چهارشنبه ۱۳ تير ۱۳۸۶ - ۱۹ جمادى الثانى ۱۴۲۸
Wed, Jul 4, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
سياست
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ادبيات
ماجرا
يك ماجرا، يك پرونده
گزارش يك پرونده
يك ماجرا، يك پرونده
بن بست زندگى
299202.jpg
خسرو مبشر

«مى خواهم زندگى كنم. اين خواسته زيادى نيست.» اين حرف هاى زن جوانى است كه با دستان لاغر و لرزانش زير برگه شكايتش را امضا كرد تا مثل هزاران زن و مردى كه روى نيمكت هاى چوبى راهروى دادگاه خانواده نشسته اند از روزهاى سخت زندگيشان بگويند.
چهره جوانش توجه همه را به خود جلب كرده است. به نظر نمى رسد بيشتر از ۱۷ يا ۱۸ سال داشته باشد. اما غم سنگينى در چشمانش موج مى زند. همه چيز براى اين زن سياه است. حتى نخستين روزهاى زيباى زندگى مشترك. روى صندلى چوبى كه مى نشيند با صداى لرزانش داستان تلخ زندگى خود را براى قاضى شرح مى دهد.
۱۷ سال دارم و سه ماه پيش با شوهرم ازدواج كردم. در خانواده اى پرجمعيت زندگى مى كردم. ۷ خواهر و ۲ برادر دارم. جمعيت زياد موجب شده پدرم نتواند هزينه زندگى مان را تأمين كند. بنابراين براى اين كه هزينه هايمان كمتر شود پدرم سعى داشت دخترانش را زودتر شوهر دهد. همه ما نان خورهاى اضافه خانه پدر بوديم. كلاس دوم دبيرستان بودم كه پدرم ديگر اجازه نداد درس بخوانم، مى گفت مدرسه رفتن هزينه دارد و همين كه نانتان را تأمين مى كنم كافى است.
من و خواهرانم در خانه قالى مى بافتيم و پدر آن ها را مى فروخت. به هر حال مدرسه رفتن من موجب مى شد ساعت كمترى در خانه باشم و كار كنم. اعتراضى نداشتم و تحمل مى كردم. مادرم پير شده بود. او هم وضعى بهتر از ما نداشت و مرتب از طرف پدرم تحقير مى شد.
هيچ كدام از ما حق نداشتيم از خواسته ها يا علايق مان حرف بزنيم. چرا كه پدر و برادرانم ما را مسخره مى كردند و با چنان تحكمى حرف مى زدند كه انگار گناهى كرده ايم. حدود يك سال و نيم از عمرم را در زيرزمين خانه گذراندم و تمام وقتم را صرف قالى بافى مى كردم. تا اين كه مسعود به خواستگارى ام آمد. او حدود ۴۰ سال داشت و قبلاً هم ازدواج كرده بود. سه پسر داشت و فقط به خاطر اين كه مى دانست پدرم هيچ شرطى براى ازدواج ما نمى گذارد از من خواستگارى كرد.
من هم مثل بقيه جرأت نداشتم مخالفت كنم چون ديده بودم مخالفت ۲ خواهرم كه از من بزرگتر بودند، براى ازدواج با مردى كه پدرم معرفى كرده بود موجب شد چه بلايى سر آن ها بيايد. مى ترسيدم از طرفى مى دانستم سرنوشت خوبى در انتظارم نيست. اضطراب و نگرانى ديوانه ام كرده بود. بايد كارى مى كردم.
از مادرم خواستم با پدرم حرف بزند. كاملاً نااميدانه اين كار را كردم. اما تنفرم از مسعود موجب شده بود آخرين تلاش را انجام دهم. فرداى روزى كه از مادرم خواستم مخالفتم را اعلام كند پدرم به سراغم آمد. مطابق معمول در زيرزمين مشغول قالى بافى بودم كه چشمان خشمگين پدرم توانايى ام را از من گرفت. صداى سيلى دردناكش را هرگز فراموش نمى كنم.
آنقدر ناراحت و عصبانى بود كه زير لگدهايش سياه و كبودم كرد. با صداى بلند فرياد مى زد با چه جرأتى روى حرفش حرف مى زنم. التماس هاى مادرم هم فايده اى نداشت چرا كه پدرم هميشه هنگام كتك زدن ما به حرف هيچ كس گوش نمى كرد و تا زمانى كه آرام شود به كتك زدن ادامه مى داد.
ديگر بعد از آن چيزى نگفتم و پدرم برنامه ريزى كرد و خودش با مسعود تصميم مى گرفت كه مراسم عقد و عروسى را چطور برگزار كنند.
من در اين ميان چاره اى جز سكوت نداشتم. براى هيچ كس اهميت نداشت كه خوشحالم يا ناراحت. پدرم مثل قطعه قاليچه اى مرا معامله كرد، ۸۰۰ هزارتومان شيربها گرفت و خيلى زود عقدم كرد.
قرار شد يك ماه بعد از عقد هم به خانه شوهرم بروم. آنقدر از مرد زندگى ام متنفر بودم كه هر بار به ديدنم مى آمد خودم را از او مخفى مى كردم. سخت ترين روز زندگى ام روزى بود كه قرار شد به خانه اش بروم. هيچ وقت خنده هاى زجرآور مسعود را در آن روز فراموش نمى كنم، خواهرم نصيحتم مى كرد و مى گفت: حالا كه همسرش شدم بايد تحمل كنم و بهتر است با ناراحتى اين روز را براى خودم خراب نكنم. اما نمى توانستم او گفته بود همسر اولش ماجراى ازدواج ما را مى داند و هيچ مخالفتى ندارد، اما هيچ وقت حتى آدرس خانه اش را هم به پدرم نداد.
پس از ورود به خانه بخت زندگى با شوهرم سخت ترين كارى بود كه بايد انجام مى دادم اما توانستم اين كار را انجام دهم. يك ماه از ازدواج ما گذشته بود كه يك روز زنى مقابل خانه ما آمد. در را كه باز كردم به من حمله كرد و به شدت كتكم زد. بعد هم وارد خانه شد و تا جايى كه مى توانست شوهرم را زد.
آبرويم مقابل همسايه ها رفت، يك روز از اين ماجرا گذشته بود كه مسعود به خانه آمد و خيلى سريع وسايلش را جمع كرد. بعد هم گفت: به خانه پدرت برو، خودم مى آيم و با او صحبت مى كنم. بعد از آن ديگر شوهرم را نديدم. نمى دانستم بايد چه كنم. پدرم قبول نمى كرد دوباره به خانه اش برگردم. روزى كه به خانه پدرم رفتم و گفتم چه اتفاقى افتاده است او با عصبانيت مرا از خانه بيرون كرد و گفت: خودت مقصر بودى. خودت هم بايد مشكل را حل كنى. من نانخور اضافه نمى خواهم. شنيدن حرف هاى پدر برايم بسيار تلخ بود. نمى دانم چرا بايد اين همه بدبختى را تحمل مى كردم.
من به ميل خودم با شوهرم ازدواج نكرده بودم كه حالا بخواهم تاوان آن راپس دهم چرا كه به اصرار پدرم تن به اين ازدواج و سياه بختى دادم. به هر حال چاره اى جز بازگشت به خانه شوهرم نداشتم. چندين و چند بار به محل كار شوهرم رفتم، حتى آدرس خانه اش را پيدا كردم و به مقابل خانه اش رفتم تا شايد بتوانم با او صحبت كنم اما مسعود حاضر نشد حتى مرا براى لحظه اى ببيند.
من سرنوشت تلخى خواهم داشت اگر شوهرم مرا دوباره نپذيرد. هيچ اعتراضى بابت رفتارهايى كه با من كرده ندارم و فقط مى خواهم با او زندگى كنم، چرا كه فقط مى توانم به او تكيه كنم.
اظهارنظر كارشناسى
جواد صادقى سرپرست مجتمع قضايى خانواده در اين باره مى گويد: متأسفانه فقر يكى از عوامل مهم تلخى هاى جامعه است چرا كه فقر ام الفساد است. سرنوشت اين زن جوان جداى از فقر است. اگر والدين او به لحاظ مالى دچار مشكل نبودند قطعاً سرنوشت اين زن جوان اين قدر تلخ نمى شد و به جاى اين كه در سن ۱۷ سالگى ازدواج كند، درس مى خواند و پيشرفت مى كرد.
هزينه هاى بالاى زندگى، حاشيه نشينى، فقر فرهنگى، تعداد زياد فرزندان و مشكلات مشابه همگى از مواردى است كه مى تواند به نوبه خود مشكلات بسيار زيادى را فراهم كند كه هر كدام از آنها مى تواند سرنوشت يك انسان را ويران كند. همين مسأله موجب مى شود برخى پدران براى تأمين حداقل هاى زندگى خود با فرزندشان مانند يك كالا برخورد كنند و در ازاى گرفتن مبلغى پول فرزند خود را به عقد مردى درآورند حال آن كه مى دانند سرنوشت خوبى در انتظار دخترانشان نيست. همه اين مسائل نشان مى دهد، فقر عامل اصلى بروز چنين مسأله اى شده است و پدر ومادر قلباً تصميم نداشته اند به خاطر به دست آوردن لقمه اى نان چنين آينده اى را براى فرزندشان رقم بزنند.
وى مى گويد: ايجاد مراكز حمايت از زنان بى پناه كه مانند اين زن جوان دچار مشكل هستند و حامى هم ندارند و گاه هم به راه هاى خلاف كشيده مى شوند مى تواند بسيار حائز اهميت باشد. اگر چتر حمايتى بالاى سر اين افراد باشد به راحتى مى توانند زندگى شان را اداره كنند و در صورت داشتن فرزند او را كنار خود حفظ كنند.
يكى ديگر از اقدام هايى كه بايد انجام شود، حمايت قانونى از اين زنان است. يعنى در قوانين طلاق يا نفقه بازنگرى شود. البته اين مسأله در قانون فعلى مورد توجه قرار گرفته است اما اگر مرجعى باشد كه زنان بتوانند اين مسأله را از آن طريق پيگيرى كنند يا اين كه مشاوره كنند و از حقوق خود باخبر شوند در اين صورت متوجه مى شوند قانون طرفدار آن هاست.
همسر دوم طعمه اى براى بازگشت زن اول
خانم معلمى كه ادعا مى كرد شوهرش به خاطر برانگيختن حس حسادت زن اولش با او ازدواج كرده، تقاضاى طلاق كرد.
به گزارش خبرنگار «ايران» زن جوان با ارائه دادخواست طلاق به قاضى گفت: ۶ سال پيش با مردى كه از بستگان مادرم بود، آشنا شده و به عقدش درآمدم. با اين كه مى دانستم همسرم پيش از اين با داشتن فرزند از همسر اولش جدا شده بود . همسر اول شوهرم بارها با اعلام نفرت از او و بخشش حق و حقوقش طلاق گرفته بود و حتى حاضر به نگهدارى از فرزندش هم نبود.
اين زن ادامه داد: ماه هاى اول زندگى بسيار خوبى داشتيم. از فرزند شوهرم مانند فرزندخودم نگهدارى مى كردم. تا اين كه يك روز در كيف شوهرم عكسى از همسر اولش پيدا كردم، وقتى به او اعتراض كردم با كمال خونسردى اعتراف كرد كه هنوز همسر اولش را دوست دارد و به خاطر اين كه حس حسادت او را بيدار كند، با من ازدواج كرده است.
چند روز بعد هنگامى كه شوهرم موافقت همسر اولش را براى بازگشت مجدد به زندگى گرفت، پايه ناسازگارى را بنا كرد و مرا مورد اذيت و آزار قرار داد. شب هاى متوالى دير به خانه مى آمد و در مقابل ديدگان من با همسر اولش قرار ملاقات مى گذاشت و زندگى را برايم سياه و تاريك كرد.
چندماهى به همين شكل گذشت تا اين كه يك روز هنگامى كه سر كار بودم، شوهرم وسايل زندگى مشتركمان را جمع آورى و آپارتمان استيجارى را ترك كرد و متوارى شد. بعد از اين كه به خانه مراجعه كردم، فهميدم دراين مدت فقط بازيچه مردى شده بودم كه مرا براى به دست آوردن همسر اولش، طعمه قرار داده بود. قاضى دادگاه خانواده بعد از شنيدن اظهارات خانم معلم ، همسرش را براى پاسخگويى و ارائه توضيحات به دادگاه احضار كرد.
گزارش يك پرونده
عروس درپاى چوبه دار
299208.jpg
محمد مصطفايى
سرگذشتى كه مى خوانيد، درد دل زنى تنها، با قصه اى بى انتها و شكستنى بى صداست كه دست زمانه او را محكوم به قصاص، زندان و دورى از فرزندانش كرده است. شهربانو از پشت ميله هاى آهنين زندان با شما صحبت مى كند؛
زنى كه به اتهام قتل همسرش به قصاص نفس محكوم شده است. زن جوان در ۲۲ سالگى ازدواج كرد. حاصل ۶ سال زندگى مشترك اش با يك مرد معتاد حاصلش يك پسر بود. «مجبور شدم در اوج جوانى از او طلاق بگيرم و سرپرستى تنها فرزندم را به عهده بگيرم. در اين سال ها رنج و سختى بسيار تحمل كردم تا پسرم را سالم تحويل جامعه بدهم. با هزار بدبختى و ندارى بزرگش كردم در اين مدت خواستگاران بسيارى به من پيشنهاد ازدواج دادند، اما به خاطر تنها فرزندم به همه آنها پاسخ منفى دادم تا اين كه به مرز ۲۹ سالگى رسيدم در اين ايام با همسر دومم آشنا شدم. او جوان خوبى بود. وقتى به من پيشنهاد ازدواج داد، پذيرفتم. او هم برخلاف عقيده خانواده اش كه مخالف ازدواج ما بودند با من پاى سفره عقد نشست اين در حالى بود كه پدرش او را از ارث محروم كرد.
چند ماهى زندگى خوبى داشتيم تا اين كه همسرم بيكار و خانه نشين شد. او كه از قبل ازدواج دچار بيمارى افسردگى و ناراحتى شديد روحى بود، پس از مدتى در اثر فشار بيكارى و فقر مالى بداخلاق، عصبى و بهانه جو شد.
پس از مدتى فكر كردم اگر صاحب فرزندى شويم، بيمارى همسرم بهبود خواهد يافت و او را به زندگى و خانواده پايبند خواهد كرد. طى ۱۰ سال زندگى مشقت بار صاحب ۳ فرزند شديم ، اما اى كاش بچه ها به دنيا نمى آمدند. چون او برخلاف تصورم، به فردى دوشخصيتى، تبديل شد. يعنى اين كه گاهى اوقات عصبى و پرخاشگر مى شد، بعضى مواقع هم با خودش خلوت مى كرد و از همه چيز و همه كس دورى مى جست. به خاطر اين روحيه ضعيف و افسردگى بارها اقدام به خودكشى كرد كه هر بار او را از مرگ نجات دادم. تا آن شب تلخ كه هيچ گاه فراموشش نخواهم كرد حدود ساعت۹ شب پس از خوردن شام به اتاق بچه ها رفتم تا رختخوابشان را پهن كنم، همان موقع همسرم را صدا زدم اما جوابى نشنيدم. به حياط رفتم. ناگهان شوهرم را حلقه آويز پيدا كردم و از آنجايى كه چندبار او را از مرگ حتمى نجات داده بودم تصور كردم اين بار هم او را از مرگ نجات خواهم داد. به همين خاطر بلافاصله همسرم را پائين آورده و فوراً او را به درمانگاهى كه نزديكى خانه مان بود رساندم. پزشكان تلاش زيادى كردند تا او را زنده نگه دارند، اما معالجات مؤثر واقع نشد. او نيز براى هميشه ما را ترك كرد. لحظاتى بعد پدر و مادرشوهرم همراه ساير اعضاى خانواده همسرم خودشان را به درمانگاه رساندند. از همان موقع بدبختى من بيشتر شد. پدر شوهرم عليه من شكايتى تسليم دادگاه كرد و مرا به عنوان قاتل پسرش معرفى كرد. به خاطر اين كه به رغم ميل باطنى شان عروس خانواده آنها شده بودم از من كينه به دل داشتند. چند بار هم پيغام فرستاده بود به خاطر اين كه پسرشان را از آنها گرفته ام انتقام خواهند گرفت. اما من به همسر، فرزندان و زندگى ام علاقه مند بودم و با وجود تحمل سختى هاى بسيار از شوهرم جدا نشدم. در طول اين سال ها تمام دردها و رنج ها را به جان خريدم و سعادت و خوشبختى ام را فداى شوهر و فرزندانم كردم تا او را تنها نگذارم.
من زن جوانى بودم كه با هزار و يك آرزو قدم به خانه همسرم گذاشته بودم. اما او به جاى خوشبختى به من بدبختى و سياه روزى هديه داد. با دار و ندار همسرم ساختم. بيمارى اش را تحمل كردم. سرانجام هم اعدام نصيبم شد. در حالى كه خدا مى داند قاتل نيستم.»
بهنام يوسفيان يكى از وكلاى متهم در اين باره مى گويد:
*در تمام پرونده هاى كيفرى بخصوص پرونده هايى كه مجازات هاى سنگينى از جمله اعدام و حبس هاى طويل المدت را دربردارد در صورت انكار يا سكوت متهم يا وجود ترديد در اقرار يا تعارض با ادله ديگر، مرجع رسيدگى (داديار، بازپرس و يا قاضى دادگاه) مكلف است به تحقيق از شهود و مطلعين و متهم بپردازد و به ادله ديگر نيز رسيدگى نمايد. شهربانو در جلسه محاكمه اتهام خود را انكار نموده و خود را بى گناه دانسته است. در چنين صورتى دادگاه بدوى و ديوانعالى كشور در مقام رسيدگى و تجديدنظر خواهى شهربانو تكليف داشتند كه وجود ترديد در اقرار و تعارض آن با ادله ديگر را مدنظر قرار داده و شروع به تحقيق از شهود و مطلعين و متهم كرده و به ادله ديگر نيز رسيدگى نمايد.
* شهربا نو در اظهارات خود عنوان كرده كه متوفى با يك رشته طناب خفه شده است. حال آن كه اولاً در تاريخ ۱۳۷۹‎/۱‎/۲۹ پزشكى قانونى در نامه اى به دادگاه اعلام كرده: «متوفى با جسم پهن و رشته اى شكل همانند چادر خفه شده و علايم و آثار موجود دلالتى بر استفاده از طناب ندارد.» ضمناً در همان نامه تصريح شده كه احتمال خودكشى متوفى با استفاده از چادر يا وسيله مشابه منتفى نيست. سوم اين كه براساس گزارش معاينه جسد شيار بر جاى مانده روى گردن متوفى در قسمت فوقانى گردن شكل گرفته و به تدريج از قسمت خلف گردن به سمت بالا تمايل دارد و در قسمت راست گردن لابه لاى موهاى متوفى محو مى شود. براساس مسلمات دانش پزشكى قانونى غيرافقى بودن، ناقص بودن و بالاخره تشكيل شيار در قسمت فوقانى گردن همگى از علايم دارزدگى است. در حالى كه اگر متوفى آن طور كه فرض شده، با طناب كه به دور گردن او بسته شده خفه شده بود، براساس همين مسلمات دانش پزشكى قانونى شيار در قسمت وسط گردن شكل مى گرفت، كامل و دورانى بود. يعنى در قسمت پشت گردن قطع نمى شد و سرانجام هيچ تمايلى به سمت بالا نداشته و كاملاً افقى تشكيل مى گردد. مضافاً اين كه طبق همين گزارش معاينه جسد غضروف تيروئيد و استخوان لامى شكستگى ندارد كه از نظر پزشكى قانونى شكستگى غضروف تيروئيد و استخوان لامى در مورد «سوفى كاسيون» يا خفگى به وسيله طناب يا دست شيوع بيشترى نسبت به دارزدگى دارد. بنابراين به دليل اين كه هيچ نوع خونمردگى در محل شيار وجود نداشته اين سؤال به ميان مى آيد كه علت عدم خونمردگى در محل شيار چيست؟ چرا كه على القاعده در هر نوع خفگى (اعم از دارزدگى يا خفگى توسط ديگران با گره زدن طناب و نظاير آن) بايد در محل شيار خونمردگى مشاهده گردد. از سوى ديگر پزشكى قانونى در مورخه ۱۴ ارديبهشت ۷۷ علت دقيق مرگ را چنين اعلام مى كند: «با توجه به شرح معاينه جسد، پاسخ منفى سم شناسى گزارش آسيب شناسى علت مرگ انسداد مجارى تنفسى توسط فشار جسم سخت رشته مانند (حلقه آويز) و عوارض ناشى از آن تعيين مى گردد.» حلق آويز شدن تعبير ديگرى از دارآويختگى است كه مى توان نتيجه گرفت متوفى در اثر دارآويختگى فوت كرده و نه آنطور كه در پرونده ادعا شده حال آن كه هيچ علامتى مبنى بر خفگى براثر گره زدن طناب به دور گردن مشهود نيست. در ضمن ارتكاب قتل از طريق دارآويختگى بدون اين كه كوچك ترين اثرى از درگيرى و آثار تدافعى در جسد متوفى مشاهده شود، عقلاً و منطقاً محال به نظر مى رسد. چرا كه خفه كردن يك مرد جوان و تندرست بدون درگيرى فيزيكى تقريباً غيرممكن است. خصوصاً اين كه متهم به قتل، يك زن جوان با قدرت بدنى عادى است. مهم تر از آن عدم وجود هرگونه اثرى از ضربه چوب بر كمر يا قسمت هاى ديگر بدن متوفى است. در حالى كه اگر اقرار شهربانو صحيح بود و مرگ به كيفيتى كه او تشريح كرده روى داده بود، حتماً بايد اثر ضربه چوب كه توسط شهربانو يا ميثم وارد شده و حسب ادعا موجب بيهوشى متوفى گشته، در معاينه جسد كشف مى گرديد.
* در چنين پرونده هايى كار بازپرس يا قاضى رسيدگى كننده به موضوع و افسران اداره آگاهى بسيار سخت و حساس بوده و لازم است براى روشن شدن واقعيت، بررسى ها و تحقيقات بيشترى صورت گيرد تا ابهام و ترديدهاى به وجود آمده برطرف گردد. در اين پرونده با حقيقتى مواجه هستيم كه نشان مى دهد به محض گردن آويز شدن متوفى، مرگ آنى صورت گرفته است. با توجه به حساسيت فوق العاده ناحيه گردن يكى از عوامل مرگ در دارزدگى نوعى واكنش عصبى موسوم به رفلكس «اينى بيسيون» است كه موجب مى شود مرگ در همان لحظات اول فرا برسد. درواقع اين واكنش تنها يكى از عوامل متعددى است كه مى تواند سبب مرگ آنى در دارزدگى شده و بعضى از علائم و نشانه هاى معمولى شناخته شده دارزدگى را از بين ببرد. اين نكته كه در گزارش معاينه جسد در عين حال كه به وجود علائم حياتى در شيارهاى موجود در گردن متوفى اشاره مى شود مؤيد زنده بودن متوفى در هنگام درآويختگى است، تصريح شده كه تقريباً هيچ نوع خونمردگى در كالبدگشايى ناحيه گردن مشاهده نشده است، در نهايت ثابت مى كند كه مرگ متوفى در نخستين لحظات دارآويختگى به وقوع پيوسته است چرا كه پس از وقوع مرگ خونمردگى تشكيل نمى گردد. به طور كلى در اين گونه موارد شايسته است به نحو دقيق ترى از پزشكان متخصص يا پزشكى قانونى براى كشف حقيقت استعلام شود.
به هر ترتيب طبق احكام صادره از دادگاه هايى كه مرجع رسيدگى به اين پرونده بوده اند حكم به قصاص نفس شهربانو صادر شده است اما يادآورى اين نكته حائز اهميت است كه حرمت جان انسان و ارزش والاى حق حيات همانگونه كه مجازات قاتلين را ايجاب مى نمايد، اقتضا دارد كه بدون حصول علم و يقين متعارف حق حيات هيچ كسى را در مقام مجازات از او نگيريم.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |