پنجشنبه ۲۸ تير ۱۳۸۶ - ۴ رجب ۱۴۲۸
Thu, Jul 19, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
قاب عكس
رودررو
خانواده
معماى پليسى
پاسخ معماى پليسى سرقت ۵۰۰ ميليون تومانى
۱ـ شهرام در بازجويى ها گفته بود كه كيف در دست راستم بود و در پياده رو به طرف غرب حركت مى كردم كه ۲ دزد كيف را از دستم ربودند. درحالى كه اگر با اين شرايط كيف در دستى كه كنار ديوار است، قرار داشت كيف قاپان نمى توانستند آن را بدزدند.
۲ـ شهرام گفته بود به دليل اين كه آفتاب مستقيم به صورتم مى تابيد نمى توانستم چهره موتورسواران را ببينم. در حالى كه او از سمت شرق به غرب در حركت بوده و آفتاب در آن ساعت بايد به پشت سر او مى تابيد.
پاسخ به نامه ها
در اين مسابقه اين عزيزان با ارسال پاسخ صحيح در قرعه كشى شركت داده شدند.
نسرين فريدونى از كرج، توران همتى از دامغان، على بيجارى از سنندج، مهسا تقى خاتمى از تهران، الهه باقرى از مشگين شهر، همايون حدادى از چالوس، پروانه ميرهاشمى از اراك، جواد منصورى از اراك، تقى رمضانزاده از تهران، حميده محسنى از تنكابن، كريم الفت از كرج ، خسرو ياورى از كرج، زهرا خطاب پور از تبريز، محمود يگانه فر از تهران، جمشيد مختارى از رشت، حميد بابكى از شهررى، ابراهيم غلامى از تهران، جعفر تابنده از خوى، منوچهر بايرامى از خوى، اقدس مؤمنى از شاهرود، هوشنگ پيمانى از بندرانزلى، داريوش عسگرزاده از اسلامشهر، نفيسه طاهرى از سمنان، آقابالا ايرجى از تهران، منيژه ساروى از سارى، على بيدارى از قزوين، بنفشه مشگين از تبريز، خسرو جوادى از اسلامشهر، پرى آزادى از مشهد، الهام الهى از تهران، پژمان پرنيان از تهران، اكبر حسينى از شيراز، محمود آفتاب از شاهين شهر، سجاد گودرزى از تهران، تقى هميشه بهار از همدان، بهاره خمامى از رودسر، فاطمه سبزفروش از تهران، آزاده شريفى از تهران، عليقلى متين از اراك، منصور هاشمى از تهران، فريد هوشنگى از تهران، فهيمه خانلو از تهران، حميده آزاد از قزوين، محمد تهرانى از رامسر، عبدالناصر رجبى از اسلامشهر، نسرين بنفشه پور از تنكابن، محمدرضا حشمتى از قائم شهر، هايده احسانى از قائم شهر، جواد سينايى از نوشهر، امامعلى پورتقى از هشتگرد قزوين، مهران عيسايى از كرمان، پژمان نظرى از تهران، زهره عباسى از تهران، زهرا عباسى از تهران، على نژادى از بهشهر، على فردين از شهررى، حسين شيرازى از كرج.
معماى پليسى
توطئه خانوادگى
302916.jpg
محمد غمخوار

سروان قاسمى در حال مطالعه كتابى بود. برف شديدى در حال بارش بود. سروان دفترچه كوچكش را كنار دستش گذاشته بود و نكات مهم را در آن مى نوشت تا آنها را فراموش نكند.
كتاب را بست و مقابل پنجره ايستاد. پرده را كنار زد. برف همه جا را سفيد پوش كرده بود. ۲ پسربچه در كوچه مشغول درست كردن آدم برفى بودند.
همان موقع همسرش با يك فنجان چاى وارد اتاق شد. پنجره را بست و پشت ميزش نشست.
آخرين جرعه چاى را كه نوشيد تلفن همراهش زنگ زد.
افسر كلانترى ۱۷ تهران بود كه از ماجراى مرگ مشكوك دختر جوانى در جنوب تهران خبر مى داد.
فوراً سوئيچ را برداشت اما رانندگى در آن هواى برفى خيلى سخت بود. بنابراين با آژانس محله تماس گرفت و تقاضاى يك ماشين كرد. عقربه هاى ساعت ۱۱ شب را نشان مى داد كه به محل حادثه رسيد. خانه اى قديمى در انتهاى يك كوچه بن بست.
جمعيت زيادى در كوچه تجمع كرده بودند. صداى آمبولانس پزشكى قانونى سكوت خيابان هاى اطراف را شكست و به محل حادثه رسيد. مقابل كوچه توقف كرد. سروان پس از معرفى خود وارد خانه شد.
زن سالمندى در گوشه حياط بر روى زمين نشسته بود. بى تاب و نگران به نظر مى رسيد. دختر جوانى كنارش ايستاده و مانند ابربهار گريه مى كردند.
با مشاهده ۲ مأمور مقابل زيرزمين خانه دريافت جسد در زيرزمين است.
مأموران بررسى صحنه جرم در حال عكسبردارى از محل بودند. جسد دختر جوان روى زمين بود. كنارش هم رشته طناب آبى رنگى قرار داشت.
بالاى سر جنازه ايستاد. رد كبودى دايره اى شكل در قسمت پائين گردن نشان مى داد او بر اثر خفگى جان سپرده است.
پزشك جنايى هم پس از معاينه جسد، حدس سروان را تأييد كرد.
سروان قاسمى براى بررسى ماجرا از زيرزمين بيرون آمد. هوا سرد بود اما زن سالمند و دو دخترش را نديد. از سربازى كه مقابل در حياط ايستاده بود سراغ شان را گرفت. سرباز جواب داد: آنها خيلى بى تابى مى كردند به همين خاطر به طبقه بالا رفتند.
سروان خود را به طبقه بالا رساند. داخل خانه هيچ آثارى از به هم ريختگى وجود نداشت. سراغ زن سالمند رفت. زن بيچاره با ديدن جسد دختر كوچكش شوكه شده بود.
گروهبان درحالى كه برگه اى در دست داشت به سوى سروان آمد و گزارش داد.
مينا دختر ۱۸ساله بوده كه گفته مى شود به خاطر مشكلات روحى خودكشى كرده است.
زن سالمند نمى توانست به سؤال هاى سروان پاسخ دهد به همين خاطر به طرف دو دخترش رفت.
سروان خودش را معرفى كرد و از آنها خواست به سؤال هايش به طور كامل پاسخ دهند.
يكى از دختران با شنيدن مسئوليت سروان ـ افسر ويژه قتل ـ يكه خورد، چرا قتل؟ خواهر ما خودكشى كرده.
مى دونم ولى شما بايد به چند سؤال من پاسخ دهيد. چه كسى اول جسد را ديد. يكى از دخترها كه بزرگتر به نظر مى رسيد مشغول پاسخگويى شد.
ـ ساعت ۹ شب متوجه غيبت خواهرمان شديم. مادرم به دنبال او به حياط رفت. لحظاتى بعد با شنيدن فريادش خودمان را به زيرزمين خانه رسانديم.
جسد حلق آويز شده خواهرم به لوله آبى در زيرزمين آويزان بود. سريع طناب را باز كرديم اما متأسفانه مينا تمام كرده بود.
ـ خواهرتان سابقه خودكشى هم داشت؟
ـ نه، اما از ۲ سال قبل بعد از فوت پدرم به شدت افسرده شد. او چند ماه قبل با پسر جوانى آشنا شد. اين آشنايى فصل جديدى در زندگى اش بود. مينا از آن حال و هوا خارج شد. هر روز به شوق ديدن پسر جوان از خانه بيرون مى رفت اما هفته گذشته وقتى به خانه آمد بى حوصله بود. قرار بود خانواده پسر جوان جمعه به خواستگارى بيايند. مينا گفت: مراسم خواستگارى به هم خورده است.
از آن روز به بعد دوباره گوشه گير شد. ما فكر نمى كرديم خودكشى كند وگرنه تنهايش نمى گذاشتيم.
ـ شما سه خواهر بوديد؟
ـ نه يك برادر هم داريم.
ـ الآن كجاست؟
ـ صبح براى كار از خانه بيرون رفته و هنوز نيامده است. او خيلى مينا را دوست داشت و اگر بفهمد او مرده ...
صداى زنگ تلفن سروان حرف هاى دختر جوان را ناتمام گذاشت. بازپرس كشيك در مورد حادثه پرسيد كه سروان گفت: دختر جوانى خودكشى كرده است. قاضى هم دستور داد پس از بررسى صحنه، جسد به پزشكى قانونى منتقل شود.
خستگى در چشمان سروان كاملاً موج مى زد. پزشك جنايى وقتى فهميد سروان ماشين نياورده از او دعوت كرد به اتفاق هم به خانه بروند.
در طول راه در مورد پرونده هاى قديمى با يكديگر صحبت كردند. برف همچنان مى باريد اما شدت آن كم شده بود.
ساعت ۳ بعد از نيمه شب بود كه سروان خسته وارد خانه شد و يكراست به اتاق خواب رفت. خواست گزارش حادثه را در دفترچه اش بنويسد اما خستگى به او اجازه نداد و سريع خوابيد.
صبح با ۲ ساعت تأخير خود را به اداره رساند. زمانى كه وارد اتاق شد سرباز به پسر جوانى كه مقابل در ايستاده بود اشاره كرد و گفت: جناب سروان اين آقا از نيم ساعت قبل منتظر شماست.
سروان برنامه روزانه اش را مرور كرد. بعد پسر جوان را دعوت كرد. پسرك سياه پوش و نگران وارد شد.
روصندلى مقابل سروان نشست. خيلى عصبى به نظر مى رسيد.
سروان پرونده اى كه مقابلش باز بود را بست و گفت:
ـ در خدمت شما هستم.
پسر جوان تكانى روى صندلى خورد و گفت: من دوست مينا هستم. دخترى كه ديشب به دروغ گفته اند خودكشى كرده.
ـ قاسمى با تعجب پرسيد: به دروغ؟
ـ بله. مينا دختر خيلى شادى بود. او به تنها چيزى كه فكر نمى كرد خودكشى بود. من مطمئن هستم او را به قتل رسانده اند.
ـ از كجا مطمئن هستيد؟
پسر جوان هيچ جوابى براى اين سؤال نداشت.
سروان سپس شماره تماس پسر جوان را گرفت و از او خواست در طول اين چند روز در دسترس باشد.
خورشيد به وسط آسمان نرسيده بود كه سرباز درحالى كه پاكتى در دست داشت وارد اتاق شد.
ـ عكس هاى حادثه ديشب است. از اداره تشخيص هويت فرستادند.
سروان پاكت را باز كرد و به عكس ها نگاهى انداخت. آثار كبودى دايره اى شكل بر روى قسمت پائين گردن كاملاً مشخص بود.
او همانطور كه به عكس ها نگاه مى كرد نكته اى در يكى از عكس ها نظرش را به خود جلب كرد. عكس ها را دوباره مرور كرد، دستبند و بى سيم را از كشوى كمدش درآورد. پرونده را برداشت و تلفنى نتيجه تحقيقاتش را به بازپرس اطلاع داد.
سروان همراه ۲ مأمور راهى خانه مينا شدند. مقابل در پارچه مشكى رنگى آويزان كرده بودند و صداى شيون و زارى زنان از داخل خانه به گوش مى رسيد.
سروان از مادر مينا خواست براى پاسخ دادن به چند سؤال از خانه بيرون بيايد.
دقايقى بعد زن سالمند از خانه بيرون آمد و سروان از او خواست داخل خودروى پليس بنشيند.
سروان روى صندلى جلو نشست و بدون مقدمه گفت: مينا خودكشى نكرده بلكه او را به قتل رسانده ايد. بهتر است منكر نشويد. او سپس به ۲ دليل اشاره كرد كه نشان مى داد مينا قربانى توطئه خانوادگى شده است.
زن سالمند كه شوكه شده بود، درحالى كه دانه هاى اشك را با گوشه چادرش پاك مى كرد، گفت: پسرم ديروز وقتى به خانه آمد خيلى عصبانى بود. او پى به رابطه مينا با پسر جوانى برده بود. به سراغ مينا رفت و از او در مورد پسر جوان پرسيد. مينا هم مقابل برادرش ايستاد و ادعا كرد به آن پسر علاقه دارد و قصد ازدواج با او را دارد.
شنيدن اين حرف پسرم را عصبانى كرد. عباس ـ متهم ـ به سوى خواهرش حمله برده و با روسرى او را خفه كرد.
وقتى به خودمان آمديم متوجه مرگ مينا شديم. همه شوكه شده بوديم. عباس خواست خودش را معرفى كند اما من نگذاشتم. جسد را به زيرزمين برده و به دروغ ادعا كرديم او خودكشى كرده است.
با اعترافات اين زن سروان عباس را بازداشت و به اداره آگاهى منتقل كرد.
شما خوانندگان عزيز لطفاً برايمان بنويسيد ۲ دليل سروان قاسمى براى كشف راز اين جنايت چه بود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |