|
نگاهى به آثار ادبى «شل سيلوراستاين» نويسنده كودك و نوجوان
كودكانه هاى يك آدم بزرگ
|
|
|
مهدى طاهرى
«همه چيز اشكال داره! روزها خيلى بلند هستن، آفتاب خيلى داغه، باد خيلى تند مى وزه، ابرها خيلى پف كردن، چمن ها خيلى سبز هستن، زمين خيلى خاكيه، ملافه ها خيلى تميزن، ستاره ها خيلى چشمك مى زنن، ماه خيلى بالاس، آب خيلى رقيقه، شب هم خيلى خشكه، سنگ ها خيلى سنگين هستن، پرها خيلى سبك هستن، بچه ها خيلى سروصدا مى كنن، كفش ها خيلى تنگ هستن، مردم خيلى خوشحال هستن، چرا نمى فهمن همه چيز اشكال داره!» نوشتارى كه خوانديم از «شل سيلوراستاين» است، شاعر و نويسنده اى كه براى كودكان و نوجوانان مى نويسد، اما نگاه او آدم ها را خطاب قرارمى دهد، اگرچه به زبانى ساده سخن مى گويد و مخاطب اصلى او كودكان هستند اما تلاش مى كند آنان را كودك فرض نكند. در آثار «استاين» همه چيز رنگ و بوى تازه اى دارد، عناصر عموماً دم دستى هستند اما اين دم دستى بودن آسيبى به متن به نگارش درآمده نمى زند. به اين معنا كه «شل سيلوراستاين» در اصطلاح فارسى زبانان و آنانى كه با آرايه هاى ادبى آشنا هستند «سهل و ممتنع» مى نويسد، يعنى درواقع به گونه اى ادبى عادت دارد كه مخاطب احساس مى كند خودش هم مى تواند به راحتى آن كلمات را در محور هم نشينى دركنار هم قراردهد، اما وقتى شروع به نوشتن مى كند مى بيند چندان هم ساده نيست. البته نگارش اثرى «سهل و ممتنع» براى يك، يا دو بار، ممكن است به راحتى انجام پذيرد، اما، وقتى قرار است اثر به گونه اى ممتد آفريده شود، بن بست هاى كلامى و واژگانى آغاز مى شود. «سيلوراستاين» اما، در آثارش ازاين مورد مستغنى است و به راحتى با عناصرى كه اززندگى طبيعى مردم و حتى اين قدر طبيعى، كه به آن توجه نكنى، آثارى را به نوشتار درآورده كه قابل تأمل است. «همون طور كه بوته گل سرخ، شكوفه هاى زيبايش را بازمى كرد، درخت بلوط بلندتر مى شد و از چيزهاى تازه ترى مثل عقاب ها، نوك كوه ها و آسمون حرف مى زد» (درخت بلوط و بوته گل سرخ) «استاين» براى كودكان، ذهنى فلسفى تعريف كرده است، به اين معنا كه در ذهن خود تصويرى پررنگ از ذهن خلاق و پرسشگر كودكان دارد و به همين دليل است كه حرف هاى معمولى براى آن ها نمى زد، او به درستى دريافته بود كه كودكان به دلايل اجتماعى، خانوادگى، وراثتى و... امروز داراى ذهنى تحليلى و قدرتمندند كه به راحتى مى توانند پديده هاى هستى را براى خود حل كنند. البته اين مورد به اندازه سن و سال و توانمندى هاى آن ها بستگى دارد، اما «استاين» براى آن ها از همان پرسش هايى مى گويد كه آن ها در ذهن دارند، چرا آب بى رنگ است؟ چرا ما گرسنه مى شويم؟ خدا كجاست؟ چرا ما پنج تا انگشت داريم؟ آفتاب شب ها كجا مى ره؟ و... البته «استاين» به اين پرسش ها پاسخ نمى دهد، يعنى اساساً قرار نيست پاسخى به اين پرسش ها بدهد، اما او بزرگسالان را از جنس اين پرسش ها آگاه مى كند و از همه مهمتر ذهن كودكان را براى بزرگسالان واكاوى مى كند، اين واكاوى پيامدهاى مثبت و درخورتوجهى مى تواند براى بزرگسالان داشته باشد، كه يكى از عمومى ترين آن ها اين است كه متوجه شوند پرسش هاى كودكشان كاملاً عادى است و اين ذهن خلاق اوست كه وادارش مى كند چنين پرسش هايى را مطرح كند. يكى ديگر از پيامدهاى آن ثبت خلاقيت كودكان يك نسل يا دوره است كه آن ها چگونه به هستى مى نگريستند، همه ما مى دانيم هر نسل در دوران كودكى دغدغه هاى خودشان را داشتند، مثلاً در دوران كودكى و نوجوانى ما «رايانه» و بازى هاى «رايانه اى» هنوز فراگير نشده بود يا اساساً وجودنداشت پس تمركز ما جنس ديگرى داشت، و ذهن ما هم در تحليل با پيرامون خود آن گونه پاسخ مى داد كه اطرافش از طبيعت تا انسان و بازى ها به او اثر مى كردند و درواقع بازتاب تأثيرات بيرونى در ما كاملاً نمايان بود، رفتار و تمركز ما، آنگونه بود كه بازى هاى مان، اما امروز دغدغه ها تفاوت يافته و اين تفاوت دغدغه ها را «شل سيلوراستاين» درآثار خود براى كودكان به ظرافت بيان كرده است. پسركوچولو گفت: «من بعضى وقتا قاشقمو مى اندازم زمين، پيرمرد كوچولو گفت: من هم مى اندازم. پسركوچولو گفت: اغلب گريه مى كنم، پيرمرد سرش را تكان داد و گفت: من هم گريه مى كنم. پسر كوچولو گفت: از همه بدتر اين كه انگار بزرگترها به من اهميتى نمى دن، بعد يه دست گرم و پرچين و چروك رو، روى صورتش حس كرد. پيرمرد كوچولو بود كه مى گفت: مى دونم چى مى گى». در اين نوشتار كه از كتاب «كثيف ترين مرد جهان» انتخاب شده اگرچه نوشتارى است درحوزه كودك اما دغدغه هاى مشابه كودك و پيرمرد را بيان كرده است، حتماً شنيده ايد كه مى گويند، «اونايى كه پيرمى شن، اخلاقشون مث بچه ها مى شه». در اين اثر ادبى ما با همين مسأله مواجهيم، دغدغه كودك براى توجه هرچه بيشتر به او و دغدغه پيرمرد كه او هم مى خواهد آن گونه كه در شأن اوست با او برخورد شود. پيرمرد دستش را روى صورت كودك مى كشد و مى گويد: «مى فهمم چى مى گى» يعنى كودكان و آدم هاى پير احتياج دارند كه بيشتر به آن ها توجه شود. انسان ها در سنين دغدغه ها و پرسش هايى دارند كه بايد به آن ها توجه شود، علاوه بر آن به توجه محبت آميز هم نيازمندند. «چستر (اسم خاص) اومد مدرسه و گفت: واى! من يك كله ديگه درآورده مى باشم!. معلم گفت: بايد بگى درآورده ام، نه درآورده مى باشم، آخه تو به اين گندگى، چه طور نمى دونسته مى باشى!؟ (كتاب جايى كه پياده رو تمون مى شه) دانش آموز و معلم، حوزه ديگرى از كودك و نوجوان. فعلى كه دانش آموز استفاده مى كند اشتباه است اگرچه هر انسانى در دوران كودكى به قدر مسلم به زبان مادرى اش تسلط پيدامى كند كه در دوران نوجوانى يا كودكى حتى، چنين اشتباهى نكند، اما نكته اينجاست كه اين كودك در نظام آموزشى كاربرد درست و صحيح فعل را در جمله نياموخته است و الا در خانواده و جامعه اين فعل به صورت خودكار از زبان او خارج مى شود. اين مسأله در اين نوشتار ادبى به معلم بازمى گردد، كه خودش اين فعل را اشتباه استعمال مى كند و همين امر باعث شده بر دانش آموز او هم تأثير داشته باشد. «اگر قدت فقط يه اينچ بود، مى تونستى سوار يه كرم بشى برى مدرسه، قطره اشك مورچه برات استخر شنا بود، با يه خورده كيك مى تونستى دسته كم يه هفته مهمونى بگيرى، كك برات يه حيوون خطرناك بود. اگر قدت فقط يه اينچ بود، از زير در رد مى شدى و يه ماه طول مى كشيد تا برسى به فروشگاه، يه تكه كرك برات رختخواب بود، روى تارعنكبوت تاب بازى مى كردى و انگشتونه برات كلاه مى شد، اگه قدت فقط يه اينچ بود، مى تونستى روى يه خلال دندون توى سينك ظرفشويى موج سوارى كنى، ولى نمى تونستى مامانتو بغل كنى، فقط بايد انگشت پاشو درآغوش مى گرفتى، از ترس له شدن بايد از جلوى پاى مردم فرار مى كردى، براى حركت دادن يه خودكار بايد يه شب تموم وقت صرف مى كردى، نوشتن اين شعر پانزده سال طول كشيد! چون قد من فقط يه اينچه!» نشان دادن بخشى از دغدغه هاى كودكان در اين اثر ادبى نمايش داده شده است. كودكان در جهان خيال و انديشه به گونه اى سير مى كنند كه انگار محدوديت هاى انسانى را در آن نمى بينند، اگرچه عنصر تخيل خود انسان را از محدوديت ها جدا مى كند اما در كودكان اين مسأله چند برابر است، به اين معنا كه كودكان فى نفسه ذهنى خيالبافانه دارند وبه راحتى مصاديق هستى انسان را در هم مى تنند يا آن ها را از هم مى گسلانند. پس براى آن ها آدم كوتوله ها آن قدر باورپذيرند كه غول ها. هميشه كودكان پس از ديدن كارتون هاى تخيلى خودشان را با شخصيت اصلى او در يك موقعيت همذات پندارى قرار مى دهند واحساس مى كنند مى توانند شبيه او باشند. در اين اثر نيز همان فضاى كودكانه ترسيم شده است، آدمى كه قدش يك اينچ است و از آن دريچه به آدم هاى اطرافش نگاه مى كند. در واقع اين آرزو دست كم براى يك بار هم كه شده به سراغ كودكان آمده كه «چى مى شد ما هم يه آدم كوتوله داشتيم» يا خودمان كوتوله مى شديم، يا غول مى شديم، يا غول داشتيم يا... اين آرزوها، همان آرزوهايى است كه جهان كودكان را نشان مى دهد، جهانى پر از رمز و راز كه يكى از مشخصه هاى بارز آن را در اين اثر ادبى مشاهده كرديم. سيلوراستاين در اثرى با عنوان «بازنده» كه پسرى سرش را گم مى كند و بعد از روى خستگى مى خواهد جايى براى نشستن پيدا كند، بعد فكر مى كند سرش تخته سنگ است و روى او مى نشيند، مى نويسد:مامانم گفت اگه سرم را محكم سر جاش نگذاشته بودن، مى افتاد و گمش مى كردم. فكر مى كنم امروز خوب جا نيفتاده بود، چون وقتى با پسرخالم بازى مى كردم، افتاد و قل خورد رفت و هنوز هم پيدايش نكردم، دنبالش هم نمى تونم بگردم، چون چشمام تو سرمه و نمى تونم صداش كنم، چون دهنم روى اونه، به هر حال صداى خودم رو هم نمى شنوم چون گوش هام روى اونه، حتى به او فكر هم نمى كنم، چون مغزم توى اونه، پس فكر كنم بهتره، يه دقيقه روى تخته سنگى! بنشينم و استراحت كنم. در اين اثر هم باز با رؤياى كودكانه مواجهيم، كودكى بدون سر. اين تصور ممكن است تا به حال براى كودكان معدودى اتفاق افتاده باشد، اما همين كه اتفاق افتاده قابل بيان مكرر است، چرا كه حتماً پرواز خيال در ذهن كودكان اين قدر گسترده است كه احتمال چنين اتفاقى قابل پيش بينى است. البته ترتيب ذهنى هم در اين اثر مورد توجه قرار گرفته است. مادر به كودك مى گويد كه «سر» تو را محكم سر جايش گذاشته ديد. همين مسأله براى كودك ايجاد دغدغه مى كند يعنى كودك مى پندارد به واقع كسى سر او را كه قبلاً ممكن است از بدنش جدا بوده سر جايش گذاشته است. همين جمله از آن جملاتى است كه در ذهن كودك حك مى شود. مثل جملاتى كه مادران ما ممكن است در دوران كودكى به همه ما گفته اند و اين جملات از آن دست جملاتى بوده كه مادران آن ها به آن ها انتقال داده اند مثلاً : «خدا در آسمان هاست» اين جمله از آن جملات تأثيرگذارى است كه هميشه ذهن آدم را در هر وضعيتى تحت الشعاع قرار مى دهد. پس كسانى كه اولين بستر را براى تربيت ذهن كودك مهيا مى كنند مى بايست اطلاع درست يا دست كم صادقانه به كودك بدهند چون در غير اين صورت اتفاقات عكس رخ مى دهد. يكى از مباحث مهم در عرصه نوشتن براى كودك و نوجوان اين است كه بدانيم دغدغه مخاطبان ما چيست و به اين نكته رسيده باشيم كه قرار نيست ما در نوشته هاى مان از منظر يك بزرگسال به كودك بنگريم و به تبع آن با نوشته هاى مان به او درس بدهيم، نويسنده و شاعر كودك و نوجوان، دغدغه هاى آنان را با توجه به سن و سالشان و از منظر آنان بيان مى كند، اثرى براى كودك و نوجوان جذاب است كه دغدغه هايش را پاسخگو باشد. كودك پرسش هايى دارد و حرف هايى كه اين حرف ها و سؤال ها مى بايست به پاسخ برسند، حالا منظورمان اين نيست كه در اين كتاب ها ما بكوشيم به تكرار، اين سؤال ها را پاسخگو باشيم اما مى بايست اين پرسشگرى از هستى را، در ذهن آن ها بيشتر پرورش دهيم و روح آن ها را با اين پرسشگرى به تعالى برسانيم. اگر در كتب كودك و نوجوان مباحث سطحى مطرح شود، جهانى كه قرار است آنان در آينده بسازند جهانى بدون آرمان هاى بزرگ است، بدون سؤال هايى كه مى تواند به زندگى آنها جهت درست رانشان دهد. *** شلى (شل) سيلوراستاين متولد ۲۵ سپتامبر ۱۹۳۲ در شيكاگوست. اگر توپ بازى بلد بود و دوستانش او را تحويل مى گرفتند، شايد فوتباليست مى شد به جاى اين كه شاعر و نويسنده باشد! اين البته نمى تواند يك حكم يا قانون كلى باشد كه هر كس از اين به بعد كسى تحويلش نگرفت و توى بازى فوتبال راهش نداد برود و نويسنده يا شاعر بشود. سيلوراستاين كه شرايط را چنين ديد به سراغ علاقه هميشگى اش رفت، نوشتن. نخستين كتابى كه نوشت«درخت بخشنده» نام داشت و درآن يك درخت تمام پيكر خود را براى شاد كردن دل پسربچه ها به آن ها داده بود. هر چند خود سيلوراستاين معتقد بود اين اثر يعنى ارتباط دو موجود زنده با هم (درخت و كودكان) و از اين موضوع هم مردم و هم منتقدان بسيار استقبال كردند اما نمى دانم چرا به «فمنيست ها» برخورد! سيلوراستاين همه كار مى كرد، البته در عرصه هنر. نقاشى، كاريكاتور و كميك استريپ، نوشتن و... اما بيش از همه كارها به سفر رفتن علاقه مند بود. «شل» به خيلى از كشورها سر زد و پايتخت هاى آن ها را ديد. خودش مى گويد: «به نظر من همه بايد بسيار سفر كنند» البته به قول سعدى عليه الرحمه كه پيش از آقاى سيلوراستاين گفته بود: بسيار سفر بايد تا پخته شود خامى، سفر خيلى از دريچه ها را به روى ما مى گشايد. دريچه هايى كه انسان از آن ها مى تواند چشم اندازهاى باشكوهى را نظاره گر باشد. شايد پيش از آن كه سيلوراستاين به طور حرفه اى شاعر يا نويسنده شود اين سفر بوده كه براى او هويتى مستقل تعريف كرده بود. «شل» از سفرهايش «كميك استريپ»هايى مى ساخته كه به توسط آن ها زندگى مى گذرانده اما در سال۱۹۶۰ با كتاب «جايى كه پياده روها تموم مى شه» ديگر به طور كامل «شل» به عنوان يك شاعر به جامعه ادبى معرفى مى شود. كارشناسان و منتقدان ادبيات آمريكا معتقدند آموزش و پرورش اين كشور به علايق، احساس، روان و ادبيات كودكان اهميت نمى دهد و فقط مباحث علمى را لحاظ مى كند، همين امر باعث مى شود كودكان دچار بحران هاى عاطفى شوند، اما «شل» از اين مسأله استفاده مى كند و دست روى نقاط كور تربيتى كودكان مى گذارد. آنچنان كه برخى از كودكان به دليل نبود كتاب هاى «شل» در مدارس آن ها را سرقت مى كنند. «سيلوراستاين» درباره آثارش مى گويد: اميدوارم مردم در هر سنى چيزى را در كتاب هايم بيابند، تابا آن، احساس نزديكى كنند، كتاب را بردارند و حسى شخصى از كشف و شهود را تجربه كنند، اين بسيار عالى است، البته براى خودشان، نه براى من.
|