|
گفت وگوى منتشر نشده هاينريش بل نويسنده آلمانى
رمان هايم را پيش از چاپ چند بار مى نويسم
|
|
|
گفت وگويى كه در پى مى آيد به وسيله ورنر كخ كه خود نويسنده، كارگردان تئاتر و توليدكننده برنامه هاى تلويزيونى بود انجام گرفته است. اين گفت وگو از كتاب «هاينريش بل نويسنده» چاپ ۱۹۶۹ از انتشارات dtv آلمان، ترجمه شده است.
] مترجم: سهراب برازش [
* آقاى بل، چطور، چه وقت و كجا مى نويسيد ـ حتماً بايد در منزل ـ چه خانه ييلاقى تان در ايرلند باشد يا همين جا در آپارتمانتان در كلن ـ بنويسيد؟ يا در فضاى نامأنوس هتل نيز قادر به نوشتن هستيد؟ در جواب به سؤال چگونه و چه وقت بايد بگويم من بسيار كند كار مى كنم اما در نوشتن سرعت دارم و اغلب صبح ها تا كمى بعدازظهر مى نويسم يعنى بين ساعت ۱۰ صبح تا ۲ بعدازظهر. اين كه كجا بنويسم تا امروز كه برايم على السويه بوده، آينده را نمى دانم. طبعاً نياز به سرپناهى براى نوشتن دارم، اما اين سرپناه خيلى زود به دست مى آيد. درواقع تنها به يك ميز كه لق نزند، يك صندلى كه مناسب آن ميز باشد و جايى كه بتوانم دست هايم را آنجا بشويم نياز دارم. * لطفاً درباره چگونه نوشتن توضيح دهيد كه آيا با دست مى نويسيد يا با ماشين تايپ مى كنيد؟ اغلب با ماشين تايپ مى كنم و اين كار را به سرعت انجام مى دهم، اما بعد حك و اصلاح مى كنم و اين كار بويژه بيشترين وقت را مى گيرد. حك و اصلاح را با دست ـ با يك مداد ـ انجام مى دهم. * تاكنون پيش آمده كه رمانى را شروع كنيد اما به پايان نرسانيد؟ بله، اتفاق افتاده است. اين اتفاق نيز افتاده كه رمانى را تمام كرده اما آن را به چاپ نرسانده ام. * آيا براى اين كار دلايلى كه بتوانيد خلاصه و مجمل بيانش كنيد وجود داشته؟ آيا موضوع آن به دلتان ننشسته بود؟ مواقعى كه رمان را به پايان نمى رسانم احتمالاً دليلش اين است كه تحملم تمام مى شود، يا تحمل رمان تمام مى شود، او هم بايد همكار كند. قبول نداريد؟ من به رمان به چشم شريك و همكار نگاه مى كنم كه بايد با نويسنده همكارى كند. خب، گاهى هم سوژه ظرفيت لازم را ندارد، در آن صورت اثر جايى متوقف مى شود اما در مورد آثارى كه منتشرشان نمى كنم علت اين است كه از آنها خوشم نمى آيد و آنها را فاقد ارزش مى دانم. * يك سؤال از روى كنجكاوى: تعداد اين آثار چندتاست؟ چهار تا ـ سه يا چهارتا، اين آثار البته از نظر تجربه كارى برايم فوق العاده حائز اهميت هستند، اهميت آنها برايم به مراتب بيشتر از برخى آثارى است كه منتشر كرده ام. طبعاً از آثار ناموفقم بيشتر مى آموزم. * در مورد انتشار اثر خودتان تصميم مى گيريد يا اين كه از همسرتان مى پرسيد؟ درواقع تصميم با خودم است، اما نظر همسرم در اين باره اهميت زيادى دارد. * آقاى بل، قبل از شروع نگارش رمان آيا داستان آن در ذهنتان تثبيت شده، اتفاقات و وقايع و همچنين پايانش را مى دانيد؟ نه، اينها به شكل قطعى درنيامده اند، بويژه به اين دليل كه وقايع فى النفسه، يعنى به مفهوم فنى روايى آن، برايم جذابيت چندانى ندارند. آنچه برايم جالب است اشخاص، موقعيت ها و بيشتر جريانات درونى هستند و آنچه كه به مفهوم واقعى كلمه «اتفاق» و «واقعه» شمرده مى شود، يعنى عمل و كنش (Aktion) نمى تواند از پيش قطعى شده باشد. در آن صورت مى تواند اين اتفاق بيفتد كه ... بگذاريد مثالى بياورم: شما رمانى را شروع كرده ايد، صد صفحه از آن را نوشته ايد، تصورتان اين بوده كه رمان به گونه خاصى به پايان برسد، اما اكنون اتفاقى در رمان مى افتد و مسير تازه اى به آن مى دهد... من هرگز انتهاى رمان را از قبل نمى دانم، بويژه به اين دليل كه وقتى آن را به پايان مى رسانم ـ يعنى تحرير اوليه يا صيقل داده نشده ـ تحرير دوم و الى آخر، «از آخر به اول» روى آن كار مى كنم، تازه آن موقع است كه روند ساختارى رمان شكل مى گيرد و بعضى چيزها بايد از انتها به ابتدا يا به وسط منتقل شود، به طورى كه هرگز نمى توانم پيش بينى كنم كه رمان چگونه به پايان مى رسد و يا روند وقايع چگونه خواهد بود. * آقاى بل، رابطه نويسنده با شخصيت هاى رمان هايش چگونه است، خود شما چقدر از شخصيت هاى رمان هايتان فاصله مى گيريد و چقدر با آنها احساس نزديكى مى كنيد؟ آيا مى توان اين ها را فرموله كرد؟ مى توان فرموله كرد، اما به سختى. مى دانيد، اصولاً همه اين چيزها تنها به شكل تقريبى قابل توضيح هستند، بويژه واژه نزديك شدن براى رابطه ميان «نويسنده ـ شخصيت ها»، «شخصيت ها ـ نويسنده» به شكل درستى مصداق پيدا مى كند. اين نزديك شدن دو طرفه است، بعضى از شخصيت ها خيلى به من نزديك مى شوند و من نيز متقابلاً به آنها اما بايد فاصله اى هر چند اندك بين نويسنده و شخصيت داستان وجود داشته باشد، در غير اين صورت اثر خراب مى شود. من پا را از اين نيز فراتر مى گذارم و مى گويم حتى در مواقعى كه نويسنده يك كتاب اتوبيوگرافيك يا زندگينامه شخصى مى نويسد اين فاصله بايد بيشتر باشد. رمان شخصيت هاى زيادى دارد، من سعى مى كنم آنها را آزاد بگذارم و در مورد آنها انصاف را رعايت كنم، بويژه بيشترين همذات پندارى را تقريباً در مورد شخصيت هايى دارم كه آنها را نامطلوب مى انگارم. * قبل از شروع نوشتن يك رمان آيا يادداشت بردارى مى كنيد؟ اگر پاسختان مثبت است اين يادداشت بردارى چگونه است؟ يادداشت هاى چندانى برنمى دارم، فقط چند واژه كليدى، شخصيت ها، موقعيت هاى خاص كه درواقع يادداشت هاى درخور اعتنايى هم نيستند و بعدها نيز نقش مهمى بازى نمى كنند. بخش عمده در حين كار به وجود مى آيد. پس اگر اين يادداشت ها به دست من برسد كار چندانى با آنها نمى توانم بكنم. آنها برايتان كاملاً بى اهميت خواهد بود. تنها چند واژه روى برگه اى كه گاه با توجه به آنچه در ذهن دارم از آنها يك فصل كامل از رمانى را درمى آورم، اما همين ها براى شما تنها چند واژه پيش پا افتاده است. مثلاً روى برگه نوشته شده «زيرسيگارى» يا مشابه آن، متوجه هستيد، اين فقط براى من يك واژه كمكى و نقطه شروع است اغلب هم پيش مى آيد كه در روند كارى نقشى بازى نمى كند. ابداً طرح اوليه نمى نويسم. طرح به معناى علمى آن كه به صورت خودآگاه باشد. * آيا رابطه اى ميان نويسنده با خوانندگان بسيار زياد گمنامش وجود دارد؟ واكنشى از طرف آنها مشاهده مى كنيد؟ بله، وجود دارد. منظورم مفهوم آمارى آن نيست ـ واكنش هايى وجود دارد، مثلاً مردم عصبانى مى شوند يا نامه مى نويسند، اما من اساساً در برابر چنين اظهاراتى احساس درماندگى مى كنم، چرا كه وقتى رمانى را تمام مى كنم، يا آن را به چاپ مى رسانم ديگر برايم وجود ندارد و شخصيت هاى رمان نيز تقريباً از ذهنم خارج مى شوند. ديگر فكرم را با آن مشغول نمى كنم، بلكه فكرم روى اثر بعدى متمركز مى شود. متوجه هستيد؟ * بله، يك سؤال ديگر: يك رمان به شكل اول شخص مفرد نوشته شده، مثلاً رمان شما با نام «نان آن سال ها» را در نظر بگيريم. سؤال خيلى ساده است: اين «من» كيست و چرا به صورت «او» نيامده؟ اين «من» شخص خاصى نيست، «او» هم نيست. بلكه «من» براى من فقط ضمير شخصى «من» است. گمان مى كنم حالت هاى ضمير مفعولى بى واسطه و با واسطه اش هم مى شود: «مرا» و «به من». بله، اما شما براى مثال براى رمان «نان آن سال ها» از شكل روايتى «من» و براى داستان «مجموعه سكوت دكتر موركه» از شكل روايتى «او» استفاده مى كنيد. براى اين كار بالاخره بايد دليلى داشته باشيد. طبعاً دليل خودش را دارد. شكل روايتى «من» برايم تنها يك ماده زبانى است ـ در وهله اول يك رنگمايه اصلى كه مسلماً نتايج خودش را دارد، اما قابل تغيير است ـ بد نيست آن را با نقاشى مقايسه كنيم: يك نقاش قرمز را به عنوان رنگ اصلى اش برمى گزيند و اين در حالى است كه وارياسيون هاى مختلفى از رنگ قرمز وجود دارد. به اين مفهوم «من» برايم تنها يك ماده واژگانى است. مسلماً گزيدن اين شكل روايتى يك پيامد روانشناختى و جامعه شناختى دارد و تمام اين نتايج در حين كار حاصل مى شود. شيوه روايتى اول شخص مفرد در وهله اول يك ترفند است، يعنى برايم حكم ترفندى را دارد كه بين من و شخصيت رمان فاصله بسيار زيادى ايجاد مى كند. پس اين «من» بيگانه كه درباره او به شيوه اول شخص مفرد مى نويسم فاصله اش برايم از هر «او»يى بيشتر است. اگر بخواهم منظورم را به صورت اغراق آميزى بيان كنم بايد بگويم اگر قرار بود زندگينامه خودم را بنويسم از ضمير «او» استفاده مى كردم. پس در وهله اول فقط يك وسيله زبانى و لحن خاصى است و كتاب هاى مختلفى كه به اين شكل روايتى نوشته شده اند با هم يكسان نيستند. * آقاى بل، اگر اشتباه نكنم، شما هيچگاه شعر نگفته ايد، علت آن چيست؟ شعر گفته ام. * اما من هيچ شعرى از شما نخوانده ام. چندتايى از آنها را چاپ كرده ام، حتى در سال هاى اخير، البته با نام مستعار، در جوانى شعرهاى زيادى گفته ام و در آينده نيز خواهم گفت. * اما با نام خودتان كه چاپ نمى كنيد؟ به زودى يكى از اشعارم با نام خودم منتشر خواهد شد. بسيارى از اشعارم را از بين برده ام اما هنوز هم گاهى شعر مى نويسم درواقع كمى از چاپ كردن شعر پرهيز مى كنم. * آقاى بل، هر كدام از رمان هايتان چندين تحرير دارد، مى دانم كه ۵ يا ۶ تحرير مختلف داريد. برايم جالب است بدانم مسيرى كه از اولين تحرير اصلاح نشده تا پنجمين، آخرين تحرير كه اصلاحات رويش انجام گرفته وجود دارد چگونه طى مى شود؟ آيا تغييرات صورت گرفته مربوط به شكل رمان است؟ يا اين كه به طور دقيق نمى توان تعريفى از آن به دست داد؟ توضيحش بسيار دشوار است اما سعى خودم را مى كنم. طبعاً هميشه تعداد تحرير رمان هايم ۵ يا ۶ تا نيست، گاه ۲ ، ۳ يا ۴ بار بازنويسى مى شوند. اين بدين معنى نيست كه هر بار كل رمان بازنويسى شود. اينها كوشش هاى مختلفى هستند كه گاه به افراط كارى مى انجامد و آن گاه مجبورم كل رمان را دوباره از نو بازنويسى كنم. درواقع بيشتر مربوط مى شوند به ريتم و ضرب آهنگ اثر. فرض كنيم هدف خاصى در ذهنم هست. يك مثال بسيار ساده: مثلاً مى خواهم به كليساى «سنت پتر» در كلن بروم. من مى توانم از مسيرهاى مختلفى به اين مكان نزديك شوم، نقطه عزيمتم مى تواند مكان هاى مختلفى باشد و همچنين سرعت حركتم مى تواند متفاوت باشد ، به اين مفهوم كوشش هايم در رسيدن به اين كليسا مى تواند متفاوت باشد. ممكن است سرعت حركتم كم و زياد شود، موانعى سد راهم ايجاد شود كه مجبور باشم آنها را كنار بزنم. مى بينيد، اين تنها يك مثال ساده است. برگرديم به بحث خودمان: ممكن است اشخاص مزاحمى به رمان راه پيدا كنند. اين اشخاص بايد دوباره خارج شوند. به همين دليل يك تركيب نسبتاً جديد به وجود مى آيد. از اين لحاظ تحريرها جديدند. * آيا آخرين تحرير اغلب كوتاه تر از تحريرهاى قبلى است؟ بله، بسيار كوتاه تر. آقاى بل، فرانسوا مورياك (۱) كه من گمان مى كنم احترام زيادى برايش قائل باشيد، رمان را «كامل ترين شكل ادبى» ناميده است. شما يك بار گفته ايد ، بگذاريد عين جمله تان را بياورم: «داستان كوتاه هنوز هم در ميان انواع آثار منثور زيباترين است. » اگر هنوز هم سرحرفتان هستيد بگوييد حق با كدام يك است: مورياك يا بل؟ گمان نمى كنم مسأله اين باشد كه حق با مورياك است يا من. من سر ادعايم هستم و فكر مى كنم اين تفاوت ناشى از متفاوت بودن دو مليت است، سنت رمان نويسى فرانسه كه بسيار زودهنگام شروع شد و در قرن نوزدهم با رمان هاى استندال، بالزاك و فلوبر آثار سترگى را عرضه كرده است . در فرانسه شايد رمان كامل ترين فرم بيانى در نثر باشد، در آلمان اين مسأله فرق مى كند. * اما بهتر نيست بگوييم كه داستان كوتاه يك شكل ادبى آمريكايى است؟ نه، من بيشتر بر اين باورم - اين تئورى است كه بدون مقدمه و خلق الساعه قادر به اثبات آن نمى باشم - كه داستان كوتاه آمريكايى از مسير غيرمستقيم و از طريق آلمان به اينجايى كه هست رسيده. در ابتداى راه نفوذ رومانتيك، نوول و ديگر فرم هاى ادبى باعث پيدايش داستان كوتاه آمريكايى شده است. در انگلستان نيز آثار منثور كوتاه محبوبيت بسيار دارند. شايد در اصل بايد دليل گرايش زبان هاى ژرمنى(۲) به فرم داستان كوتاه را در شرايط زبانى جست وجو كرد. مطمئنم كه در آلمان داستان كوتاه و نوول - شكل هاى كوتاه - وسيله بيانى ما در زبان آلمانى است ، در حالى كه براى يك فرانسوى داستان و نوول هرگز جذابيت چندانى نداشته است. اين همان تفاوتى است كه قبلاً به آن اشاره كردم. شما دفتر يادداشت هاى روزانه نداريد؟ نه. * آقاى بل، كمى غيرمعمول است كه نويسنده اى دفتر يادداشت هاى روزانه نداشته باشد. اين طور نيست؟ بايد كمى توضيح بدهم. من فاقد دفتر يادداشت هاى روزانه به مفهوم دقيق كلمه آن هستم، يعنى يادداشت هايى كه مسائل شخصى خودم در آن طرح شده باشديا اطلاعات خاصى در آن آمده باشد كه براى افراد خاصى جذابيت دارد. من يادداشت هايى بر مى دارم ، مثلاً در باره زمان هاى از دست رفته. يادداشت هايى بسيار ساده دراين باره كه چه چيز را چه وقت انجام داده ام و در كجا بوده ام، نه بيشتر از آن. * اين يادداشتها براى توجيه خودتان بوده؟ ابداً. چون زمانى ، حدود ۱۰ سال قبل، از خودم پرسيدم: خداى من ، اين همه مدت واقعاً چه كار كرده اى؟ * خب ، درهر حال كارهاى زيادى انجام داده ايد. بله، مطمئناً، اما مى خواستم همه آنها را به شكلى قابل كنترل درآورم؛كى كجا بودم ، آنجا چه كارى انجام دادم و الى آخر. * بنابراين نتيجه مى گيرم كه يك منشى هم مى توانسته يادداشت هاى روزانه شما را بنويسد اين طور نيست؟ همين طور است. * يعنى نيازى نبودكه اين منشى حتماً نويسنده باشد؟ نه، اصلاً به نويسندگى ربطى ندارد، براى افراد ديگر هيچ جذابيتى ندارد، فقط يك دفتر يادداشت است و ابداً با كارم به عنوان نويسنده ارتباطى پيدا نمى كند. * آقاى بل، اجازه بدهيد جمله اى را برايتان بخوانم: « روزى كه هدويگ آمد دوشنبه بود، و دراين صبح دوشنبه قبل از اين كه صاحبخانه ام نامه پدر را از زير در اتاقم بسراند، دوست داشتم پتو را روى سرم بكشم، مثل دورانى كه در مؤسسه كارآموزى اقامت داشتم و اغلب اين كار را مى كردم.» شايد اين جمله را به خاطر بياوريد، اين نخستين جمله كتاب «نان آن سالها» است. بعد از خواندن اين سؤالات در ذهنم به وجود مى آيد: هدويگ كيست؟ صاحبخانه، پدر، «من » كيستند؟ و اين مرد يعنى راوى رمان، در مؤسسه كارآموزى واقعاً چه كار كرده است؟ سؤال من اين است: آيا همه اينها براى يك جمله كمى زياد نيست؟ بايد آن را چندين بار خواند تا اصلاً متوجه اش شد، يا اين كه بايد فكر كنم: صبر كن، به مرور متوجه قضايا خواهى شد. نظرتان دراين مورد چيست؟ دراين باره نظر بخصوصى ندارم، از نوشتن اين جمله قصد خاصى نداشتم. براى من اين جمله نوعى «شرح اسرار» (Expose) كل كتاب است و البته در طول كتاب همه اينها روشن مى شود. اين كه خواندن جمله احتمالاً دشوار باشد برايم قابل درك است اما نمى توانم از به كار بردن آن صرفنظر كنم، شايد لازم باشد كه خواننده آن را دوبار بخواند. * شما مخالفتى نداريد؟ نه، حتى آن را درست هم مى دانم، چون فكر مى كنم چنين جمله اى در ابتداى كتاب حكم نوعى «شرح اسرار» (Expose) كل كتاب را دارد كه در كل كتاب توضيح داده مى شود. بد نيست بدانيد به عنوان نويسنده دراين باره فكر نمى كنم كه فهميدن جمله ام براى خواننده دشوار است يا نه، براى بيان مطلب خاصى دنبال بيان مناسب آن مى گردم و آن را انتخاب مى كنم - اين كه بعداً چه اتفاقى مى افتد، چندان برايم مهم نيست. * پس ممكن است بهترين كتاب هاينريش بل را كسى نخواند؟ ممكن است. * اين شما را ناراحت نمى كند؟ نه. بابت آن متأسف مى شوم، اما ناراحت نمى شوم . مجبورم خودم را اين گونه بيان كنم ، حتى اگر خواندنش دشوار باشد. * شما در سال ۱۹۱۷ به دنيا آمديد، در سال ۱۹۴۷ ، ۳۰ سال داشتيد، آن موقع متأهل و صاحب فرزند نيز بوديد و به لحاظ مادى بايد از پس مشكلات برمى آمديد. سؤالم اين است : شما نويسنده بوديد، مى خواستيد نويسنده شويد، نياز به پول داشتيد ، نياز به موفقيت داشتيد ، كاركردن دراين شرايط فشار بازدارنده نيست؟ يا اين كه برعكس به كار آدم سرعت هم مى دهد؟ درواقع تأثير چندانى ندارد، يعنى نه بازدارنده است و نه سرعت بخش، شما براى اين كه بتوانيد در مقام نويسنده زندگى كنيد لزوماً به موفقيت نياز نداريد. آن زمان وقتى من و همنسلانم شروع به نوشتن كرديم راديو به شكلى فوق العاده نقش حامى و مشوق را براى ما ايفا مى كرد و من خيلى زود توانستم با كار در راديو امرارمعاش كنم. * خب ، اما بعد اين سؤال پيش مى آيد كه آيا اين حرفه يا بگوييم كار تقريباً ژورناليستى نويسنده را از كار واقعى اش باز نمى دارد؟ ممكن است ، اما من گمان مى كنم كه نويسنده بايد تمام مشكلات را تحمل كند. من هيچ گاه از عدم موفقيت ها گله نكردم و هيچ گاه نيز جامعه را مسئول آنها ندانستم. گمان مى كنم هفت سال طول كشيد تا ناشرم نخستين كتابهايم را - كه به هيچ وجه هم جزو آثار بدم نيستند - به تعداد سه هزار نسخه به فروش برساند. بدين طريق اين دوره تمرين خوبى براى من بوده ،گذشته از اين هروقت شرايط اضطرارى به وجود مى آمد براى اداره خانواده ام كارى براى خودم دست و پا مى كردم. * يك بار به اين سؤال كه بين كتاب هايتان كدام كتاب را بيشتر دوست داريد پاسخ داديد: « دوست ندارم بين آنها يكى را تعيين كنم، اما اگر مجبور باشم كتاب «كجا بودى آدم؟» را انتخاب مى كنم . هنوز هم همين نظر را داريد؟ بله، اين كتاب يكى از محبوب ترين كتابهايم است. گمان مى كنم ۱۰ سال طول كشيد تا اين كتاب به موفقيت دست پيدا كند. * آيا واقعاً نسبتى بين كيفيت يك اثر و موفقيت آن وجود دارد، يا اين كه اصلاً فرمولى دراين زمينه نمى توان ارائه داد؟ نه، كاملاً غيرعقلانى است، تاكنون كه نتوانسته ام به تحليلى دراين زمينه دست يابم. كتاب هاى بسيار بدى هست - و همچنين كتاب هاى خوبى - كه به موفقيت بزرگى دست پيدا مى كنند و كتاب هاى خوبى - نيز كتاب هاى بدى - كه هيچ توفيقى نمى يابند. دراين مورد قاعده اى وجود ندارد. شايد شانس دراين موارد نقش زيادى ايفا كند. * كمى بحث را عوض مى كنم. دوروتى پاركر- نويسنده آمريكايى - يك بار گفته بود: «آسان ترين كار نوشتن در باره كسانى است كه نويسنده از آنها نفرت دارد.» برايم جالب است كه نظر شما را دراين باره بدانم. تصورم اين است كه جمله فوق براى برخى سبك هاى ژورناليستى و عامه پسند مصداق داشته باشد. مردى مثل كارل كراوس (۳) را در نظر بگيريم: به نظر من او يك «نفرت ورز» بزرگ بود، و همچنين يك «عشق ورز» بزرگ - اين دو مكمل هم هستند... * شايد هاينريش مان (۴) را هم بتوان... بله. اما من نمى توانم تصور كنم كه در باره كسانى بنويسم كه از آنها نفرت دارم، چون شخصاً هيچ گاه شخص خاصى را هدف نفرت خود و بيان ادبى نفرت خودم قرار نداده ام. گمان نمى كنم نفرت انگيزه خوبى براى نوشتن باشد، عشق مى تواند باشد، آن هم نه عشق به يك فرد مشخص، بلكه عشق به عنوان يك احساس و كيفيت هستى. برايم قابل درك است كه يك ژورناليست يا كسى كه در مورد وقايع روز مى نويسد و ديدگاهى انتقادى دارد از فرد خاصى به دليل خاصى نفرت داشته باشد، اما در مورد يك داستان نويس برايم قابل تصور نيست. ممكن است داستان نويس از برخى پديده هاى دورانش ، مسائل اجتماعى و سياسى خاصى متنفر باشد، اما به گمانم هرگز از تنفرش از اشخاص انگيزه نوشتن ايجاد نمى كند. * آقاى بل، آخرين سؤالم اين است : ما سالهاست كه همديگر را مى شناسيم و من مى دانم كه شما گفت و گوها و مصاحبه هايى از اين دست را نمى پسنديد. چرا امروز راضى به انجام آن شديد؟ عمدتاً به اين خاطر انجام مى دهم ، گاهى نيز برخلاف اعتقادم ، چون براى خودم بسيارى چيزها روشن مى شود، زيرا مجبور به پاسخ دادن شده ام و در حين پاسخ برخى از مسائل براى خودم روشن مى شود و اميدوارم براى ديگران نيز تاحدودى روشنگر باشد.
عمدتاً به اين خاطر انجام مى دهم ، گاهى نيز برخلاف اعتقادم ، چون براى خودم بسيارى چيزها روشن مى شود، زيرا مجبور به پاسخ دادن شده ام و در حين پاسخ برخى از مسائل براى خودم روشن مى شود و اميدوارم براى ديگران نيز تاحدودى روشنگر باشد.
پانوشت ها: ۱- فرانسوا مورياك (۱۹۷۰-۱۸۸۵) : شاعر ، رمان نويس و نمايشنامه نويس فرانسوى. نويسنده اى كاتوليك و با گرايش مذهبى كه در سال ۱۹۵۲ جايزه نوبل ادبيات به او تعلق گرفت. از آثار وى مى توان به رمان هاى «ترزدكى رو» و «چنبرمار» اشاره كرد. ۲- زبان هاى آلمانى و انگليسى به گروه زبان هاى ژرمنى تعلق دارند، در حالى كه زبان فرانسه جزو اين گروه زبانى نمى باشد. ۳- كارل كراوس (۱۹۳۶-۱۸۷۴): نويسنده اتريشى. ۴- هاينريش مان (۱۹۵۰-۱۸۷۱): نويسنده آلمانى و برادر توماس مان . از وى رمان هاى «زيردست » و «فرشته آبى » به قلم محمود حدادى به فارسى ترجمه شده است.
|