|
حقوق شهروندى
|
|
|
|
جويندگان عاطفه
|
|
|
|
از لابه لاى نامه هاى خوانندگان
|
|
|
|
|
حقوق شهروندى
قانون شكنان عامل نيمى از تصادفات
عبدالصمد خرمشاهى ـ وكيل دادگسترى
يكى از مواردى كه ارتباط مستقيم با تضييع حقوق شهروندى و شهروندان دارد ناآگاهى نسبى شهروندان از قوانين مختلف از جمله قوانين مرتبط با حقوق شهروندى است. آنچه مسلم است هرچقدر سطح آگاهى افراد جامعه از قوانين و حقوق خود و همچنين وظايف و تكاليفى كه وفق قانون در قبال ديگران دارند بالاتر باشد به همان ميزان نيز زندگى در آن جامعه راحت تر و همراه با آرامش خاطر بيشترى خواهد بود. بديهى است شناخت همه قوانين «حتى بخشى از آن» و مقررات، كارى است بسيار دشوار كه نه تنها از افراد عامى كه از حقوقدانان و كسانى كه با قوانين سر و كار دارند نيز چنين انتظار نمى رود ... قوانين و مسائل حقوقى اگر چه با نثرى شيوا هم نوشته شده باشند ( مانند قانون مدنى) طبعاً جذابيت و گيرايى داستان هاى عشقى و جنايى را ندارد. بنابر اين طبيعى است كه صرفاً تعداد كمى از افراد جامعه اين قوانين را آن هم به صورت سطحى مطالعه كرده باشند. به هر حال منشأ رفتارهايى كه به نوعى حقوق ديگران را مورد تضييع قرار مى دهد معمولاً جهل و بى سوادى و نا آگاهى نسبت به مقررات و قوانين است. رعايت قوانين از سوى افراد يك جامعه نشان دهنده رشد و تعالى فرهنگ آن جامعه است. كمال اين كه عكس اين قضيه يعنى زير پا گذاشتن قوانين و مقررات نشانگر آسيب هاى رفتارى در جامعه است. طى سال هاى دور و نزديك هجوم بى امان خودروها و موتوسيكلت ها به خيابان هاى تهران و ترافيك خسته كننده اى كه مثل غده اى سرطانى هنوز راهى براى درمانش پيدا نشده امان شهروندان را بريده و نقش عمده اى در تخريب و تحريك اعصاب آنان داشته است. حال به اين وضعيت آشفته بازار ترافيك، رفتارهاى قانون شكنانه اغلب رانندگان كه به سادگى آب خوردن مقررات و قوانين راهنمايى و رانندگى را زير پا مى گذارند را اضافه كنيم در مى يابيم چه اوضاع وانفسايى خواهد شد! و اين آشفته بازار ترافيك و قانون شكنى رانندگان تصوير زشتى به چهره شهرهاى بزرگ داده است. رعايت نشدن قوانين و مقررات رانندگى تبعات منفى فراوانى از جمله تلفات و صدمات جانى و مالى فراوانى به دنبال دارد. متأسفانه ميزان تصادفات براساس آمارى كه از سوى منابع موثق اعلام مى گردد بسيار زياد است و هر ساله نيز سير صعودى دارد على رغم توصيه هاى فراوان كارشناسان مبنى بر توسعه وسايط نقليه عمومى همچنان به آمار اتومبيل هاى سوارى كه توسط كارخانجات مختلف خودروسازى توليد و روانه شهرها مى شوند اضافه مى شود و متأسفانه اين رشته همچنان سر دراز دارد. برابر آمار منتشره ۵۰درصد علت تصادفات رانندگى معلول بى توجهى رانندگان به قوانين و مقررات راهنمايى و رانندگى است. براساس همين آمار امروزه از لحاظ نوع تخلفات و تعداد حوادث رانندگى و تخلفات و صدمات ناشى از آن گوى سبقت را از ساير كشورها ربوده ايم. راستى اين امر نشانه چه چيزى است؟ اگر چه خطاى انسانى و نقص فنى خودروها و معايب جاده ها نيز در بروز حوادث رانندگى نقش دارند اما آنچه مسلم است با احترام گذاشتن به قوانين و رعايت حقوق ديگران ضمن اين كه آمار تصادفات و خسارات ناشى از آن كاهش خواهد يافت، شهروندان نيز امكان زندگى بهتر در جامعه اى منطبق با استانداردهاى نوين جهانى پيدا خواهند كرد. احترام به مقررات و قوانين رانندگى احترام به حقوق ساير شهروندان بوده و زمينه توسعه فرهنگ شهروندى را فراهم خواهد كرد.
|
|
|
|
|
جويندگان عاطفه
پسرم به خانه برگرد
|
|
|
الهام آرمان يك روز وقتى همه آدم ها مشغول زندگى بودند «محسن» هم مثل بقيه شب ها راپشت روزها جا مى گذاشت و صبح راه آرايشگاهى را كه در آن كار مى كرد پيش مى گرفت و شب خسته و كوفته به خانه برمى گشت. وقتى موهاى تازه دامادها را كوتاه مى كرد نيم نگاهى هم به آينه مى انداخت باخود مى گفت: «آقا محسن» ان شاءالله دامادى خودت... گاهى آنقدر در افكار جوانى دست و پا مى زد كه يادش مى رفت ساعت از نيمه هاى شب گذشته.هرچه شب ها بيشتر پشت روزها جا باز مى كردند آرزوهاى محسن رنگ هاى جديد ترى به خود مى گرفتند. آن روزها كلبه روياهايش با فكر دختركى زيبارو رنگين تر شده بود. با دخترك بيشتر آشنا شد و «عشق آسان نمود اول ولى افتاد مشكل ها...» محسن دفترچه سربازى را گرفت، دختر گفته بود تا سربازى نروى پدرم راضى به ازدواج نمى شود. اما ناسازگارى ها شروع شد. انگار رسم است كلبه ها ساخته نشده ويران مى شوند. بافته ها و گليم هاى تنهايى محسن نقش بر آب شد، اين را وقتى از سربازى برگشت فهميد... محسن آخرين بچه خانه بود. مادر گفته بود فقط لب تر كن تا وقتى از سربازى برگشتى برايت خواستگارى هر دخترى كه مى خواهى بروم. اما محسن قبل از لب تر كردن رفت به آرايشگاهى كه قبلاً در آن كار مى كرد. آينه همان آينه بود و قيچى و تيغ سلمانى هم عوض نشده بود، اما انگار غريبه اى در مغازه پشت ميز محسن ديده مى شد. غريبه اى كه انگار از قصه هاى رنگين محسن خبر نداشت كه آن گونه موهاى پسرك نوبالغ را از ته مى تراشيد... كمى جلوتر رفت، صاحبكارش اما گفت محسن جان شرمنده ام، در مدتى كه تو نبودى نمى شد مشترى ها را پراند، حالا هم اين پسر به جاى تو آمده و بهتر است جايى ديگر دنبال كار بگردى و... محسن سرش سنگين شد، دنيا دور چشم هايش گشت، وقتى ياد بگو مگوها با دختر مورد علاقه اش و جواب منفى اش براى ازدواج افتاد فكر كرد ديگر روزى نمانده كه پشت شب ها پهن كند. به خانه برگشت. كاغذ و قلم برداشت. با بغضى كه تا نيمه هاى گلويش را گرفته بود چند قطره اشك ريخت و تند تند روى تكه اى كاغذ نوشت: «من مى روم. ديگر منتظرم نباشيد، جنازه ام را اطراف بيابان هاى جاده ساوه پيدا مى كنيد. هيچ آدمى در مرگ من مقصر نيست... خداحافظ مادر، خداحافظ پدر...» محسن اينها را نوشت و رفت. محسن جان، حالا اين منم مادرت، كه برايت از آن روزها و اين روزها مى گويم هر جا هستى صدايم را بشنو و خط به خط اشك هايم را لمس كن! وقتى در غروب شهريور سال ۵۹ چشم هايت را به روى چشم هايم گشودى برايت آرزوهاى زيادى دوختم و به بغچه كودكى هايت وصله و پينه كردم. نمى دانستم در بيست و نهمين روز شهريور چند سال بعد (سال ۸۰) مادرت را در كوله بار اندوه رها مى كنى... با هر صداى گريه ات گريستم و با صداى خنده هايت پرواز كردم. پسر دردانه مادر. وقتى اين نامه را نوشتى پاهاى لرزان مادرت يادت بود؟ مرگ پدرت براى من بس نبود كه تو هم اين چنين تنهايم گذاشتى؟ محسنم، وقتى نامه سياهت را ديديم گله به گله بيابان هاى جاده ساوه را گشتيم، دوست هايت در حقت پدرى كردند و وجب به وجب خاك هاى آن بيابان لعنتى را با دست هايشان كندند، مى خواستند براى شام عروسى ات آستين بالا بزنند اما با چنگ و دندان دنبال جنازه ات مى گشتند! كاش نشانى اى از تو پيدا مى شد... دلم مى گفت زنده اى. اثرى نبود كه نبود... نذر كردم... قرار بود بعد از مرگ بابا عصاى پيرى و كورى مان شوى، اما رفتى بى صدا و مبهم... يك سال گذشت، كاش مى دانستى در آن يك سال مادرت به اندازه يك قرن شكست... يكى از دوست هايت برايم خبر آورد كه تو را در ميدان انقلاب تهران ديده است. پسركم، باشنيدن اين خبر پر درآوردم. سال ۸۲ يكى از اقوام دورمان خبر داد كه محسن را در قم ديده ام اما خيلى دير گفت، چون چند ماه از آن ماجرا گذشته بود. دلم گواهى مى دهد كه تو زنده اى. اما محسن جان مادر، برايم بگو كجايى؟ مادر شب و روز برايت دعا مى كند كه گرفتار نشده باشى. اى كاش زندگى ات آنقدر رونق گرفته باشد كه مادرت را از ياد برده باشى اما خدا كند برايت گرفتارى پيش نيامده باشد. كاش چشم هاى پيرم را مى ديدى كه چطور به زنگ در خانه خيره مى ماند. محسنم، محسنم، محسنم... كاش مادر بودى، كاش مى توانستى مادر باشى تا بدانى در اين ۶ سال بر مادر بيچاره ات چه روزهايى گذشته؟ راستى روزى برايم نمانده، همه شب شب شب است... خواهر و برادرهايت براى پيدا كردنت تمام بيمارستان ها، آسايشگاه ها، زندان ها و پزشكى قانونى ها و ... را زير پا گذاشته اند. چاپ آگهى هم نتيجه نداد اما دلم مى گويد اين بار در جست وجوى عاطفه مادرانه ام تو را خواهم يافت. محسن جان قلب يك مادر درباره فرزندش به او دروغ نمى گويد، در اين سال ها كودكانى قشنگ پا در زندگى مان گذاشته اند، دانيال، بنيامين، مهدى... آنها هم دلشان مى خواهد تو را ببينند. دل ديوارها هم برايت تنگ شده است. حتى اگر حالت هم خوش نيست به خانه برگرد، با بچه هاى جويندگان عاطفه اين روزنامه تماس بگير محسن جان! ديشب قبل از اين كه دردهاى دلتنگى ام را برايت بنويسم مثل آن روزها فال حافظ گرفتم، گفت: يوسف گم شده باز آيد به كنعان غم مخور، كلبه احزان شود روزى گلستان غم مخور. بيا مادر جان نگذار نبينمت و از دنيا بروم. در هر شرايطى هستى ما را بى خبر نگذار. اشك هاى شوقمان براى ديدنت در چشم هايمان متبلور شده، برگرد مادر.
|
|
|
|
|
از لابه لاى نامه هاى خوانندگان
شور زندگى
|
|
|
فهيمه صابرى
محسن، دانشجوى شهرستانى با يكى از دوستانش به نام سيروس كه همشهرى اش بود اتاقى اجاره كرده بودند. آنها همسايه ته كوچه ما بودند. محسن پسر سربه زير و ساده اى از حاشيه كوير و روستايى در اطراف طبس بود. پسرى با هوش و با استعداد از يك خانواده روستايى كه توانسته بود با تحمل سختى هاى زياد وارد دانشگاه شود. او تابستان ها كار مى كرد تا هم به خانواده اش كمك كرده باشد و هم خرج تحصيلش را تأمين كند. سال سوم دانشگاه بود كه آمد كوچه ما ، يك كوچه ۶ مترى، دراز و بن بست كه چه مى خواستيم و چه نمى خواستيم عاقبت يك روزى سينه به سينه هر تازه واردى مى شديم.فكر نمى كنم دو، ۳ بار يا بيشتر محسن را ديده باشم. يك بار كه سطل ماست و نان سنگك داغ دستش بود و به خانه مى رفت يكى ، دو بار هم با دوستش سيروس كه كوتاه تر و جوان تر از خودش بود. بيشتر اوقات صبح زود از خانه بيرون مى رفتند و ديروقت بر مى گشتند . آن موقع سال آخر دبيرستان را تمام كرده و پشت كنكورى بودم. فرزند بزرگ خانواده بودم . برادرم بهروز، كلاس دوم راهنمايى بود. پدرم در محل زندگى مان يك مغازه كولرسازى داشت. يك خانه ۷۰مترى ۲طبقه هم داشتيم. مدتى دو اتاق طبقه پائين را اجاره داده بوديم . اما من كه بزرگتر شدم پدرم مستأجر را جواب كرد و گفت مى توانم از طبقه پائين براى درس خواندن استفاده كنم، بلكه در دانشگاه قبول شوم. اوايل فروردين بود كه به توصيه يكى از دوستانم قرار شد در يك كلاس كنكور فشرده شركت كنيم تا تست زدن را ياد بگيريم. پدرم مخالف بود. اما با اصرار مادرم و دوستم دركلاس كنكور شركت كردم، آن موقع كلاس دوم نظرى بودم. آن روز عصر در آموزشگاه منتظر استاد بوديم كه رئيس آموزشگاه آمد سر كلاس و گفت: استاد اين درستان نفر پانزدهم كنكور سراسرى است و حالا هم دانشجوى ممتاز رشته رياضى محض در دانشگاه است. مى توانيد حدس بزنيدكه استاد كى بود؟ بله درسته، آقامحسن بود. او همان جلسه اول متوجه حضورم شد. چند لحظه مكث كرد و بعد هم كارش را شروع كرد. اصلاً قيافه اش به استادها نمى خورد. يك پيراهن چروك و يك شلوار پارچه اى كه معلوم بودچندسالى است كه آن را مى پوشد تنش بود. اما درس دادنش، واقعاً عالى بود، با ته لهجه و چهره اى آفتاب سوخته . قيافه اش معمولى بود. بگذريم، جلسه سوم ياچهارم بود وقتى از وسط كلاس رد مى شد مرا به اسم خواند و احوالم را پرسيد. همه كلاس تعجب كردند. خودش توضيح داد كه شيرين خانم همسايه ماست و در يك كوچه هستيم و من خدمت پدر ايشان ارادت دارم. چند تا از بچه ها گفتند: اووو... من قرمز شدم و دوستم با آرنج زد تو پهلويم كه يعنى بله ديگه... بگذريم. كلاس تمام شد و تابستان رسيد و ما هم در كنكور شركت كرديم. آقا محسن و دوستش هم برگشتند به شهرشان. اما دراين ميان من حس عجيبى داشتم كه نمى دانستم چيست. شايد دلتنگى دورى آقا محسن! يا نمى دانم. پائيز نيامده يك شب در خونه ما به صدا در آمد. من كه طبقه پائين بودم رفتم در را باز كردم ديدم محسن با پدر و مادرش و يك جعبه شيرينى پشت در هستند. هيچى ديگه، ترم اول دانشگاه بودم كه من و محسن ازدواج كرديم بعدهم محسن به خانه ما آمد و در همان طبقه اول يك زندگى ساده را شروع كرديم. محسن ، هم درس مى خواند هم درس مى داد. زندگى نسبتاً راحتى داشتيم. شوهرم به صورت خصوصى رياضى هم درس مى داد. دانشجوى فوق ليسانس كه شد درآمدش بهتر شد. جلسه اى ۸تا ۱۰هزار تومان پول مى گرفت و اصلاً وقت اضافه نداشت. او به پدرم اجاره خانه مى داد. بخشى از درآمدش را براى كمك به پدر و مادرش به شهرستان مى فرستاد. بخشى را خرج زندگى مى كرد و باقيمانده پول را پس انداز مى كرديم. كم كم آنقدر وضعمان خوب شدكه مى توانستيم آپارتمان بزرگترى اجاره كنيم، اما محسن موافق نبود، مى گفت دانشگاهت كه تمام شد بعد، البته همين طور هم شد. درسم كه تمام شد و ليسانس شيمى گرفتم محسن تشويقم كرد كه درس بدهم اما نه خصوصى بلكه درآموزشگاه. بعد يك خيابان بالاتر آپارتمانى اجاره كرديم و زندگى مان روز به روز بهتر شد. ما هر دو قانع بوديم چراكه درخانواده هايى بى بضاعت و كم درآمد بزرگ شده بوديم. پس انداز ما اجازه نمى داد حتى پولى در بانك بگذاريم و وام بگيريم تا يك آپارتمان نقلى بخريم. اما حادثه اى همه چيز راتحت الشعاع قرار داد. محسن كه فوق ليسانس گرفته بود بايد مى رفت سربازى ، يك شب گفت: «فعلاً نمى خواهم ادامه تحصيل بدهم . از درس دادن هم خسته شده ام چه برسد به درس خواندن.» دوره پادگان و آموزشى محسن افتاده بود شهرستان، هر روز صبح زود مى رفت و عصر برمى گشت. اين دوره مصادف بود با باردارى من . نمى دانم چه قسمتى بود كه مار، محسن را هنگام آموزش نظامى در خارج از پادگان وقتى در صحرا چادر زده بودند نيش زد. البته او را به موقع به دكتر رساندند اما اثر مارگزيدگى موجب شدمحسن هوش و حواس سابق را از دست بدهد. البته بعضى ها مى گفتندمربوط به آمپول ها و داروهاى اوليه اى است كه به محسن داده اند . هرچه كه بود محسن هوش و حواس درست و حسابى نداشت، به طورى كه ديگر نمى توانست درس بدهد و من شدم نان آور خانه و محسن كم كم خانه نشين شد. *** ۲سال تمام در خانه ماند و هيچ كارى هم نمى كرد. آدم مغرورى بود و حاضر نبود به خاطر بيمارى اش برود درس بدهد. درآمد من كم و يا زياد طورى بود كه تقريباً مشكلى نداشتيم. امور زندگى ۳ نفرمان مى گذراند. اما اين ضربه روحى او را به شدت عصبى كرده بود. پرخاشگر شده بود و دائم بهانه مى گرفت. ۲ دقيقه دير به خانه مى آمدم قشقرق به پا مى كرد. ۵ دقيقه غذا دير حاضر مى شد، مى زد زير كاسه و بشقاب ها. خلاصه كارش شده بود تخريب وسايل زندگى و كتك زدن من. چند بار دكتر رفتيم. گفتند خوب مى شود. اما خوب نشد، دكترها مى گفتند، هوش و حواسش تقريباً برگشته، بى خود مى گويد. مشكل او نداشتن اعتماد به نفس و افسردگى بود. دكترها از من مى خواستند كمكش كنم اما مگر محسن اجازه مى داد. اصلاً كسى را قبول نداشت. دائم زير لب حرف مى زد. با گچ روى در و ديوار فرمول رياضى مى نوشت. يواش يواش متوجه شدم محسن دارد روانى مى شود. بنابراين چند بار دكتر به خانه آوردم چون ديگر بيرون نمى رفت. آنها توصيه كردند چند روزى به مسافرت برويم. همين كار را هم كرديم و عيد نوروز ۲ سال پيش كه من سر بچه دومم ـ احمد ـ ۵ ماهه حامله بودم رفتيم به روستايشان. چه ده خوش آب و هوايى بود. اما متأسفانه با برخورد نامناسب خانواده اش روبه رو شدم. آنها با گوشه و كنايه به من مى گفتند تو محسن را چيزخور كردى. نه مى شد بگم مادر من، پدر من آخر چرا بايد اين كار را بكنم و نه مى شد سر به سرشان گذاشت. يك ماه آنجا مانديم. اما بايد برمى گشتم. داشتم كارم را از دست مى دادم. مى ديدم كه دارم سربار مى شوم. دست زهرا را گرفتم و برگشتم تهران. نه محسن و نه خانواده اش هيچكدام هيچ مخالفتى هم نكردند. محسن كه ديگر حسابى روانى شده بود، مدام با ذغال روى در و ديوار فرمول رياضى مى نوشت و با خودش حرف مى زد. البته ديگر كارى به كار كسى نداشت. كسى هم با او كارى نداشت. چيزكى مى خورد كه از پا نيفتد. لاغر و ضعيف شده بود. صبح ها به باغ و صحرا مى رفت و بعدازظهرها برمى گشت. قيافه اش حسابى عوض شده بود. به سر و وضعش توجهى نداشت. خلاصه كنم انسان نمى داند كه چه تقديرى دارد و دست تقدير برايش چه رقم زده است. حالا ۳ سال است كه محسن در روستايشان زندگى مى كند و حاضر نيست به تهران بيايد. در حقيقت اصلاً آدم ديگرى شده است و در آنجا نيمچه آرامشى دارد و به همان جا هم عادت كرده است. اما من در تهرانم. بچه ها را با هزار سختى و زحمت بزرگ مى كنم. درس مى دهم و ماه به ماه چيزى براى محسن مى فرستم تا كمك خرجى او باشد. مبلغش زياد نيست، اما جوابگوى امور اوست. مانده ام چه كنم، محسن شوهر من است. پدر بچه هايم است. او را دوست دارم، اما ديگر با بچه ها مأنوس نيست. چون آنها عيد به عيد و تابستان به تابستان هر بار يكى، دو هفته او را مى بينند و اصلاً رابطه آن چنانى با هم ندارند. در حقيقت با هم بيگانه اند. حتى او با خود من هم بيگانه شده است. من خانه پدرم هستم، همان طبقه پائين، خانه ۷۰ مترى، پدرم ديگر قادر به كاركردن نيست، بچه هايم را مادرم بزرگ مى كند و من فقط كار مى كنم و كار مى كنم و درس مى دهم تا خرج ۳ خانواده را بدهم. خانواده من و بچه هايم، خانواده پدر و مادرم و خانواده همسرم، مانده ام چه كار كنم، گله اى ندارم.بازى سرنوشت همين است، نيمى از موهايم در جوانى سفيد شده است. بچه ها دلشان به حالم مى سوزد اما من ايمانم را حفظ كرده ام. هر بار كه سرم را روى مهر جانماز مى گذارم از خدا مى خواهم به من و خانواده ام سلامتى بدهد تا بتوانم كار كنم و بچه ها را به سروسامان برسانم. و همچنان كمك خرج زندگى پدر و مادرم و همسرم باشم. سرگذشتم را تعريف كردم نه براى اين كه از كسى كمكى بخواهم و يا كارشناس شما مرا نصيحت كند و به من دلدارى بدهد، نه تنها خواستم شرح زندگى ام را داده باشم. تا ديگران بدانند در زندگى چه اتفاقات پيش بينى نشد ه اى وجود دارد. زندگى چقدر بالا و پائين دارد. خداوند ان شاءالله به همه سلامتى و تندرستى بدهد كه بالاترين سعادت هاست و حالا هم اميد من به بچه ها و دلخوشى من به آنهاست كه آنها را خوب بزرگ كنم. آنها يادگارهاى عزيز شوهرم هستند، بچه هايى كه هوش و نبوغ شان به پدرشان رفته است. از خدا مى خواهم زندگى شان مثل پدرشان به آن وضع نيفتد. ان شاءالله شما هم دعا كنيد. شايد باران اين زندگى كويرى را سرسبز نگه دارد.
|
|
|
|