سه شنبه ۱۹ تير ۱۳۸۶ - ۲۵ جمادى الثانى ۱۴۲۸
Tue, Jul 10, 2007
فرهنگ و انديشه
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
محيط زيست
ماجرا
كودك بادبادك
خانواده
مرورى بر كتاب «قياس ناپذيرى پارادايم هاى علمى»
فلسفه غيرپوزيتيويستى علم
مرورى بر كتاب «قياس ناپذيرى پارادايم هاى علمى»
300624.jpg
محمدرضا همتى ترابى
علم كوهن در تاريخى ديدن اين فرآيند در كتاب «قياس ناپذيرى پارادايم هاى علمى» اثر آقاى غلامحسين مقدم حيدرى كه توسط نشر نى به چاپ رسيده است، به شكل جالبى بررسى شده است. اين كتاب كم حجم ولى پر مغز شامل سه فصل در حدود يكصد و چهل صفحه است.
فصل اول اين كتاب به بررسى مبانى نگرش كوهن مى پردازد. اين فصل با اين جملات آغاز مى شود: «هنگامى كه كوهن دانشجوى سال هاى آخر رشته فيزيك در مقطع دكترى بود، جيمز بى كاننت رئيس دانشگاه هاروارد از او خواست كه در فراهم آوردن مجموعه كتاب هايى درباره تاريخ علم براى عموم به او كمك كند. روش كاننت مطالعه موردى ظهور و سقوط نظريه هاى علمى بود. كوهن يكى از اين مطالعات را كه به بررسى مكانيك از زمان ارسطو تا گاليله مى پرداخت، بر عهده گرفت». نويسنده در ادامه به بررسى مشكلاتى كه كوهن در فهم فيزيك ارسطويى مواجه شد، مى پردازد. يكى از بخش هاى فصل اول، بررسى اى است با عنوان «گاه شمارى يا تاريخ نگارى». ديدگاه كوهن درباره تاريخ نگارى هاى متداول علمى و مشكلاتى كه با آنها مواجه مى شد، را بررسى مى كند و دو نوع تاريخ نگارى به نام هاى تاريخ نگارى «ويگى» و «غير ويگى» را در مقابل هم مى نشاند. اين قسمت از فصل اول كتاب با ارجاع به آثار معتبر در زمينه تاريخ نگارى غير ويگى و نقل قسمت هاى برجسته و تأمل برانگيزى از اين آثار پايان مى يابد. در ادامه اين فصل به عنوان «نگرش گشتالتى و ادراك» بر مى خوريم.
روان شناسى گشتالتى، شاخه اى از روان شناسى معاصر است كه آراءاش تأثير زيادى بر موارد متفاوت علوم انسانى داشته است. نويسنده با اشاره به نكته اصلى روان شناسى گشتالتى كه «كل بيش از مجموع اجزايش است» سعى در كمك به خواننده براى بيشتر نزديك شدن به آراى كوهن و خصوصاً مفهوم كليدى «پارادايم» دارد. در ادامه بحث در روان شناسى و ديدگاه گشتالتى، مثال هايى از پزشكى مدرن ارائه مى دهد كه در نوع خود مثال هاى مفيدى جهت فهم ديدگاه گشتالتى است. بعد از اين مقدمه چينى كوتاه، مثال هايى از فيزيك جديد ارائه مى شود تا به بررسى دقيق مفهوم پارادايم مى رسيم كه حاصل تلاش حاصل خيز مؤلف در انتقال مفهوم پارادايم از ديدگاه كوهنى آن به خواننده است. در واقع فصل اول اين كتاب در حكم مقدمه اى طولانى است كه مؤلف سعى دارد با ارائه آن خواننده را گام به گام پيش برد. در فصل دوم كه عنوان «قياس ناپذيرى» را دارد، مهم ترين ديدگاه كوهن بازسازى مى شود.
فصل دوم اين كتاب با جمله اى از تامس كوهن كه گفته است: «آن چه در جهان دانشمند قبل از انقلاب اردك ديده مى شد، پس از آن خرگوش ديده مى شود»، آغاز مى شود. اين جمله كوتاه خود گوياى بسيارى از ابعاد نظريه تامس كوهن درباره پارادايم هاى علمى و قياس ناپذيرى آنهاست. طبق نظريه كوهن در زمان هاى بحران، هنگامى كه دانشمندان جامعه علمى به نارسايى و عدم كارايى پارادايم شان كاملاً واقف مى شوند و سعى در رفع مشكلات و اصلاح آنها مى كنند، با كل يكپارچه اى مواجه مى شوند كه مفاهيم، قوانين و اصول آن در شبكه اى از باورها و تعهدات متافيزيكى، نظرى و ابزارى چنان به هم ممزوج شده كه همچون تار و پود يك بافته در هم تافته شده است و تصويرى از جهان ارائه مى كند كه تغيير و اصلاح هيچ بخشى از آن امكان پذير نيست؛ مگر آن كه كل اين تصوير طرد و تصوير نوينى از جهان ارائه شود و انقلاب علمى در واقع مرحله اى است كه اين تغيير رخ مى دهد. بطورى كه«طرفداران پارادايم هاى رقيب در جهان هاى متفاوتى به كار مشغولند». تأكيد كوهن بر «جهان هاى متفاوت» مؤيد اين امر است كه پارادايم نوين، اصلاح شده پارادايم پيشين نيست. و از اين رو پارادايم هاى پيش و پس از انقلاب علمى قياس ناپذيرند. مؤلف در ادامه به بيان سه جنبه مهم از قياس ناپذيرى پارادايم ها مى پردازد: «قياس ناپذيرى مفاهيم»- «قياس ناپذيرى روش شناختى» و «قياس ناپذيرى مشاهدات.»
در نخستين بخش از اين سه گانه قياس ناپذيرى را كه «قياس ناپذيرى مفاهيم(تغيير معنايى) » ناميده شده است، نقل قولى از كوهن آورده مى شود كه «پارادايم هاى نوين از پارادايم هاى قديم زاده مى شوند و بسيارى از مفاهيم پارادايم قديم را به همراه خود دارند.» اين جمله تا حدودى براى كسى كه با آراى كوهن آشناست، متناقض نما مى نمايد، ولى راه برداشتن اين ابهام در تقسيم بندى و شرحى است كه درباره قياس ناپذيرى ارائه مى شود. حال اين پرسش مطرح مى شود كه آيا واژگان باقى مانده از پارادايم قديمى معناى خود را در پارادايم جديد نيز حفظ مى كنند؟ نويسنده در ادامه اين طور ادامه مى دهد:«براى پاسخ به اين پرسش، ابتدا معنا را از نظر كوهن بررسى مى كنيم: كوهن معتقد است بر خلاف تصور متداول، معناى يك واژه از لغت نامه ها به دست نمى آيد، بلكه در حين استعمال آن محقق مى شود.» هرچند كه اگر نويسنده محترم اشاره اى هم به ديدگاه ويتگنشتاين، فيلسوف مشهور قرن بيستم مى كرد خالى از لطف نبود؛ ويتگنشتاين مى گويد: «معنى را مپرس، طرز كاربرد را ببين». نويسنده در ادامه توضيحات مفصلى كه ارائه مى شود به اينجا مى رسد كه: «پس فرد معناى يك واژه را در كاربردهاى زبانى جامعه اى كه بدان متعلق است، فرا مى گيرد. يعنى يك واژه در ارتباط با واژگان ديگر معناى خود را مى يابد. به عبارت ديگر، هر واژه در شبكه در هم تنيده اى از واژگان قرار گرفته است. آنچه كه مفاهيم اين شبكه را به يكديگر مرتبط مى سازد، قوانين، نظريه ها و كاربردهاى پارادايمى است كه اين شبكه زبانى بدان متعلق است؛ پارادايمى كه سبب به وجود آمدن جامعه اى خاص و شبكه زبانى مختص آن جامعه مى شود.»در ادامه مواردى از تغيير معنايى در تاريخ علم بيان مى شود:
۱- تغيير معنايى در انقلاب كپرنيكى
۲- تغيير معنايى در انقلاب نسبيتى
۳- تغيير معنايى در انقلاب كوانتومى.
هنگامى كه انقلاب علمى رخ مى دهد و پارادايم نوينى جايگزين پارادايم پيشين مى گردد، معيار انتخاب مسائل مطرح براى پژوهشگران نيز دگرگون مى شود بطوريكه بسيارى از مسائل پارادايم قديم كه تحت عنوان مسائل علمى براى دانشمندان داراى اهميت محورى بودند، در پارادايم جديد اهميت خود را از دست مى دهند و يا اساساً از نظر طرفداران پارادايم نوين «كاملاً غيرعلمى قلمداد مى شوند» و حتى بعضى اوقات مسأله به كلى منحل مى گردد. بالعكس بسيارى از مسائل كه در پارادايم قديم پيش پا افتاده به نظر مى رسيدند، ممكن است در پارادايم نوين به عنوان بنيادى ترين مسائل در پژوهش علمى شناخته شوند. با چنين تغييرى در حوزه مسائل، غالباً روشهاى پژوهش نيز تغيير مى نمايد و تغيير مسائل و روشهاى پژوهش، تغيير راه حل هاى پذيرفته شده به عنوان الگوهاى حل مسأله را در پى خواهد داشت. اين جنبه از قياس ناپذيرى را قياس ناپذيرى روش شناختى گويند. مؤلف در ادامه به بررسى برخى تغييرات روش شناختى تحت عناوين روش رياضى، مسأله اتر ، و روش تصوير پذيرى مى پردازد.
كوهن معتقد است كه مشاهده صرفاً يك ادراك نيست كه دستگاه عصبى دانشمند آن را ثبت مى نمايد بلكه «آنچه يك شخص مى بيند وابسته است هم به آنچه او مى نگرد و هم به تجربه مفهومى-بصرى پيشين او كه ديدن را به او آموخته است». اين تجربه مفهومى-بصرى ناشى از سنت علم عادى حاصل از پارادايم حاكم بر جامعه علمى مى باشد كه شخص در آن آموزش ديده است. پس دانشمندان پيش و پس از انقلاب گرچه به يك چيز مى نگرند اما يك چيز را نمى بينند. بنابراين هنگامى كه دانشمندان پيش و پس از انقلاب به تصويرى، ابزارى، تيغه شيشه اى ميكروسكپى يا هر چيز ديگرى نگاه مى كنند، به يك معنا همه آنها با همان چيز مواجه هستند و به همان چيز نگاه مى كنند و بنابراين به تعبيرى همان چيز را «مى بينند». لكن نمى توان نتيجه گرفت كه آنان تجارب ادراكى همانند دارند. از اين رو مشاهدات پيش و پس از انقلاب علمى قياس ناپذيرند.
در فصل سوم كتاب مؤلف به بيان برخى از مهمترين مناقشات حاصل از قياس ناپذيرى مى پردازد. اين فصل با نقل قولى از كوهن شروع مى شود كه: «در گزينش ميان پارادايم ها هيچ ميزانى بالاتر از توافق جامعه (علمى) مربوط وجود ندارد.» طبق معمول و مانند بقيه نقل قول هايى كه از كوهن ارائه شد، تكان دهنده و تعجب آور است و البته براى بسيارى از معرفت شناسان يا فيلسوفان علم، اين نظر بسيار راديكاليستى و غير قابل قبول است. در اين جا كوهن پرسش بسيار مهمى را مطرح مى كند: دانشمندان براساس چه معيارها و موازينى ميان پارادايم هاى رقيب به داورى مى پردازند و سرانجام يكى از آنها رابر مى گزينند؟ در اين جا شايسته است تا باز هم جملاتى را از خود تامس كوهن بياوريم تا زمينه را براى صورت بندى كامل ترى كه در كتاب آورده شده است، فراهم آوريم. كوهن مى گويد: «انتخاب بين پارادايم هاى رقيب در عمل، انتخابى بين شيوه هاى متعارض زندگى اجتماعى است» كه هيچ برهان اقناع كننده اى نمى تواند «به طور منطقى و يا بر حسب احتمالات الزام آور باشد.» وى همچنين معتقد است كه: «انتقال وفادارى از پارادايمى به پارادايمى ديگر، تجربه اى از نوع تغيير دين است كه نمى تواند اجبارى باشد» و «اين تجربه يا بايد يكباره رخ دهد و يا اصلاً رخ ندهد.» نويسنده كتاب با استفاده از اين مقدمات صورت بندى بهترى ارائه مى دهد كه مى توان آن را در سه شرط زير خلاصه كرد:
۱- تغيير پارادايم، تغيير شيوه هاى متعارض زندگى اجتماعى است.
۲- تغيير پارادايم نمى تواند اجبارى باشد.
۳- تغيير پارادايم يكباره(نه لزوماً در يك لحظه) رخ مى دهد.
از اين رو كوهن معتقد است كه گزينش ميان پارادايم هاى رقيب صرفاً براساس استدلالهاى منطقى مبتنى بر شواهد تجربى صورت نمى گيرد بلكه عوامل روانشناختى و جامعه شناختى نقشى مهم ، و گاه مهمتر از استدلالها و شواهد تجربى، در اين بازى ايفا مى كنند. مؤلف سعى مى نمايد كه با ارائه شواهدى از تاريخ علم همچون انقلاب كوپرنيكى، انقلاب نسبيتى ، انقلاب كوانتومى و پذيرش نظريه ميكروبى در زيست شناسى مواضع كوهن در اين زمينه را بطور ملموسى شرح دهد.
در اينجا دفتر اين بحث مفصل را مى بنديم و بازگشايى آن را به خواننده كتاب ارجاع مى دهيم. اما در علم شناسى فلسفى يا فلسفه علم، مسائل مهم ديگرى نيز وجود دارد كه آراى كوهن در اين زمينه ها هم باعث كشاكش هاى فكرى بسيارى شده و هنوز هم اين بحث ها بين ۲ اردوگاه طرفداران واقع گرايى يا رئاليست ها و اردوگاه طرفداران نسبى گرايى معرفت شناختى، جريان دارد. البته توضيح كوتاهى در باب تعريف نسبى گرايى معرفت شناختى مناسب است و آن اين است كه خواننده در نظر داشته باشد كه منظور از نسبى گرايى معرفت شناختى، نسبى گرايى اى است كه اندر باب حصول و امكان معرفت يقينى ترديد مى كند و نه كسى كه در خود وجود بما هو وجود و يا وجود جهانى خارج از ذهن انسان ها، شك مى كند. ۲ مورد از اين موارد عبارتند از «رشد انباشتى علم» و «تقرب به واقعيت در نظريه هاى علمى» است. رئاليست ها از آن جا كه اعتقادى به تغييرات انقلابى در نظريه هاى علمى ندارند و مسير حركت علم را خطى و رو به بالا مى بينند، معتقدند كه در اثر به وجود آمدن و اصلاح تدريجى نظريه ها، جامعه علمى با پديده اى به نام رشد انباشتى علم مواجه مى شود. در صورتى كه در تلقى نسبى گرايانى چون تامس كوهن، تغيير نظريه ها با انقلاب و سقوط نظريه پيشين رخ مى نمايد و به خاطر خصلت سرنگون كننده انقلاب، هيچ انباشت علمى اى وجود ندارد. البته تلقى كوهن گرايان از عدم پذيرش خصلت رشد انباشتى علم به اين معنا نيست كه كوهن گرايان در داخل پارادايم رايج هم به رشد انباشتى، اعتقادى نداشته باشند. مورد ديگر مسأله تقرب به واقعيت در نظريه هاى علمى است. از آن جا كه كوهن معتقد است هر فرد، جهان فيزيكى خارجى را به شيوه اى درك مى كند كه تشكيل الگويى معنى دار را بدهد و اين الگوى معنى دار براى دانشمند همان پارادايمى است كه در آن به پژوهش مشغول است، پس واقعيتى كه او در باره اش صحبت مى كند، تصوير جهانى است كه پارادايمش براى او ترسيم كرده است. از اين رو، فهم كامل واقعيت خارجى مستقل از دانشمند امكان ندارد و همواره محدود به پارادايمى است كه از منظر آن به جهان مى نگرد. بنابراين، براى چگونگى تطابق يك نظريه منفرد با واقعيت نمى توان معيارى فراپارادايمى ارائه كرد. پس براى اين پرسش كه يك نظريه منفرد چگونه با واقعيت تطابق مى يابد، چندان پاسخ دقيقى وجود ندارد.
در قسمت نتيجه اين فصل مؤلف مثال جالبى درباره معرفت مى زندكه در اينجا آن را نقل مى كنم: «قايق نويرات(Otto Neurath) مثال خوبى در اين باره است: معرفت ما بسان قايقى است كه روى يكى از الوارهاى آن ايستاده ايم. پس از مدتى الوار زير پاى ما سوراخ مى شود و آب به درون قايق مى آيد، يعنى نظريه اى كه بدان معتقديم مورد چالش و نقد قرار مى گيرد. حال مجبوريم اين الوار را با الوار ديگرى جايگزين كنيم. اما براى اين كار چه مى كنيم؟ ما ناگزيريم پاهاى خود را از روى اين الوار معيوب برداريم و بر روى الوار ديگر، يعنى ساختار معرفتى ديگرى بگذاريم و به تعمير يا تعويض الوار معيوب بپردازيم. در واقع ما شبيه ملوانانى هستيم كه مجبورند كشتى شان را روى درياى آزاد بازسازى كنند، بدون اين كه قادر باشند اجزايش را در تعميرگاهى در خشكى پياده كنند و آنها را دوباره از بهترين مصالح بسازند.» مسائل مطرح شده مقدمه كوتاهى است درباره كتاب «قياس ناپذيرى پارادايم هاى علمى»، كه در حقيقت نخستين اثر تحقيقى است كه درايران درارتباط با نظريات تامس ساموئل كوهن منتشر شده است، از اين رو مطالعه اين كتاب ارزشمند توصيه مى گردد.
در باب نسبت رسانه و فرد
300597.jpg
سيد هادى موسوى
امروزه در جوامع كنونى، رسانه ها از سطح يك ابزار اطلاع رسانى فراتر رفته اند و به نهادهايى با ماهيتهاى چندگانه تبديل شده اند. اين ماهيت چندگانه نهاد رسانه اى، عناصر اصلى زيست انسانى از جمله فرهنگ، دين، سياست، اقتصاد، اجتماع و اخلاق را شامل مى شود و از اين رو، رسانه هاى ارتباط جمعى در سطوح مختلف با فرد مخاطب، تماس برقرار كرده؛ موجب تأثير و تأثراتى مى شوند.
اين در حالى است كه ما با شبكه اى از نهادهاى رسانه اى در سراسر جهان سر وكار داريم كه جهانى مجازى را شكل داده اند و به صورت شبكه هايى در هم تنيده، فضا و اتمسفر جديدى وراى واقعيت خارجى جهان ساخته اند.
موضوعى كه در اين جا مورد بحث ما است مربوط به فرايندى پيچيده است كه در دل ارتباط رسانه و فرد نهفته است. رابطه فرد و رسانه ، رابطه اى متقابل است كه بر اساس كسب منافع و رفع نياز، از دو سوى استمرار و تداوم مى يابد. رسانه ها ابزارهاى مدرنى در اختيار دارند كه ماهيت ارتباط و نيز شيوه ارتباط را بر مخاطب تحميل مى كنند. مى توان ماهيت ارتباط رسانه ها را با استفاده از يك روش تحليل محتواى دقيق، در انواع برنامه هاى تلويزيونى، راديويى، اينترنتى و مطالب مطبوعاتى جويا شد. البته فرماسيون و جوهره و عناصر برنامه هاى نامبرده به تناسب نوع رسانه، تفاوت مى كند و حتى ممكن است تا حدودى در كنار هم قرار دادن آنها نادرست باشد.
در يك مقياس كلى و با پرهيز از مباحث جزئى و خرد مى توان مدعى بود ويژگى برجسته «مجازى بودن رسانه و يا فراواقعيتى بودن برون داد آن»، فرد را هنگام تماس با رسانه، در يك «ذهنيت روانى» خلاصه مى كند. به عبارت ديگر از ديدگاه رسانه، شخصيت مخاطب به ذهنى با ويژگى هاى روانشناختى ـ فرهنگى تقليل مى يابد كه بايد از طريق نمادهاى صوتى، تصويرى و مكتوب، او را وارد جهانى از «فراواقعيتها» كرد.
برخى از انديشمندان غربى تعريف روشنى از فراواقعيت ارائه داده اند. ازديدگاه آنها فراواقعيت عبارت است ازصورتى غير حقيقى از واقعيت يك پديده، كه به جاى واقعيت آن پديده مى نشيند. اين گونه نگاه ها به جهان و ساختار اجتماعى عصر حاضر حاوى اهميت درخور توجهى است. اهميت مسأله زمانى خود را آشكار مى سازد كه ما به خوبى درك كنيم مفهوم فراواقعيت به مفهومى عام و گسترده بدل شده است. منظور از عام بودن اين گونه مفاهيم، تأثيرگذارى غيرقابل انكار آنها، در سازوكارهاى شناختى و زيستى انسان است.
تصور آنكه ذهن انسان، شناختهاى خويش را از محيط رسانه اى دريافت كند و اين تصور را در عرصه خصوصى و عمومى (اجتماعى) زندگى اش تسرى دهد، كمى وهم انگيز خواهد بود.
توضيح اين كه تخيل در انسان قوه اى است كه به عنوان يكى از نيروهاى درونى نوع انسان شناخته شده است. به مدد قوه تخيل، ما از پديده هاى واقعى (مواد خام) استفاده و صورتهايى را در ذهن مى سازيم كه ممكن است نسبت خاصى با واقعيت عينى نداشته باشند. اين تصاوير ذهنى يا در سطح خيال ذهنى باقى مى ماند يا تبديل به پديده هاى ديگر همچون وهم يا نوعى واقعيت تضعيف شده مى شود. منظور از «واقعيت تضعيف شده» آن است كه تصورات خيال انگيز و خيال گونه ما، نسبت و مشابهت ظريف و بسيار تلطيف شده اى با پديده هاى بيرونى مى يابند.
اكنون پيچيدگى رابطه فرد و رسانه در اينجا آشكار و روشن مى شود: هنگامى كه فرد با رسانه ارتباط برقرار مى كند؛ دو نيرو و سازمان به صورتى غيرشفاف به تعاملاتى «درون ذهنى» و «درون رسانه اى» روى مى آورند. به طور مثال تصاوير تلويزيون اين ويژگى را تشديد مى كنند. تصاوير تلويزيونى رويكرد انتزاعى فوق العاده اى نسبت به پديده ها دارند و اين روند انتزاعى به گونه اى پيش مى رود كه در يك زمان مشخص فرد را از واقعيت جهان خارج به داخل «پديدارهاى تصويرى» خويش سوق مى دهند. اين امر امكان وقوع نمى يابد مگر در صورتى كه ذهنيت فردى و جمعى انسان شكلى انتزاعى يافته باشد و تمدن جديد با كمك تكنيك، ذهنيت انسان معاصر را به شيوه اى تجريدى و انتزاعى تحت تأثير قرار داده است. به گونه اى كه انسان در برخورد با مفاهيم به شدت ذهنى و پيچيده، با مشكلات كمتر و رو به كاهشى نسبت به دوره هاى ديگر حيات تاريخى انسان، روبرو مى شود و اين نقطه عطفى است تا زمينه هاى شكل گيرى رابطه فرد ـ رسانه و امكان تحقق آن بوجود آيد.
در اينجا بايد «پديدارهاى رسانه اى» را به روشنى تشريح كنيم. با نگاهى بسيار ساده شده، مى توان توضيح داد كه پديدار، صورتى ذهنى از پديده است كه ذهن آن را مى سازد. هنگامى كه در رسانه ها پديده واجد صفاتى نظير تصويرى، صوتى و يا حتى كتابى مى شود،بدين معنا است كه رسانه ها به جاى انعكاس پديده ها و واقعيتهاى پديده گونه، پديدارهاى صوتى يا تصويرى و. .. را توليد مى كنند. به عبارت ديگر، رسانه چيزى را كه در درون خويش پردازش، دستكارى و تغيير مى دهد همان پديده هاى عينى هستند و علت غايى دست بردن در پديده آن است كه رسانه بتواند به پديدارى از پديده دست يابد و آن را به مخاطب عرضه دارد.
همان طور كه قبلاً آمد، پديدار مربوط به ذهن انسان است و در واقع بدون يك سوژه انسانى قابل تعريف نيست. در زمان به وقوع پيوستن ارتباط ميان فرد و رسانه، ذهن تجريدى و انتزاعى شده فرد، با عادتى روانى تلاش مى كند به كمك تخيل، پديدار مورد علاقه خويش را از پديدار رسانه استخراج كند تا «انسان رسانه اى» بتواند در «خلسه نارسيسى» نظم زيستى زندگى اش را سامان دهد.
انسان معاصر به اين پديدارگرايى نياز دارد زيرا شيوه انديشيدن او به سوى پرهيز از مطلق گرايى و گرايش به نسبى گرايى افراطى و نيز توجه به اين گزاره كه «حقيقت دست يافتنى نيست»، سوق يافته است و در اين فضا تنها چيزى كه مى تواند فرد را در بازتوليد زندگى اجتماعى اش يارى رساند، پديدارگرايى است كه رسانه ها نيز به نوعى آن را ايجاد مى كنند.
در واقع انسان اين پديدارگرايى رسانه اى را تصديق مى كند به گونه اى كه حتى ذهن او، منبع توليد انديشه و تفكرش را رسانه قرار مى دهد و انسان محيط اطرافش را در رسانه خلاصه مى كند و اگر بخواهد به اين محيط توجه كند ناچار است جهانى ساخته رسانه ها شود. به نظر مى رسد اگر روند كنونى ادامه يابد ـ نشانه اى از اين كه اين روند متوقف شود ديده نمى شود ـ مباحث جديدى در مورد جايگاه انسان در جهان، اجتماع و رابطه انسان با نهادهاى اجتماعى مطرح مى شود. تا جايى كه اين امكان مى تواند به وجود آيد كه روشهاى معرفتى و اساساً شناختى جديد ايجاد شود تا پايه هاى سست شده سوژه انگارانه انسانيت، جايشان را به مبانى جديدى دهند تا اساس زندگى انسان به نحو ديگرى بنيان گذاشته شود.
مى خواهيم از مباحث مطرح شده، نتيجه اى محدود بگيريم: اين نتيجه مى تواند به اين نكته اختصاص يابد كه رسانه و فرد در فرآيند برخورد و تعامل با يكديگر به نوعى مشابهت آينه وار دست مى يابند. مشابهتى كه فضايى جديد مى سازد تا اين فضا زندگى اجتماعى انسان را به شدت تحت تأثير قرار دهد. انسان مبدل به رسانه اى پديدارگرا مى شود كه سعى در سامان دادن مناسبات زندگى خويش در فرهنگى جديد با ساز و كارهايى خاص دارد و در مقابل، رسانه نيز منبع توليد و بازتوليد پديدارهاى گوناگون است تا بتواند واقعيت مجازى را به جاى واقعيت، عينيتى رمزآلود ببخشد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |