شنبه ۳۰ تير ۱۳۸۶ - ۶ رجب ۱۴۲۸
Sat, Jul 21, 2007
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ماجرا
قاب عكس
رودررو
خانواده
اجتماع فراموش شده
303204.jpg
رامتين شهبازى

سينماى اجتماعى هر كشورى با مؤلفه هاى جامعه شناختى آن كشور مورد شناسايى قرار مى گيرد. سينمايى كه اجتماع گريز باشد، در انتها منزوى شده و اگر هم فيلم موفقى در آن ساخته شود پس از مدت كوتاهى به فراموشى سپرده مى شود. سينماى فيلمفارسى ايران همواره در عمر نه چندان كوتاه خود اين ضعف را به همراه داشت. سينمايى كه ميان استوديوهاى ساختگى و جامعه واقعى ديوارى قطور كشيده بود و به واسطه سود مالى كه نصيب گردانندگان آن مى شد، فيلمسازى نيز ياراى شكستن اين ديوارهاى قطور را نداشت. اين سينما به دليل التقاط در اجرا به فيلمفارسى موسوم شد.
سينماى بى هويتى كه نمى توانست صاحب سبك در اجرا باشد و از همين رو هر فصل يك فيلم را با مايه اى كه از سينماى كشورهاى ديگر مى گرفت بر نوار سلولوئيد ثبت كرده و آن را براى مردم به نمايش مى گذاشت. سينمايى كه وظيفه روشنگرى و بيدارى نداشت و تنها با تحميق ملت به پر كردن جيب تهيه كنندگان مى انديشيد.
همان سال ها بود كه به واسطه حضور چند فيلمساز همچون مسعود كيميايى اين ديواره اندك اندك ترك برداشت و يكى از بزرگترين افتخارهاى كيميايى در اين نكته نهفته بود كه او دوريبن را از دكورهاى ساختگى استوديويى ميان مردم كوچه و بازار آورد. مردمى كه با كنش ها و واكنش هاى خود كه توسط كيميايى رنگ درام به خود مى گرفت، خون فيلم هاى او را تشكيل دادند و نام كيميايى را سردر سينماها بزرگ تر از نام بازيگران فيلم هايش نوشتند.
آدم هاى زخم خورده كيميايى در تكاپو و جنگ با بى عدالتى ها مى كوشيدند حق خود را گرفته و به نقطه اميد برسند، اما در ميانه هاى راه به دليل شكست و آسيب پذيرى فراوان از پا درمى آمدند و حسرت يك زندگى سر راست را بردل خود و تماشاگران باقى مى گذاشتند.
با تغيير زمانه طبقه موردنظر كيميايى در فيلم هايش نيز دستخوش تغيير شدند. آدم هاى آسيب پذير جاى خود را به قشر متوسط روبه بالا دادند. اين قشر ديگر نمى توانست توجه مخاطب عام را به خود جلب كند. چون به نظر مى رسيد كيميايى روزبه روز از اجتماع فراگير دور شده و به اقليت ها مى پردازد سايه اين اقليت ها آنقدر سنگين شد كه پس از فيلم اعتراض و مرگ نمادين قهرمان هميشگى كيميايى به فيلم هاى او تأثيرى بسزا گذاشت.
سربازهاى جمعه و حكم، ۲ فيلم از اين دسته هستند و رئيس آشكارا ضعف هاى خود را مرهون همين فضاى ذهنى كيميايى است. امروز دوربين كيميايى واقعيت را بازسازى مى كند. واقعيتى كه پس يك داستان پرگو در گوشه ذهن مسعود كيميايى جاى مى گيرد.
يكى از مشكلات بزرگ اين فيلمساز در چند سال اخير اين بوده كه مى خواهد به چندگونه از جامعه يك جا سرك بكشد و غافل از اين كه جامعه اكنون، با آنچه در ذهن فيلمساز مى گذرد بسيار متفاوت است.
نمونه اش در خود فيلم بسيار ديده مى شود. بد نيست در پرانتز به اين نكته اشاره كنيم كه فيلم هاى كيميايى فارغ از مخالف و موافق بودن با آنها فضاى كافى در اختيار منتقد قرار مى دهد تا نقدى با شاهد مثال هاى فراوانى بنويسد.
تماشاگر فيلم رئيس از بدو داستان مجبور است آدم هاى كيميايى را بشناسد. هيچ شخصيت پردازى درستى از شخصيت ها در شروع داستان ارائه نمى شود. فيلم روايتى خطى و كلاسيك دارد. پس ما در ابتداى داستان نبايد با ميانه داستان آدم ها روبه رو شويم. طبق اصول روايت كلاسيك براى اين كه علت و معلول شكل درستى به خود بگيرد شخصيت ها بايد سر راست به مخاطب معرفى شوند. سيامك كه در نيمه فيلم مورد شناسايى مخاطب قرار مى گيرد. فرشته و رضا نيز بايد داستان پيش برود تا ببينيد از كجا و چگونه به داستان پيوسته اند. در اين ميان تنها شخصيتى هم كه از ابتدا مورد اشاره قرار مى گيرد و تقريباً ما تا فصل پايانى فيلم دائم درباره او مى شنويم، يعنى رئيس، در انتها كاركردى دوگانه پيدا مى كند و تماشاگر را با كلى سؤال تنها مى گذارد.
دنياى ذهنى كه كيميايى و رئيس خلق كرده سرشار از نمادها و اشاره هاست. فيلم به ۲ شيوه كلى مى تواند داستان خود را روايت كند. يا بايد واقع گرا باشد و يا فراواقع گرا. اگر هم قرار است آميزه اى از هر دو باشد بايد بتواند همنشينى مناسبى را ميان آنها به وجود آورد. مؤلفه هاى فيلم رئيس نشان مى دهد كه ما با فيلمى واقع گرا مواجهيم. چون تمام نشانه هاى يك جامعه واقعى اعم از ماشين پليس، اعتياد، تيپ ظاهرى جوان ها، موسيقى پاپ و... در فيلم جمع شده است. اما زمانى كه روى هر فصل مكث مى كنيم و اجرا را مى بينيم متوجه مى شويم قرار شده واقعيت توسط ذهن فيلمساز بازسازى شود. اما اين بازسازى جهانى مجازى را پديد مى آورد كه ريشه وقايع و شخصيت ها در آن مبناى صحيح پيدا نمى كنند. الن كيسبى ير يكى از نظريه پردازان مطرح سينما درباره برخى مؤلفه هاى سينماى واقع گرا مى نويسد در سبك واقع گرايانه بايد رويدادهاى واقعى صادقانه تصوير شوند، استفاده از نمادها به حداقل برسد، صحنه پردازى مى كوشد ظاهر و فضاى زندگى روزانه را دارا باشد. جاى دوربين، زاويه فيلمبردارى و حركات دوربين به ندرت غيرعادى است. كوبش رويدادهاى فيلم بيش از آن ميزانى است كه تماشاگر طبق عادت در فيلم هاى ديگر تجربه مى كند؛ فيلم به جزئيات ملموس و مشخص تأكيد مى ورزد. با فرض اين كه مسعود كيميايى رئيس را بر مبناى سينماى اجتماعى و واقع گرايانه ساخته است مى توان با يك بحث آكادميك و مبتنى بر آنچه كيسبى ير برمى شمارد به اين نتكه دست يافت كه او در ارائه يك فضاى منسجم موفق نيست.
فيلم در فصل نخست خود از يك آشغالدانى آغاز مى شود. حركات پرتكلف دوربين نيز از همين نقطه چشم تماشاگر را به بازى مى گيرد. ما با شخصيتى روبه رو مى شويم به نام سيامك كه در چند فصل بعدتر دكتر خود او را به سخره مى گيرد: «ببينم اين آفريقائيه؟» (نقل به مضمون از ديالوگ هاى فيلم)
پس گويى فصل نخست فيلم ما را به يك ناكجاآباد مى برد. ناكجاآباد كه عده اى در آن خريد و فروش زمين مى كنند و پيرمردى هم در گوشه ديگر آن با سيگارى كه دائم بر لب دارد مى شود قهرمان نجات بخش سيامك. تأكيد حركات اضافى دوربين بر چهره و حضور سيامك از همين زمان نقش نمادپردازانه به خود مى گيرد. زاويه دوربين را در اين فصل به ياد بياوريد كه سيامك را مى نگرد. سيامك از درون آشغال ها برمى خيزد و شروع به تيراندازى مى كند. او جوانى است ظاهراً بى هويت كه قصد دارد با برخاستن از ميان آشغال ها به مبارزه با رئيس برود. نمادپردازى ها در شكل هاى مختلف از همين نقطه آغاز مى شود. به شكلى موازى هواپيماى پدر بر زمين مى نشيند. او به سراغ فرشته مى رود. فرشته دخترى معتاد است كه روزگارى همراه عاطفى پدر بوده، فصل گفت وگو ميان آنها آغاز مى شود. دوربين دائم بى دليل براى روايت يك فصل گفت وگوى دو نفره مى چرخد. بازيگران با طمأنينه ديالوگ مى گويند. قطع ضرباهنگ در تدوين ما را به ياد شخصيت هاى اسطوره اى مى اندازد. پدر با فرشته صحبت مى كند. پدر مقابل پنجره ايستاده است. باد مى وزد پرده دائم ميان چشمان ما در لنز دوربين و پدر فاصله مى اندازد. تمام آنچه در توصيف اين فصل ها آمد مى توانست در فضايى ساده صورت پذيرد. اين روند تا انتها ادامه پيدا مى كند. حركات دوربين تندتر و تندتر مى شود. وارد منزل دكتر مى شويم. دوربين به جاى يك نماى عمومى كه مى تواند معرف دكتر باشد در يك حركت دايره وار منزل او را به ما نشان مى دهد. دكتر دائم حرف هاى گوشه و كنايه دار به سيامك مى زند. اصلاً اين دكتر كيست و كجاى داستان قرار مى گيرد. نخستين فصلى كه در داستان دست انداز ايجاد مى كند پيش روى تماشاگر قرار مى گيرد. خسرو شكيبايى نقش خود را بسيار خوب بازى مى كند. اين اشكال دوم اين فصل است. حواس تماشاگر از شخصيت اصلى فيلم يعنى سيامك پرت مى شود. ديالوگ ها عموماً بريده بريده هستند. اصولاً كيميايى در برخى فصول ديالوگ نمى نويسد، مونولوگ مى نويسد. ارتباط شخصيت ها با هم قطع مى شود. داستان پيش نمى رود. فضاى ناكجاآباد فيلم با فصل ورود رضاى پليس به داستان رنگ واقعى به خود مى گيرد. از اينجا مى فهميم كه ظاهراً با يك داستان معاصر روبه رو هستيم. ماشين هاى پليس نمادى از اين حضور هستند. پس ذهن مخاطب از ناكجاآباد دور مى شود. ما در تهران هستيم كه داستان را در همين نقطه مى گيريم. حركت ها و تكلف دوربين دائم در نماهاى مختلف بيشتر مى شود. فصل سينما ركس. باز هم كه محل و اشاره به دلمشغولى هاى كيميايى. تنها فصلى كه به تنهايى بخشى از بار فيلم را به دوش مى كشد.
دوباره سراغ طلا و سيامك مى رويم. آنها از منزل خارج مى شوند. قصد دارند از شهر بيرون بروند. اما پيشتر آرش با تلفن همراه سيامك تماس مى گيرد. اين اتفاق در پاركينگ منزل طلا رخ مى دهد. اتفاقى كه مى توانست هر جاى ديگرى نيز رخ دهد اما چرا آن را محل اشكال قرار مى دهيم. قرار است ما ببينيم چگونه دوربين مى تواند با ماشين حركت كند و بعد حركتى گردشى حول محور ماشين داشته باشد. پلانى كه پيشتر عليرضا زرين دست در فيلم ملاقات با طوطى (عليرضا داودنژاد) آن را براى ما به نمايش گذاشته بود. حاصل ديالوگ هاى بى ربطى مى شود كه نه تنها طلا را درست به ما معرفى نمى كند كه او را در حد يك دختر ساده انگار و عامى پائين مى آورد و اين مى شود ضد آن چيزى كه فيلم تصميم دارد از او به نمايش بگذارد. حاصل بصرى اين فصل پلان هايى خاص كه نه به لحاظ زيباشناختى قابل تفسير هستند و نه رخداد دراماتيكى در آنها رخ مى دهد. تنها حاصل اين سكانس چند دقيقه اى اين است كه ما آرش را مى شناسيم. اتفاقاً خارج از قاب يكى از زمينه هاى ايجاد تعليق به شمار مى آيد. كيميايى در فصل ديدار سرهنگ و رضا با فرخ مى كوشد از آن سود جويد اما آنقدر حادثه خود صحنه ضعيف طراحى شده كه حتى آن دو ماشين پليس نيز كار به جايى نمى برند و تنها عامل خنده براى تماشاگر مى شود. البته بازهم به حركات بى دليل و اغراق در اجراى اين فصل دقت كنيد. تا اينجا ضعف بازى بازيگران نيز رخ نمى نمايد. زيرا نفوذ نگاه فرامرز قريبيان و تلخى قابل باورى كه در چهره و حركات امين تارخ دويده و تبحر آنها در اداى ديالوگ هاى كيميايى حواس ما را به اين نكته جلب نمى كرد كه بازيگران جوان كيميايى چقدر بد ديالوگ مى گويند. كيميايى يكى از ديالوگ نويسان چيره دست سينماى ايران است. همواره ديالوگ هاى او به عنوان تك جمله هاى به ياد ماندنى ميان علاقه مندان سينماى او رد و بدل مى شود، اما بازيگران جوان فيلم رئيس از جمله پولاد كيميايى كه در چند فيلم پدر حضور داشته بدجورى توى ذوق مى زند. اين بازيگران به ديالوگ ها پيش از ادا كردن آنها فكر مى كنند. همين فكر كردن سبب مى شود روح ديالوگ از ميان برود. بنابراين حس گفتار پشت اصرار بر ادا كردن آنها گم مى شود. از همين روست كه فصل ديالوگ ميان آرش و سيامك طولانى جلوه مى كند و موجبات ملال در داستان را پديد مى آورد.
در توضيح عدم همنشينى فيلم رئيس به عنوان اثرى واقع گرا با تعريف كيسبى ير مى توان تك به تك سكانس ها را مورد بررسى قرار داد. اما به اصطلاح سينمايى ها جامپ كات مى زنيم و به بى هويت ترين فصل فيلم يعنى ميهمانى پايانى مى رسيم.
فيلم مردگان مارتين اسكورسيزى فصلى دارد كه جك نيكلسون جنايتكار فيلم با لئوناردو دى كاپريو صحبت مى كند. او همزمان با صحبت كردن با دستى قطع شده بازى مى كند و براى متنبه شدن خانواده صاحب دست، انگشترى را از انگشت دست قطع شده خارج مى كند و آن را به پيشكارش مى دهد تا به خانواده او برساند. خشونت مورد نظر اسكورسيزى با همين فصل كه اجرايى بسيار ساده براى دوربين دارد در ذهن مخاطب شكل مى گيرد. صحنه آنقدر معمولى اجرا مى شود كه گويا خود آن را تجربه مى كنيم اما ميهمانى فصل آخر فيلم رئيس را به ياد بياوريد. ميهمانان همگى با مار و سوسمار و سگ و... در حال آمد و شد هستند. شخصيت رئيس در اتاقش گرگ و افعى نگه مى دارد. همه چيز جمع شده تا تماشاگر به ميزان خشونت او پى ببرد. در پايان هم در حركت كاملاً نامتعارف با آنچه در كل فيلم گذشته شيوه روايت تغيير مى كند و رئيس رو به مخاطب سخن مى گويد و سعى مى نمايد خود را تطهير كند.
همين تغيير لحن فيلم اگر از نمادپردازى و اجراى پيچيده صحنه هاى معمولى نيز كه بگذريم بزرگترين ضربه را به پيكره فيلم وارد مى كند. اگرچه داريوش ارجمند ما را به ياد فصل اول فيلم اعتراض مى اندازد، اما اين ارجاعات ذهنى كه كيميايى در كليت فيلم بسيار آن را دنبال مى كند دردى را از اغتشاش داستان دوا نمى كند.
سينماى ايران در مواجهه با كارگردان نسل سوم خود نشان داده كه تا چه اندازه نيازمند سينماى واقع گرا و اجتماعى است. نشان داده كه مى توان داستان پيچيده را ساده براى مخاطب بيان كرد. به آهستگى، چهارشنبه سورى، ما همه خوبيم و... نمونه هاى بارز اين مدعا هستند و پيچيده نمايى مسائل ساده جز تضييع همراهى نخواهد داشت. اصولاً سينماى نمادگرا سينماى فاصله گذارانه است و اصلاً هم بد نيست. مگر نه اين كه اصولاً اكسپرسيونيسم آلمان بر همين مبنا شكل گرفت. اما تلفيق بى مورد مى تواند آسيب رسان باشد. تمام اين نكات را گفتم اما بد نيست در پايان به يك فصل كه جزو فصل هاى استثنايى فيلم رئيس است اشاره كنم تا بدانيم كيميايى اگر بخواهد و حوصله كند مى تواند فصل قابل قبول بسازد. شاهد قتل سال هاى دور رضا در زندان اعتراف مى كند، از زاويه ديد او به گذشته مى رويم. چراغى سوسو مى زند. خاموش و روشن مى شود. تاريكى زندان و تاريكى دوران ماضى كه رضا از آن زخم خورده با هم همنشينى پيدا مى كنند. اينجاست كه تفاوت نمادپردازى و توجه به جزئيات خود را مى نماياند. كيميايى در اين فصل نمادپردازى نمى كند بلكه مى كوشد با جزئيات فصل مورد نظر خود را روايت كند.
فيلم بعدى كيميايى داستان ۲ راننده تاكسى است. شايد دوربين كيميايى دوباره ميان جامعه واقعى و آدم هاى واقعى بيابد. آدم هايى كه ما از آنها در سينماى كيميايى خاطره فراوان داريم.
پهلوانان در رمان كوچك مى شوند
303207.jpg
مهدى طاهرى

اين روزها نويسندگان و منتقدان ادبى بين قصه و داستان تفاوت هاى زيادى را برشمرده اند، تفاوت هايى كه بيشتر در شكل روايت، شخصيت پردازى و گره افكنى اتفاق مى افتد، اما محل مناقشه انگار از جاى ديگرى آب مى خورد. مناقشه بين تفاوت هاى قصه و داستان شكلى تاريخى دارد. در اين شكل تاريخى كاركرد و كاربرد و استعمال اين واژه به قدرى پر بسامد بوده كه به هر نوشتارى كه روايتى در آن حضور داشته به شكل درهم، قصه و داستان مى گفتند. در صورتى كه امروزه اين ۲ حوزه به طور منفك از هم، داراى ويژگى هاى تعريف شده اى هستند. بنا به نظر منتقدان معاصر ادبيات، لفظ قصه به طور كلى و عمومى به سرگذشت هاى تخيلى اطلاق مى شود، سرگذشت هايى كه در آن اتفاق ها چندان شكل واقعى نداشته و حتى گاه ترتيب منطقى هم ندارد. اين نوع نوشته از نگره نقد ادبى جديد ويژگى عمومى قصه است، به اضافه اين كه حكايات، افسانه ها و نوشته هاى اساطيرى نيز گاه در همين طبقه بندى قرار مى گيرند. در كتاب «رمان به روايت رمان نويسان» آمده است: «قصه حكايتى است پهلوانى كه به اشخاص و اشياى افسانه اى و ساختگى مى پردازد اما داستان (رمان) از رفتارهاى واقعى حرف مى زند و روزگارى كه به طور حتم قابل لمس است. قصه ها در اكثر مواقع به وصف چيزهايى مى پردازد كه هرگز رخ نداده اند و يا امكان رخ دادن شان اندك است، اما داستان (رمان) گزارشى است آشنا از چيزهايى كه هر روز جلو چشم ما اتفاق مى افتد، چيزهايى از آن قبيل كه ممكن است بر سر همه ما بيايد. كمال داستان (رمان) آن است كه هر صحنه را به شيوه اى چنان ساده و طبيعى بازنمايد و آن را چنان محتمل وانمود سازد كه ما از آن رهگذار غافل بمانيم و بپنداريم هر آنچه در آن هست، درست است، تا آنجا كه از شادى و غم قهرمان رمان چنان متأثر شويم اين همه مشكل از آن خود ماست.» در واقع ما در رمان و اساساً داستان با فضايى از نوشتار طرف هستيم كه در آن جوامع شهرى مد نظر گرفته شده اند، چرا كه همان طور كه مى دانيم رمان محصول يك زندگى اجتماعى و شهرى است. انسان هاى رمان، انسان هايى هستند كه صبح از خواب بيدار مى شوند و درگير دغدغه هاى شهرى و انسانى اند. اگر چه اين دغدغه ها در هر رمان به شكل و شمايل متفاوتى جلوه مى كند اما مسأله اين است كه اتفاق ها، اتفاق هايى ملموس هستند. شما تمام كاراكترهاى رمان هايى را كه خوانده ايد به ياد بياوريد، كدام از اين كاراكترها در زندگى اجتماعى شان غير قابل لمس بودند، اصولاً شخصيت هاى رمان از انسان هايى شناسايى شده الهام گرفته مى شود. در صورتى كه قصه در بطن و متن خود انسان هايى را مى پروراند كه فقط در كلام هاى مخيل مى توان پروراند.
فكر مى كنم آنان كه قصه هاى فراوان مى خوانند نسبت به انواع ناسازگارى هايى كه در آنها هست چندان حساسيتى ندارند، خانم سارا گرين در كتاب نگاهى اديبانه به گذشته معتقد است: ناسازگارى هايى كه در آن آثار ديده ام گاه چنان بى قواره و بى اندام است كه حتى خطاپوش ترين منتقدان نمى توانند از آن بگذرند و گاه اين قدر توصيفات روشنى دارد كه در سنجش با آنها خود طبيعت نيز گويى به حالت آشوب درمى آيد. اما هر رمان خوب حماسه اى است به نثر، با شخصيت هاى بيشتر و سخت تر و آلات و اسباب فوق طبيعى كمتر.
در واقع قصه تلاش مى كند روايتى را بيان كند كه تخيلى است، حالا به نثر يا به شعر كه تأكيد آن بر حوادث شگفت انگيز و نامعمول است. اين قصه ها ما را به عجايب مى برند. «به جايى كه موجودات فوق طبيعى با شخصيت هاى انسانى درمى آميزند، جايى كه حتى خود شخصيت هاى انسانى هم به شكل اعجوبه هايى نادر جلوه مى كنند و جايى كه حوادث در پى علت ها و عواملى پديد مى آيند كه با علت ها و عواملى كه مسير امور انسانى را تعيين و تنظيم مى كنند آشكارا و عميقاً متفاوتند، با چنين عالمى ما حتى فكرش را هم در سر نمى پرورانيم كه وضع و موقعيت واقعى خودمان را بسنجيم، با چنان شخصيت هايى ما هيچ نمى خواهيم خودمان را يا همسايگان مان را تطبيق دهيم و يگانه سازيم؛ از چنان زنجيره اى از شگفتى ها و عجايب، ما هيچ نتيجه اى نمى گيريم كه بخواهيم آن را در روند خواسته ها و انتظارات مان در زندگى واقعى دخالت دهيم. اما زندگى واقعى درست همان چيزى است كه رمان ادعا مى كند كه مى خواهد در خود ترسيم كند و رمان در اين راه گاه چندان پيش مى رود كه جوانان و بى تجربگان در قبال تصاوير موجود در آن راه افراط مى پيمايند و سخت آماده اند، دست كم آنچه از آن تصاوير را كه خود دوست دارند، چنان باشد، به عنوان اشيا و امور واقعى در نظر آورند. به همين دليل هم هست كه ممكن است خلق و خوى و اعمال و رفتار و شادى و خوشى برخى انسان ها از آن آسيب ببيند، چرا كه رمان ها اغلب «رمانتيك» هستند.
شما در واقع مى بايست شخصيت تان را انتخاب كنيد، رفتارهاى فردى، جمعى و تضادهاى درون شخصيتى او را بيابيد، سپس دريابيد او در عكس العمل به رفتارهاى مختلف چگونه كنشى نشان مى دهد، آزمون تمام اينها به اضافه اين كه شما به يك مكان براى زيستن اين كاراكتر و زمان تعريف شده به اضافه آدم هايى كه در اطراف او هستند، نيازمنديد تا او بتواند با آنها و در كنار آنها زندگى كند و اين رمان شكل بگيرد، اگر چه اين ساختار در قصه هم وجود دارد، به اين معنا كه در قصه هم يك يا چند كاراكتر اصلى هستند كه عموماً در دوسويه خير و شر زندگى مى كنند و روى هم تأثير مى گذارند و سرانجام شر توسط نيروى خير از ميان مى رود، اما مسأله اصلى «باورپذيرى» اين ۲ روايت است. روايت اول (رمان) به دليل نزديكى اش با ساختار زندگى انسان معاصر، براى مخاطب قابل درك و لمس است، اما در قصه شرايط و عناصر متفاوتند. وقتى نويسنده اى قصه مى نويسد،ديگر هيچ ابهامى نمى گذارد تا ما مجبور شويم آن را به نام ديگرى بخوانيم، اما همان نويسنده اگر بخواهد رمان بنويسد بايد به جهان ممكنات پا بگذارد. جهانى كه در آن «محتمل»ها وجود دارند و تجربيات انسان قرن بيستم در آن جارى و سارى است. اما جهان قصه، جهانى توهم برانگيز است.
توماس هاردى معتقد است: «رمان بايد تصويرى دقيق از زندگى معمولى باشد، ولى محال است كه عنصر نامعلوم از فضاى داستان ناپديد شود و در پى آن علاقه خواننده نيز نسبت به كل داستان از ميان نرود، از اين روست كه مى گوييم: مشكل نويسنده آن است كه چگونه ميان معمول و نامعمول توازن برقرار كند به طورى كه داستانش از يك سو شوق برانگيزد و از سوى ديگر واقعى بنمايد، در حل اين مشكل نويسنده هرگز نبايد سرشت آدمى را غيرطبيعى بنماياند؛ چون با اين كار داستان خود را باورنكردنى جلوه خواهد داد، عنصر نامعلوم بايد در حوادث باشد و نه در قهرمان ها؛ و هنر نويسنده در آن است كه نامعلوم را شكل ببخشد و نامحتمل را پوشيده بدارد؛ البته اگر داستانش نامحتمل باشد.» شايد يكى از پرسش هايى كه در غرب پيرامون رمان مطرح شد و سپس بين قصه هاى معمول در آن فرهنگ ها با ساختار رمانى كه پس از قصه ها متولد شد، فاصله انداخت، اين بود كه «چرا شكل قصه قرون وسطايى نتوانست، همچنان از عهده پاسخگويى به نيازهاى مردان و زنانى برآيد كه پرورده انقلاب بورژوا (سرمايه دارى) بودند و خود او نيز در كتاب «در واپسين تحليل» در مى يابد كه جامعه بورژوا ناگزير بود قصه را از وضعى كه جامعه فئودالى داشت بيرون آورد تا از آن رهگذر از جامعه فئودالى جدا شود، هر نياز و انگيزه اى در نهاد انسان بورژوا بود او را بر آن مى داشت تا معيارها و مقدسات جامعه فئودال را به رسوايى بكشاند و از بيخ و بن بركند.
انسان بورژوا بر خلاف طبقه فئودال كه بر قدرت حاكم بودند به هيچ روى خود را در معرض هيچ تهديد فورى اى نمى ديد، تهديدى كه ممكن بود از رهگذر كشف حقايق تازه درباره جهان متوجه او گردد، اين بود كه به هيچ روى از واقع گرايى بيمى در دل نداشت.»
طبيعت واقع گرايى در رمان را نويسندگان قرن هجدهم مديون فلاسفه هستند البته فلسفه يك چيز است و ادبيات چيز ديگر، «اما با درآميختن اين ۲ با هم در تحليل نويسنده تأكيدى سودمند بر تغيير، به وجود مى آيد، تغييرى كه به تبع آن هم در زندگى و هم در ادبيات تحول ايجاد مى شود.» رمان نويس اين كه وظيفه خود مى داند كه هر چه بيشتر به ذكر جزئيات زندگى انسان بپردازد يا به تعبيرى، رگه هاى روى گلبرگ هاى لاله را برشمارد و عقيده برخى نظريه پردازان را ناديده بگيرد كه معتقد بودند: «آنان كه به جزئيات مى پردازند هنرمند نيستند.» همه اينها فصل هاى جدايى قصه و داستان (رمان) را شكل دادند. فصل هايى كه انسان معاصر ديگر با آن مى تواند براحتى قصه را از جهانى دور و دير بداند در اين اتفاقات اجتماعى است كه انسان معاصر درمى يابد براى خارج شدن از سلطه تفكر توهم برانگيز و خالى از واقعيت مى بايستى به نوشتارى پناه بياورد كه چين و چروك هاى چهره او را نمايان مى كند، چهره اى كه در تاريخ او و دغدغه هايش مانده است. ما نمى توانيم از اين نكته غافل باشيم كه رمان همان گونه كه زندگى انسان معاصر را نشان مى دهد، نقاط فصل و جدايى زندگى همراه با تخيل و افسانه اى را با زندگى جدى انسان معاصر نشان مى دهد از جايى كه رمان به شكلى حجيم در نوشتارهاى نويسندگان ظاهر شد، كمتر اتفاق افتاده كه افسانه يا قصه اى نوشته شود. البته اين از توان و توشه درخت كهنسال و پر برگ «قصه» چيزى نمى كاهد و پائيز به جانش نمى اندازد، اما باعث تغييراتى در ساختار علايق مردم ايجاد مى كند. مردم اين روزها براى ديدن خودشان و اطرافيانشان «رمان» مى خوانند، اما براى ديدن تخيلاتشان و آرزوهايى كه در دورها براى انسان شكل مى گيرد «قصه» مى خوانند، چرا كه «پى رنگ» موجود در قصه، «پى رنگى» آرمانى است كه به مناسبات جهان واقع توجه چندانى ندارد و تمايلى هم ندارد خودش را درگير اين مناسبات كند. اگرچه در قصه گاه و بيگاه اتفاق هاى ماوقعى هم رخ مى دهد اما فرايند كلى «قصه» فرآيندى است كه با افعال واقعى، همنشينى و همخوانى چندانى ندارد. رمان نويس اما در جايگاه يك كاوشگر است. او مى كوشد عواطف و احساسات آدمى را دريابد و تحليل كند. «در اين جايگاه رمان نويس در هيأت هنرمندى حساس و گزينشگر جلوه گر مى شود كه درك و تعبيرهاى او خاصه آن گاه كه به جست وجوى تضادها و درگيرى هاى نهفته درون آدمى مى پردازد بسيار سنجيده و حساب شده اند.»
نويسنده اى معتقد است: «براى هر مطلبى در داستان بايد آغاز واقعى وجود داشته باشد، ولى به نظر مى رسد كه اين آغاز، پس از آن كه خود به تحقق مى پيوندد، بى درنگ دستخوش آن تغييرات فراوان مى شود، پس با وجود اين مى شود گفت: تقريباً هر چيزى از عالم واقع مى تواند براى اين مقصود به كار گرفته شود از جمله چهره يك بيگانه، يا چهره اى در يك پرده نقاشى، وانگهى آدم هاى زندگى عادى هيچ آن حد و مرز و تشخص لازم را ندارند كه بتوانند در نوشتار جلوه و جلايى پيدا كنند، اينان نه به اندازه كافى خوبند، نه بد، نه به اندازه كافى باهوشند نه نادان و نه به اندازه كافى خنده آورند نه تأسف انگيز. اينان را فقط مى بايد با كمك شرح جزئياتشان در اثر ترسيم نمود چون از طريق حرف و گفت وگو هيچ نمى تواند بازنموده شوند. فكر دليل آن كه چرا آدم وقتى تابلويى را از چهره خودش مى بيند اغلب عصبانى مى شود، در اين باشد كه پديدآورنده آن تابلو صفات و خصايص بارزى را از آدم در آن اثر بر جاى گذاشته، در حالى كه برداشت او از خود آدم چندان تغيير كرده است كه آدم حق دارد بينديشد هيچ شباهتى بين آن تابلو و شخص خودش وجود ندارد. اگر قرار باشد در جهان امروز قصه نوشتن جانى دوباره بگيرد، انسان ها به آرمان هايى بازخواهند گشت كه با آن آرمان ها در اين جهان زيستن كمى دشوار مى شود، نه به دليل اين كه ممكن است آرمان ها كهنه باشد، نه دليل اين موضوع فقط و فقط به تفاوت در رويكرد به آرمان ها بستگى دارد، اين روزها، آدم هاى قصه هاى قرون پيش مصاديقى انتزاعى شده اند كه فقط در تصورات قابل حدوثند و حدوث آنها به موازات شكلى از اتفاق هاست كه براى انسان معاصر بعيد به نظر مى رسد. در نهايت به اين نكته مى رسيم كه رمان محصول ذهن تحليلگر انسان معاصر است، انسانى كه نوشتار را به خوبى مى شناسد و ذهن تحليلگر او نقش يك جامعه شناس، مردم شناس، روانشناس و در عين حال فيلسوف را بازى مى كند. نقشى كه آسيب هاى جامعه و انسان ها را باز مى شناسد و به نوشتار درمى آورد و در برابر يا سويه ديگر آن قصه است كه از فرازهايى حرف مى زند كه امروز نيستند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |