يكشنبه ۲۴ تير ۱۳۸۶ - ۳۰ جمادى الثانى ۱۴۲۸
Sun, Jul 15, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
بر اساس پرونده اى واقعى از «محمدسلطان همت يار» قاضى دادگسترى
بر اساس پرونده اى واقعى از «محمدسلطان همت يار» قاضى دادگسترى
خــــاكستر روشن
301905.jpg
الهام آرمان
باران به تندى مى باريد. كوچه هاى پهن و خلوت حاشيه پايتخت زير رگبار تند حسابى خيس شده بود. انگار يكى با شلنگ در دست سرتا پاى «سهيل » را خيس مى كرد.
از چتر خوشش نمى آمد.
آن روز رياضى داشتند. دفتر حسابش پر از حساب و كتاب مانده بود. هشدار معلم جلسه قبل هنوز در گوشش صدا مى داد.
پاى برگه سفيد و مسأله هاى بدون جواب نوشته بود: « در صورت حل نشدن مسأله ها جلسه آينده كلاس تشريف نياوريد. امضا ۲۲ آذر ۷۴»
حال و حوصله حل مسأله هاى رياضى را نداشت. هنوز آذر تمام نشده دل نگران امتحان هاى ثلث آخر بود.
بابا يك روز گفت: سهيل اگر درس نخوانى حلالت نمى كنم.
بابا دلش مى خواست اگر خودش مجبور است از صبح تا شب جان بكند سهيل و ۳ خواهرش آينده روشنى داشته باشند و شب ها آرام سر بر بالش بگذارند.
باد مدام جهت باران را عوض مى كرد.
به جوى پهن خيابان نگاه كرد. سرمست بود. وقتى دفتر رياضى را روى سر گرفت چند بار در خيابان چرخ خورد.
دلش مى خواست همه صفحه هاى سفيد و مسأله هاى سياه زير آسمان، آب تنى كنند.
كاش اين روزهاى سخت زودتر تمام شود. اين را اول در دل گفت و بعد فرياد زد. حال عجيبى داشت.
هر روز با «بهادر»- شاگرد زرنگ كلاس- به مدرسه مى رفتند. در آن منطقه آرام و كم جمعيت همه همديگر را مى شناختند.
بابا از دوستى او و شاگرد زرنگ كلاس خوشحال بود. اصلاً گاهى وقت ها سهيل حس مى كرد بابا يك روز رفته پيش باباى بهادر و به او گفته بيا پسرت را با بچه درس نخون من دوست كن و ...!
هرچه بود آن دو از چند سال پيش با هم خانه يكى شده بودند. كسى چه مى دانست شايد «بهادر» در نگاه هاى پنهانى دل به دل نگار خواهر يكى مانده به آخر سهيل داده بود اما خود را زرنگ تر از اين حرفها مى دانست كه كسى بخواهد بويى ببرد.
نگار ۳ سال از سهيل وبهادر كوچك تر بود. درست وقتى آنها سال سوم دبيرستان را مى گذراندند نگار هم با حساب و كتاب هاى رياضى، علوم و غيره سوم راهنمايى دست و پنجه نرم مى كرد.
بابا هميشه مى گفت من از بچه شانس نياوردم. دخترها و پسرهايم هيچ وقت درست و حسابى درس نخوانند. شايد دلم خوش باشد.
بابا در همان نزديك خانه يك مغازه كوچك تعمير يخچال داشت.
شب ها تا دير وقت بيدار مى ماند و با موتور و بقيه وسايل يخچال هاى خراب و قديمى مردم ور مى رفت بلكه پول بخور و نميرى بر سر سفره ببرد.
نگار گاهى وقت ها زير زيركى و دور از چشم سهيل اشكال هاى رياضى اش را از بهادر مى پرسيد.
بهادر به نگار گفته بود تو دختر باهوشى هستى و نبايد مثل سهيل سركوفت هاى معلم را برپيشانى دفتر و كتاب هايت ببينى.
سهيل اصلاً عادت نداشت در مورد اتفاق هاى مدرسه و بخصوص سرزنش هاى معلم در خانه حرفى بزند. تك پسر خانه بود و با همه درس نخوانى ها عزيز مادر!
مادر سواد زيادى نداشت اما با جان و دل براى بچه ها مادرى مى كرد. كم و بيش هم بين سهيل و سه دختر ش فرق هايى مى گذاشت. هميشه در ميان دوستان و فاميل «سهيل سهيل» مى كرد.
سهيل هم بخوبى مى دانست كه مادر بعد از پدر روى او كلى حساب باز كرده.
باران هر لحظه شدت بيشترى مى گرفت.
سهيل باعجله خود را به در خانه نسبتاً بزرگ بهادر رساند. در آن خانه بهادر بود و برادرش، پدرش آقاى مهندس و مادرش.
با اين كه مادر ديپلمه بود اما به حساب شوهر تحصيل كرده اش اهل محل او را خانم مهندس صدا مى زدند. برخورد مادر بهادر هم با زن هاى در و همسايه طورى بود كه انگار صدسال درس خوانده و واقعاً مهندس است.
خانم مهندس زياد دوست نداشت بهادر با سهيل در رفت و آمد باشد.
گاهى، وقتى سهيل براى رفتن به مدرسه به دنبال بهادر مى آمد سعى مى كرد او را رد كند.
برگه هاى دفتر رياضى زير ابرهاى سياه آسمان خمير شكل شده بود.
سهيل وقتى به در خانه رسيد دستش را گذاشت روى زنگ
نه يكى نه دو تا چند زنگ پى درپى زد. بوى آب گوشت زيره دار تمام كوچه را پر كرده بود. اصلاً هميشه از خانه شان بوهاى خوشمزه مى آمد.
آنها مشغول خوردن ناهار بودند كه با شنيدن صداى زنگ خانم خانه باعصبانيت گفت: دوباره خروس بى محل آمد.
سرش را از پنجره رو به كوچه بيرون آورد و با صدايى نازك تر از حد معمول و آغشته به كمى خشم با كنايه گفت: «سهيل جون، بهادر داره ناهار مى خوره اگه ديرت مى شه راهت رو بگير و برو. من خودم بهادر رو با ماشين مى رسونم.»
اين نخستين بار نبود كه او دل سهيل را شكسته بود.
باران قصد بند آمدن نداشت.
هرچه باران بيشتر به شيشه هاى خانه بهادر مى زد. بغض سهيل بيشتر مى شد.
اصلاً دلش نمى خواست آن روز هم معلم رياضى- آقاى رستمى- از دستش عصبانى شود. فكر مى كرد آن روز بايد با دفتر و كتاب نانوشته تا آخر زنگ بيرون كلاس به سر ببرد.
بغض داشت. انگار وقتى باران مى آمد آرزوهايش تازه متولد مى شدند، اما بدخلقى مادر بهادر آن روز آرزوهايش را به سمت گورستان ناباورى مى كشاندند.
در همين افكار غوطه ور بود كه بهادر با دهانى نيمه پر سر از پنجره بيرون آوردو گفت: «سهيل وايستا اومدم. برات گوشت كوبيده بيارم؟ سنگك تازه هم هست مى چسبه...»
باز هم معرفت بهادر.
اين را سهيل در دل گفت.
صداى غرغر هاى خانم مهندس گاه بلند و گاه آرام شنيده مى شد.
«بابا چند بار بگم اينا اصلاً در حد خانواده ما نيستند. سه تا دختر جوون هم تو خونه دارند. مردم تو اين محله كوچيك فردا برامون حرف در مى يارن كه آره پسر آقا مهندس چشمش دنبال دختر آدم هايى مثل خانواده سهيل افتاده...»
سهيل دلش مى خواست زمين باران خورده دهان باز كند اما هيچ وقت كلام هاى بريده بريده خانم مهندس آن طور دست و پايش را شل نمى كرد.
دلش داشت از سينه بيرون مى زد.
« اگر درس نخوانى حلالت نمى كنم...»
اين جمله بابا مدام در ذهنش مرور مى شد.
«اگر تمرينها را حل نكرديد جلسه آينده كلاس تشريف نياوريد...»
امضاء، تاريخ...
لحظه هاى سختى بود...
درست همان موقع يادش آمد چند شب پيش نگار بعد از يك دعواى مفصل به او ياد آورى كرده بود كه اگر اذيتش كند ماجراى نمره هاى تكش را به پدر و مادر خواهد گفت.
آن شب موقع دعوا حواسش نبود اما زير باران و پشت در خانه بهادر يك چيزهايى يك مرتبه به يادش آمد.
با خود گفت به جز بهادر كسى نمى توانسته اين اطلاعات دقيق را به نگار گزارش دهد.
شكسته شدن غرور مردانه اش از يك طرف و ملتهب شدن رگ غيرت برادرانه از طرفى ديگر داشت ديوانه اش مى كرد.
در آن محله همه جور آدمى زندگى مى كردند.
حاشيه تهران بود و آب و هواى خوبى هم داشت. پولدار هايش از سر دارايى و بى پولهايش ازسر ناچارى در آن منطقه زندگى مى كردند.
پولدارها مثل هميشه بهترين خانه ها را در اختيار داشتند و فقيرها در آلونك هايى روزها را پشت سر مى گذاشتند.
خانم مهندس هميشه مى گفت اگر به خاطر مأموريت كارى آقاى مهندس (پدر بهادر) نبود يك دقيقه هم در آن محله دوام نمى آورد.
آقاى مهندس در آن محله به بعضى ها، بخصوص به آنهايى كه توقعات بى جايى براى ساخت و ساز از او داشتند روى خوش نشان نمى داد.
دوست و دشمن هم زياد داشتند.
سهيل درسخوان نبود اما به قول خودش در مقابل بد دهانى هاى بعضى از بچه هاى محل كم نمى آورد و مثلاً از بهادر دفاع مى كرد.
وقتى بهادر با لقمه اى از سنگك ، گوشت كوبيده و سبزى تازه از در خانه بيرون آمد سهيل نتوانست طاقت بياورد. سعى كرد همه چيز را فراموش كند.
نه مى توانست لقمه خوشمزه را پس بزند نه بخورد.
قبل از اين كه سهيل حرفى بزند بهادر گفت: «سهيل من توى يك دفتر نو تمام مسأله هاى رياضى را نوشتم و برات جواب دادم. بيابريم.»
نزديك بود سهيل گريه اش بگيرد.
زخم زبان هاى خانم مهندس، حرف هاى خودمانى نگار و بهادر، بابا، آقا معلم، آقاى مهندس...
فكرش ديگر كار نمى كرد...
دفتر را از بهادر گرفت و بدون اين كه حرف ديگرى بزند دو تايى تصميم گرفتند تا مدرسه بدوند. هنوز گامهاى اول را برنداشته بودند كه يكى از پشت سر بهادر را پرت كرد سمت زمين.
بهادر افتاد زمين. دماغش خونى شد.
منوچهر بود... پسر همان پدرى كه چند بار با تهديد از آقا مهندس خواسته بود كارش را راه بيندازد.
خون دماغ و صورت بهادر روى آب روان كوچه پهن و جارى شد.
سهيل دويد اما نتوانست منوچهر را بگيرد.
به هر دردسرى بود بهادر را به بيمارستان رساند. در راه به بهادر گفت: «اگر همين امروز انتقامت رو از اين پسره نگيرى فردا همه تو محل برات شاخ و شانه مى كشن.»
سهيل زهر حرف هايش را نه به خاطر بهادر كه به خاطر زخم هاى كهنه اى كه از او بر دل داشت بيشتر كرد.
گفت: «تو فقط بترسونش. من مى زنم.» تا بعد از ظهر در كمين بودند.
بهادر نمى خواست اين بار كم بياورد.
منتظر ماندند ، منوچهر- گنده لات محل- آمد.
سهيل چاقو هم آورده بود.
هنگام درگيرى چند تا بهادر گفت، منوچهر هم چند صد تا تحويل اش داد. آتش دعوا همان شب خوابيده بود اما داشتند خاكسترش را روشن مى كردند.
بهادر، همان پسر سر به زير درسخوان با شعله هايى كه نمى دانست از نفرت هاى سهيل سر مى كشد چاقو به دست شد.
سهيل فقط به فكر انتقام بود.
هيچ چيز يادش نبود، به جز روشن كردن كينه هاى تازه و كهنه.
باران هنوز مى باريد، دعوا شدت گرفت، بهادر زد، به قلب منوچهر، ... منوچهر مرد، جا در جا!
خاكستر روشن شد.
پليس، زندان، پزشكى قانونى، قتل عمد!
بچه ها در زندان ماندند.
بهادر به جرم قتل و سهيل به جرم مشاركت در قتل...
پدر منوچهر به هيچ صراطى مستقيم نشد گفت: نه تنها بايد بهادر اعدام شود بلكه يك روز پدرش را هم با دستهاى خودم خفه مى كنم.
اعدام!
اين حكم بهادر بود.
چند سال حبس...
و اين هم حكم سهيل!
وقتى بهادر اعدام شد هنوز داشت باران مى باريد. دفتر رياضى اش ... صاحب نداشت.
پدر سهيل از غصه مرد.
خانواده آقاى مهندس از هم پاشيد.
سهيل حسرت خورد، هنوز هم حسرت مى خورد... دفترش هنوز زير باران باز است اما بى ترانه!
۳۲ ساعت جدال با مرگ در عمق چاه
301968.jpg
احمد اسماعيل زاده
عصر يك روز دل انگيز بهارى با تعدادى از همكاران درحال بازى فوتبال در ايستگاه بوديم. ناگهان با شنيدن صداى زنگ خطر بازى را نيمه كاره رها كرده و لباس هاى عمليات را برداشتيم و حركت كرديم.
سوار بر خودروها سريع به محل حادثه در بلوار مرزداران رفتيم. چاهى هنگام گودبردارى ريزش كرده بود. با اطلاعاتى كه درباره چاه گرفتيم، متوجه شديم ۲ كارگر در عمق ۱۳ مترى مدفون شده اند.
با توجه به نوع حادثه، احتمال زنده بودن دو كارگر بعيد به نظر مى رسيد، بعد از ۳ متر خاكبردارى با بيل مكانيكى، دهانه چاه پيداشد. نااميدانه درحال عمليات بوديم كه ناگهان سيم بكسل داخل چاه تكان خورد و اين موضوع نشان مى داد حداقل يكى از كارگرها زنده است.
با مشاهده اين صحنه، عمليات نجات آغاز شد. با ايجاد كارگاه برروى چاه، با احتياط به خاكبردارى ادامه داديم. حدود ۴ مترى پائين رفته بوديم كه صداى ضعيف يكى از كارگرها به گوش رسيد. او ما را قسم مى داد كه نگذاريد ما بميريم.
كار به كندى پيش مى رفت، زيرا هرلحظه امكان مجدد ريزش وجودداشت و جان ما هم در خطر جدى بود. تنها انگيزه اى كه موجب مى شد تلاشمان را بيشتر كنيم، زنده بودن كارگرها بود.
۱۸ ساعت بعد حدود ۱۱ صبح تا جايى پيش رفتيم كه احساس مى كرديم بالاى سر كارگرها هستيم. در صورتى كه هنوز ۴ متر با آنها فاصله داشتيم.
دراين مرحله از كار به مشكلى برخورديم. تكه اى بتون سدراه ما شد و چاه كمرگير شد. با تلاش فراوان تكه بتون مهار و مقدارى از آن به سمت بالا حمل شد و درگوشه اى امن قرار گرفت.
درطول عمليات هم به وسيله دستگاه تنفسى و شيلنگ، اقدام به تزريق اكسيژن به داخل چاه مى كرديم. اين اقدام يكى از مهم ترين عوامل زنده ماندن دو كارگر در طول عمليات بود.
در اين عمليات تعدادى كارگر كه در چاه كنى مهارت داشتند به ما كمك مى كردند. وقتى به اين مرحله رسيديم و آنها موقعيت چاه را ديدند به بهانه هاى مختلف از ادامه كار سرباز زدند و ديگر با ما همكارى نكردند.
باتوجه به اين كه خطر هر لحظه بيشتر مى شد، به خاكبردارى ادامه داديم تا به كارگر اول رسيديم، به محض رسيدن به او خاك هاى جلوى دهان او را كنار زدم و لوله دستگاه هوا را مقابل دهانش قراردادم و با توجه به اين كه هنوز هيچ گونه تضمينى براى سالم ماندن او و حتى خودم نبود به خاطر روحيه دادن به او گفتم: نگران نباش به لطف خدا از مرگ نجات پيدا كردى، ما همه سعى خود را براى سالم ماندن شما مى كنيم.
از آن جا كه خارج كردن اين مرد از زير خروارها خاك زمان بر بود و هر لحظه امكان ريزش وجودداشت، تعدادى الوار به اندازه ميله چاه به صورت عمودى قرار داده شد و با اين وسيله ديوار چاه را مهار كرديم.
درحال خاكبردارى از روى بدن كارگر بوديم كه ناگهان چاه ريزش كرد اما به خواست خدا و وجود الوارها، خاك روى ما نريخت.
با اطمينان از مقاومت الوارها، اقدام به خارج كردن كارگر اول و سپس كارگر دوم كه در قسمت زيرين قرار گرفته بود، كرديم. بعد از ۳۲ ساعت تلاش بى وقفه سرانجام ساعت ۱۲ شب روز بعد، ۲ كارگر سالم از چاه خارج شدند و به محض بيرون آمدن از چاه شادى وصف ناپذيرى در بچه هاى عمليات و حتى مردمى كه از ابتدا پيگير حادثه بودند به وجود آمد.
من نيز خستگى ساعت ها كار بى وقفه را ازياد بردم و اشك در چشمانم حلقه زد و احساس غرور توصيف ناپذيرى به من دست داد كه توانستم با كمك همكارانم، جان ۲ نفر را نجات دهم. البته بعدها متوجه شديم متأسفانه پاى يكى از كارگرها را قطع كردند، چون دراثر نرسيدن خون و اكسيژن كافى يكى ازپاهاى او سياه شده بود.
آتش نشان


|   شناسنامه   |   آرشيو   |