چهارشنبه ۲۷ تير ۱۳۸۶ - ۳ رجب ۱۴۲۸
Wed, Jul 18, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
رودررو
براساس يك پرونده واقعى
در دادگاه
براساس يك پرونده واقعى
شب شوم برفى
302679.jpg
الهام آرمان

سفره را روى زمين پهن كردم.
بوى قورمه سبزى تا ۷ كوچه آن طرف تر مى رفت. سر سفره شور گذاشتم شايد به خاطر همين بود كه دلم شور مى زد.
بهشت پنهانم در خانه كوچكمان رنگ مى گرفت. استكان ها كنار هم چيده شده بودند. مادر هميشه مى گفت اين نشانه آمدن مهمان است.
پلو را كه كشيدم صداى زنگ آمد.
«يا الله....»
مهرداد با صداى بلند اين را گفت.
چادر سفيدم را از گوشه تنها اتاق خانه برداشتم. فهميدم غريبه اى با مهرداد است.
استكان ها دروغ نمى گفتند. از بچگى وقتى پشت سر هم چيده مى شدند يكى مى آمد.
وقتى مهرداد مى رفت سر كار دلم برايش تنگ مى شد.
برف همه جا را پوشانده بود، خورشيد كه طلوع مى كرد ديگر خواب به چشم هايم نمى آمد. دلم مى خواست برايش بهترين زن دنيا باشم.
مادر و پدر اما اصلاً او را دوست نداشتند. به هر درى زدند تا ما به هم نرسيم. به خاطر همين هيچ جهيزيه اى براى بهشت كوچكم ندادند. مهرداد قبلاً همه زندگى اش را باخته بود، پس عروسى هم نگرفتيم.
«بوى قورمه سبزى ات هوش از سرم برده ناهيد خانم.»
«بيا، يا الله... يا الله... ميهمان داريم خانم خانم ها...»
اين ها را مهرداد با صداى بلند مى گفت و از حياط كوچك تا نزديك در مى آمد.
«كيه مهرداد؟»
«يه آدم درست و حسابى. كسى كه مى خواهد بهشت من و تو رو بسازه. كار و بارش سكه است. تو دبى مدير يك رستورانه. ناهيد فقط سنگ تموم بذارا.»
وقت بيشتر از اين اجازه توضيح نمى داد.
آقا بهروز با نگاهى از بالا به پائين سر تا پاى خانه مان را ورانداز كرد.
هيكل گرد و كوتاهش را به سختى از در كوتاه ورودى تا كنار سفره كشيد.
بوى چندش آور سيگار و عطرى تند با عرق خفيف پيراهن قهوه اى اش آميخته شده بود.
با همان نگاه اول با ديدن بهروز دلم به هم خورد. اين را به مهرداد گفتم اما او مرا به بدبينى متهم كرد. چند سال پيش مهرداد در شركتى تجارى ورشكسته شده بود. شريكش همه سهم مهرداد را بالا كشيده بود. براى همين پدر و مادرم دوست نداشتند دختر تحصيلكرده شان با مردى ديپلمه و شكست خورده زير يك سقف برود.
اما عشق بود و يك دنيا راز ناگفته كه هيچ وقت نتوانستم آنها را بر زبان بياورم.
قورمه سبزى داشت از دهان مى افتاد.
آقا بهروز مى گفت عادت ندارد روى زمين بنشيند. چنان با اكراه لوبيا هاى قرمز قورمه سبزى را جدا مى كرد كه دلم مى خواست دو دستى خفه اش كنم.
اما هيچ وقت دلم نمى خواست با مهرداد بحث كنم. تحمل قهرش را نداشتم.
دلم مى خواست هر طور شده بهشتمان را بسازم.
بهروز آن روز سعى كرد از ريز و درشت خانه و آشپزى ام ايراد در بياورد.
خون دل مى خوردم و به خاطر مهرداد دم نمى زدم. هنوز نمى دانستم شوهرم اين مرد را از كجا پيدا كرده. هيچ وقت راجع به او حرفى نزده بود اما يك مرتبه عزيز دردانه آقا شد.
آن روز مهرداد پا به پاى آقا بهروز از من ايراد گرفت و من فقط نگاهش كردم. دلم شكست. بغض لعنتى ام را قورت دادم تا نامحرم گريه ام را نبيند.
بهروز با قدم اولى كه در زندگى مان گذاشت بذر كينه را در دلم كاشت.
آن روز مدام از زيبايى هاى دبى گفت. آن قدر گفت و گفت و گفت تا اين كه مهرداد همان شب تصميم گرفت، مغازه و تمام وسايلش را بفروشد و راهى دبى شود.
دو سه روزى بيشتر از آشنايى مان با مرد سياه رو نمى گذشت.
با اين حال بهروز هر روز او را به خانه مى آورد. خودش اهل دود نبود اما با بازشدن پاى مرد بيگانه هر روز ساعت ها پا به پاى او قليان و سيگار مى كشيد.
خيلى وقت ها مى گفت ناهيد تو غذا درست كن و برو خانه مادرت. ما حرف ها و كارهاى مردانه داريم و بايد تنها باشيم.
احساس مى كردم بهشتم داشت خراب مى شد.
مرغ هاى عشق نگاهم مى كردند و برايم دل مى سوزاندند.
مدرك فوق ليسانس مترجمى زبانم داشت روى طاقچه خاك مى خورد. لغت نامه ها بوى كهنگى مى داد.
مهرداد دلش نمى خواست بيرون از خانه كار كنم.
باورم نمى شد اين مهرداد همان مهرداد روزهاى اول آشنايى مان باشد.
كار و بار مغازه لوازم صوتى و تصويرى را رها كرده و مدام با آقا بهروز دل مى داد و قلوه مى گرفت.
در خانه اى كه قرارداد اجاره اش هم به نام من بود جايى براى ماندن نداشتم.
فقط غذا مى پختم، سفره مى چيدم و راهى خانه پدر و مادرى مى شدم كه روزى برايم خط و نشان كشيده بودند. روزى كه قرار شد زن مهرداد شوم مادرم گفت: «دختر دو دستى خودت را بدبخت نكن، اين آدم تيكه ما نيست.»
گفتم عاشق نبودى كه ببينى چه مى كشم مادر.
روزهاى بد خيلى زود آمدند.
مهرداد گفت اگر بخواهم بروم دبى با من مى آيى؟ گفتم هر جا تو باشى من هم هستم. بى تو زندگى برايم مفهومى ندارد.
زمزمه هاى رفتن جارى شد. آقا بهروز هم دائم در خانه ما بود. نگاه هاى هرزه اش جانم را مى گرفت. نمى دانم در وصف رنگ و لعاب دبى براى مهرداد چه گفته بود كه ديگر بوى غيرت از رگ هاى مردانه اش نمى آمد. كار و بار تعطيل بود. دلم نمى خواست روى نحسش را ببينم.
انگار نه انگار كه ازدواج كرده بودم. مدام به خانه پدرم مى رفتم.
يك روز مهرداد گفت: ناهيد امروز آقا بهروز در خانه تنهاست. به هيچ عنوان سمت خانه نيا.»
مى دانستم دروغ مى گويد.
تا نزديك خانه رفتم. زنگ را كه زدم مهرداد آمد جلوى در.
جلوى چند نفر از همسايه ها سيلى محكمى به صورتم زد. گفت تو مى دانستى بهروز تنهاست اما باز هم به خانه آمدى. ديگر به تو اعتماد ندارم.
خوب مى دانست چرند مى گويد. فقط مى خواست دل شكسته ام را بيشتر بشكند.
بهروز همه كاره خانه ما شده بود.
«ناهيد خانم بفرماييد داخل. ناراحت نشويد. مهرداد امروز حالش خوش نيست.»
بوى تهوع آور ترياك از بهشت كوچكمان جهنمى بزرگ مى ساخت.
«ناهيد خانم ما حال خوشى نداريم، يه غذاى خوشمزه برامون درست كن بعدم آشتى.»
اين را بهروز در حالت غيرطبيعى گفت.
«گورتان را گم كنيد از اين خانه برويد . اينجا خانه من است، قرارداد اجاره هم به نام خودم است. اگر يك لحظه بيشتر اين جا بمانيد تمام همسايه ها را خبر مى كنم.»
اين ها را من گفتم.
براى نخستين بار لب باز كردم و جز گريه حرفى هم به زبان آوردم.
مهرداد اما ديگر قهر نكرد.
التماس كرد كه بمان ناهيد.
«ما داريم خوشبخت مى شيم. آقا بهروز تمام كارهامون رو رديف كرده كه بريم اون طرف. فقط بايد چند تا متن فارسى به انگليسى رو براى رستورانش ترجمه كنى.»
مهرداد وقتى اين ها را گفت، حالش خراب خراب بود. متن ها را گرفتم.
از همان اول به اين مرد شك داشتم، اما آن روز مطمئن شدم كاسه اى زير نيم كاسه اش است، چون اصلاً متن ها ربطى به رستوران و رستوران دارى نداشتند.
يك سرى متن يك بچه دانشجو بود كه انگار براى ۳ نمره پايان ترم بايد براى استاد آماده مى كرد.
رد متن و استاد و دانشجو را گرفتم.
مهرداد دلش خوش بود با ترجمه چند متن به دوبى مى رود و به اوج خوشبختى مى رسد. با هر پليس بازى اى كه بود، صاحب متن ها را پيدا كردم. در سوراخ موشى كه خانه دانشجويى يكى از اقوام بهروز بود. جايى دورتر از شهر ييلاقى مان.
به كمك پدر، خانه پسر را پيدا كردم. به هر سختى بود، با وعده ترجمه همه درس هايش توانستم اعتمادش را به دست آورم و پسر دانشجو راز بهروز را برايم گفت.
آقا بهروز در يكى از رستوران هاى دوبى گارسون يك رستوران بود. گارسونى كه از مدتى پيش در خانه پسر دانشجو مخفى شده بود. اما دوستان پسر با تهديد از او خواستند بهروز را ديگر به آنجا راه ندهد. پس بهروز آدمى ساده تر از مهرداد پيدا نكرده بود...
اما حيف! اين راز را وقتى فهميدم كه ديگر فايده اى نداشت.
حالا بهشت كوچك خانه من، مهرداد ندارد. نگاه هاى هرزه مرد بيگانه هم نمى دانم در كمين كدام بهشت نوپايى آتش جهنمى مى سازد.
مهرداد سال هاست كه رفته و هيچ آدم زنده اى از او خبر ندارد.
چند روز پيش سالگرد ازدواجمان بود. برف مى آمد. مهرداد اما نمى آمد و زندگى عاشقانه ام ۲ ماه بيشتر دوام نياورد.
ديگر بوى قورمه سبزى عشق در كوچه نمى پيچد. در كوچه ها فقط بوى لجن جويهاى آب مى آيد. هر روز در جوى ها سرك مى كشم، بو مى كشم شايد جنازه مهرداد را پيدا كنم...
آخر يكى مى گفت او را در يكى از پياده روهاى شهر ديده، «خمار خمار.»
در دادگاه
زندگى برباد رفته
زن جوانى كه ادعا مى كرد شوهرش عاشق مواد مخدر است و زندگى ۳۰ ساله او را سياه كرده، تقاضاى طلاق داد.
اين زن جوان با ارائه دادخواست طلاق به قاضى شعبه ۲۶۴ دادگاه خانواده گفت: ۳۰ سال قبل هنگامى كه ۱۳ سال بيشتر نداشتم با پسر يكى از اقوام كه ۱۰ سال از من بزرگتر بود، ازدواج كردم.
آن موقع علاقه زيادى به ادامه تحصيل داشتم، به همين دليل از شوهرم تقاضا كردم اجازه بدهد تحصيلاتم را ادامه بدهم، او نيز قبول كرد. در خانه شوهرم درس خواندم و ديپلم گرفتم. همسرم نيز مغازه اى داشت، از لحاظ مالى مشكلى نداشتيم. بعد از گرفتن ديپلم، باز هم با خواهش، تحصيلاتم را ادامه دادم و به عنوان ميهماندار هواپيما مشغول به كار شدم.
زن ادامه داد: فقط تنها مسأله اى كه مرا در اين مدت آزار مى داد، كم حرفى و دير آمدن شوهرم به خانه بود. بيشتر اوقات نيز اين قضيه به مشاجره هاى سخت ميان ما مى انجاميد. هر وقت به حالت قهر به خانه پدرم مى رفتم، آنها مرا از خانه بيرون مى كردند و از من مى خواستند به خانه ام برگردم. من هم به ناچار باز مى گشتم.
با اصرار خانواده بعد از ۱۰ سال بچه دار شدم. با به دنيا آمدن پسرم، شوهرم ساعات بيشترى در خانه مى ماند. آن وقت بود كه متوجه حقيقت تلخى شدم، تمام اين سال ها شوهرم اعتياد داشت و من نمى دانستم. بنابراين ابتدا خيلى تلاش كردم او را از اين مخمصه هولناك نجات دهم. اما حرف هاى من بى ثمر بود. او تصميم گرفته بود زندگى مان را به نابودى بكشاند و اين كار را نيز كرد.
چند بارى به خاطر اعتياد شوهرم به مواد مخدر قهر كردم و به خانه پدرم رفتم، اما هر بار مادرم مرا راهى خانه مى كرد. هر بار كه كلمه طلاق بر زبانم جارى مى شد، آنها مرا از اين كار منع مى كردند.
به ناچار دوباره به خانه باز مى گشتم. از آن روز به بعد زندگى برايم تيره و تار شد. تمام هزينه هاى خانه را مى پرداختم. اعتياد همسرم هم هر روز شديدتر مى شد تا اين كه شوهرم مغازه را فروخت و خرج اعتيادش كرد. جهيزيه ام جلوى چشمانم يكى يكى فروخته مى شد. اما هر وقت اعتراض مى كردم، او مواد مخدر را عشق اول و آخرش مى ناميد و بعد هم كتكم مى زد. در تمام اين سال ها با شوهرم زندگى كردم و حرفى از طلاق نزدم چون مى دانستم دل پدر و مادر پيرم مى شكند. مرارت هاى زندگى را تحمل كردم. حقوقم را هر ماه دودستى به شوهرم مى دادم و از پدر و مادرم خرجى مى گرفتم.
تا اين كه ۶ ماه پيش اتفاق وحشتناكى افتاد، شوهرم در غياب من، پسرم را براى خريد مواد مخدر از خانه بيرون فرستاد، شب كه از سر كار به خانه برگشتم پس از اطلاع از اين موضوع با شوهرم حسابى جرو بحث كردم. او هم مرا از خانه بيرون كرد. چند روز بعد متوجه شدم خانه را هم فروخته است.
پدر و مادرم وقتى با طلاقم موافقت كردند كه زندگى ۳۰ ساله ام در سياهى سپرى شد و همه چيز را از دست دادم.
قاضى محسن خدايى بعد از شنيدن اظهارات اين زن و بررسى دقيق پرونده از مأموران خواست در اين باره تحقيقات لازم را به عمل آورند تا پس از اعلام نتايج تحقيقات دادگاه برگزار شود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |