|
بر اساس پرونده اى واقعى از «محمدسلطان همت يار» قاضى دادگسترى
خــــاكستر روشن
|
|
|
الهام آرمان باران به تندى مى باريد. كوچه هاى پهن و خلوت حاشيه پايتخت زير رگبار تند حسابى خيس شده بود. انگار يكى با شلنگ در دست سرتا پاى «سهيل » را خيس مى كرد. از چتر خوشش نمى آمد. آن روز رياضى داشتند. دفتر حسابش پر از حساب و كتاب مانده بود. هشدار معلم جلسه قبل هنوز در گوشش صدا مى داد. پاى برگه سفيد و مسأله هاى بدون جواب نوشته بود: « در صورت حل نشدن مسأله ها جلسه آينده كلاس تشريف نياوريد. امضا ۲۲ آذر ۷۴» حال و حوصله حل مسأله هاى رياضى را نداشت. هنوز آذر تمام نشده دل نگران امتحان هاى ثلث آخر بود. بابا يك روز گفت: سهيل اگر درس نخوانى حلالت نمى كنم. بابا دلش مى خواست اگر خودش مجبور است از صبح تا شب جان بكند سهيل و ۳ خواهرش آينده روشنى داشته باشند و شب ها آرام سر بر بالش بگذارند. باد مدام جهت باران را عوض مى كرد. به جوى پهن خيابان نگاه كرد. سرمست بود. وقتى دفتر رياضى را روى سر گرفت چند بار در خيابان چرخ خورد. دلش مى خواست همه صفحه هاى سفيد و مسأله هاى سياه زير آسمان، آب تنى كنند. كاش اين روزهاى سخت زودتر تمام شود. اين را اول در دل گفت و بعد فرياد زد. حال عجيبى داشت. هر روز با «بهادر»- شاگرد زرنگ كلاس- به مدرسه مى رفتند. در آن منطقه آرام و كم جمعيت همه همديگر را مى شناختند. بابا از دوستى او و شاگرد زرنگ كلاس خوشحال بود. اصلاً گاهى وقت ها سهيل حس مى كرد بابا يك روز رفته پيش باباى بهادر و به او گفته بيا پسرت را با بچه درس نخون من دوست كن و ...! هرچه بود آن دو از چند سال پيش با هم خانه يكى شده بودند. كسى چه مى دانست شايد «بهادر» در نگاه هاى پنهانى دل به دل نگار خواهر يكى مانده به آخر سهيل داده بود اما خود را زرنگ تر از اين حرفها مى دانست كه كسى بخواهد بويى ببرد. نگار ۳ سال از سهيل وبهادر كوچك تر بود. درست وقتى آنها سال سوم دبيرستان را مى گذراندند نگار هم با حساب و كتاب هاى رياضى، علوم و غيره سوم راهنمايى دست و پنجه نرم مى كرد. بابا هميشه مى گفت من از بچه شانس نياوردم. دخترها و پسرهايم هيچ وقت درست و حسابى درس نخوانند. شايد دلم خوش باشد. بابا در همان نزديك خانه يك مغازه كوچك تعمير يخچال داشت. شب ها تا دير وقت بيدار مى ماند و با موتور و بقيه وسايل يخچال هاى خراب و قديمى مردم ور مى رفت بلكه پول بخور و نميرى بر سر سفره ببرد. نگار گاهى وقت ها زير زيركى و دور از چشم سهيل اشكال هاى رياضى اش را از بهادر مى پرسيد. بهادر به نگار گفته بود تو دختر باهوشى هستى و نبايد مثل سهيل سركوفت هاى معلم را برپيشانى دفتر و كتاب هايت ببينى. سهيل اصلاً عادت نداشت در مورد اتفاق هاى مدرسه و بخصوص سرزنش هاى معلم در خانه حرفى بزند. تك پسر خانه بود و با همه درس نخوانى ها عزيز مادر! مادر سواد زيادى نداشت اما با جان و دل براى بچه ها مادرى مى كرد. كم و بيش هم بين سهيل و سه دختر ش فرق هايى مى گذاشت. هميشه در ميان دوستان و فاميل «سهيل سهيل» مى كرد. سهيل هم بخوبى مى دانست كه مادر بعد از پدر روى او كلى حساب باز كرده. باران هر لحظه شدت بيشترى مى گرفت. سهيل باعجله خود را به در خانه نسبتاً بزرگ بهادر رساند. در آن خانه بهادر بود و برادرش، پدرش آقاى مهندس و مادرش. با اين كه مادر ديپلمه بود اما به حساب شوهر تحصيل كرده اش اهل محل او را خانم مهندس صدا مى زدند. برخورد مادر بهادر هم با زن هاى در و همسايه طورى بود كه انگار صدسال درس خوانده و واقعاً مهندس است. خانم مهندس زياد دوست نداشت بهادر با سهيل در رفت و آمد باشد. گاهى، وقتى سهيل براى رفتن به مدرسه به دنبال بهادر مى آمد سعى مى كرد او را رد كند. برگه هاى دفتر رياضى زير ابرهاى سياه آسمان خمير شكل شده بود. سهيل وقتى به در خانه رسيد دستش را گذاشت روى زنگ نه يكى نه دو تا چند زنگ پى درپى زد. بوى آب گوشت زيره دار تمام كوچه را پر كرده بود. اصلاً هميشه از خانه شان بوهاى خوشمزه مى آمد. آنها مشغول خوردن ناهار بودند كه با شنيدن صداى زنگ خانم خانه باعصبانيت گفت: دوباره خروس بى محل آمد. سرش را از پنجره رو به كوچه بيرون آورد و با صدايى نازك تر از حد معمول و آغشته به كمى خشم با كنايه گفت: «سهيل جون، بهادر داره ناهار مى خوره اگه ديرت مى شه راهت رو بگير و برو. من خودم بهادر رو با ماشين مى رسونم.» اين نخستين بار نبود كه او دل سهيل را شكسته بود. باران قصد بند آمدن نداشت. هرچه باران بيشتر به شيشه هاى خانه بهادر مى زد. بغض سهيل بيشتر مى شد. اصلاً دلش نمى خواست آن روز هم معلم رياضى- آقاى رستمى- از دستش عصبانى شود. فكر مى كرد آن روز بايد با دفتر و كتاب نانوشته تا آخر زنگ بيرون كلاس به سر ببرد. بغض داشت. انگار وقتى باران مى آمد آرزوهايش تازه متولد مى شدند، اما بدخلقى مادر بهادر آن روز آرزوهايش را به سمت گورستان ناباورى مى كشاندند. در همين افكار غوطه ور بود كه بهادر با دهانى نيمه پر سر از پنجره بيرون آوردو گفت: «سهيل وايستا اومدم. برات گوشت كوبيده بيارم؟ سنگك تازه هم هست مى چسبه...» باز هم معرفت بهادر. اين را سهيل در دل گفت. صداى غرغر هاى خانم مهندس گاه بلند و گاه آرام شنيده مى شد. «بابا چند بار بگم اينا اصلاً در حد خانواده ما نيستند. سه تا دختر جوون هم تو خونه دارند. مردم تو اين محله كوچيك فردا برامون حرف در مى يارن كه آره پسر آقا مهندس چشمش دنبال دختر آدم هايى مثل خانواده سهيل افتاده...» سهيل دلش مى خواست زمين باران خورده دهان باز كند اما هيچ وقت كلام هاى بريده بريده خانم مهندس آن طور دست و پايش را شل نمى كرد. دلش داشت از سينه بيرون مى زد. « اگر درس نخوانى حلالت نمى كنم...» اين جمله بابا مدام در ذهنش مرور مى شد. «اگر تمرينها را حل نكرديد جلسه آينده كلاس تشريف نياوريد...» امضاء، تاريخ... لحظه هاى سختى بود... درست همان موقع يادش آمد چند شب پيش نگار بعد از يك دعواى مفصل به او ياد آورى كرده بود كه اگر اذيتش كند ماجراى نمره هاى تكش را به پدر و مادر خواهد گفت. آن شب موقع دعوا حواسش نبود اما زير باران و پشت در خانه بهادر يك چيزهايى يك مرتبه به يادش آمد. با خود گفت به جز بهادر كسى نمى توانسته اين اطلاعات دقيق را به نگار گزارش دهد. شكسته شدن غرور مردانه اش از يك طرف و ملتهب شدن رگ غيرت برادرانه از طرفى ديگر داشت ديوانه اش مى كرد. در آن محله همه جور آدمى زندگى مى كردند. حاشيه تهران بود و آب و هواى خوبى هم داشت. پولدار هايش از سر دارايى و بى پولهايش ازسر ناچارى در آن منطقه زندگى مى كردند. پولدارها مثل هميشه بهترين خانه ها را در اختيار داشتند و فقيرها در آلونك هايى روزها را پشت سر مى گذاشتند. خانم مهندس هميشه مى گفت اگر به خاطر مأموريت كارى آقاى مهندس (پدر بهادر) نبود يك دقيقه هم در آن محله دوام نمى آورد. آقاى مهندس در آن محله به بعضى ها، بخصوص به آنهايى كه توقعات بى جايى براى ساخت و ساز از او داشتند روى خوش نشان نمى داد. دوست و دشمن هم زياد داشتند. سهيل درسخوان نبود اما به قول خودش در مقابل بد دهانى هاى بعضى از بچه هاى محل كم نمى آورد و مثلاً از بهادر دفاع مى كرد. وقتى بهادر با لقمه اى از سنگك ، گوشت كوبيده و سبزى تازه از در خانه بيرون آمد سهيل نتوانست طاقت بياورد. سعى كرد همه چيز را فراموش كند. نه مى توانست لقمه خوشمزه را پس بزند نه بخورد. قبل از اين كه سهيل حرفى بزند بهادر گفت: «سهيل من توى يك دفتر نو تمام مسأله هاى رياضى را نوشتم و برات جواب دادم. بيابريم.» نزديك بود سهيل گريه اش بگيرد. زخم زبان هاى خانم مهندس، حرف هاى خودمانى نگار و بهادر، بابا، آقا معلم، آقاى مهندس... فكرش ديگر كار نمى كرد... دفتر را از بهادر گرفت و بدون اين كه حرف ديگرى بزند دو تايى تصميم گرفتند تا مدرسه بدوند. هنوز گامهاى اول را برنداشته بودند كه يكى از پشت سر بهادر را پرت كرد سمت زمين. بهادر افتاد زمين. دماغش خونى شد. منوچهر بود... پسر همان پدرى كه چند بار با تهديد از آقا مهندس خواسته بود كارش را راه بيندازد. خون دماغ و صورت بهادر روى آب روان كوچه پهن و جارى شد. سهيل دويد اما نتوانست منوچهر را بگيرد. به هر دردسرى بود بهادر را به بيمارستان رساند. در راه به بهادر گفت: «اگر همين امروز انتقامت رو از اين پسره نگيرى فردا همه تو محل برات شاخ و شانه مى كشن.» سهيل زهر حرف هايش را نه به خاطر بهادر كه به خاطر زخم هاى كهنه اى كه از او بر دل داشت بيشتر كرد. گفت: «تو فقط بترسونش. من مى زنم.» تا بعد از ظهر در كمين بودند. بهادر نمى خواست اين بار كم بياورد. منتظر ماندند ، منوچهر- گنده لات محل- آمد. سهيل چاقو هم آورده بود. هنگام درگيرى چند تا بهادر گفت، منوچهر هم چند صد تا تحويل اش داد. آتش دعوا همان شب خوابيده بود اما داشتند خاكسترش را روشن مى كردند. بهادر، همان پسر سر به زير درسخوان با شعله هايى كه نمى دانست از نفرت هاى سهيل سر مى كشد چاقو به دست شد. سهيل فقط به فكر انتقام بود. هيچ چيز يادش نبود، به جز روشن كردن كينه هاى تازه و كهنه. باران هنوز مى باريد، دعوا شدت گرفت، بهادر زد، به قلب منوچهر، ... منوچهر مرد، جا در جا! خاكستر روشن شد. پليس، زندان، پزشكى قانونى، قتل عمد! بچه ها در زندان ماندند. بهادر به جرم قتل و سهيل به جرم مشاركت در قتل... پدر منوچهر به هيچ صراطى مستقيم نشد گفت: نه تنها بايد بهادر اعدام شود بلكه يك روز پدرش را هم با دستهاى خودم خفه مى كنم. اعدام! اين حكم بهادر بود. چند سال حبس... و اين هم حكم سهيل! وقتى بهادر اعدام شد هنوز داشت باران مى باريد. دفتر رياضى اش ... صاحب نداشت. پدر سهيل از غصه مرد. خانواده آقاى مهندس از هم پاشيد. سهيل حسرت خورد، هنوز هم حسرت مى خورد... دفترش هنوز زير باران باز است اما بى ترانه!
|