مترجم: شيلا ساسانى نيا
خاطرات «كوين مك كارتى» به خوبى توصيف گر مارلون براندو جوان است: نيويورك، ،۱۹۴۶ يك جوانك تازه به دوران رسيده از نبراسكا نقش اصلى را در نمايش برادوى Truckline Cafژ از مكس ول اندرسون بر عهده مى گيرد. مك كارتى، بازيگر ذخيره بود تصورش اين بود كه عدم توانايى اين پسر جوان دير يا زود رو خواهد شد.
«اين پسرك، هر كس كه مى خواهد باشد مى دانم كه از عهده اش برنخواهد آمد. بعد من آن بالا مى روم و به جاى او بازى مى كنم و شما خوشحال خواهيد شد كه بازيگرى مثل من را داريد.»
اين جمله اى بود كه مك كارتى به تهيه كنندگان اين نمايش گفت و البته تنها متلك هايى نبودند كه نصيب مارلون براندو جوان شدند. ديگر همبازى هاى براندو نيز احساس مشابهى داشتند و تمايل چندانى به استقبال از او در جمع خود نداشتند. آنها فكر مى كردند كه كارگردان اين نمايش «هارولد كلرمن» تنها به اين دليل حاضر شده بود از بازى براندو استفاده كند چون همسر او استلا آدلر، مربى بازيگرى براندو جوان و بى تجربه بود. سپس لحظه موعود فرارسيد و در همان نخستين شب اجراى اين نماش بازى به غايت درخشان اين جوان بازيگر تماشاگران و هم قطارانش را به يك اندازه از خود بيخود كرد. او به شيوه اى بسيار جذاب و گيرا خشم و در عين حال ضعف و آسيب پذيرى را انتقال مى داد و در نقش هاى بعدى اى كه به او سپرده شد حساسيت و رقت قلبى غيرمنتظره پشت پرده آن غرور و مردانگى افسانه اى بود. كارگردان معروف اليا كازان (كه به كرات براندو را چه بر روى صحنه و چه جلوى دوربين كارگردانى كرده بود) اغلب از اين تناقض و چندگانگى وجودى او حرف مى زد و آن را «يك خشونت و سرسختى بيرونى كه با ميلى شديد به مهربانى و نرم خويى قرينه شده است» توصيف مى كرد. كسانى كه آن شب بازى درخشان براندو را ديدند امروز به خوبى به ياد مى آورند كه چطور تجربه ديدن بازى متفاوت او آنها را دگرگون كرد.مك كارتى مسحور شده به خاطر مى آورد: «آن مرد جوان كه حدوداً ۲۱ سال داشت بر روى سن رفت و ذهنيت و باور مرا از هنر نمايش به كلى دگرگون كرد. پس از ديدن او ديگر هرگز به اين فكر نيفتادم كه روزى بخواهم جاى او را در اين نمايش بگيرم و به جاى او بازى كنم.»
خاطرات مك كارتى و بسيارى ديگر از همقطاران او در اثر مستندى به نام براندو درباره اين هنرپيشه بزرگ كه خيلى ها او را آدمى غيرقابل پيش بينى مى دانستند آمده است. اين مستند همچنين شامل گزيده مصاحبه هايى است كه با اعضاى خانواده اين بازيگر ، دوستان دوران مدرسه اش و نيز مجموعه اى از هنرپيشگان مشهور دنياى تئاتر و سينما شده است كه همگى در اداى احترام به او، براندو را بى شك بزرگترين بازيگر هاليوود خوانده اند. آل پاچينو (كه به ياد مى آورد فيلم «در بارانداز» را در كودكى بارها ديده است) از بازيگرى متوديك وى مى گويد. «براى بسيارى ها براندو كمال اين سبك بازيگرى و الگوى بى رقيب آن بود: درون نگر، پرشور و فواره اى از عواطف و احساسات خام.» او در توضيح اين تكنيك بازيگرى پررمز و راز كه بسيارى از مربيان بازيگرى وقت بسيارى را براى تشريح آن صرف كرده اند مى افزايد: «تعريف سرراستى براى آن نيست چون واقعاً يك چيز جوششى است و از درون شخص برمى خيزد. بازيگرى متود متنوع است و من حتى آن را نمى فهمم.»
براندو هميشه از آدلر به عنوان كسى كه به او آموخت چگونه احساسات را چه بر روى سن و چه بر روى صحنه «تسخير» كند ياد مى كرد و در مورد آدلر او هميشه براندو را به عنوان بازيگرى كه جوهره متفاوتى را در وجود خود داشت مى شناسد و همان طور كه يكى از هم عصران براندو تأكيد مى كند:
- «او به دنياى نمايش تعلق داشت بى آن كه نمايشى باشد. اين خصلت جوهره درونى او بود كه برخاسته از يكرنگى و صداقت بود و سبكى به خود گرفت كه آدلر به اندازه كافى تيزبين و باهوش بود كه متوجه آن شود.»
اين مستند فضاى هنرى اواخر دهه ۴۰ و اوايل دهه ۵۰ كه براندو در آن مقطع زمانى پا به عرصه نهاد و شناخته شد را ترسيم مى كند. به عنوان كودكى سفيدپوست از «ميدوست» او به همه جا سرك مى كشيد و با نوازندگان سياهپوست جز همچون كوئنسى جونز دوست مى شد و همان شر و شور سال هاى كودكى را به دنياى بازيگرى آورد. شيطنت هاى او تمامى نداشت، حتى وقتى بزرگ شد و آوازه شهرت او به همه جا رسيد با اين حال اين فيلم جديد تنها بازى درخشان او به عنوان يك هنرمند واقعى و يا رابطه اش را با ديگر هنرمندان و بازيگران را در كانون توجه قرار نمى دهد و سعى دارد در عين حال بخشى از زندگى پرفراز و نشيب والبته دشوار و پرآشوب او را نيز به تصوير بكشد. فيلمسازان از رابطه نه چندان خوب و دشوار او با پدر بسيار مقرراتى اش مى گويند و آنچنان كه مارتين اسكورسيزى تعريف مى كند: «زجر و ناراحتى درونى او از اين مسائل و تمايل براندو براى به نمايش گذاشتن آن. او جلوى دوربين مظهر ونماد مردانگى بود و در فيلم هاى مختلف به باد كتك گرفته مى شود و يا بدنش با گلوله سوراخ سوراخ مى شود. براندو موفقيت و شهرتش را تا حد بسيارى مديون تهيه كننده اى به نام مايك مداووى است؛ دوست صميمى او در اواخر دوران زندگى اش و مجرى وصيت نامه جنجالى او.
او به ياد مى آورد: «براندو را در ۱۰سال پايانى عمرش به خوبى مى شناختم و مى توانم بگويم كه او كسى بود كه به خيلى ها اعتماد نمى كرد . مداووى البته فراموش نمى كند كه بگويد اگر براندو زنده بود ممكن بود احساسات ضد و نقيضى نسبت به اين مستند مى داشت اما در هر حال اميدوار است كه اين بازيگر فقيد (كه در سال ۲۰۰۴ در همين ماه درگذشت) متوجه مى شد كه اين فيلم به چه دليل ساخته شده است. مداووى تعصب خاصى نسبت به شهرت و اعتبار براندو دارد و از همين رو به سازندگان اين اثر مستند «لسلى گريف» و «ميمى فريدمن» گفته است: «آنچه كه دوست داريم در اين فيلم ببينيم تصويرى صادقانه از مارلون براندو به عنوان يك انسان است، يك انسان واقعى. ما همه استعداد و هنر او را تحسين مى كنيم. همه مى دانيم كه او يك بازيگر فوق العاده بود. بهترين بازيگر نسل خودش كه هر بازيگرى دوست دارد همچون او باشد اما جنبه ديگرى از شخصيت وجودى براندو نيز وجود دارد كه مى خواستم مطمئن شوم در اين مستند نشان داده مى شود.»
او سپس به حضور پيوسته اين بازيگر در جنبش هاى حقوق بشر اشاره مى كند و راهپيمايى هاى او را در كنار مارتين لوتركينگ به ياد مى آورد. براندو يكى از فعالان اوليه حفاظت از محيط زيست و مسائل زيست محيطى بود و حضور او در منازعات مختلف سياسى كه همواره طرف كسانى را مى گرفت كه مورد اجحاف واقع شده و يا حقوقشان پايمال شده بود هيچگاه در تمام مدت زندگى كمرنگ نگشت. اين مستند تصاوير و فيلم هاى ويديويى كوتاهى از او را نشان مى دهد كه در جلسات حمايت از حقوق بشر در مى سى سى پى شركت كرده بود و يا در يك راهپيمايى معروف براى اعتراض به قانون كار و آزادى هاى موجود حضور دارد. همچنين يك فيلم ويديويى ديگر از او وجود دارد كه در آن او به نمايندگى از بوميان سرخپوست آمريكا حرف مى زندو در جاى ديگرى صحنه اى مربوط به مراسم اسكار را مى بينيم كه ساچين ليتل فادر، يك فعال بومى و سرخپوست آمريكايى به جاى براندو و به نمايندگى از سوى او اسكار اين هنرپيشه براى فيلم «پدرخوانده » را دريافت مى كند. با درگيرشدن هرچه بيشتر در سياست براندو روز به روز سرسپردگى در برابر حرفه انتخابى اش يعنى بازيگرى را دشوارتر مى يافت و كار به جايى رسيد كه بازى در فيلم ها براى او تنها انگيزه اى براى پرداخت خرج و مخارج زندگى اش و همچنين استقلال مالى براى دنبال كردن فعاليت هاى سياسى شد. فيلمسازان معدودى بودند كه الهام بخش او شدند و يا حتى او را به چالش برانگيختند. مداووى به ياد مى آورد: « يك بار از او پرسيدم چرا طورى رفتار مى كند كه گويى از بازيگرى دلسرد شده است و او در جواب گفت:«من از بازيگرى دلسرد نشده ام اما مطمئن نيستم كه بهترين حرفه باشد. بازيگرى براى من خيلى خوب بوده است اما كم كم مى خواهم اين شهرت و آوازه را از خودم دور كنم. براى من سخت است كه خودم را به عنوان فردى تصور كنم كه هربار براى خريد دستمال كاغذى به مغازه مى رود دوربين هاى خبرنگاران به دنبال اوست و يا هردفعه كسى از او مى خواهد كه برايش يك يادگارى بنويسد و زير آن را امضا كند.»
به عنوان بازيگرى جوان در نيويورك براندو خيلى از مواقع به مترو مى رفت تا فقط مردم را تماشا كند و در رفتار و منش آنان دقيق شود اما وقتى مشهور شد ديگر نمى توانست اين يك كار ساده را هم انجام دهد. اين بار آنهابودند كه او را تماشا مى كردند و در رفتار و منش او دقيق مى شدند. صحنه اى در فيلم «با مارلون براندو آشنا شويد» (۱۹۶۶) از برادران مى سلز وجود دارد كه در آن براندو در پوچى پرسشهايى كه به ناگهان توسط گروهى از خبرنگاران و مصاحبه گران راديويى از او مى شود گم مى شود و ديدن همين صحنه دلسوزى و تأسف هر تماشاگرى را بر مى انگيزد.
قدرت و نفوذ براندو آنقدر زياد بود كه هيچ كارگردانى نمى توانست در برابر او مقاومت كند و آن گونه كه دوستش «جورج انگلاند» - كه او را در فيلم آمريكايى زشت (۱۹۶۳) كارگردانى كرده بود - به يادمى آورد كاركردن با او وحشتناك بود.
«كارگردان از اقتدار و مقام اجرايى خاصى برخوردار است مثل يك پدر اما در يكى از مراحل كار براندو دير يا زود او را كنار مى گذاشت.»
اين حقيقت كه او بسيار آگاه تر و داناتر از تقريباً تمامى كارگردانانى بودكه با او كار كرده بودند خيلى از مواقع به ضرر آنها بود. او نه تنها يك بازيگر خارق العاده بود بلكه همچنين دانش خوبى در باره دوربين و حركت آن، پلان بندى ها و خيلى چيزهاى تخصصى ديگر در فيلمسازى داشت. كارگردانان نمى توانستند به او دستور بدهند و بيشتر مواقع اين رابطه حكم يك درخواست مؤدبانه از سوى كارگردان و آرزوى قلبى او براى رام كردن اين شير وحشى را داشت. پس از كار با الياكازان (اتوبوسى به نام هوس، در بارانداز و زنده باد زاپاتا! بسيارى از پروژهاى آتى او هيجان خود را براى او از دست داده بودند.
بسيارى از كسانى كه با براندو كار كرده بودند هيچ وقت درست و حسابى از رفتارش سر در نمى آوردند. مداووى درباره رابطه خودش با او مى گويد: «او آنچنان آدم بزرگى بودكه واقعاً خيلى ها شناخت درستى از اونداشتند و خود من هم حتى نمى دانم كه واقعاً او را چقدر مى شناسم.»
به عنوان يك تهيه كننده مداووى در سه فيلم با بازى براندو دست داشت اما آن زمان به هيچ وجه او را نمى شناخت. آنها تنها در سالهاى پايان عمر اين هنرپيشه بزرگ با هم صميمى شدند. مداووى به ياد مى آورد كه وقتى از براندو نظرش را در باره تعلق گرفتن ستاره اى در بلوار مشاهير هاليوود در تجليل از اوپرسيد او خيلى صريح گفت: «دست از اين بچه بازى ها بردار. مايك! آدم به ستاره در بلوار مشاهير هاليوود احتياجى ندارد. خودت مى دانى كه چه هستى. اين چيزها اصلاً مهم نيست.»
براندو ادامه داد كه ترجيح مى دهد در سواحل تاهيتى دراز بكشد، به ستارگان واقعى خيره شود و با فكر كردن به آدم هايى كه ممكن است در بلوار مشاهير هاليوود روى ستاره آدم راه بروندو آن را له كنند از خنده روده بر شود.
به اعتقاد مداووى مستند جديد «براندو » دريچه اى بر روى تمام پيچيدگى ها و ابعاد وجودى براندو مى گشايد. او مى گويد: «البته اين مستند از يك جهت خوب و از يك جهت بد است. خوب از اين جهت كه تمام اعضاى خانواده براندو را به هم نزديك كرد و آنها از ساخت چنين اثرى شاد و مغرورندو از اين جهت منفى كه نمى دانم اگر مارلون زنده بود آن را تأييد مى كرد يا نه؟»