چهارشنبه ۱۳ تير ۱۳۸۶ - ۱۹ جمادى الثانى ۱۴۲۸
Wed, Jul 4, 2007
فرهنگ و انديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
سياست
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ادبيات
ماجرا
آنالوطيقا (۱۱)
كتاب انديشه
آنالوطيقا (۱۱)
كيفيات ذهنى
299238.jpg
ياسر پور اسماعيل
كيفيات ذهنى (qualia) چگونگى تجربه پديدارى و درونى حالات ذهنى هستند؛ تامس نيگل آن را به «كيفيت تجربه كردن» يا « كيفيت فاعل تجربه بودن » تعبير كرده است. كيفيات ذهنى از طريق شهود (روان شناسى عاميانه يا درون نگرى) قابل تشخيص اند و در مسير تبيين فيزيكى حالات ذهنى همواره مشكل ساز بوده اند؛ هر نظريه اى درباره حالات ذهنى بايد در برابر كيفيات ذهنى واكنشى نشان دهد: يا آن را به كلى حذف كند (حذف گرايى) يا براى اثبات اين همانى آن با يك ويژگى فيزيكى تلاش كند (اين همانى روانى- فيزيكى) يا آنها را ويژگى هاى غيرفيزيكى بداند (دوگانه انگارى ويژگى ها). اشكالاتى بر فيزيكاليسم (نظريه اين همانى) و كاركردگرايى از طريق كيفيات ذهنى وارد شده است. در اين نوشته به بعضى از اين اشكالات اشاره مى كنيم.
برهان معرفت
تامس نيگل و فرنك جكسن استدلالى را عليه فيزيكاليسم ترتيب داده اند كه به «برهان معرفت» (knowledge argument) شهرت يافته است. لب اشكال اين است: ممكن است كسى به همه ويژگى هاى فيزيكى مربوط به حالات ذهنى (مانند حالات عصبى و فيزيولوژيكى) معرفت داشته باشد، اما به كيفيات ذهنى معرفت نداشته باشد؛ اين نشان مى دهد كه كيفيات ذهنى ويژگى هاى فيزيكى نيستند. نيگل به عنوان مثال مى گويد: ما مى توانيم به همه ويژگى هاى فيزيكى مربوط به خفاش معرفت داشته باشيم؛ حالات عصبى، آناتومى بدن، بال هاى خفاش و مانند آن ولى با اين حال، ندانيم كه كيفيت درونى تجربه خفاش بودن چيست. اين نشان مى دهد كه كيفيت ذهنى اين تجربه غير از همه ويژگى هاى فيزيكى مربوط به خفاش است. جكسن آزمون فكرى ديگرى را مطرح مى كند: فرض كنيد «مارى» همه عمرش را در يك اتاق سياه و سفيد سپرى كرده است؛ او از طريق مجلات سياه و سفيد، تلويزيون سياه و سفيد و ... همه دانستنى هاى فيزيكى مربوط به رنگ ها را مى داند اما هرگز هيچ رنگى را تجربه نكرده است (فرض كنيد حتى رنگ پوست و بدن خودش را هم نمى بيند). حال فرض كنيد كه مارى از اتاق سياه و سفيد آزاد مى شود و آسمان آبى و گل هاى قرمز را مى بيند. آيا مارى با ديدن آسمان و گل معرفت جديدى به دست آورده است؟ شهوداً پاسخ مثبت است. اگر مار همه امور فيزيكى مربوط به رنگ را مى دانسته، اما با ديدن رنگ قرمز و آبى معرفت جديدى به دست آورده، نتيجه مى شود كه كيفيت ذهنى تجربه رنگ يك امر فيزيكى نيست. اين استدلال در رد فيزيكاليسم به كار رفته است، اما مى توان از آن در رد كاركردگرايى هم استفاده كرد: فرض كنيد مارى همه روابط كاركردى مربوط به ادراك رنگ را مى داند، اما با ديدن رنگ معرفت جديدى كسب مى كند پس رنگ همان رابطه كاركردى نيست؛ يا در مورد استدلال نيگل؛ فرض كنيد ما همه روابط كاركردى مربوط به تجربه خفاش بودن را مى دانيم، اما هنوز كيفيت درونى خفاش بودن را نمى دانيم، پس كيفيت ذهنى همان رابطه كاركردى نيست. چرچلند و ديگران به اين استدلال اعتراضاتى كرده اند و جكسن دوباره به اين اعتراضات پاسخ داده است؛ بيان همه اين بحث ها در اين نوشته نمى گنجد.
كيفيات مفقود
اشكال كيفيات مفقود به كاركردگرايى (و مفروضات علم شناختى) وارد مى شود: اگر انسان را قابل توصيف به صورت محاسباتى بدانيم (اين از مفروضات علوم شناختى و بعضى از تقريرهاى كاركردگرايى است)، در اين صورت -دست كم به طور نظرى- ساختن روباتى كه از لحاظ محاسباتى با انسان يكسان باشد، ممكن خواهد بود. اما مشكل اين است: انسان كيفيت ذهنى دارد، يعنى چيزى وجود دارد كه كيفيت انسان بودن است. آيا آن ربات مفروض هم كيفيت ذهنى دارد؟ به نظر مى رسد كه كيفيت ذهنى در مورد روبات مفقود باشد و از آنجا كه كيفيت ذهنى از مقومات ذهن مندى است، معلوم مى شود كه توصيف محاسباتى (يا كاركردى) با ذهن مندى هم ارز نيست. البته فيلسوفانى مانند ويليام لايكن، ايليت سوبر و ديگران با افزودن قيد
« غايت شناختى » و جزئيات فيزيولوژيك به كاركرد مى كوشند تا اين مشكل را از ميان بردارند. اما اين كار موجب مى شود كه اشكال حصرگرايى (chauvinism) انسانى بر آن وارد شود (البته ند بلاك در كتاب جديدش « آگاهى، كاركرد و بازنمود » -۲۰۰۷- مى گويد: حصرگرايى، ديگر به نظر كاركردگرايان يك معضل نيست بلكه يك راهكار است.)
كيفيات معكوس
اشكال كيفيات معكوس هم بر فيزيكاليسم مى تواند وارد شود هم بر كاركردگرايى. اشكال كيفيات معكوس بر فيزيكاليسم بدين ترتيب است: ممكن است چيزهايى را كه من قرمز مى بينم شما سبز ببينيد و چيزهايى كه من سبز مى بينم شما قرمز ببينيد در حالى كه هر دوى ما آنها را به طور يكسان « قرمز » و « سبز » مى ناميم؛ براى مثال، هر دوى ما چمن را «سبز» مى ناميم ولى من آن را سبز و شما آن را قرمز مى بينيد. همچنين فرض مى كنيم كه حالات عصبى ما هنگام ديدن چمن يكسان است؛ در اينجا با اينكه هر دوى ما هنگام ديدن چمن حالت عصبى يكسانى داريم، كيفيات ذهنى ما متفاوت است. اين نشان مى دهد كه فيزيكاليسم نمى تواند كيفيات ذهنى را تبيين كند (زيرا تفاوت هاى كيفى به وسيله تفاوت هاى فيزيكى تبيين نمى شوند). همين اشكال را مى توان بر كاركردگرايى هم وارد كرد: در مورد فوق هر دوى ما حالات كاركردى يكسانى داريم؛ هر دوى ما ورودى چمن را دريافت مى كنيم و خروجى رفتار-گفتارى «اين سبز است» را صادر مى كنيم. اگر آن طور كه كاركردگرايى ادعا مى كند، حالات ذهنى به وسيله روابط با همين ورودى ها و خروجى ها تعيين شوند، در اين مورد كيفيت ذهنى سبز من و كيفيت ذهنى قرمز شما بايد يكى باشند در حالى كه اين طور نيست. به اين اشكالات پاسخ هايى داده شده است كه مى توان در كتاب ها و مقالات مفصل تر فلسفه ذهن يافت.

درباره تامس نيگل
تامس نيگل (متولد ۱۹۳۷) استاد فلسفه و حقوق در دانشگاه نيويورك است. او عمدتاً در زمينه فلسفه ذهن، فلسفه سياسى و اخلاق كار مى كند. معروف ترين اثر او در فلسفه ذهن مقاله « خفاش بودن چه كيفيتى دارد؟» است (كه در سال ۱۹۷۴ منتشر شد): نيگل در اين مقاله برهان معرفت را مطرح مى كند و بر خصيصه قائم به شخص (subjective)آگاهى يا جنبه كيفى آن پا مى فشارد. ملاكى كه نيگل براى آگاهى يك موجود به دست مى دهد وجود چيزى است كه «كيفيت آن موجود بودن» است ؛ اين تقريباً همان چيزى است كه منجر به مشكل دشوار آگاهى شد؛ مشكلى كه محور اغلب بحث هاى كنونى فلسفه ذهن است. اثر مهم ديگر نيگل « ارتباط روانى- فيزيكى» است كه در آن پاسخى به اشكالات كريپكى بر اين همانى ذهن و مغز ارائه مى دهد.

براى مطالعه بيشتر
رساله مفصل و سودمندى را از اندرو بيلى درباره كيفيات ذهنى مى توانيد از اين نشانى اينترنتى دريافت كنيد:
www.uoguelph.ca/abailey/paper s/dissertation.pdf
مقاله «حذف كيفيات ذهنى» (Quining Qualia) از دنيل دنت از مقالات اصلى منكران كيفيات ذهنى است؛ متن اصلى اين مقاله در نشانى زير قابل دريافت است:
http://ase.tufts.edu/cogstud/papers/quinqual.htm
ترجمه مقاله دنت را مى توانيد در نشانى زير ببينيد:
http://phil-mind.blogfa.com/post-34.aspx
چند مقاله انگليسى درباره كيفيات ذهنى را در سايت ديويد چالمرز مى توانيد دريافت كنيد:
http://consc.net/online1.htm#qualia
همچنين كتابنامه كاملى از اين بحث در اينجا قابل دسترسى است:
http://consc.net/bib1io/1.htm#1.7
آنچه خواهد آمد
در نوشته بعدى مباحث «اراده آزاد» را در فلسفه ذهن بيان خواهيم كرد؛ ديدگا ه هاى فيزيكاليستى در فلسفه ذهن براى تبيين اراده آزاد با مشكلات زيادى روبرو هستند.
كتاب انديشه
انسان براى خويشتن
پژوهشى در روانشناسى اخلاق
299241.jpg
* اريك فروم
* ترجمه اكبر تبريزى
* انتشارات بهجت
كتاب «انسان براى خويشتن» در واقع پژوهشى در روانشناسى اخلاق به شمار مى رود.
اريك فروم در اين اثر از بسيارى از جهات ديدگاهى مشابه ديدگاه اثر ديگر خود با عنوان «گريز از آزادى» برگزيده است و به اين اعتبار مى توان اين اثر را ادامه مباحث «گريز از آزادى» دانست. در كتاب «گريز از آزادى» فروم مى كوشد تا فرار انسان امروزى را از خود و آزادى خويش مورد تجزيه و تحليل قرار دهد و درباره اصول اخلاقى، هنجارها و ارزش هايى كه به درك نفس و استعدادهاى نهايى انسان رهنمون است، مى پردازد. فروم در كتاب «انسان براى خويشتن» به قرائتى انسان گرايانه از انديشه هاى ماركسيستى روى مى آورد.
شايد برخى از اين كه در يك اثر روانكاوانه به مسائل اخلاقى پرداخته مى شود متعجب شوند، اما اريك فروم سخت بر اين عقيده پا مى فشارد كه روانشناسى نه تنها بايد قضاوت هاى اخلاقى دروغين را طرد كند، بلكه مى تواند پاى بست بناى هنجارهاى با ارزش و عينى رفتار در نظر گرفته شود و براساس همين رويكرد، او نمى تواند مسائل اخلاقى را از بررسى هاى شخصيت- چه به لحاظ تئورى و چه به لحاظ تشخيص بيمارى- حذف كند.
البته اين عقيده فروم با گرايش متداول در روانشناسى كنونى كه بر سازگارى و هماهنگى و نه «خوبى» تأكيد دارد و طرفدار نسبى گرايى اخلاقى است، متعارض است.
جداكردن روانشناسى از اصول اخلاقى روشى به نسبت جديد است. انديشمندان بزرگ اخلاق اومانيستى قديم- كه مبناى اين كتاب بر آراى آنان استوار است- فيلسوف و روانشناسانى بودند كه عقيده داشتند درك طبع انسانى و فهم ارزش ها و هنجارهاى زندگى بشر وابسته به يكديگرند.
يونگ، روانكاو مشهور، بر اين باور است كه روانشناسى و درمان روانى، با مسائل اخلاقى و فلسفى انسان وابستگى ناگسستنى دارند. ولى ضمن اين كه اين عقيده به خودى خود داراى اهميت شايانى است، توجه فلسفى يونگ تنها به واكنشى برضد فرويد منجر شد، نه به روانشناسى فلسفى پس از وى. از طرف ديگر فرويد و مكتب وى كه با طرد احكام ارزشى غير معقول سهم بسزايى در پيشرفت تفكر اخلاقى دارند درباره ارزش ها معتقد به نسبيت بودند، عقيده اى كه به اعتقاد اريك فروم اثر منفى هم در تكامل تئورى اخلاق و هم در پيشرفت روانشناسى داشت.
با توجه به اين نظر فروم كه روانشناسى از فلسفه و اصول اخلاقى و يا جامعه شناسى و اقتصاد جدايى ناپذير است، او در كتاب «انسان براى خويشتن» بر مسائل فلسفى و روانشناسى تأكيد مى گذارد.
برخى انتظار دارند كه كتاب هاى روانشناسى راه رسيدن به «شادكامى» يا «آرامش فكرى» را نشان دهند و علاج و نسخه آن را ارائه كنند اما اين كتاب محتوى چنين راهنمايى ها و توصيه هايى نيست، بلكه حاوى تئورى هايى براى روشن كردن مسأله اصول اخلاقى و روانشناسى است؛ هدف اين كتاب اين است كه خواننده را وادار به پرسش از خود كند نه اين كه او را آرامش و تسكين بخشد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |