|
به مناسبت ايام گروگان گيرى ديپلمات هاى ايرانى
پرواز در قفس نمى گنجد!
|
|
|
حسين قديانى
امروز را هم كه حساب كنيم، درست ۹۱۲۵ روز است كه از طولانى ترين گروگانگيرى قرن مى گذرد و انتظار خانواده هاى عزيزان ملت؛ حاج احمد متوسليان، سيدمحمد موسوى، كاظم اخوان و تقى رستگار مقدم ديگر مدت هاست كه تبديل به اضطراب شده است. يعنى كه ايشان از يوسف گمگشته خود، بيش از پيرهنى ولو خونين، اميد به شنيدن فقط و فقط يك سطر خبر دارند. چون ما نيز كه سر و كارمان با خبر است در اين باره بى خبريم، بيم داريم نكند كه اين كلبه احزان هرگز گلستان نشود و آن ۴ عزيز را ديگر نبينيم و بدتر از آن، درباره پرستوها در حسرت حتى يك خبر بمانيم. اين هجران و بى خبرى، اين داغ فراق و اين دل تنگ در دورى انسان هاى قشنگ، همه به خاطر انفعال ماست. انفعالى كه دشمن را حتى طلبكار هم كرده است. ياد دارم ۲ سال پيش را در چنين روزهايى. انفعال دستگاه ديپلماسى ما در دولت هاى سازندگى و اصلاحات كار را بدانجا رساند كه به جاى آن كه به ايران به خاطر لحظه لحظه اين گروگان گيرى پاسخ دهند، از ما خواستند تا براى وجدان جريحه دارشده شان! با هزار دليل و مدرك ثابت كنيم كه رئيس جمهور منتخب مان محمود احمدى نژاد در جريان گروگان گيرى سال ۵۸ بى گناه بوده است. گويى تسخير لانه جاسوسى كه ثمره اش كوتاهى دست آمريكا از غارت ثروت و سياست اين ملك بود، جرم بوده است! عجبا كه ما به خاطر گناه نكرده بايد پاسخگو باشيم و آنها نبايد هيچ توبه اى از گناهان بزرگ خود كنند. باورم هست فاتحان ديروز جاسوس خانه آمريكا را امروز نيز اگر غيرتى باشد از آن فتح، زبان جز به مدح باز نخواهند كرد و احمدى نژاد را نيز البته جاى اين افسوس باقى است كه چرا تقدير، او را در حلقه نخست آفرينندگان انقلاب دوم قرار نداد. نوشتم آن روزها جمله اى را كه: «شگفتا! رسانه هاى دشمن ما را آنچنان سرگرم پيرهن عثمان كردند كه پيراهن يوسف را حتى در سالگرد ربودنش فراموش كرديم.» دريغ از آن روزها كه ديپلمات هاى ما مى توانستند شروع كننده باشند، اما آنقدر سكوت كردند، تا شروع كننده، دشمن باشد. طلبكار هم باشد. حيف و صد افسوس و آه كه دستگاه ديپلماسى ما مى توانست در آن ايام با يادآورى يوسف هاى گمگشته مان، اگرچه نه يك پيراهن كه لااقل ما را به استشمام رايحه اى از آن سفركردگان دلگرم نمايد تا دشمن متأثر از غفلت دستگاه ديپلماسى ما مجبور نشود به جاى پرداخت بدهى، ژست چون طلبكاران بگيرد. با اين همه داغ ما را درباره عزيزانمان گمان ديگرى است كه شيران را مگر زخم زنند والا جاى شير در زندان نيست. شير را مگر زخم زنند وگرنه شير، اسيرشدنى نيست. جاى رندان، در زندان نيست. گيرم كه ناجوانمردى كنى و آزاده اى را به بند كشى، اما آزادگى در قفس نمى گنجد. مجاهد را گيرم بتوان اسير كرد، اما مجاهدت را هرگز. چه اين كه آن مجاهدت از آنجا كه با اصالت بود، ميوه هاى خود را نو به نو به ما نماياند: اينك اين فقط فلسطينى ها نيستند كه دشمن اسرائيل شمرده مى شوند. دشمن اسرائيل حتى همه مسلمين نيز نيستند. هر آن كس كه آزاده باشد با اسرائيل دشمن است. شرط است كه با تفرقه، اين همه پيروزى را از كف ندهيم. *** نام ها شايد از رهگذر بى خبرى، گمنام بمانند اما مرام ها همواره مى مانند. مسلمين در ظهور دوباره خورشيد، سهمى فراوان براى مهتاب و ستاره ها قائل اند. هم آنان كه پيشقراولان مصاف با شب بوده اند. زين رو با سر رسيدن صبح، اين شب است كه مى رود؛ جاى مهتاب و ستاره هاى دوست داشتنى اش همچنان در آسمان باقى است. باورتان نيست؟... سحرگاهان با دقت بيشترى آسمان را بنگريد تا مرا تصديق كنيد كه شب در ربودن نور مهتاب و سوسوى ستاره ها تا چقدر ناتوان است. آن وقت مى توانيم اميدوار باشيم كه هم نام ها مى مانند و هم مرام ها. شب اگر توانست مهتاب و ستاره ها را از ما دريغ كند، شب پرستان هم خواهند توانست نور را از مهتاب بگيرند و سوسو را از ستاره ها. قفس نيز پرنده را اسير مى كند نه پرواز را. پرنده ها در قفس نيز به عشق پرواز نفس مى زنند. اگر اينگونه است، فرقى نيست كه حاج احمد، موسوى، اخوان و رستگارمقدم در كدام قفس، نفس مى زنند. مهم رسم پرواز است كه از خاطر هيچ پرنده اى محو نمى شود؛ اگر حتى آن پرنده ۹۱۲۵ روز گرفتار قفس باشد. *** ما نيز كه در رديف بى خبرانيم، بى خبريم از پرنده، نه از پرواز. اين يكى را خوب مى دانيم كه پرواز در قفس نمى گنجد.
|