چهارشنبه ۱۳ تير ۱۳۸۶ - ۱۹ جمادى الثانى ۱۴۲۸
Wed, Jul 4, 2007
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
سياست
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ادبيات
ماجرا
نگاهى به فيلم مستند «... مسأله اين است»
نگاهى به آثار ادبى «شل سيلوراستاين» نويسنده كودك و نوجوان
نگاهى به فيلم مستند «... مسأله اين است»
حركت در بطن
299232.jpg
سحر عصرآزاد
شهرام مكرى فيلمساز جوانى است كه تجربه گرايى خاصى در آثار كوتاه او به چشم مى خورد. او با تكيه بر شيوه هاى نامتعارف ساختار شكنى در فرم و روايت، نگاهى مدرن به هر موضوعى كه دستمايه كارش قرار مى گيرد، دارد. به عنوان مثال فيلم كوتاه «توفان سنجاقك» محوريت را بر بسط يك تئورى علمى قرار مى دهد. مكرى در اين فيلم كوتاه سعى كرده با شيوه هاى نامتعارفى كه قالب هاى آشناى درام، قصه گويى و روايت، پرداخت تصويرى و كارگردانى را مى شكند، نگاهى همه جانبه به فرضيه مورد بحث داشته باشد. ساختن مستندى درباره چگونگى شكل گيرى فيلم سينمايى «بودن يا نبودن» كيانوش عيارى توسط مكرى از اين جهت اهميت پيدا مى كند كه اين ويژگى مهم او را در تركيب با مستندنمايى ويژه عيارى در كارهايش قرار مى دهد.
تركيب ساختارشكنى در فرم و روايت شهرام مكرى براى پرداختن به فيلمى از يك فيلمساز كه برجستگى آثارش در همين بازنمايى مستندگون ماجراهاى به شدت دراماتيك است، خود به خود تركيب جذابى را تشكيل مى دهد.
در كنار اين وجه افتراق كه منجر به بازخوانى «بودن يا نبودن» از زاويه اى خاص و جديد مى شود، بايد جزئى نگرى ويژه اين دو فيلمساز را در راستاى يكديگر قرار داد. همان طور كه عيارى علاقه دارد با تكيه بر جزئيات زندگى روزمره، زندگى اجتماعى و ... به بازنمايى مستندگون واقعيت بپردازد، مكرى هم اين ويژگى را دارد كه با محوريت دادن به جزئياتِ با اهميت، حركتى از جزء به كل داشته باشد و به اين ترتيب غالب آثارش وجوهى دارند كه به نوعى آشنا زدايى با موضوع انتخابى مى كند. در همين مستند «... مسئله اين است» كه قرار است به چگونگى شكل گيرى فيلم «بودن يا نبودن» بپردازد، به نظر مى آيد راهى جز يك گزارش تحليلى با محدوديت در چند قالب مشخص وجود ندارد. قالب هايى كه مشاهده مجموعه آثار«يك فيلم، يك تجربه» نشان داده به شدت كهنه و كليشه اى شده و نيازمند يك بازنگرى اساسى هستند. اما شهرام مكرى با تكيه بر ويژگى هايى كه اشاره شد، مستندى مى سازد كه شباهتى به هيچ يك از گزارش هاى متعارف ندارد و به نوعى بايد اين شانس را متعلق به فيلم «بودن يا نبودن» دانست كه مورد يك كالبد شكافى مدرن قرار گرفته است.
«... مسأله اين است» هسته مركزى خاصى را از فيلم «بودن يا نبودن» انتخاب مى كند كه نه فقط به تعبير مكرى، بلكه به شهادت خود عيارى و منتقدان آثارش، كليد اصلى فيلم است. سكانس پلكان نسترن باغ شاطر كه به گفته عيارى در بازنويسى چهار ساله فيلم به تدريج خود را تحميل كرده و شكلى گرفته كه به نظر مى آيد بهانه اصلى ساختن فيلم است. مكرى سعى كرده با تحليل سكانس پلكان از زوايا و وجوه مختلف يك گزارش تمام عيار از اين بخش كليدى فيلم و جايگاه قرار گرفتن آن در كليت اثر ارائه بدهد. از همين رو ست كه گفت وگوى عيارى و اميد مهرگان، ميان نويس هايى كه به تعريف منتقدان از فيلم مى پردازند، حرف هاى عواملى كه در فيلم به آنها پرداخته شده از بازيگران تا صدابردار، منشى صحنه و ... همه و همه در جهت چگونگى رسيدن به شكل نهايى پلكان فيلم است. اين تعاريف از تعابير فرامتنى چون ارتباط سكانس پلكان فيلم با پلكان اُدسا فيلم «رزمناو پوتمكين» سرگئى آيزنشتاين آغاز مى شود و در انتها به مباحث شخصى ترى چون چگونگى رسيدن به جزئيات اين سكانس از سوى عيارى مى پردازد.
فيلم شهرام مكرى گزارشى جزئى نگرانه از سويه هاى ناپيداى فيلم است كه همين چند وجهى بودن امتيازاتش را مرتب بالا مى برد. مثلاً در همين سكانس پلكان به نوعى چگونگى حضور پسربچه هايى كه بالاى پله ها فوتبال بازى مى كنند، مورد اين تحليل چند وجهى قرار مى گيرد.
ميان نويسى از حرف هاى هوشنگ گلمكانى، تعبيرى خاص از اين حضور است. حرف هاى زنده طهماسب صلح جو مؤيد آن است و گفته هاى منشى صحنه به شكل گرفتن اين بخش سرصحنه مى پردازد. در اين ميان روايت عيارى از چگونگى ورود اين بخش به سكانس پلكان، همه چيز را تكميل مى كند. صحنه كوتاهى كه علاوه بر برجسته كردن تعارض نيرو و انرژى هاى بدنى آنيك ناتوان و كودكان سالم، برگرفته از پيامدهاى بازى تاريخى ايران ـ استراليا در هشتم آذرماه سال ۷۶ است. اين گونه رسيدن از جزء به كليتى كه ريشه هاى حضور يك وجه را برجسته مى كند، برخاسته از شيوه خاص روايتى مكرى است. مكرى سعى كرده در برخورد با هسته مركزى پلكان از همه سويه هاى نامتعارف تجربه گرايى خود استفاده كند و اينجاست كه مثلاً وقتى مى بينيم سكانس ۹ دقيقه اى پلكان با طرح پلان هوايى به تقطيع نما و بسط رسيده، مطمئن هستيم با وجوهى در ارتباطيم كه فقط از مكرى برمى آيد تا امكان تجربه آنها را براى مخاطب فراهم كند.
در حاشيه سكانس پلكان، فيلمساز سعى كرده يك خط كمرنگ داستانى را پيش ببرد كه در انتها با پيوند خوردن به پلكان، تركيب جذابى از بازسازى بخشى از فيلم را فراهم كند.
جست وجو براى پيدا كردن نخستين كسى كه عمل پيوند قلب موفق را داشته، خط كمرنگ داستانى است كه به گونه اى بطنى در كار پيش مى رود و بدون آنكه بيش از ظرفيت خود گسترش پيدا كند، در پايان منجر به حضور اين كودك ۱۱ ساله (مجيد بالق) كه حالا جوانى شده، بر سر پلكان نسترن باغ شاطر مى شود.
بازنمايى سكانس پلكان ارتباط زيبايى ميان همان بازى فوتبال بچه ها در بالاى پله ها و آنيك در فيلم و مجيد كه در زمان حال پائين پله ها ايستاده، ايجاد مى كند. جايى كه توپ بچه ها از پله پائين مى افتد و با گذر از كنار آنيك، پاى پله ها به مجيد مى رسد
و او توپ به دست پلكان را با سرعت طى مى كند تا توپ را به بچه هايى برساند كه هنوز سرپله ها بازى مى كنند...
درغالب آثار مكرى شاهد علاقه خاص به تجربه شيوه هاى نامتعارف و جديد در فرم و روايت هستيم. در اين فيلم كه به نظر مى آيد به گونه اى اجتناب ناپذير بايد قالب گزارشى تحميلى را به خود بپذيرد، اين تجربه گرايى منجر به گزارشى مدرن شده كه عناصر و مؤلفه هاى بديعى در آن به چشم مى خورد. فيلم با پخش خبر موفقيت فيلم «بودن يا نبودن» در جشنواره قاهره آغاز مى شود. حضور در استوديوى خبر و اين گونه ارتباط گرفتن با فيلم، به گونه اى هوشمندانه اين تلنگر را به مخاطب وارد مى كند كه اعتبارات فيلم به گونه اى انكار ناپذير و اين مستند متكى بر آن است. استفاده از نريشن ، ويژگى اى است كه مكرى به عنوان نخ تسبيح براى مرتبط كردن تجربه گرايى خود در فرم هاى روايتى و تصويرى استفاده كرده است. معرفى سابقه فيلم با استفاده از بريده جرايد و استفاده از قابليت هاى تصويرى كادر تلويزيون كمك مى كند كه اين بخش از تنوع بصرى برخوردار شود.
تكيه بر ميان نويس هم از شيوه هايى است كه همراهى مخاطب را نه فقط ديدارى و شنيدارى، بلكه به نوعى همه جانبه طلب مى كند و او را از منفعل بودن بازمى دارد. در اين ميان استفاده بهينه از تقطيع صفحه تلويزيون، كاركردى است كه مكرى با استفاده از آن توانسته در مواقع بسيارى دو رويداد، دو كنش مرتبط و به نوعى مكمل را در كنار هم به مخاطب نشان دهد.
استفاده از اين وجه در اكثر سكانس هايى كه فردى درباره بخشى از فيلم يا ويژگى خاصى توضيح مى دهد، با نصف كردن صفحه به دو بخش و نشان دادن صحنه مورد نظر در بخش ديگر صفحه از استفاده هاى خوبى است كه مكرى از قابليت هاى كادر تلويزيون برده است. مكرى در مقطعى هم كه مى خواهد به سابقه عمل پيوند قلب در ايران بپردازد و اين كه چگونه انگيزه پرداختن به چنين موضوعى در كيانوش عيارى پديد آمده، از شيوه جذابى براى اين كار استفاده مى كند و آن را بدل به روايتى جذاب به شيوه داستان هاى مصور مى كند كه در نوع خود در يك مستند گزارشى، رويكرد جسورانه اى است.
شهرام مكرى فيلمسازى است كه با مجموعه آثارش اين انگيزه را در مخاطب پيگير ايجاد كرده كه در قالب هاى محدود كننده و آشنا هم توانايى نمود وجوهى از خود را دارد كه شايد قابل انتظار نباشد. او مخاطبش را با دعوت به نگاهى همه جانبه و از سويه هاى ناپيدا مى كند و در انتها او را به ديدى كلى مى رساند كه ناشى از سيرى جزيى نگرانه است. تجربه اى منحصر به فرد كه مى تواند حتى در يك موضوع كليشه اى و چه بسا به بن بست رسيده، هم كشف وشهود مى كند و در انتها بدل به خوانشى جديد از موضوع مى شود. نگاه اجمالى به مجموعه آثار به نمايش در «يك فيلم، يك تجربه» نشان مى دهد كه خوانش جديد مكرى از فيلم عيارى نه شبيه به اين مجموعه آثار است و نه حتى شبيه به مستند گزارشى هاى معمول كه انتظارش مى رود. نفس ساختن هر فيلم توسط يك فيلمساز هم برجسته كردن همين تفاوت ها و همين جرقه هاست.
نگاهى به آثار ادبى «شل سيلوراستاين» نويسنده كودك و نوجوان
كودكانه هاى يك آدم بزرگ
299142.jpg
مهدى طاهرى

«همه چيز اشكال داره! روزها خيلى بلند هستن، آفتاب خيلى داغه، باد خيلى تند مى وزه، ابرها خيلى پف كردن، چمن ها خيلى سبز هستن، زمين خيلى خاكيه، ملافه ها خيلى تميزن، ستاره ها خيلى چشمك مى زنن، ماه خيلى بالاس، آب خيلى رقيقه، شب هم خيلى خشكه، سنگ ها خيلى سنگين هستن، پرها خيلى سبك هستن، بچه ها خيلى سروصدا مى كنن، كفش ها خيلى تنگ هستن، مردم خيلى خوشحال هستن، چرا نمى فهمن همه چيز اشكال داره!»
نوشتارى كه خوانديم از «شل سيلوراستاين» است، شاعر و نويسنده اى كه براى كودكان و نوجوانان مى نويسد، اما نگاه او آدم ها را خطاب قرارمى دهد، اگرچه به زبانى ساده سخن مى گويد و مخاطب اصلى او كودكان هستند اما تلاش مى كند آنان را كودك فرض نكند. در آثار «استاين» همه چيز رنگ و بوى تازه اى دارد، عناصر عموماً دم دستى هستند اما اين دم دستى بودن آسيبى به متن به نگارش درآمده نمى زند. به اين معنا كه «شل سيلوراستاين» در اصطلاح فارسى زبانان و آنانى كه با آرايه هاى ادبى آشنا هستند «سهل و ممتنع» مى نويسد، يعنى درواقع به گونه اى ادبى عادت دارد كه مخاطب احساس مى كند خودش هم مى تواند به راحتى آن كلمات را در محور هم نشينى دركنار هم قراردهد، اما وقتى شروع به نوشتن مى كند مى بيند چندان هم ساده نيست.
البته نگارش اثرى «سهل و ممتنع» براى يك، يا دو بار، ممكن است به راحتى انجام پذيرد، اما، وقتى قرار است اثر به گونه اى ممتد آفريده شود، بن بست هاى كلامى و واژگانى آغاز مى شود. «سيلوراستاين» اما، در آثارش ازاين مورد مستغنى است و به راحتى با عناصرى كه اززندگى طبيعى مردم و حتى اين قدر طبيعى، كه به آن توجه نكنى، آثارى را به نوشتار درآورده كه قابل تأمل است. «همون طور كه بوته گل سرخ، شكوفه هاى زيبايش را بازمى كرد، درخت بلوط بلندتر مى شد و از چيزهاى تازه ترى مثل عقاب ها، نوك كوه ها و آسمون حرف مى زد» (درخت بلوط و بوته گل سرخ)
«استاين» براى كودكان، ذهنى فلسفى تعريف كرده است، به اين معنا كه در ذهن خود تصويرى پررنگ از ذهن خلاق و پرسشگر كودكان دارد و به همين دليل است كه حرف هاى معمولى براى آن ها نمى زد، او به درستى دريافته بود كه كودكان به دلايل اجتماعى، خانوادگى، وراثتى و... امروز داراى ذهنى تحليلى و قدرتمندند كه به راحتى مى توانند پديده هاى هستى را براى خود حل كنند.
البته اين مورد به اندازه سن و سال و توانمندى هاى آن ها بستگى دارد، اما «استاين» براى آن ها از همان پرسش هايى مى گويد كه آن ها در ذهن دارند، چرا آب بى رنگ است؟ چرا ما گرسنه مى شويم؟ خدا كجاست؟ چرا ما پنج تا انگشت داريم؟ آفتاب شب ها كجا مى ره؟ و... البته «استاين» به اين پرسش ها پاسخ نمى دهد، يعنى اساساً قرار نيست پاسخى به اين پرسش ها بدهد، اما او بزرگسالان را از جنس اين پرسش ها آگاه مى كند و از همه مهمتر ذهن كودكان را براى بزرگسالان واكاوى مى كند، اين واكاوى پيامدهاى مثبت و درخورتوجهى مى تواند براى بزرگسالان داشته باشد، كه يكى از عمومى ترين آن ها اين است كه متوجه شوند پرسش هاى كودكشان كاملاً عادى است و اين ذهن خلاق اوست كه وادارش مى كند چنين پرسش هايى را مطرح كند. يكى ديگر از پيامدهاى آن ثبت خلاقيت كودكان يك نسل يا دوره است كه آن ها چگونه به هستى مى نگريستند، همه ما مى دانيم هر نسل در دوران كودكى دغدغه هاى خودشان را داشتند، مثلاً در دوران كودكى و نوجوانى ما «رايانه» و بازى هاى «رايانه اى» هنوز فراگير نشده بود يا اساساً وجودنداشت پس تمركز ما جنس ديگرى داشت، و ذهن ما هم در تحليل با پيرامون خود آن گونه پاسخ مى داد كه اطرافش از طبيعت تا انسان و بازى ها به او اثر مى كردند و درواقع بازتاب تأثيرات بيرونى در ما كاملاً نمايان بود، رفتار و تمركز ما، آنگونه بود كه بازى هاى مان، اما امروز دغدغه ها تفاوت يافته و اين تفاوت دغدغه ها را «شل سيلوراستاين» درآثار خود براى كودكان به ظرافت بيان كرده است.
پسركوچولو گفت: «من بعضى وقتا قاشقمو مى اندازم زمين، پيرمرد كوچولو گفت: من هم مى اندازم. پسركوچولو گفت: اغلب گريه مى كنم، پيرمرد سرش را تكان داد و گفت: من هم گريه مى كنم. پسر كوچولو گفت: از همه بدتر اين كه انگار بزرگترها به من اهميتى نمى دن، بعد يه دست گرم و پرچين و چروك رو، روى صورتش حس كرد. پيرمرد كوچولو بود كه مى گفت: مى دونم چى مى گى».
در اين نوشتار كه از كتاب «كثيف ترين مرد جهان» انتخاب شده اگرچه نوشتارى است درحوزه كودك اما دغدغه هاى مشابه كودك و پيرمرد را بيان كرده است، حتماً شنيده ايد كه مى گويند، «اونايى كه پيرمى شن، اخلاقشون مث بچه ها مى شه». در اين اثر ادبى ما با همين مسأله مواجهيم، دغدغه كودك براى توجه هرچه بيشتر به او و دغدغه پيرمرد كه او هم مى خواهد آن گونه كه در شأن اوست با او برخورد شود. پيرمرد دستش را روى صورت كودك مى كشد و مى گويد: «مى فهمم چى مى گى» يعنى كودكان و آدم هاى پير احتياج دارند كه بيشتر به آن ها توجه شود. انسان ها در سنين دغدغه ها و پرسش هايى دارند كه بايد به آن ها توجه شود، علاوه بر آن به توجه محبت آميز هم نيازمندند.
«چستر (اسم خاص) اومد مدرسه و گفت: واى! من يك كله ديگه درآورده مى باشم!. معلم گفت: بايد بگى درآورده ام، نه درآورده مى باشم، آخه تو به اين گندگى، چه طور نمى دونسته مى باشى!؟ (كتاب جايى كه پياده رو تمون مى شه)
دانش آموز و معلم، حوزه ديگرى از كودك و نوجوان. فعلى كه دانش آموز استفاده مى كند اشتباه است اگرچه هر انسانى در دوران كودكى به قدر مسلم به زبان مادرى اش تسلط پيدامى كند كه در دوران نوجوانى يا كودكى حتى، چنين اشتباهى نكند، اما نكته اينجاست كه اين كودك در نظام آموزشى كاربرد درست و صحيح فعل را در جمله نياموخته است و الا در خانواده و جامعه اين فعل به صورت خودكار از زبان او خارج مى شود. اين مسأله در اين نوشتار ادبى به معلم بازمى گردد، كه خودش اين فعل را اشتباه استعمال مى كند و همين امر باعث شده بر دانش آموز او هم تأثير داشته باشد.
«اگر قدت فقط يه اينچ بود، مى تونستى سوار يه كرم بشى برى مدرسه، قطره اشك مورچه برات استخر شنا بود، با يه خورده كيك مى تونستى دسته كم يه هفته مهمونى بگيرى، كك برات يه حيوون خطرناك بود. اگر قدت فقط يه اينچ بود، از زير در رد مى شدى و يه ماه طول مى كشيد تا برسى به فروشگاه، يه تكه كرك برات رختخواب بود، روى تارعنكبوت تاب بازى مى كردى و انگشتونه برات كلاه مى شد، اگه قدت فقط يه اينچ بود، مى تونستى روى يه خلال دندون توى سينك ظرفشويى موج سوارى كنى، ولى نمى تونستى مامانتو بغل كنى، فقط بايد انگشت پاشو درآغوش مى گرفتى، از ترس له شدن بايد از جلوى پاى مردم فرار مى كردى، براى حركت دادن يه خودكار بايد يه شب تموم وقت صرف مى كردى، نوشتن اين شعر پانزده سال طول كشيد! چون قد من فقط يه اينچه!»
نشان دادن بخشى از دغدغه هاى كودكان در اين اثر ادبى نمايش داده شده است. كودكان در جهان خيال و انديشه به گونه اى سير مى كنند كه انگار محدوديت هاى انسانى را در آن نمى بينند، اگرچه عنصر تخيل خود انسان را از محدوديت ها جدا مى كند اما در كودكان اين مسأله چند برابر است، به اين معنا كه كودكان فى نفسه ذهنى خيالبافانه دارند وبه راحتى مصاديق هستى انسان را در هم مى تنند يا آن ها را از هم مى گسلانند. پس براى آن ها آدم كوتوله ها آن قدر باورپذيرند كه غول ها. هميشه كودكان پس از ديدن كارتون هاى تخيلى خودشان را با شخصيت اصلى او در يك موقعيت همذات پندارى قرار مى دهند واحساس مى كنند مى توانند شبيه او باشند.
در اين اثر نيز همان فضاى كودكانه ترسيم شده است، آدمى كه قدش يك اينچ است و از آن دريچه به آدم هاى اطرافش نگاه مى كند. در واقع اين آرزو دست كم براى يك بار هم كه شده به سراغ كودكان آمده كه «چى مى شد ما هم يه آدم كوتوله داشتيم» يا خودمان كوتوله مى شديم، يا غول مى شديم، يا غول داشتيم يا... اين آرزوها، همان آرزوهايى است كه جهان كودكان را نشان مى دهد، جهانى پر از رمز و راز كه يكى از مشخصه هاى بارز آن را در اين اثر ادبى مشاهده كرديم.
سيلوراستاين در اثرى با عنوان «بازنده» كه پسرى سرش را گم مى كند و بعد از روى خستگى مى خواهد جايى براى نشستن پيدا كند، بعد فكر مى كند سرش تخته سنگ است و روى او مى نشيند، مى نويسد:مامانم گفت اگه سرم را محكم سر جاش نگذاشته بودن، مى افتاد و گمش مى كردم. فكر مى كنم امروز خوب جا نيفتاده بود، چون وقتى با پسرخالم بازى مى كردم، افتاد و قل خورد رفت و هنوز هم پيدايش نكردم، دنبالش هم نمى تونم بگردم، چون چشمام تو سرمه و نمى تونم صداش كنم، چون دهنم روى اونه، به هر حال صداى خودم رو هم نمى شنوم چون گوش هام روى اونه، حتى به او فكر هم نمى كنم، چون مغزم توى اونه، پس فكر كنم بهتره، يه دقيقه روى تخته سنگى! بنشينم و استراحت كنم.
در اين اثر هم باز با رؤياى كودكانه مواجهيم، كودكى بدون سر. اين تصور ممكن است تا به حال براى كودكان معدودى اتفاق افتاده باشد، اما همين كه اتفاق افتاده قابل بيان مكرر است، چرا كه حتماً پرواز خيال در ذهن كودكان اين قدر گسترده است كه احتمال چنين اتفاقى قابل پيش بينى است. البته ترتيب ذهنى هم در اين اثر مورد توجه قرار گرفته است. مادر به كودك مى گويد كه «سر» تو را محكم سر جايش گذاشته ديد. همين مسأله براى كودك ايجاد دغدغه مى كند يعنى كودك مى پندارد به واقع كسى سر او را كه قبلاً ممكن است از بدنش جدا بوده سر جايش گذاشته است. همين جمله از آن جملاتى است كه در ذهن كودك حك مى شود. مثل جملاتى كه مادران ما ممكن است در دوران كودكى به همه ما گفته اند و اين جملات از آن دست جملاتى بوده كه مادران آن ها به آن ها انتقال داده اند مثلاً : «خدا در آسمان هاست» اين جمله از آن جملات تأثيرگذارى است كه هميشه ذهن آدم را در هر وضعيتى تحت الشعاع قرار مى دهد. پس كسانى كه اولين بستر را براى تربيت ذهن كودك مهيا مى كنند مى بايست اطلاع درست يا دست كم صادقانه به كودك بدهند چون در غير اين صورت اتفاقات عكس رخ مى دهد.
يكى از مباحث مهم در عرصه نوشتن براى كودك و نوجوان اين است كه بدانيم دغدغه مخاطبان ما چيست و به اين نكته رسيده باشيم كه قرار نيست ما در نوشته هاى مان از منظر يك بزرگسال به كودك بنگريم و به تبع آن با نوشته هاى مان به او درس بدهيم، نويسنده و شاعر كودك و نوجوان، دغدغه هاى آنان را با توجه به سن و سالشان و از منظر آنان بيان مى كند، اثرى براى كودك و نوجوان جذاب است كه دغدغه هايش را پاسخگو باشد. كودك پرسش هايى دارد و حرف هايى كه اين حرف ها و سؤال ها مى بايست به پاسخ برسند، حالا منظورمان اين نيست كه در اين كتاب ها ما بكوشيم به تكرار، اين سؤال ها را پاسخگو باشيم اما مى بايست اين پرسشگرى از هستى را، در ذهن آن ها بيشتر پرورش دهيم و روح آن ها را با اين پرسشگرى به تعالى برسانيم. اگر در كتب كودك و نوجوان مباحث سطحى مطرح شود، جهانى كه قرار است آنان در آينده بسازند جهانى بدون آرمان هاى بزرگ است، بدون سؤال هايى كه مى تواند به زندگى آنها جهت درست رانشان دهد.
***
شلى (شل) سيلوراستاين متولد ۲۵ سپتامبر ۱۹۳۲ در شيكاگوست. اگر توپ بازى بلد بود و دوستانش او را تحويل مى گرفتند، شايد فوتباليست مى شد به جاى اين كه شاعر و نويسنده باشد! اين البته نمى تواند يك حكم يا قانون كلى باشد كه هر كس از اين به بعد كسى تحويلش نگرفت و توى بازى فوتبال راهش نداد برود و نويسنده يا شاعر بشود. سيلوراستاين كه شرايط را چنين ديد به سراغ علاقه هميشگى اش رفت، نوشتن.
نخستين كتابى كه نوشت«درخت بخشنده» نام داشت و درآن يك درخت تمام پيكر خود را براى شاد كردن دل پسربچه ها به آن ها داده بود. هر چند خود سيلوراستاين معتقد بود اين اثر يعنى ارتباط دو موجود زنده با هم (درخت و كودكان) و از اين موضوع هم مردم و هم منتقدان بسيار استقبال كردند اما نمى دانم چرا به «فمنيست ها» برخورد! سيلوراستاين همه كار مى كرد، البته در عرصه هنر. نقاشى، كاريكاتور و كميك استريپ، نوشتن و... اما بيش از همه كارها به سفر رفتن علاقه مند بود. «شل» به خيلى از كشورها سر زد و پايتخت هاى آن ها را ديد. خودش مى گويد: «به نظر من همه بايد بسيار سفر كنند» البته به قول سعدى عليه الرحمه كه پيش از آقاى سيلوراستاين گفته بود: بسيار سفر بايد تا پخته شود خامى، سفر خيلى از دريچه ها را به روى ما مى گشايد. دريچه هايى كه انسان از آن ها مى تواند چشم اندازهاى باشكوهى را نظاره گر باشد.
شايد پيش از آن كه سيلوراستاين به طور حرفه اى شاعر يا نويسنده شود اين سفر بوده كه براى او هويتى مستقل تعريف كرده بود. «شل» از سفرهايش «كميك استريپ»هايى مى ساخته كه به توسط آن ها زندگى مى گذرانده اما در سال۱۹۶۰ با كتاب «جايى كه پياده روها تموم مى شه» ديگر به طور كامل «شل» به عنوان يك شاعر به جامعه ادبى معرفى مى شود. كارشناسان و منتقدان ادبيات آمريكا معتقدند آموزش و پرورش اين كشور به علايق، احساس، روان و ادبيات كودكان اهميت نمى دهد و فقط مباحث علمى را لحاظ مى كند، همين امر باعث مى شود كودكان دچار بحران هاى عاطفى شوند، اما «شل» از اين مسأله استفاده مى كند و دست روى نقاط كور تربيتى كودكان مى گذارد. آنچنان كه برخى از كودكان به دليل نبود كتاب هاى «شل» در مدارس آن ها را سرقت مى كنند. «سيلوراستاين» درباره آثارش مى گويد: اميدوارم مردم در هر سنى چيزى را در كتاب هايم بيابند، تابا آن، احساس نزديكى كنند، كتاب را بردارند و حسى شخصى از كشف و شهود را تجربه كنند، اين بسيار عالى است، البته براى خودشان، نه براى من.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |