حسن گوهرپور
«چگونه مى توان هم از مردم گريخت و هم از نزديك با ايشان و برايشان زندگى كرد. چگونه مى توان هم به زندگى آدميان و قراردادهاى ديرينه آن پشت پا زد و هم براى آنان، و به كمك خودشان، زندگى نو و نظم نوينى را جست وجو كرد. «كوزيمو»(شخصيت محورى بارون درخت نشين) به اين پرسش ها پاسخ مى گويد. پاسخى نه با نصيحت و نظريه پردازى كه با خود زندگى اش، با شيوه زيستن اش مى آموزد كه براى آدم همه چيز شدنى است؛ تنها به اين شرط كه بخواهد و بهايش را بپردازد.
«كوزيمو» از سنت هاى كهنه و قيدهاى بى چون و چراى اجتماعى مى گريزد و شيوه اى از زيستن را براى خود برمى گزيند كه ديگر كوچكترين همانندگى با زندگى مردمان ندارد. زمين سفت و زير پا را رها مى كند و به زندگى در راه پيچاپيچ و لرزان بالاى درخت مى رود، يعنى مى توان گفت كه دنياى ديگرى را جايگاه مى كند، اما نه اين كه در «برج عاج» بنشيند، فاصله گرفتن اش از زمين براى دورى جستن از مردم نيست. برعكس؛ پندارى در جست وجوى ميدان ديد گسترده ترى به ميان شاخ و برگ درختان مى رود تا همه چيز را بهتر و بيشتر ببيند، تا بهتر بتواند به آنچه برايش «شورش» كرده است عمل كند.»
«بارون درخت نشين »
«بارون درخت نشين» يكى از سه گانه هاى «ايتالو كالوينو» نويسنده ايتاليايى زبان است كه به طغيان «كوزيمو لاورس دو روندو» شخصيت اصلى رمان نسبت به اطرافش و شرايط حاكم بر زندگى مى پردازد. كالوينو ايستادن در برابر عرف را از همان ابتداى داستان به مخاطب نشان مى دهد و «كوزيمو» را شخصيتى معرفى مى كند يا نشان مى دهد كه حتى در برابر غذاخوردن هم جبهه گيرى مى كند. او در ابتداى داستان وقتى توصيف مى كند كه در ناهارخورى خانه در حال آماده شدن براى صرف غذا بوديم «كوزيمو بشقاب حلزون را به كنارى زد و گفت: پيش از اين گفته بودم و باز هم مى گويم كه حلزون نمى خورم. حركتى اين چنين خيره سرانه در خانه ما سابقه نداشت.» درواقع اين حركت آن گونه هم كه مى پنداريم خيره سرانه نيست چرا كه نخستين حركت هاى رسيدن به انديشه فردى و تشخص بخشيدن به فكر از مراحلى آغاز مى شود كه به خود و به علايق ات مى پردازى و البته اگرچه اين علايق در شكل هاى كلى ناهنجارى محسوب نمى شوند اما در برخى جوامع يا خانواده ها آن را مورد نكوهش قرار مى دهند. پس نخستين حركت مستقل در اين داستان از سرميز غذا شكل مى گيرد و در صفحات اوليه كتاب راوى نقل مى كند: «گفتنى است كه همه كينه ها، اختلاف ها و خلى ها و دورويى هاى ما سر ميز غذا خود مى نماياند. شورش «كوزيمو» هم از سر ميز غذا آغاز شد. بنابراين مرا مى بخشيد اگر در اين باره پرگويى مى كنم، شكى نيست كه از اين پس در زندگى برادرم ميز جايى نخواهد داشت.» جا نداشتن «ميز» در زندگى آدم ها اتفاق مهمى نيست، اما چون راوى، نقل مى كند كه بزرگ ترين اتفاق ها در زندگى ما سر ميز غذا اتفاق مى افتاد، پس وقتى ميز در زندگى «كوزيمو» جايى ندارد يعنى اين كه او ديگر فرمان هاى خانواده اش را كه منطقى نيستند نمى پذيرد. در «بارون درخت نشين» طى طريق اجتماعى يك انسان روايت مى شود، انسانى كه از زمين به يك طبقه بالاتر مى رود، يعنى كمى از زمين و مسائل اتفاق افتاده در آن فاصله مى گيرد و به تبع آن بهتر مى تواند پيرامون مسائل انسانى را مشاهده كند، او دغدغه هاى مردم دهكده اش را مى بيند، كم سوادى آن ها را مى بيند و مشكلاتشان را با دقت بيشترى مورد تجزيه و تحليل قرار مى دهد. «كوزيمو» در جايى از رمان به كتاب خواندن گرايش پيدا مى كند. او با ولع تمام كتاب مى خواند، اين اتفاق شورش او عليه نظام خانوادگى اش را به علم و دانايى مجهز مى كند، او ديگر يك آدم معمولى نيست، پرسش هايى دارد و رفتارهايى كه از افراد فرهيخته سر مى زند و اين البته ريشه ديگرى هم دارد، او در جريان خواندن كتاب كه تقريباً كار هميشگى او بود با «جووانى» راهزن بزرگى كه دهكده را غارت مى كرد، آشنا شد و به او هم عادت كتاب خواندن آموخت، سپس بر اثر اتفاقى بسيار دراماتيك «جووانى» به خاطر علاقه به كتاب دوباره دست به دزدى پول زد و او را دستگير كردند و به دار آويختند. «كوزيمو» لحظات پايانى مرگ «جووانى» در شب قبل از اعدم او، بالاى سلولش مى رفت و رمان «كلاريس» را برايش مى خواند، رمانى كه «جووانى» نتوانسته بود صفحات آخرش را بخواند و تمام دغدغه اش پيش از مرگ به اتمام رساندن رمان «كلاريس» بود. «كوزيمو» پس از مرگ «جووانى» خيلى عطش به خواندن پيدا كرد در رمان آمده: «كوزيمو هر نوع كتابى را با ولع مى خواند، نيمى از وقت خود را به كتاب خواندن مى گذراند و نيم ديگرش را به شكار كردن مى پرداخت تا بدهى خود را به «اوربك» كتاب فروش بپردازد. هر بار كه او را مى ديد چيز تازه اى فراگرفته بود و بازگو مى كرد: درباره ژان ژاك روسو كه هنگام گردش در جنگل هاى سوئيس نمونه گياهان را براى بررسى گرد مى آورد و ...» مسأله اصلى در اين يكى دو بخش رمان ايجاد تحولى ديگر در ذهن «كوزيمو» ست، تحولى كه او را به لحاظ دانايى و جهان بينى در طبقه بالاتر و فراترى جا مى دهد.
در رمان آمده است: «هميشه به انسان ها و كارهايشان علاقه مند بود (كوزيمو) تا آن زمان (قبل از رابطه با جووانى و كتاب خواندن حرفه اى) زندگى درخت نشينى و گشت و گذار و شكاركردنش حالت بى هدف و منفعلى داشت. ولى از آن پس هر چه بيشتر دلش مى خواست براى همنوعانش كارى بكند. مى توان گفت اين گرايش اش نيز نتيجه همنشينى با آن راهزن بود و تحول داشت به شكلى محسوس خودش را نشان مى داد. رمان به همين شكل پيش مى رود «كوزيمو» تحولات ديگرى را در خود و محل زندگى اش ايجاد مى كند، مردم به حقوق خود آگاه مى شوند وسپس دست به شورش مى زنند و خود را نجات مى دهند. در چنين شرايطى حتى، «كوزيمو» از درخت پائين نمى آيد و همان جا مى ماند. رمان «بارون درخت نشين» كه توسط برادر «كوزيمو» روايت مى شود به پايان مى رسد و پايان بندى در رمان اين گونه است كه برادر مى گويد: من زمانى متوجه حرف هاى كوزيمو شدم كه او ديگر نبود يعنى برادر پنجره را باز مى كند و مى بيند «كوزيمو» روى درخت روبه رو نيست.
«پنجره را باز كردم و برادرم را بالاى درختان نديدم، اكنون كه او نيست حس مى كنم كه بايد به بسيارى چيزها بينديشم، به فلسفه و سياست و تاريخ. چند نشريه را مشترك شده ام، كتاب مى خوانم به مغزم فشار مى آورم. [...] خودم از نردبان بالا رفتم [روزهاى پايانى عمر كوزيمو] گفتم: كوزيمو، الان ديگر شصت و پنج سال دارى تاكى مى خواهى اين بالا بمانى؟ چيزى را كه مى خواستى بگويى، گفتنى، و ما هم فهميديم. اراده عظيمى از خود نشان دادى، پيروز شدى.
حالا ديگر مى توانى پائين بيايى، كسانى كه همه عمرشان را در درياها مى گذرانند بالاخره پا به خشكى مى گذارند. گوشش بدهكار نبود، با حركت دست گفت: نه!» در پايان اثر وقتى «كوزيمو» به نوك درخت مى رود و مردم كه مى بينند اين طور است تشكى بزرگ زيردرخت مى گيرند تا وقتى او افتاد آسيب نبيند. يك دفعه يك بالن در هوا پديدار مى شود و لنگرش كه به دليل بدى هوا و وزيدن باد زياد به اين طرف و آن طرف مى رود، نزديك كوزيمو مى شود، همه فكر مى كنند الآن لنگر با «كوزيمو» برخورد مى كند، خلبانان بالن هم به دليل اضطراب فكر هدايت بالن هستند و به لنگر توجهى ندارند در اين لحظه «كوزيمو» مثل دوره جوانى اش خيز بر مى دارد و لنگر را مى گيرد. بالن به سمت آب هاى خليج مى رود و به گل مى نشيند، وقتى دنبال كوزيمو مى گردند متوجه مى شوندكه احتمالاً او جايى در آب ها افتاده و ... اما اين نكته در رمان بسيار مهم كه او ديگر هيچ وقت پايش را روى زمين نگذاشت تا لحظه آخر.
اين رمان جداى از اين كه اراده انسان در تحول خويش و پيرامون خويش را نشان مى دهد به اين نكته تأكيد مى كند كه اراده انسان قوى و قابل تكيه كردن است، يعنى در واقع در ادامه اراده بزرگترى است كه روح او در انسان دميده شده است. اين انسان سعى مى كند، تغيير مى دهد، تحول مى خواهد و ... پيروز مى شود، هم برخود و هم برمحيط. «كوزيمو» به عنوان انسانى كه كمى از خاك زمين فاصله مى گيرد و با همين فاصله گرفتن به دريافت هايى از مناسبات انسانى دست مى يابد كه حتى يك دزد مى تواند براى او دزد نباشد بلكه انسانى است كه مى تواند اصلاح شود و كتاب بخواند. ياكشيشى كه در رمان شخصيت پردازى شده در برخى مواقع ديگر نه تنها نمى تواند سؤال هاى «كوزيمو» را پاسخ دهد بلكه خودش از كوزيمو سؤال مى پرسد. اين ها دراين رمان اتفاقات بزرگى است.
* ويكنت دو شقه شده:
يكى ديگر از تريلوژى «نياكان ما» ويكنت دوشقه شده است.
ويكنت شخصى است كه نماينده دوگونه اخلاقى است و اين دو گونه در پيكره او به شكلى متناقض به اجتماع رسيده اند. بخش خوب و «خير» او كه در كنار بخش بد و «شر» قرار مى گيرد به شكلى تعارض و تضاد «خير و شر» در تاريخ فرهنگ و هنر را به نمايش مى گذارد. سمت خير او فداكار است، از خودش براى ديگران مى گذرد، و از طرف ديگر به آنها ظلم مى كند، محصولات كشاورزى شان را آتش مى زند و ...
به روايت راوى «در آن زمان دايى ام (ويكنت) هميشه سوار بر اسب بود چوب زيربغل و شمشيرش را هم به يك طرف زين بسته بود به اين ترتيب بود كه ويكنت درحالى كه كلاه لبه پهنى سر داشت كه بخشى از آن را بالاپوش دائماً درحال پروازش مى پوشاند، اسب سوارى مى كرد.
مردم هرجا صداى سم اسبش را مى شنيدند، انگار از جلو جذامى دهكده فرار كنند به سرعت مى گريختند. چون هيچ كس و هيچ چيز از شيطنت هاى ويكنت در امان نبود كه هر لحظه ممكن بود بروز كند. او سرخود ناگهان دست به كارهايى مى زد كه پيش بينى شدنى و درك نكردنى بود.
پس از اتفاقاتى كه در متن رمان حادث مى شود، «مدار دودى ترالبا» (ويكنت) موجودى مى شود كه مردم همه از رفتارهاى ضدونقيض او خسته شده و به ستوه آمده اند. در رمان آمده:«از اين طرف و آن طرف، حرف هايى در باره خلق و خوى دوگانه «مداردو» به گوش مى رسيد. بچه هايى كه توى جنگل گم شده بودند باترس و لرز ديده بودند مردى كه نصف بدن بيشتر نداشت و با چوب زيربغل راه مى رفت، آنها را پيدا كرده و به خانه هاى شان بازگردانده، طى راه هم انجير و نان شيرينى به آنها داده، به بيوه اى درمانده كمك كرده و دسته هاى چوب خشكى را كه جمع آورى كرده بود به خانه هايشان برده و از سگ هايى كه مارگزيده بوده شان مراقبت و پرستارى كرده است در عين حال و به رغم اين رويدادها پيداشدن سر وكله ويكنت كه خود را در بالاپوش سياهش مى پيچاند، با حادثه هاى ناراحت كننده اى همراه بود. بچه هاى دزديده شده و در غارهايى كه دهانه آنها سنگ چين شده بود، زندانى شده بودند، تكه هاى سنگ و تنه درخت هايى روى افراد سالخورده افتاده بود، كدو تنبل هاى رسيده اى كه فقط براى لذت آزاررساندن به ديگران قطعه، قطعه شده بود». اين فضاها و تصاوير نمايانگر رفتارهاى ضدونقيض «ويكنت» بود و به قول روايت گر رمان «به اين ترتيب بود كه زندگى مان ميان مهربانى و وحشت در نوسان بود». در پايان رمان فضايى پيش مى آيد كه «خيروشر» در نبرد قرار مى گيرند، وقتى فضاى نبرد توصيف مى شود و حيوانات و پرندگان را در آن حال تصويرسازى كند مى گويد، زاغ، افعى، زنبور، موش و ... هركدام به از بين بردن و آزار خودشان مشغول بودند، در رمان آمده: «هيچ كس نبود كه عليه خودش قيام نكرده باشد». در اين دايره كه براى جنگ اين دوسويه ، ترسيم شده است جنگ درمى گيرند، بيرون دايره افرادى آمده اند تا نبرد «خير و شر» را ببينند، خير وشرى كه دو نيمه «ويكنت» هستند. دكتر «تريلونى» هم آمده تا زخم آنكه زخمى مى شود را مرهم بگذارد. سرانجام پس از درگيرى قسمت «شر» زخمى شد، اما مثل همه قصه هاى قديمى اتفاق به همين جا ختم نمى شود كه در نبرد «خير و شر» سرانجام «شر » از بين مى رود و همه چيز به خوبى و خوشى تمام مى شود بلكه پس از زخمى شدن «شر» دكتر «تريلونى» اين دو پيكره را به هم بخيه مى زند. در رمان آمده:«نيم ساعت بعد فقط يك زخمى داشتيم كه با تخت روان به قلعه برده مى شد. «خير و شر» به وسيله نوارهاى زخم بندى به هم چسبيده بودند، دكتر با دقت تمام سرخرگ ها و سياهرگ ها و عضلات را به طور متقارن به هم دوخته بود، پس از آن به كمك يك كيلومتر نوار زخم بندى چنان آن دو نيمه را تنگاتنگ هم بسته بودكه شده بودند يك بدن كه ديگر حتى ظاهر يك زخمى را هم نداشت ، [...] به اين ترتيب بود كه دايى ام [راوى در باره ويكنت حرف مى زند] مداردو مرد كاملى شد، نه بدجنس و نه پاك طينت، آميخته اى از بدجنسى و خوش طينتى. به عبارت ديگر ، آدمى كه هيچ تفاوتى با موقعى كه دو نيم نشده بود، نداشت. ولى تجربه دونيمه اى داشت كه حالا به هم جوش خورده بودند به همين دليل آدم معقولى شد.» در «ويكنت دونيم شده» اگرچه شخصيت محورى فراواقعى است اما كنش هاى او واقعى اند، تضاد خير و شر كه در ادبيات تمامى ملل وجود داشته دراين رمان هم قابل پيگيرى است اما تفاوت دراينجاست كه «شر» از بين نمى رود بلكه به عنوان عنصرى كه باعث ايجاد توازن و ديالكتيك در ساختار رفتار مى شود و نوعى تناسب ايجاد مى كند كه در شخصيت محورى باقى مى ماند.
