|
پهلوانان در رمان كوچك مى شوند
|
|
|
مهدى طاهرى
اين روزها نويسندگان و منتقدان ادبى بين قصه و داستان تفاوت هاى زيادى را برشمرده اند، تفاوت هايى كه بيشتر در شكل روايت، شخصيت پردازى و گره افكنى اتفاق مى افتد، اما محل مناقشه انگار از جاى ديگرى آب مى خورد. مناقشه بين تفاوت هاى قصه و داستان شكلى تاريخى دارد. در اين شكل تاريخى كاركرد و كاربرد و استعمال اين واژه به قدرى پر بسامد بوده كه به هر نوشتارى كه روايتى در آن حضور داشته به شكل درهم، قصه و داستان مى گفتند. در صورتى كه امروزه اين ۲ حوزه به طور منفك از هم، داراى ويژگى هاى تعريف شده اى هستند. بنا به نظر منتقدان معاصر ادبيات، لفظ قصه به طور كلى و عمومى به سرگذشت هاى تخيلى اطلاق مى شود، سرگذشت هايى كه در آن اتفاق ها چندان شكل واقعى نداشته و حتى گاه ترتيب منطقى هم ندارد. اين نوع نوشته از نگره نقد ادبى جديد ويژگى عمومى قصه است، به اضافه اين كه حكايات، افسانه ها و نوشته هاى اساطيرى نيز گاه در همين طبقه بندى قرار مى گيرند. در كتاب «رمان به روايت رمان نويسان» آمده است: «قصه حكايتى است پهلوانى كه به اشخاص و اشياى افسانه اى و ساختگى مى پردازد اما داستان (رمان) از رفتارهاى واقعى حرف مى زند و روزگارى كه به طور حتم قابل لمس است. قصه ها در اكثر مواقع به وصف چيزهايى مى پردازد كه هرگز رخ نداده اند و يا امكان رخ دادن شان اندك است، اما داستان (رمان) گزارشى است آشنا از چيزهايى كه هر روز جلو چشم ما اتفاق مى افتد، چيزهايى از آن قبيل كه ممكن است بر سر همه ما بيايد. كمال داستان (رمان) آن است كه هر صحنه را به شيوه اى چنان ساده و طبيعى بازنمايد و آن را چنان محتمل وانمود سازد كه ما از آن رهگذار غافل بمانيم و بپنداريم هر آنچه در آن هست، درست است، تا آنجا كه از شادى و غم قهرمان رمان چنان متأثر شويم اين همه مشكل از آن خود ماست.» در واقع ما در رمان و اساساً داستان با فضايى از نوشتار طرف هستيم كه در آن جوامع شهرى مد نظر گرفته شده اند، چرا كه همان طور كه مى دانيم رمان محصول يك زندگى اجتماعى و شهرى است. انسان هاى رمان، انسان هايى هستند كه صبح از خواب بيدار مى شوند و درگير دغدغه هاى شهرى و انسانى اند. اگر چه اين دغدغه ها در هر رمان به شكل و شمايل متفاوتى جلوه مى كند اما مسأله اين است كه اتفاق ها، اتفاق هايى ملموس هستند. شما تمام كاراكترهاى رمان هايى را كه خوانده ايد به ياد بياوريد، كدام از اين كاراكترها در زندگى اجتماعى شان غير قابل لمس بودند، اصولاً شخصيت هاى رمان از انسان هايى شناسايى شده الهام گرفته مى شود. در صورتى كه قصه در بطن و متن خود انسان هايى را مى پروراند كه فقط در كلام هاى مخيل مى توان پروراند. فكر مى كنم آنان كه قصه هاى فراوان مى خوانند نسبت به انواع ناسازگارى هايى كه در آنها هست چندان حساسيتى ندارند، خانم سارا گرين در كتاب نگاهى اديبانه به گذشته معتقد است: ناسازگارى هايى كه در آن آثار ديده ام گاه چنان بى قواره و بى اندام است كه حتى خطاپوش ترين منتقدان نمى توانند از آن بگذرند و گاه اين قدر توصيفات روشنى دارد كه در سنجش با آنها خود طبيعت نيز گويى به حالت آشوب درمى آيد. اما هر رمان خوب حماسه اى است به نثر، با شخصيت هاى بيشتر و سخت تر و آلات و اسباب فوق طبيعى كمتر. در واقع قصه تلاش مى كند روايتى را بيان كند كه تخيلى است، حالا به نثر يا به شعر كه تأكيد آن بر حوادث شگفت انگيز و نامعمول است. اين قصه ها ما را به عجايب مى برند. «به جايى كه موجودات فوق طبيعى با شخصيت هاى انسانى درمى آميزند، جايى كه حتى خود شخصيت هاى انسانى هم به شكل اعجوبه هايى نادر جلوه مى كنند و جايى كه حوادث در پى علت ها و عواملى پديد مى آيند كه با علت ها و عواملى كه مسير امور انسانى را تعيين و تنظيم مى كنند آشكارا و عميقاً متفاوتند، با چنين عالمى ما حتى فكرش را هم در سر نمى پرورانيم كه وضع و موقعيت واقعى خودمان را بسنجيم، با چنان شخصيت هايى ما هيچ نمى خواهيم خودمان را يا همسايگان مان را تطبيق دهيم و يگانه سازيم؛ از چنان زنجيره اى از شگفتى ها و عجايب، ما هيچ نتيجه اى نمى گيريم كه بخواهيم آن را در روند خواسته ها و انتظارات مان در زندگى واقعى دخالت دهيم. اما زندگى واقعى درست همان چيزى است كه رمان ادعا مى كند كه مى خواهد در خود ترسيم كند و رمان در اين راه گاه چندان پيش مى رود كه جوانان و بى تجربگان در قبال تصاوير موجود در آن راه افراط مى پيمايند و سخت آماده اند، دست كم آنچه از آن تصاوير را كه خود دوست دارند، چنان باشد، به عنوان اشيا و امور واقعى در نظر آورند. به همين دليل هم هست كه ممكن است خلق و خوى و اعمال و رفتار و شادى و خوشى برخى انسان ها از آن آسيب ببيند، چرا كه رمان ها اغلب «رمانتيك» هستند. شما در واقع مى بايست شخصيت تان را انتخاب كنيد، رفتارهاى فردى، جمعى و تضادهاى درون شخصيتى او را بيابيد، سپس دريابيد او در عكس العمل به رفتارهاى مختلف چگونه كنشى نشان مى دهد، آزمون تمام اينها به اضافه اين كه شما به يك مكان براى زيستن اين كاراكتر و زمان تعريف شده به اضافه آدم هايى كه در اطراف او هستند، نيازمنديد تا او بتواند با آنها و در كنار آنها زندگى كند و اين رمان شكل بگيرد، اگر چه اين ساختار در قصه هم وجود دارد، به اين معنا كه در قصه هم يك يا چند كاراكتر اصلى هستند كه عموماً در دوسويه خير و شر زندگى مى كنند و روى هم تأثير مى گذارند و سرانجام شر توسط نيروى خير از ميان مى رود، اما مسأله اصلى «باورپذيرى» اين ۲ روايت است. روايت اول (رمان) به دليل نزديكى اش با ساختار زندگى انسان معاصر، براى مخاطب قابل درك و لمس است، اما در قصه شرايط و عناصر متفاوتند. وقتى نويسنده اى قصه مى نويسد،ديگر هيچ ابهامى نمى گذارد تا ما مجبور شويم آن را به نام ديگرى بخوانيم، اما همان نويسنده اگر بخواهد رمان بنويسد بايد به جهان ممكنات پا بگذارد. جهانى كه در آن «محتمل»ها وجود دارند و تجربيات انسان قرن بيستم در آن جارى و سارى است. اما جهان قصه، جهانى توهم برانگيز است. توماس هاردى معتقد است: «رمان بايد تصويرى دقيق از زندگى معمولى باشد، ولى محال است كه عنصر نامعلوم از فضاى داستان ناپديد شود و در پى آن علاقه خواننده نيز نسبت به كل داستان از ميان نرود، از اين روست كه مى گوييم: مشكل نويسنده آن است كه چگونه ميان معمول و نامعمول توازن برقرار كند به طورى كه داستانش از يك سو شوق برانگيزد و از سوى ديگر واقعى بنمايد، در حل اين مشكل نويسنده هرگز نبايد سرشت آدمى را غيرطبيعى بنماياند؛ چون با اين كار داستان خود را باورنكردنى جلوه خواهد داد، عنصر نامعلوم بايد در حوادث باشد و نه در قهرمان ها؛ و هنر نويسنده در آن است كه نامعلوم را شكل ببخشد و نامحتمل را پوشيده بدارد؛ البته اگر داستانش نامحتمل باشد.» شايد يكى از پرسش هايى كه در غرب پيرامون رمان مطرح شد و سپس بين قصه هاى معمول در آن فرهنگ ها با ساختار رمانى كه پس از قصه ها متولد شد، فاصله انداخت، اين بود كه «چرا شكل قصه قرون وسطايى نتوانست، همچنان از عهده پاسخگويى به نيازهاى مردان و زنانى برآيد كه پرورده انقلاب بورژوا (سرمايه دارى) بودند و خود او نيز در كتاب «در واپسين تحليل» در مى يابد كه جامعه بورژوا ناگزير بود قصه را از وضعى كه جامعه فئودالى داشت بيرون آورد تا از آن رهگذر از جامعه فئودالى جدا شود، هر نياز و انگيزه اى در نهاد انسان بورژوا بود او را بر آن مى داشت تا معيارها و مقدسات جامعه فئودال را به رسوايى بكشاند و از بيخ و بن بركند. انسان بورژوا بر خلاف طبقه فئودال كه بر قدرت حاكم بودند به هيچ روى خود را در معرض هيچ تهديد فورى اى نمى ديد، تهديدى كه ممكن بود از رهگذر كشف حقايق تازه درباره جهان متوجه او گردد، اين بود كه به هيچ روى از واقع گرايى بيمى در دل نداشت.» طبيعت واقع گرايى در رمان را نويسندگان قرن هجدهم مديون فلاسفه هستند البته فلسفه يك چيز است و ادبيات چيز ديگر، «اما با درآميختن اين ۲ با هم در تحليل نويسنده تأكيدى سودمند بر تغيير، به وجود مى آيد، تغييرى كه به تبع آن هم در زندگى و هم در ادبيات تحول ايجاد مى شود.» رمان نويس اين كه وظيفه خود مى داند كه هر چه بيشتر به ذكر جزئيات زندگى انسان بپردازد يا به تعبيرى، رگه هاى روى گلبرگ هاى لاله را برشمارد و عقيده برخى نظريه پردازان را ناديده بگيرد كه معتقد بودند: «آنان كه به جزئيات مى پردازند هنرمند نيستند.» همه اينها فصل هاى جدايى قصه و داستان (رمان) را شكل دادند. فصل هايى كه انسان معاصر ديگر با آن مى تواند براحتى قصه را از جهانى دور و دير بداند در اين اتفاقات اجتماعى است كه انسان معاصر درمى يابد براى خارج شدن از سلطه تفكر توهم برانگيز و خالى از واقعيت مى بايستى به نوشتارى پناه بياورد كه چين و چروك هاى چهره او را نمايان مى كند، چهره اى كه در تاريخ او و دغدغه هايش مانده است. ما نمى توانيم از اين نكته غافل باشيم كه رمان همان گونه كه زندگى انسان معاصر را نشان مى دهد، نقاط فصل و جدايى زندگى همراه با تخيل و افسانه اى را با زندگى جدى انسان معاصر نشان مى دهد از جايى كه رمان به شكلى حجيم در نوشتارهاى نويسندگان ظاهر شد، كمتر اتفاق افتاده كه افسانه يا قصه اى نوشته شود. البته اين از توان و توشه درخت كهنسال و پر برگ «قصه» چيزى نمى كاهد و پائيز به جانش نمى اندازد، اما باعث تغييراتى در ساختار علايق مردم ايجاد مى كند. مردم اين روزها براى ديدن خودشان و اطرافيانشان «رمان» مى خوانند، اما براى ديدن تخيلاتشان و آرزوهايى كه در دورها براى انسان شكل مى گيرد «قصه» مى خوانند، چرا كه «پى رنگ» موجود در قصه، «پى رنگى» آرمانى است كه به مناسبات جهان واقع توجه چندانى ندارد و تمايلى هم ندارد خودش را درگير اين مناسبات كند. اگرچه در قصه گاه و بيگاه اتفاق هاى ماوقعى هم رخ مى دهد اما فرايند كلى «قصه» فرآيندى است كه با افعال واقعى، همنشينى و همخوانى چندانى ندارد. رمان نويس اما در جايگاه يك كاوشگر است. او مى كوشد عواطف و احساسات آدمى را دريابد و تحليل كند. «در اين جايگاه رمان نويس در هيأت هنرمندى حساس و گزينشگر جلوه گر مى شود كه درك و تعبيرهاى او خاصه آن گاه كه به جست وجوى تضادها و درگيرى هاى نهفته درون آدمى مى پردازد بسيار سنجيده و حساب شده اند.» نويسنده اى معتقد است: «براى هر مطلبى در داستان بايد آغاز واقعى وجود داشته باشد، ولى به نظر مى رسد كه اين آغاز، پس از آن كه خود به تحقق مى پيوندد، بى درنگ دستخوش آن تغييرات فراوان مى شود، پس با وجود اين مى شود گفت: تقريباً هر چيزى از عالم واقع مى تواند براى اين مقصود به كار گرفته شود از جمله چهره يك بيگانه، يا چهره اى در يك پرده نقاشى، وانگهى آدم هاى زندگى عادى هيچ آن حد و مرز و تشخص لازم را ندارند كه بتوانند در نوشتار جلوه و جلايى پيدا كنند، اينان نه به اندازه كافى خوبند، نه بد، نه به اندازه كافى باهوشند نه نادان و نه به اندازه كافى خنده آورند نه تأسف انگيز. اينان را فقط مى بايد با كمك شرح جزئياتشان در اثر ترسيم نمود چون از طريق حرف و گفت وگو هيچ نمى تواند بازنموده شوند. فكر دليل آن كه چرا آدم وقتى تابلويى را از چهره خودش مى بيند اغلب عصبانى مى شود، در اين باشد كه پديدآورنده آن تابلو صفات و خصايص بارزى را از آدم در آن اثر بر جاى گذاشته، در حالى كه برداشت او از خود آدم چندان تغيير كرده است كه آدم حق دارد بينديشد هيچ شباهتى بين آن تابلو و شخص خودش وجود ندارد. اگر قرار باشد در جهان امروز قصه نوشتن جانى دوباره بگيرد، انسان ها به آرمان هايى بازخواهند گشت كه با آن آرمان ها در اين جهان زيستن كمى دشوار مى شود، نه به دليل اين كه ممكن است آرمان ها كهنه باشد، نه دليل اين موضوع فقط و فقط به تفاوت در رويكرد به آرمان ها بستگى دارد، اين روزها، آدم هاى قصه هاى قرون پيش مصاديقى انتزاعى شده اند كه فقط در تصورات قابل حدوثند و حدوث آنها به موازات شكلى از اتفاق هاست كه براى انسان معاصر بعيد به نظر مى رسد. در نهايت به اين نكته مى رسيم كه رمان محصول ذهن تحليلگر انسان معاصر است، انسانى كه نوشتار را به خوبى مى شناسد و ذهن تحليلگر او نقش يك جامعه شناس، مردم شناس، روانشناس و در عين حال فيلسوف را بازى مى كند. نقشى كه آسيب هاى جامعه و انسان ها را باز مى شناسد و به نوشتار درمى آورد و در برابر يا سويه ديگر آن قصه است كه از فرازهايى حرف مى زند كه امروز نيستند.
|