى است كه وظيفه خود را در قبال فرزندان، خانواده، وطن و اعتقاداتش به انجام رسانيده؛ با اين حال تداوم روح مسئوليت پذيرى و وظيفه شناسى و عشق به وطن او را دوباره به صحنه نبرد فراخوانده و او نيز به نداى درونش لبيك گفته است.
همان طور كه گفته شد، پيرمرد به خاطر پيوستن به پسر مفقودالاثرش ، ياراى ماندن در تلمبه خانه را در خود
نمى بيند. از آن سو رسول، تنها مونس و همدم او كه نوستالژى پيرمرد را برمى انگيزد، در هيأت پسرش، در فضاى داستان با او به سر مى برد اما رابطه عاطفى و پنهان اين ۲نسل از چشم مخاطب، پنهان نمى ماند. در مونولوگ ها و ديالوگ هايى كه پيرمرد گاه و بيگاه با خود و با رسول دارد؛ دل نگرانى و علاقه اش به رسول آشكار مى شود و از سوى ديگر، درك متقابل رسول از وضع روحى پيرمرد است كه پرده از اين ارتباط عجيب قلبى اين ۲برمى دارد. تا حدى كه رسول با خود مى گويد: «بالاخره طاقت نياورد. پيرمرد بالاخره رفت.» ص۱۶۰
روابط رسول و دايى كمال، در مقر هميشگى شان با تمى از انتظار همچنان ادامه مى يابد تا زمانى كه نيروى كمكى به آنجا برسد. پيرمرد قرار است پس از آمدن آنها به خط مقدم برود. رسول نيز مسئوليت تازه اى را در تلمبه خانه بپذيرد. نويسنده براى تعديل روابط ۲شخصيت مورد نظر، نيروهايى را كه براى اعزام به تلمبه خانه برمى گزيند، در سن ميانه و نوجوانى قرار دارند. طيفى كه فضاى داستان براى تحول يافتن، نيازمند ورود آنهاست. همان طور كه مشهود است، قشر نوجوانى، نيروى ذهنى و فكرى پويايى كه مفاهيم و موقعيت ها را دچار تحول و تحركى كنش مند و مضاعف مى سازند. تفكرى كه نسل پير و جوان را براى ساختن بنيادهاى اعتقادى در كنار يكديگر قرار داده است.
در چنين حالتى با فلاش بكى، سويه ديگر داستان روشن مى شود؛ البته بهتر است به جاى واژه «فلاش بك» از واژه «منور» استفاده كنيم؛ چرا كه با هر فلاش بك در داستان، فضايى براى مخاطب روشن مى شود كه تاريكى شب داستان را به طور ناگهانى نورانى مى كند.
ناگفته نماند دايى كمال و رسول در انتظار يك گروه رزمنده زبده و كارآمد هستند. در حالى كه «صداى چند نوجوان تازه به بلوغ رسيده فضا را پر كرده است» نوجوانان نيز هيچ گونه تصورى از تلمبه خانه ندارند و رؤياى خط مقدم را در سر مى پرورانند. گويا تلمبه خانه ايستگاهى است كه شخصيت هاى داستان را براى رويارويى باواقعيات زندگى و محكى هوشيارانه به پيش مى رانند. با رسيدن نيروهاو آگاهى هردوطرف از موقعيت ديگرى، با ديدگاه ها و انتظارات كاملاً متفاوتى مواجه مى شوند؛ دراين ميان تنها دايى كمال است كه با بصيرتى كه از او انتظار مى رود پيشاپيش ماجراهايى را پيش بينى مى كند.
شخصيت پردازى نويسنده مقصد نهايى ذهن او را براى ترتيب دادن چنين اتفاقاتى، در جايى كه دور از خط مقدم است ؛ آشكار مى سازد. فاصله نوجوانان از خط مقدم و انتخاب آنها براى ايفاى نقش هايى كه هركدام نمايانگر نوعى ايده، باور و تفكرند؛ ذهن مخاطب را به سوى فاصله زمانى نوجوان امروز از خط مقدم سوق مى دهد. او با آوردن شخصيت ها و طيف هاى مختلفى از اجتماع، تنوع فرهنگى ، قومى و قبيله اى ، تنوع ها و تناقض هاى ظاهرى شخصيت ها را در يك فراخوان عمومى با يكديگر پيوند زده و متحد ساخته كه نشان دهنده اتحاد ملى و مذهبى ايرانيان در برابر هجوم بيگانگان است. در عين حال در ذهن مخاطبان نوجوانش، نوعى سمت و سو، و رغبت فكرى را كه روزى توسط هم سن و سالانشان در جنگ تحميلى انجام شده را ايجاد مى نمايد.
نويسنده براى انتقال پيام ايثار ، رشادت، شجاعت، ديندارى و عشق به ميهن به نوجوانان امروز وطنش، راه تداعى را پى مى گيرد تا هريك از شخصيت هاى داستان، نماينده چه بسيار رزمنده در دوران ۸ ساله باشد؛ بر همين اساس، شخصيت ها و شخصيت پردازى در كتاب بسيار متنوع و متفاوت شده است . حتى در نامگذارى ، به عنوان مثال به دو شخصيت «حامد» و «ممدو» توجه كنيد:
|
|
|
ممدو نوجوانى پرانرژى ، پرجنب و جوش، و جنوبى است كه با وجود مشكلات فراوان درراه اعزام به جبهه سعى داشت از طريق يكى از دوستانش [كه او نيز تحت تأثير هدف گرايى و ايمان راسخ ممدو قرار گرفته بود] به شكل غيرقانونى از راه دريا به خط مقدم جبهه برود... و حامد يك نويسنده و علاقه مند به خبرنگارى است كه پيش از آمدن به جبهه تمام وقتش را صرف مطالعه و نوشتن كرده است . او واقعه نويس اين گروه «از آب گذشته» است كه علاوه بر اين كه به مبارزه با قلم مى انديشد روح سركش و عاشقش او را به جنگ تن به تن كه نبردى عقيدتى است؛ با دشمنان متخاصم كشورش، به جبهه كشانده است . او لحظه لحظه چيزهايى را كه مى بيند مى نويسد، گزارش تهيه مى كند تاحدى كه در بخش هايى از كتاب تصور مى شود؛ حامد، همان راوى كتاب است و ما در حال خواندن گزارش هاى داستانى او هستيم.
در ميان نوجوانان ، دو شخصيت ديگر نيز خودنمايى مى كنند كه يكى از آنها تقى است كه ماجرايش به شكلى داستان در داستان، وارد ماجراهاى كتاب مى شود. تدوين موازى بيهوش شدن تقى در تلمبه خانه و بيهوش شدن وى در مراسم خواستگارى اش ما را با سرگذشت تقى به شكلى صميمانه و دلپذير روبرو مى سازد.
او كه خانواده اش با آگاه شدن از رؤيايى كه در سر مى پرورد سعى مى كنند با ايجاد تغيير و تحولى در زندگى اش او را از رفتن به جبهه منصرف سازند. به همين دليل با به خواستگارى رفتن از دخترخاله اش على رغم ميل باطنى تقى مى خواهند آنها را به عقد يكديگر درآورده و به اصطلاح پايبندش كنند. با تمام اين اوصاف او جبهه را به مثابه رسالتى بزرگ تر برمى گزيند و خانواده اش را با تعجب روبه رو مى سازد....
يكى ديگر از اين مردهاى كوچك، عباس است كه از ديدن سر بريدن يك مرغ، ضعف مى كند، براساس درايت رسول به عنوان آشپز تلمبه خانه انتخاب مى شود تا حالا كه ذهناً به ضرورت جبهه و دفاع پى برده است. عملاً نيز بتواند مرد كارزار شود و از اعتقادات و نواميس اش دفاع كند.
در نهايت شخصيت هاى كتاب، هر يك به مثابه يك فرهنگ، اعتقاد، باور كه اضلاع و زواياى مختلف تفكر گسترده اسلامى را مشخص و نمايندگى مى كنند؛ پيرنگى عاطفى و مملو از عشق به هم نوع و شجاعت را ايجاد مى كنند كه مى توانند سرلوحه هاى نوجوانان و جوانان امروز ايران اسلامى باشند.
در اين ميان يكى ديگر از نكات آموزش دهنده كتاب، بخشى است كه نوجوان ها به پايگاهى نظامى فرستاده مى شوند تا تعاليم جسمانى و رزمى و نظامى را بياموزند تا بتوانند در صورت لزوم، هنگام روبه رو شدن با دشمنان چه در خط مقدم، چه در پشت خط مقدم، آمادگى لازم را داشته باشند.
سرنوشت هر يك از آنها [كه از لذت هاى مطالعه كتاب است] را به پيگيرى مخاطب مى گذاريم كه مى تواند نشانگر و روشنگر راه ها، شيوه ها، ابزارها و دستمايه هايى باشد كه نوجوان امروز براى رسيدن به هدف هاى متعالى اش مى بايست برگزيند. لازم به ذكر است پيام كتاب در پايان داستان، قطرات لغزانى است كه ميان دست نوشته ها و خاطرات و نامه هاى شخصيت ها و دوستان حامد از صفحه اى به صفحه ديگر مى رود.
ناگفته نماند از ويژگى هاى بسيار شاخص رمان، پايان بندى قابل تأمل آن است كه حامد را به مثابه ابزار و پيامى كه مى بايست به مخاطب برسد به پيامى بدل ساخته است كه همچنان براى ماندن و ماندگارى اش، خويش را فداى هدفش نمود. مانند تمام «پيام رسانان» پيك ها و قاصدك هايى كه در طى ۸ سال جنگ تحميلى، پيام ايثار خويش را با نثار خون خود بر تارك جهان به يادگار گذارده اند.
در نهايت، نام كتاب «اين تحميل شده ها»و چگونگى انتخابش كه در صفحه۵۳ مى آيد: «ما تحميل شده هايى به موقعيت آقارسول و دايى كمال [هستيم] كه صد البته با پذيرش و باور موقعيت به كمال و تعالى نائل خواهند شد...
ان شاءالله