|
مكاشفه يازدهم /در باب «آزادى و ليبراليزم »
پرنده امّا كـــركـس
آرنولد روگه: ليبراليزم، آزادى مردمى است كه چسبيده به نظريه مانده اند.
|
|
|
فرهنگ، خرد، آزادى
* دكتر رضا داورى: اكنون «آزادى» لفظ و مفهومى هرجايى شده و «عدالت» در حجاب و حصار خود بنيادى بشر و ايدئولوژى ها و خطابه هاى متعلق به دوره جديد پوشيده و محجوب شده است. آزادى را بشر از آن جهت طلب مى كند و اين طلب را طلب كمال مى شناسد كه آن را اقتضاى عدالت مى داند وگرنه، سر از ربقه قاعده و قانون بيرون كشيدن و با سودا و هوس كام راندن آزادى نيست و هيچ نظام سياسى و اجتماعى با بى نظمى و بى قانونى بنياد نمى شود... ...پس ما دو نوع آزادى و آزادى طلبى داريم: يكى راه دشوار و ديگر راه هاى آسان. مى دانيد كه ارسطو در كتاب «اخلاق نيكوماك» گفته است كه زندگى يك راه دشوار و هزاران راه آسان دارد. راه دشوار «راه عدل» است و آن هزار راه، به درجات بيش و كم، از راه عدل انحراف دارد. بشر معمولاً راه آسان را برمى گزيند، اما اگر آن راه دشوار نبود، راه هاى آسان نيز گشوده نمى شد، يا خيلى زود به پرتگاه تباهى مى رسيد. آزادى طلبى و آزادى خواهى و آزادى دوستى ليبراليسم جديد يكى از راه هاى آسان است و با اين راه آسان، نه هيچ قومى به آزادى مى رسد و نه حتى با آن، ليبراليسم معاصر تقويت يا نگهبانى مى شود. غرب به همين آزادى هم با قدم گذاشتن به راه دشوار رسيده است. بشر جديد نظم قرون وسطايى را ظالمانه يافته و با شعار آزادى، آن ظلم را بر هم زده است.
رؤياى دور
* شهيد سيد مرتضى آوينى: «آزادى» ميان ما و آزادانگاران مشترك لفظى است و چه بسا كه اين دو آزادى در ظاهر نيز مشابهت هايى با يكديگر داشته باشند. آن آزاد كه مى گويند، «رهايى از تقيد و تعهدى» است و اين آزادى كه ما مى گوييم نيز «آزادى از هر تعلقى» است. تفاوت در آن جاست كه ما حقيقت انسان را در خليفت اللهى او مى جوييم و بنابراين، «انسان كامل» و «عبدالله» را مشترك معنوى مى دانيم، آنان بندگى خدا را نيز از خود بيگانگى مى دانند. در اين صورت، اگر براى بشر قائل به حقيقتى فردى و يا جمعى نباشند كه با رهايى از تقييدات و تعهدات به آن رجوع كند، در واقع انسان را به «خلأ» احاله داده اند و به «هيچ»؛ و چه تفاوتى مى كند كه اين يك «هيچ فلسفى» باشد و يا يك «هيچ حقيقى»؟ اين «هيچ» شايد «محال فلسفى» نباشد اما «محال حقيقى» است و انسان امروز اين محال را تجربه كرده است. آنچه او از خود ـ به مثابه انسان ـ مى شناسد، محال حقيقى است و آن سان كه او ـ به مثابه انسان ـ مى خواهد زيست كند، باز هم محال حقيقى است.
سوء تفاهم
*آلبر كامو: كلمه هاى آزادى و برابرى را، هم بر سردر زندان ها مى نويسند و هم بر سردر معابد بازرگانى. ... آنچه امروز بيش از هر چيز مورد بهتان قرار گرفته ارزش آزادى است. اگر حماقت هايى تا اين حد رسمى ممكن است بر زبان بيايد از آن روست كه در مدت صد سال، جامعه بازرگانى از آزادى كاربردى انحصارى و يك جانبه داشته است. يعنى آزادى را به منزله حق تلقى كرده، نه تكليف، و از آن باك نداشته است كه تا حدى توانسته آزادى اصولى را در خدمت بيداد عملى بگمارد.
آزادى اصل است
* امام خمينى (ره) : العبودية جوهرة كنهها الربوبية. بندگى خدا گوهر گرانبهايى است كه باطن آن آزادى و ربوبيت است. به واسطه عبوديت حق و توجه به نقطه واحده مركزيه و افناء تمام قوا و سلطنت ها در تحت سلطنت مطلقه الهيه، چنان حالتى در قلب پيدا شود كه قهر و سلطنت بر همه عوالم كند؛ و از براى روح حالت عظمت و رفعتى پيدا شود كه جز در پيشگاه ربوبيت و آنها كه اطاعت آنها اطاعت ذات مقدس حق است سر به اطاعت احدى ننهد و اگر به حسب پيش آمدن روزگار در تحت سلطه و قدرت كسى باشد، قلب را از آن لرزه نيفتد و استقلال و حريت نفس محفوظ ماند. از حضرت على بن الحسين، سلام الله عليهما، منقول است كه فرمود: «همانا من عار دارم اين كه دنيا را خواهش كنم از آفريدگار آن، پس چگونه از مخلوقى مثل خود طلب كنم!»
اپيكتتوس: آن كسى كه بر خود كنترل ندارد آزاد نيست.
پرنده هاى قفسى
* ژان وال: اساسى ترين خصيصه فكر مردم مغرب زمين ابرام در اعتقاد به اصل اختيار آدمى است... ليكن چون به سرگذشت آدميان از جهت اضطرار و اختيار نظرى افكنيم مى بينيم آنچه به اول كار در تراژدى يونانيان جلوه كرده، اضطرار يا سرنوشت است نه اختيار. اما مطلبى كه در اينجا پيش مى آيد اين است كه آيا نه اين است كه تصور ضرورت و اضطرار خود مستلزم تصور اختيار است. چه اگر آدمى شوق به اختيار و حتى عين اختيار را در نفس خود درنيابد چگونه ممكن تواند بود كه بار سنگين سرنوشت را كه بر او قاهر و غالب است، احساس كند. از اين نظر اعتقاد به جبر مستلزم داشتن تصور آزادى و اختيار است.
ستيز با اكنون
* بابك احمدى: نيچه در مشاهدات نامدرن مى گويد: «اگر در پى خواندن زندگينامه ها برمى آيى، از آن زندگينامه هايى كه عنوانش «فلانى و دوران او» است پرهيز كن، به جاى آن زندگينامه اى را برگزين كه عنوانش چنين باشد: فلانى، جنگجوى عليه دورانش». بايد از بند دوران خود آزاد شويم، و عليه آن بجنگيم. همين كه ستايشگر دوران خود شويم، آزادى خود را از دست مى دهيم.
آزادى از چه؟
* ياسر خوشنويس: آزادى واژه پرطمطراق و زيبايى است و به نظر مى رسد آزاد بودن كمابيش لذت بخش است. اما يك نكته زبانى: آزاد بودن صفتى است كه به متمم نياز دارد؛ آزاد بودن همواره آزاد بودن از چيزى است. به قول منطقدانان آزاد بودن يك محمول دو موضعى است: «شخص الف از امر ب آ زاد است.» از اين رو آزاد بودن در خلأ و به تنهايى معناى محصلى ندارد و به همين ترتيب به تنهايى زيبا و پرطمطراق هم نيست. آزاد بودن از چيزى است كه مى تواند لذت بخش، مطلوب يا زيبا يا كاملاً برعكس، آزاردهنده، نامطلوب يا ناپسند باشد. هنگامى كه در تاريخ انديشه هاى فلسفى، سياسى و دينى به مفهوم آزادى مى رسيم، بايد همواره به اين نكته توجه كنيم كه آزادى از چه چيزى مورد بررسى و مداقه است، از بت ها، از انديشه هاى آبا و اجدادى، از قانون يا از...
آواز چشمان نظاره گر
* جيمز هتفيلد ... مى هراسى از آنچه من مى هراسم؟ زندگى معقول آنچه تو حقايق مى دانى از ديد من دروغ اند برمى گزينى آنچه من برمى گزينم؟ انتخاب هاى بيشتر... استقلال محدود است آزادى انتخاب برايت انتخاب شده دوست من آزادى بيان كلماتى است كه به خوردت مى دهند آزادى با استثنائاتى كه آنها مى گويند...
|