* شواليه ناموجود
يكى ديگر از سه گانه نياكان، «شواليه ناموجود» است. شواليه ناموجود آژيلوف (شخصيت محورى رمان) مانند سه شخصيت ديگر اين سه گانه است و همانندى او نه به واسطه شكل، بلكه در نوع كنش آن در متن رمان به دو شخصيت ديگر (كوزيمودربارون... و ويكنت در ويكنت دو نيم شده) شبيه است. آژيلوف شواليه اى است كه جسم ندارد، اما زره و كلاه خود و تمام ابزارهاى يك جنگجو در هيأت انسانى او مشاهده مى شود. در اين شرايط او در كنار شواليه هاى ديگر آدم به درد بخورترى است تا بقيه كه تن پرور و بى مصرف هستند. در رمان شرايط آژيلوف نسبت به ديگران اين گونه تصوير شده است: «آژيلوف عصبى، بى اعتنا و دقيق. با حالتى تحقيرآميز از كنار آنها (شواليه ها) مى گذشت، بدن اين كسانى كه بدنى داشتند، آشفتگى اى كه به غبطه شبيه بود و در عين حال تشنجى حاكى از نخوت و غرورى خودپسندانه در او به وجود مى آورد. آيا اين ها بودند، اين بزرگان صاحب اسم و رسم، اين همراهان بلندآوازه؟ اين همه زره شان كه نشانه درجه، عنوان هاى اشرافى، اقدام هاى جسورانه، قدرت و شجاعت شان بود، همچون صدفى تو خالى يا تلى از آهن قراضه و در كنار آنها، اين بدن هايى كه خروپف مى كردند، سرشان توى متكا فرورفته و رشته باريكى از آب دهان از كنار لب هاى نيمه بازشان سرازير شده بود.» شواليه ناموجود آژيلوف از اين شرايط به درد آمده است. اگر او مانند «كوزيمو» در «بارون درخت نشين» جهت اعتراض بالاى درخت نمى رود، اما همان انسان عاصى را تصوير مى كند، انسانى كه از شرايط پيرامون به درد آمده است.
* انسان هاى سه گانه «نياكان»
«كوزيمو»، «ويكونت»، «آژيلوف» سه شخصيت محورى سه گانه هاى «نياكان» هستند. هر سه عاصى اما هر يك به هيأتى و ويژگى هايى. «كوزيمو» در «بارون درخت نشين» از يك انسان زمينى فاصله مى گيرد، چرا كه نمى خواهد همانند ديگران زندگى كند، او در راه و مسير دانايى افتاده و نمى پذيرد هر رفتارى را عليه او اعمال كنند. «كوزيمو» وقتى به روى درخت مى رود يعنى از مناسبات رياضياتى و منفعت طلبى انسان ها فاصله مى گيرد، او از آن بالا كه البته چندان هم بالا نيست، درك مى كند و بهتر مى بيند كه مردم آن پائين چه رفتارى مى كنند. «كوزيمو» پايدارى يك انسان در رسيدن به هدف و آزادگى را هم نشان مى دهد. او حتى چندان به خوراكى هاى معمول زندگى توجهى نمى كند و با ميوه ها روزگار مى گذراند. تا پايان زندگى شصت و پنج ساله اش هيچ وقت به زندگى زمينى و مناسبات آن بازنمى گردد اگرچه از برخى امكانات آن استفاده مى كند و سرانجام به شكلى مبهم با يك بالن كه آن هم اتفاقاً حادثه اى آسمانى است به سمت نامعلومى مى رود و در رمان گمان مى شود در آبهاى خليج غرق شده است.
«كوزيمو» انسانى نمادين است، انسانى فراواقعى كه مى خواهد برخى مناسبات انسان زمينى را با ريشخندى تلخ نشان دهد.
«مدار دو دى ترالبا» (ويكنت) شخصيت محورى «ويكنت دو شقه شده» است او نمايانگر «كنتى» است كه بر ولايتى حكم مى راند مردم ابتدا متوجه نمى شوند كه او دو بخش است اما در ميانه رمان درمى يابند. اين شخصيت در واقع قرار است به اين بيان از انسان برسد كه توازنى در وجود انسان ها رخنه كرده كه اين توازن تاريخى از بطن سرشت انسانى سرچشمه مى گيرد و بايد در هر انسان زمينى باشد، اين توازن با «خير و شر» در اين رمان نمود پيدا كرده است و جالب اينجاست كه در انتهاى رمان «شر» از بين نمى رود بلكه به عنوان يك مفهوم كه عينيت آن مصاديق بدى است، در ويكنت مى ماند اما نه به اندازه اى وقتى كه به شكلى مستقل زندگى مى كرد. يعنى مثل زمانى كه «خير» به شكل مستقل و «شر» نيز به همان شكل زندگى مى كرد.
«آژيلوف» شخصيت محورى «شواليه ناموجود» در مقايسه با دو شخصيت ديگر وضعيتى مشابه دارد، آژيلوف در جاهايى با «كوزيمو» قابل مقايسه است. هر دو شخصيت معترض و عاصى هستند. آنها به مناسبات انسانى جامعه اى كه در آن زندگى مى كردند اعتراض داشتند و هر دو انسانى «خيرخواه» بودند. «آژيلوف» نمى تواند نشان هاى قدرت و شرافت را آنگونه كه شايسته شواليه هاى تن پرور نيست بر سينه هاى آنها ببيند، نه اين كه او نشان ها كه نمادى از بزرگى و جاه و مقام است را براى خود بخواهد، بلكه مى خواهد به اين شرايط خرده گيرى كند.
|
|
|
«ايتالو كالوينو» هر سه شخصيت سه گانه «نياكان» را فراواقعى كرده است. اين انسان هاى فراواقعى اگرچه در روايتى ساده، مستقيم و رئال زندگى مى كنند اما خودشان حتى تن به اين روايت نمى دهند. روال خطى رمان و انسان هايى كه در آن ترسيم مى كند، به تمامى انسان هاى محسوسى هستند، حتى رفتارهاى اين سه شخصيت هم بسيار طبيعى و ملموس اند اما موجوديت آنها فراواقعى است. اين موجوديت به نوعى تشخص اين شخصيت هاست، «كالوينو» با ترسيم بخشى از جهان معاصر انسان ها و جغرافياى زندگى آنها نشان مى دهد كه چگونه در برخى از جغرافياى انسانى كه ما از آن گاه بى اطلاعيم چه مناسباتى حكمفرماست. «كالوينو» در اين سه شخصيت كه از سه طبقه اجتماعى انتخاب شده سه گروه را به طور تخصصى بررسى و رفتارشناسى مى كند، شواليه ها و نظاميان گروه اول، پادشاهان و كنت ها دسته دوم و «كوزيمو» مردم عادى دسته سوم. در اين سه دسته، ويژگى هايى و توانمندى هايى وجود دارد كه ايتالوكالوينو در اين سه گانه به آنها پرداخته است.
برخى از آثار كالوينو عبارتند از: جاده لانه عنكبوت ،۱۹۴۷ ويكنت دو نيم شده ،۱۹۵۲ بارون درخت نشين ،۱۹۵۷ شواليه ناموجود ،۱۹۵۹ بورس بازى ساختمان ،۱۹۵۷ ابر آلودگى ،۱۹۵۸ ماركو والدو زندگى روزمره يك نظر جمع كن ،۱۹۶۳ كمدى هاى كيهانى ،۱۹۶۵ قصر سرنوشت هاى متقاطع ،۱۹۶۹ شهرهاى نامريى ۱۹۷۲ و اگر شبى از شب هاى زمستان، مسافرى...۱۹۸۳. ايتالوكالوينو نويسنده ايتاليايى در سال ۱۹۸۵ «بارون درخت نشين شد» و به خليج رفت.