|
تماشا
چيزى بيش از يك كمك هزينه تحصيلى
استفان بولاك / ترجمه: لادن خضرى افكار بزرگ فقط قادرند با ذهن هاى متفكر سخن بگويند، اما اعمال بزرگ با همه بشريت سخن مى گويند. اميلى.پ.بيل او يك زن هشتاد و هشت ساله بود و در مى سى سى پى زندگى مى كرد. ۷۵سال از عمرش را در رختشويى كار كرده بود. يك روز بعد از آن كه خودش را بازنشسته كرد، به بانك رفت و با تعجب متوجه شد كه پس انداز اندك ماهيانه او جمع شده و به بيش از ۱۵۰هزار دلار رسيده است. وقتى كه او كل اين پول را براى كمك هزينه تحصيلى دانشجويان سياهپوست كه به كمك مالى نياز داشتند، به دانشگاه مى سى سى پى جنوبى تقديم كرد، همه حيرت كردند. و اين طور بود كه «اوسئولا مك كارتى» به يك قهرمان ملى تبديل شد. من ۱۹سال دارم و نخستين كسى هستم كه از اين كمك هزينه تحصيلى استفاده كرد. دانش آموز خوبى بودم و دلم مى خواست به دانشگاه بروم، ولى براى استفاده از كمك هزينه معمول دانشگاه، واجد شرايط نبودم و فقط با كمك هزينه مى توانستم ادامه تحصيل بدهم. يك روز در روزنامه، داستان هديه سخاوتمندانه اوسئولا را خواندم و خيلى اميدوار شدم. روز بعد به دفتر كمك هزينه تحصيلى دانشگاه رفتم، ولى آنها گفتند كه هنوز خبرى از اين پول نيست، ولى اگر خبرى شد، حتماً خبرم مى كنند. كم كم داشتم از ادامه تحصيل نا اميد مى شدم كه يك روز تلفن زنگ زد. مسئولان دانشگاه به من خبر دادند نخستين كسى هستم كه از كمك هزينه اوسئولا استفاده خواهم كرد. مثل برق و باد دويدم تا اين خبر را به مادرم بدهم. باورش نشد و گفت خودش بايد با دانشگاه تماس بگيرد تا مطمئن شود كه همه چيز حقيقت دارد. نخستين بار اوسئولا را در يك كنفرانس مطبوعاتى ديدم. ملاقات با او مثل پيدا كردن خانواده بود. اوسئولا ازدواج نكرده بود و فرزندى نداشت، اما از آن موقع به بعد من و خانواده ام، خانواده او شديم. اوسئولا حسابى با مادر بزرگ رفيق شده بود و دائم با تلفن با هم حرف مى زدند و به گردش مى رفتند. اوسئولا در همه جشن هاى خانوادگى ما شركت مى كرد. يك بار كه دور هم جمع شديم و از بستنى حرف زديم، فهميدم كه اوسئولا با اين كه خيلى بستنى دوست دارد، ولى در عمرش زياد بستنى نخورده و پولش را پس انداز كرده است، براى همين او را به دايرى كوئين برديم كه بستنى هايى عالى داشت و اوسئولا در آنجا «اولين» دسر موز بستنى عمر خود را سفارش داد. از آن روز به بعد، هميشه برايش بستنى مى خريم. اوسئولا در تمام عمرش از صبح زود تا غروب، با دست رخت شسته و سخت كار كرده بود. روزهايى كه به مدرسه مى رفتم، از جلوى خانه اش رد مى شدم. البته آن موقع ها نمى دانستم خانه اوست، ولى مى ديدم كه چقدر چمن آن خانه مرتب و چطور همه چيز سرجايش بود. چند وقت پيش از او پرسيدم كه چرا در طول آن مدت، حتى يك بار هم او را نديدم و او جواب داد: «لابد داشتم اون پشت رخت مى شستم!» اوسئولا اين روزها كه بازنشسته شده، بيشتر روز ها مى نشيند و انجيل مى خواند، البته اگر بيرون از خانه، در حال گرفتن جايزه نباشد! هر دفعه كه به ديدنش مى روم، جايزه تازه اى گرفته است. او بسيار خوشحال و سربلند است و خود پسندى، ابداً در او راه ندارد. يك بار كه به او گفتيم يك دستگاه ويديويى بگيردتا برنامه هايش را كه از او مى گيرند، ضبط و بعد تماشا كند، فقط نگاهمان كرد و لبخند زد. آنچه اوسئولا به من داد چيزى بيش از يك كمك هزينه تحصيلى بود. او «بخشش» خالص را به من آموخت. حالا ترديد ندارم كه در اين دنيايى كه آدم هاى بد، زيادند، آدم هاى خوبى هم زندگى مى كنند كه بى سر و صدا، يك عمر زحمت مى كشند تا به بقيه كمك كنند. حالا ديگر، او مرا «نوه» خودش مى داند. مطمئنم روزى كه بخواهم فارغ التحصيل شوم، او را ميان مادر و مادر بزرگم و درست در رديف جلوى تالار، يعنى جايى كه شايسته اوست، خواهم نشاند.
|