|
|
|
|
|
|
|
جويندگان عاطفه
|
|
|
|
|
قتل عمد بدون قصاص
|
|
|
خسرو مبشر مردى كه در اشتباهى شوم، دختر جوانش را به قتل رسانده و دختر ديگرش را با ضربات كارد راهى بيمارستان كرده بود، از سوى دادگاه كيفرى استان تهران به ۱۵سال زندان و پرداخت ۱۴۱ شتر به عنوان ديه محكوم شد. ۵ قاضى شعبه ۷۱ دادگاه با نپذيرفتن ادعاهاى اين مرد در انگيزه اش براى جنايت خانوادگى وى را محكوم كردند. بعدازظهر جمعه ۲ شهريورسال ۸۳ در يكى از محله هاى شهر رى مرد ۵۸ساله اى در اقدامى جنايتكارانه به ۲ دختر جوانش حمله كرد و با ضربات كارد دختر ۳۰ ساله اش را به قتل رساند و ديگرى را روانه بيمارستان كرد. وقتى اين مرد بازداشت شد با پذيرفتن جنايت هولناك، ادعاهايى مطرح كرد كه تحقيقات پليسى و قضايى نشان داد وى در يك اشتباه بزرگ مبنى بر اين كه دخترانش در ميهمانى يك فوتباليست سرشناس شركت كرده اند و فيلم اين ميهمانى نيز در سطح شهر تكثير شده است به آنها حمله كرده است. در حالى كه ۲ دختر هيچ آشنايى با ميهمانان جشن نداشتند. در پرونده ديگر پيرمردى كه پسر معتاد خود را به قتل رسانده بود به پرداخت ديه در حق نوه ۱۰ ساله اش محكوم شد. ۹ شهريور مأموران پليس در جريان مرگ مشكوك مرد ۳۶ساله اى در جنوب تهران قرار گرفتند كه به ظاهر در اثر مصرف بيش از حد مواد مخدر جان سپرده بود اما پزشكى قانونى در معاينه جسد علت مرگ را فشار بر عناصر حياتى گردن اعلام كرد. با اين گزارش، مأموران به بازجويى از اعضاى خانواده مقتول پرداختند. تا اين كه پدر ۷۸ ساله خانواده سكوت را شكست و با اعتراف به قتل فرزندش گفت: پسرم حدود ۲۰ سال به موادمخدر اعتياد داشت. ۴ بار هم براى ترك اعتيادش اقدام كرديم اما فايده اى نداشت. به همين خاطر ۸ سال قبل همسرش از او طلاق گرفت و من سرپرستى نوه ام را به عهده گرفتم. اين مرد با ناراحتى ادامه داد: اعتياد شديد پسرم به هروئين در حدى بود كه او براى تأمين مواد مخدر، دزدى مى كرد. درچند مرحله نيز ظروف و فرش هاى همسايه ها را دزديده بود و به طرق مختلف با آبروى خانوادگى ما بازى كرده بود. روز حادثه دخترانم براى ديدنم به خانه آمده بودند.آن روز پسرم براى تهيه مواد از من پول خواست. ۲ هزار تومان به او دادم اما بلافاصله به سراغ دخترانم رفت و پول موادش را از آنها گرفت. ساعتى بعد در پى تزريق بيش از حد هروئين از حال رفت. ديدن اين صحنه باعث شد تا من در آن شرايط احساس و عواطف پدرى را كنار بگذارم. در يك لحظه با پيچيدن يك رشته طناب به دور گردن پسرم او را خفه كردم. به دنبال اعتراف هاى پيرمرد ، عروس خانواده به عنوان قيم فرزند ۱۰ساله اش از او شكايت و تقاضاى دريافت ديه كرد. هيأت قضايى دادگاه نيز در پى اعلام گذشت مادر مقتول و شكايت عروس خانواده ، متهم به ۳سال زندان تعليقى و پرداخت ديه در حق نوه اش محكوم شد. قتل عمد به تعبير فقها از بين بردن نفس بيگناه به عمد و از روى دشمنى است كه مجازاتش قصاص است. اما در برخى موارد با وجود آن كه قتل به طور عمد صورت مى گيرد، قاتل از مجازات قصاص مصون مى ماند. اين موارد در قانون مجازات اسلامى آمده است. عبدالنبى ملاح زاده قاضى ديوان عالى كشور در باره قتل فرزند به دست پدر يا جد پدرى مى گويد: هرگاه پدر يا جد پدرى مبادرت به قتل فرزند نمايد اگرچه قتل عمدى باشد قصاص نخواهند شد. بنابراين جواز قتل فرزند توسط پدر و يا جد پدرى در قوانين جزايى ما به رسميت شناخته شده است. ماده ۲۲۰ قانون مجازات اسلامى نيز مى گويد: پدر يا جد پدرى كه فرزندش را به قتل برساند قصاص نمى شود. بنابراين به پرداخت ديه به ورثه مقتول و تعزير محكوم خواهد شد. از اين رو، پدر يا جد پدرى كه متهم به قتل است باوجود حالت خطرناك مجرمانه اش مصون از مجازات قصاص باقى مى ماند و در برابر جرمى كه مرتكب شده اند تنها تعزير مى شوند. از اين رو طبق قانون تنها مجازاتى كه براى آنها مى توان در نظر گرفت مفادماده ۶۱۲ است. براين اساس فردى كه مرتكب قتل عمد شود و شاكى نداشته يا اين كه داشته باشد ولى از قصاص گذشت كند يا به هر علتى قصاص نشود اقدام وى موجب اخلال در نظم و صيانت و امنيت جامعه يا بيم تجرى متهم وجود داشته باشد، دادگاه متهم را به حبس از ۳ تا ۱۰ سال محكوم مى نمايد. البته علاوه بر اين مجازات، وى از ارث نيز محروم خواهد شد. به عبارت ديگر در صورتى كه پدر يا جد پدرى قاتل فرزند باشند، سهمى از ميراث فرزند به آنها تعلق نمى گيرد. على اصغر تشكرى قاضى دادگسترى نيز در اين باره مى گويد: ماده۸۸۰ قانون مدنى در اين باره اشعار مى دارد، قتل از موانع ارث است. بنابراين كسى كه مورث خود را عمداً به قتل برساند از ارث او بهره اى نمى برد. حال آن كه طبق قانون بر پدر يا جد پدرى در رابطه با قتل فرزند نيز قصاص نشده و به ديه محكوم خواهد شد. از جنبه عمومى جرم نيز به حبس تعزيرى ۳ سال تا ۱۰ سال محكوم خواهد شد. وى در ادامه مى گويد: در ماده۲۲۲ نيز آمده است: هرگاه فرد عاقلى مرتكب قتل فرد مجنون- ديوانه- شود نيز، قصاص نمى شود. چرا كه فرد ديوانه داراى عقل و شعور كامل نيست و مانند يك انسان عاقل فكر نمى كند و رفتار و كردار او مانند افراد عاقل نيست. در نتيجه متهم كه مرتكب قتل چنين فردى شود، قصاص نمى شود، بلكه بايد ديه قتل را به ورثه مقتول بپردازد. در صورتى كه اقدام وى موجب اخلال در نظم جامعه يا خوف و يا بيم تجرى شود نيز به حبس از ۳ تا ۱۰ سال محكوم خواهد شد. با توجه به اين ماده شرط معافيت قاتل از قصاص، ديوانه بودن مقتول در زمان قتل است. حال اگر مقتول ديوانه باشد قاتل بايد ثابت كند كه قتل در زمانى كه فرد- مقتول- ديوانه بوده، رخ داده است. تشكرى اظهار مى دارد: اگر در زمان قتل، مقتول ديوانه نبوده باشد و يا قاتل نتواند اثبات نمايد كه مقتول ديوانه بوده است، قاتل از قصاص معاف نخواهد شد. وى در ادامه درباره ماده۲۲۱ قانون مجازات اسلامى مى گويد: اگر فرد مجنون يا نابالغ عمداًً كسى را بكشد، قصاص نخواهد شد بلكه او خطاى محض مرتكب شده است و ديه مقتول نيز از سوى عاقله - خانواده متهم- به خانواده اولياى دم پرداخت خواهد شد. همچنين اگر فرد نابالغ مرتكب قتل شود، او هم قصاص نخواهد شد. ديه مقتول هم از سوى خانواده آن فرد به خانواده اولياى دم پرداخت مى گردد. حسين قربانيان فر وكيل دادگسترى نيز درباره افرادى كه در دفاع از خود مرتكب قتل مى شوند، گفت: براساس ماده۶۲۵ قانون مجازات اسلامى- هرگاه قتل در مقام دفاع از خود و يا مال رخ دهد- قاتل قصاص نمى شود. اين شرايط در ماده۶۲۷ قانون مجازات اسلامى نيز آمده است. البته تشخيص اين موضوع كه قاتل در دفاع از خود فرد را به قتل رساند بر عهده دادگاه است و قاضى با توجه به مستندات و دلايل موجود در پرونده و اثبات اظهارات متهم به قتل در رابطه با دفاع مشروع، رأى خود را صادر خواهد كرد. در اين ميان اگر هم تناسبى ميان دفاع و حمله مقتول وجود نداشته باشد، قاتل از مجازات قصاص معاف نخواهد شد. بنابراين اگر عمل قاتل غيرمتعارف باشد، بايد حقانيت ادعاى خود را به دادگاه اثبات كند تا از قصاص نجات يابد. اين حقوقدان درباره قتل هايى كه طى آن فرزندان به دست والدين كشته مى شوند، نيز گفت: معمولاً اين گونه قتل ها در اثر اعتياد، فقر، تعصبات خانوادگى، موارد ناموسى، اختلافات خانوادگى، سوءظن، توجه به شايعات و دريافت اخبار اشتباهى نسبت به اعضاى خانواده، رخ مى دهد. به طور مثال پدر جوانى كه دختر ۹ ساله اش را در زيرزمين خانه اش به قتل رساند در دادگاه كيفرى به هيأت قضايى گفت: فرد ناشناسى او را مورد اذيت و آزار قرار داده و من هم دخترم را كشتم. دادگاه به استناد ماده۲۲۰ قانون مجازات اسلامى پدر را به پرداخت ديه در حق ورثه و ۱۰ سال حبس تعريزى محكوم كرد. در حقيقت پدر از قصاص شدن معاف شد.
|
|
|
|
|
يك اتفاق ساده در شب نحس
|
|
|
الهام آرمان هوا داشت رو به تاريكى مى رفت؛ يكى در باجه زرد تلفن عمومى مشغول حرف زدن بود و يكى ديگر پشت سرش. سكه ۵ تومانى اش را به شيشه زد و گفت: آقا من عجله دارم زود باشيد. پسركه تكيه بر يك پاشنه پا داشت. پنجه و پاشنه پاى ديگرش را به باجه تكيه داده بود. با نيشخندى گفت: «خانم جون تلفن اين ساعت در اختيار منه. فعلا هم كار دارم. نمى تونى صبر كنى برو، فردا صبح بيا تا قبل از ساعت ۸ به هر كى دوست داشتى زنگ بزن. » «مينو» با شنيدن اين حرف عصبانى شد. دندان هايش را به هم فشرد. مشتش را پر كرد. دلش مى خواست با همه قدرت جواب گستاخى پسر پر رو را بدهد. ساعتش را نگاه كرد، واى! ساعت ۸ شب شد. اين را ناخود آگاه بلند بر زبان آورد. پسرگوشى تلفن را به دهانش چسبانده بود وبا لبخندى كه زهرآن در تمام جان مينو فرو مى رفت به حرف زدنش ادامه داد. مينو آن سال دوره پيش دانشگاهى را مى گذراند. همزمان با مدرسه به كلاس هاى تست زنى هم مى رفت. صبح زود مى رفت مدرسه. ساعت يك از مدرسه بر مى گشت. ناهار خورده و نخورده راهى آموزشگاه كنكور مى شد. وقت زيادى نداشت. بايد تا دير وقت در كلاس هاى مختلف مى ماند. گاهى كلاس ها تا ساعت ۹ و ۱۰ شب طول مى كشيد. آن روز حالش اصلا خوب نبود. مى خواست بگويد مادرش زودتربا ماشين بيايد دنبالش. از آموزشگاه زد بيرون. بچه ها قبلاً گفته بودند اين پسر ديوانه است و فكر مى كند تلفن عمومى نزديك آموزشگاه مال پدرش است. اما مينو به اين حرف ها توجهى نمى كرد، برايش اهميت چندانى هم نداشت. آن قدر كلاس هاى كنكور و مدرسه وقتش را مى گرفت كه به قول خودش شب ها جسدش به خانه مى رسيد. البته هيچ وقت هم نمى توانست جزوه هاى معلم هاى مدرسه و آموزشگاه را بخواند. تنها ميرزا بنويسى مى كرد. مى ترسيد از قافله عقب بماند. بدنش ضعف شديدى داشت. از صبح سرپا بود. دلش مى خواست بميرد. مقنعه اش را روى سر جابه جا كرد. دوبند كيف كوله سورمه اى اش را دو دستى روى شانه ها محكم نگاه داشت. «آقا من بايد يك تلفن فورى بزنم اگه ممكنه يك لحظه قطع كنيد.» اين را مينو گفت. پسر با نگاهى پر از تمسخر و با حالتى كه داشت دل مينو را به هم مى زد جواب داد: «نوچ خانم كوچولو. با من در نيفت. برو...» مينو با شنيدن اين حرف ها عصبانى تر شد. هميشه روى كاغذ «كلاسور» جزوه مى نوشت. اسم و فاميل كاملش هم روى جلد بود. آن شب كلاس تست «ديفرانسيل» داشت. فقط توانست با خودكار قرمز بنويسد ۶ دى ۸۰. دست هايش مى لرزيدند. از صبح تا آن موقع شب چيزى نخورده بود، يعنى وقت نداشت كه بخورد. تاريكى، سوزسرما، درخت هاى بلند خيابان و صداى زوزه سگ ها از دور و نزديك به گوش مى رسيد. مينو وقتى ديد با خواهش و التماس كارى از پيش نمى رود لحن صدايش را عوض كرد. همه خستگى و غصه هايش را ريخت در دست هايش. كوله اش پراز كتاب و دست هايش پر از كاغذ بود. نفسش داشت بند مى آمد. عرق سرد از روى پيشانى بر گونه اش ريخت. بغض داشت. نفس نفس مى زد. با صداى بريده و لرزان گفت: پس مجيد سيريش محل كه مى گن تويى. پسر با شنيدن اين حرف يكه خورد. تلفن را قطع كرد و آمد جلوى در باجه. دو دست را به چارچوب در تكيه داد. پاشنه كتانى هاى سفيددودى پاره اش را با دست بالا كشيد. «نفهميدم دوباره بگو»... چى گفتى كوچولو ؟ اين را مجيد با خشم و نگاهى كه مثل در باجه تلفن چرك داشت به مينو گفت. دخترك داشت مى لرزيد. كلمات را جابه جا مى گفت. خودش نفهميد كى بند هاى كوله اش را در آورد و محكم بر صورت مجيد كوباند. فقط خون ديد. دماغ مجيد، بچه شر محله را خونى كرده بود. تا جايى كه مى توانست دويد. خود را به آموزشگاه رساند. تلفن آموزشگاه قطع بود. مديرآموزشگاه كه مردميانسال مهربانى بود با ديدن رنگ پريده و نفس هاى به شماره افتاده «مينو» ترسيد. فقط ديد بعد از مينو پسرى لاغر با موهاى بلند پريشان خود را به آموزشگاه رساند. مينو با ديدن مجيد حالش بدتر شد. باجه فاصله زيادى با آموزشگاه نداشت اما انگار مينو به اندازه همه روزهاى عمرش دويده بود. مجيد آمد داخل راهرو. مينو ترسيد و خود را پشت سر آقاى «مدير» پنهان كرد. جزوه هايش نقش بر زمين شد، همين طور اسمش. دست نوشته هاى رنگارنگ مينو زير نورشديد لامپ هاى راهرو مى درخشيدند. مجيد خون صورتش را پاك كرد و با نگاهى غضب آلود صدايش را تا جايى كه مى توانست بالا برد و گفت: خانم با بد آدمى درافتادى، آبرويت را مى برم. وقتى مجيد فرياد زد يك دفعه سكوت سالن و بچه ها و همه فرمول هاى نيمه تمام شكست. همه به راهرو ريختند، لحظه اى فارغ از تست و كنكور شدند. معلم هاى آموزشگاه بيشتر مرد و منشى هاى آموزشگاه دخترانه بيشتر خانم بودند. معلم تست ديفرانسيل مينو با روپوش سفيد، قد بلند و چهارشانه و گچ هاى رنگى معروفش با شنيدن اين صدا از كلاس به سالن جهيد. مينو و خانواده اش را مى شناخت و اصلاً به همين دليل اجازه داده بود دخترك زودتر كلاس را ترك كند. همان موقع آقاى «مدير» با كمك سرايدار ساختمان، با دودست كمر لاغر مجيد را گرفتند و جلوى چشم همه دختران جوان او را از آموزشگاه بيرون كردند. بچه ها دهانشان از تعجب باز مانده بود. پچ پچ ها تمامى نداشت. مينو گريه مى كرد. هنوز كسى نمى دانست ماجرا از چه قرار است. خيلى از دخترها مجيد را مى شناختند اما در مورد «سيريش» بودن، متلك ها و آزارهاى گاه و بى گاه او هيچ گاه با والدين و معلمان خود حرفى نگفته بودند. دخترها از گفتن اين موضوع نمى ترسيدند اما حال و حوصله دردسر هم نداشتند. آنقدر گرفتار تست و درس بودند كه اصلاً وجود چنين آدم لاابالى اى برايشان مهم نبود. اما اتفاق هاى بد درست از همان موقعى شروع شد كه برخى ها با يك كلاغ چهل كلاغ كردن گفتند مينو با مجيد دوست بوده، دعوايشان شده و كارشان به اينجا رسيده. اما مينو در آن آموزشگاه تنها يك دوست صميمى داشت. رخساره در مدرسه كنار مينو مى نشست. آن شب هم در آموزشگاه بود. آقاى مدير بچه ها و معلم ها را به كلاس هدايت كرد و گفت: موردى نيست، بفرماييد. بچه ها برگشتند كلاس. رخساره از بوفه آموزشگاه برايش كيك خريد و آب قند آورد. مدير آموزشگاه هم دخترك را به آرامش دعوت كرد. مينو به سختى جرعه اى از آب قند را خورد. دست هاى رخساره را محكم مى فشرد. روى صندلى كنار شوفاژسالن نشستند و كمى گرم شد. وقتى رنگ وروى دخترك پريشان كمى جا آمد، ماجرا را براى رخساره تعريف كرد. رخساره فقط گوش كرد. مى دانست مجيد دست بردار نيست اما براى آرام كردن مينو گفت: «مجيد سيريش هيچ كارى نمى تونه انجام بده.» مينو در چشم هاى رخساره مى خواند كه اين حرف را براى آرام كردن او مى گويد. فكرش به هم ريخت. آقاى مدير گفت مواظب خودت باش دخترم. اگر هم مشكلى بود به ما اطلاع بده. زنگ خورد. بچه ها دسته دسته از آموزشگاه بيرون آمدند. حتى آنهايى كه مينو را نمى شناختند دورش حلقه زدند. مى خواستند ببينند چى شده. مينو حوصله حرف زدن نداشت. ضعف در همه وجودش جارى بود. رخساره گفت: بچه ها طورى نشده لطفاً برويد. دخترها با شنيدن اين حرف اخم هايشان را در هم كشيدند و رفتند. برخى ها هم دلداريش مى دادند. زمزمه آن هايى كه از اين ماجرا چيزى دستگيرشان نشده بود درسالن به گوش مى رسيد. «معلوم نيست دختره چه غلطى كرده...» «مى گن مجيد سيريش رو كتك زده بابا عجب پر دل و جرأت بوده، يه وجب بچه...»! «آدم قحط بود با اين پسر... رفته دوست شده؟» دخترك با شنيدن اين زمزمه ها دلش ريش شد. چشم هايش از شدت اشك به هم چسبيده بود. مادر آمد. ماشين را گذاشت جلوى در آموزشگاه. اما اى كاش زودتر مى آمد... با ديدن صورت خيس مينو ترسيد. سوار ماشين شد. رخساره هم آمد. ماجرا را براى مادر مينو تعريف كرد. مادر ترسيد. انگار يكى در تعقيب شان بود. اما مادر به روى خود نياورد. براى دلدارى به مينو از رخساره كمك گرفت. گفت از دست اين پسرشكايت مى كند. آن شب مادر رخساره اجازه داد كه به خانه مينو برود. پدر مينو براى كار، خارج از كشور بود. خانه رؤيايى و زيباى مينو آن شب شكل جهنمى داشت. آن شب به سختى صبح شد. ترس بر جان همه چنگ مى انداخت، اما سعى مى كردند به روى هم نياورند. دلشان شور مى زد. سه تايى از خانه بيرون رفتند. صبح زود بدون اين كه به پشت ماشين نگاه كنند آن را از پاركينگ در آوردند. به خيابان كه رسيدند ديدند روى همه ديوارها نوشته شده «مينو... (اسم و فاميل كامل مينو ) ايدز داره.» مينو، مادرش و رخساره با خواندن اين عبارت حالشان بد شد. مينو حالت تهوع داشت. از ماشين بيرون آمد. به پشت ماشين تكيه داد اما ديد اين جمله بارنگ قرمز روى ماشين هم نوشته شده. آن روز مينو به مدرسه نرفت. اما بعدها از هم كلاسى هايش شنيد مجيد سيريش اين عبارت كثيف را بر در و ديوار مدرسه هم نوشته. آدم هاى زود باور و تمام آنهايى كه عقل شان در چشمان كم بينايشان جمع شده بود برآتش اين تهمت دامن زدند. مجيد نامردى را به انتها رساند. او زير اين عبارت كثيف چند جمله كثيف تر ديگر مبنى براين كه او مينو را ايدزى كرده اضافه كرده بود.... مينو با اين حادثه ديوانه شد. پدر از مسافرت برگشت. حاضر بود همه دار و ندارش را براى نجابت دخترش بدهد اما او را آن قدر افسرده نبيند. از مجيد شكايت كردند. اما وضع روحى و روانى پسر اصلاً خوب نبود. پزشكان گفتند او دچار نوعى جنون خطرناك است. خانواده درست و حسابى اى هم نداشت. از ساعت ۸ شب به مدتى طولانى در باجه تلفن مى ايستاد وبا عشقى خيالى حرف مى زد. عشقى كه سال ها پيش او را براى هميشه از دست داده بود... گاهى روزگار بازى هاى عجيبى رقم مى زند. وقتى مينو ديوانه شد پدر و مادرش كه آدم هاى ثروتمندى بودند براى دورى اواز آسيب هاى محيطى كه رنجش مى داد از ايران رفتند. مينو هيچ وقت كنكور نداد. در فرانسه با پسرى آشنا شد كه به خاطر ثروت فراوان پدر مينو با او ازدواج كرد. او عاشق و شيفته مينو نبود اما نمى دانست كه دخترك قرص اعصاب مصرف مى كند. هنوز يك هفته از ازدواج مينو نگذشته بود كه پلاستيكى سياه پشت ميزآرايش مينو سردرآورد. پسرى كه خود را عاشق پيشه نشان مى داد با بهانه پنهان كردن بيمارى روانى و قرص هاى اعصاب مينو بخش قابل توجهى از تمام ثروت او را به چنگ آورد و براى هميشه تركش كرد. حالا مينو در گوشه اى دور در اين دنيا تنهاى تنهاست و روزها و شب ها را به سختى مى گذراند. او بر در و ديوار اتاق خانه اش نوشته «زندگى هنوز جارى است اما تو خود شاهد و خود محكمه و خود قاضى اين حكم نه حكم است و تو داور نشدى / قدرى بنشين و درد دل كن با خويش / ما را شكستى و قلندر نشدى.... » اما روح مينو زخم دارد. او ديوانه وار خود را به خاطر آن شب نحس سرزنش مى كند... تنها به خاطر يك تلفن ساده...
|
|
|
|
|
جويندگان عاطفه
پدر چرا رهايم كردى
|
|
|
زمان به تندى مى گذشت . ابرهاى سياه، باران را به هر گوشه آسمان مى بردند . بيستمين روز آذر ۵۸ بود. «غلام » زيربارش يك دست آسمان نوزاد پسر دو ماهه اى در آغوش داشت . وقتى خيابان ها را پشت سر گذاشت به بيمارستان امام خمينى (ره ) تهران رسيد . بچه داشت مى لرزيد.مرد خود را به بخش پذيرش رساند . «اسمم غلام است، غلام معتمدى. خيابان استخر، خيابان راهپيما، كوچه بختيارى، پلاك ۲۲۶ .اين آدرس من و اين هم بچه ام «اسلام » است ...» مرد اين را گفت و رفت ...تا جايى دور، جايى كه هنوز دست هيچ آدمى به آن نرسيده. « اسلام » در بيمارستان ماند. چند روز گذشت ... بعد از رفتن پدر، مسئولان بيمارستان چندين بار به آدرس روى كاغذ مراجعه كردند اما هيچ اثرى از آثار غلام معتمدى پيدا نشد . «اسلام » كوچولو چند روز بعد به سازمان بهزيستى معرفى شد. غم در آسمان شيرخوارگاه تكه تكه مى شكست وقتى نوزاد جديدى به خود مى ديد . «اسلام » به شيرخوارگاه سپرده شد. مثل تمام بچه هاى تنهاى ديگر آن جا . بچه ها با هر گريه خود دردى بزرگ را فرياد مى زدند. اسلام هشت ماه با كودكان شيرخوارگاه نفس كشيد و زندگى كرد. باهم صداى باران را شنيدند.دردهاى دورى شان را هم با هم ضجه مى زدند .......... هر وقت زن و مردتازه واردى براى بردن بچه اى به شير خوارگاه مى آمدند حسرت نگاه بچه ها تا امتداد راهشان كشيده مى شد ... انگار تمام زنان و مردان اين شهر بزرگ بوى پدر و مادر آن ها را مى دادند . با نگاه بى صدا مى گفتند ما را ببريد . يك روز وقتى ابرها ديگر نمى باريدند آسمان داشت زير نگاه خورشيد گر مى گرفت. نگاه هاى مهربانى با چشمان معصوم «اسلام » كوچولو گره خوردند كه در آن ها محبت موج مى زد . زمين با زبان بى زبانى داشت مى گفت: من هميشه هم بد نيستم .زن و مرد جوان پسرك رها شده را در آغوش گرفتند و بردند تا امروز. تا چندى پيش . زندگى پسرك بهارى بود . پدر و مادر با هر خنده اش مى خنديدند و با هر گريه اش هزار بار مى مردند . دلشان نمى خواست پسردردانه شان بداند كه آن ها پدر و مادر واقعى اش نيستند . پدر پدرى و مادر مادرى را برايش تمام كردند . راستى كه بازى هاى روزگار تمامى ندارد انگار ! پسربچه بزرگ و بزرگ تر شد اما در تمام اين روزها ازاسرار زندگى اش بويى نبرده بود . تا اين كه آن روز شوم رسيد... در روزهاى خيلى خيلى دور به جز پدر و مادر خوانده پسرك رها شده، يكى از اقوام آن ها از موضوع فرزند خواندگى شان باخبر شد. سال ها اين راز را در دل نگاه داشت اما وقتى با پدر خوانده اختلافاتى پيدا كرد پرده ها را كنار زد . به پسرگفت :«دلت خوش است كه با پدر و مادر واقعى ات زندگى مى كنى .نه عزيزم اين ها همه تئاتر است .برو بگرد پدر و مادر اصلى ات را پيدا كن .» و پرده از صحنه تئاتر پر پيچ و خم زندگى پسرك افتاد .روزگار حالا براى او نمايشنامه جديدترى نوشته است . او هر روز به خيابان استخر مى رود. روزى هزار و يك بار از خود مى پرسد راستى چرا رهايم كردى پدر عزيزم ؟ سؤال هاى ذهنى اين مرد حالا به دست آنهايى پاسخ داده مى شود كه از گذشته اش خبر دارند . بازى غم انگيز شده . اگر پدر و مادر واقعى اين مرد را مى شناسى به بازى رنگ شادى ببخش .با شماره ۸۸۷۶۱۶۲۱ گروه جويندگان عاطفه روزنامه ايران تماس بگير و نگذار آدمى با هويت گم شده دست به گريبان باشد.
|
|
|
|
|