يكشنبه ۳۱ تير ۱۳۸۶ - ۷ رجب ۱۴۲۸
Sun, Jul 22, 2007
فرهنگ و پايدارى
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
رودررو
سلامت
نگاهى به كتاب « جشنواره بى گناهان مقدس »
داستان
گزارشى از سفر به عراق
آقاى بوش ! تو خطرناكى
نگاهى به كتاب « جشنواره بى گناهان مقدس »
303513.jpg
بهروز شبسترى

جشنواره بى گناهان مقدس
اشعارى از: هرولد پينتر و ديگران در اعتراض به تهاجم آمريكا به عراق
ترجمه: كتايون حدادى

نشر: بخارا
در نخستين سال هاى هزاره سوم ميلادى و در روزگارى كه ديدگاه رايج هنر و ادبيات، ديدگاه فرامدرن است و اغلب نويسندگان و هنرمندان جهان، فرو غلتيده در گرداب فرم زدگى و در استيلاى دست و پاگير تكنيك سالارى، هيچ گونه مقصد و مأوايى براى آفرينش ادبى و هنرى قايل نيستند، آيا واقعه اى را مى توان سراغ گرفت كه در روح و جان نويسنده يا هنرمند اين عصر اثر كند و وى را به خلق آثارى با مضامين انسانى و عاطفى وا بدارد؟ در جهانى اينچنين، آيا شاعرانى ظهور خواهند كرد كه خود را همدرد آلام بشر بدانند و بسان شاعران بزرگ سده هاى گذشته اشعارى از جنس رنج همنوعان خويش بسرايند؟ جهان امروز ما آيا ديگر بار سخنورانى درد آشنا همچون فردوسى و حافظ و مولاناى ما و گوته و لوركا و نروداى فرنگان به خود خواهد ديد؟ شاعرانى بزرگ و برجسته تا سخن به ضرورت رهايى، رستگارى و نيك بختى انسان بسرايند و آثار خويش جز از براى سهيم شدن در غم واندوه مردمان نيافرينند.
شعر از شمار نخستين هنرهاى آدمى است و گويند نخستين شعر عالم مرثيه اى است كه حضرت آدم (ع) آن را به تأثر از ستمى سرود كه قابيل بر برادرش هابيل روا داشته بود. پس از اين منظر، شعر را مى توان حتى يكى از انسانى ترين هنرهاى ابناى آدم به شمار آورد. درحقيقت شعر- به تعبير تصويرگرايانى همچون ازرا پاوند- محصول انباشت نيروى عاطفه در ذهن شاعر است. به اين معنا كه انباشت عاطفه در ذهن، انرژى آزاد مى كند و هرچه اين عاطفه انباشته، شديدتر باشد، محصول واژگانى به بار نشسته، شاعرانه تر- و به تعبير دقيق و فنى كلام- تصويرى تر خواهد بود. بارى و با توجه به آنچه گفته شد، شعر هنرى است كه به طور مستقيم با عواطف آدمى سر و كار دارد و زمانى كه شاعر از واقعه اى متأثر مى شود، انرژى عواطف به صورت مجموعه اى از واژگان تصويرى از ذهن او بيرون مى تراود.
بدين سان، برخوردارى از ماهيتى اين چنين، سبب شده است تا حتى در عصر بى خاصيت شدن هنر و در روزگار شىء وارگى ادبيات نيز شعر همچنان در شمار هنرهاى متعهد و مسئول بنشيند و شاعران جهان، حتى در هزاره سوم نيز كماكان به نيت دفاع از شرافت انسان ها سخن سرايى كنند.
«جشنواره بى گناهان مقدس» مجموعه اى است به هم برآمده از بيست و هفت قطعه شعر كوتاه و بلند كه اخيراً از سوى انتشارات بخارا به چاپ رسيده است. در اين مجموعه شعر ۹۶ صفحه اى كه توسط كتايون حدادى از زبان انگليسى به فارسى بازگردانده شده، دوازده شاعر از كشورهاى مختلف- و اغلب مغرب زمينى- در قالب آثارى گاه بسيار تأثيرگذار، فرياد اعتراض خود را نسبت به جنگ عراق و اشغال نظامى اين كشور توسط متجاوزان آمريكايى و انگليسى به گوش جهانيان رسانده اند.
در بخشى از شعر «صلح با بمب ها» هيو كوك با لحنى طنزآميز چنين مى سرايد:
قدرى از خونتان را خواهيم ريخت، پس آنگاه دوست خواهيم تان داشت‎/ با هم دوست خواهيم شد تا پايان شب‎/ تسليم شويد به نابودى و آزادى ما‎/ يا ما را بپذيريد يا از عشق ما بميريد...
در اين شعر كه با طنزى هوشمندانه و از نظرگاه نيروهاى مهاجم بيان شده است، شاعر به خوبى از پس شخصيت پردازى نظاميان تجاوزگر برآمده و غرور و نخوت آنان را به شكلى واقع گرايانه به تصوير كشيده است. آنچنان كه اين نخوت و غرور بيمارگونه گاهى حتى به خلق و خويى استكبارى نيز پهلو مى زند و اين دقيقاً همان تصويرى است كه جهان امروز ما از توسعه طلبى لجام گسيخته و جنون آميز آمريكا در ذهن دارد:
مى توانستيم همه شما را بكشيم و خود يكه بمانيم‎/ اما تنها تا يك دهم از توانمان را كشته ايم‎/ جنگ ما نبرد محدودى است‎/ و زنده بودن شما اثبات خوبى ماست...
همچنين در بخش ديگرى از اين شعر، هيوكوك، با اشاره به حمايت بى دريغ آمريكا از حكومت بعث در دوران جنگ عراق با ايران، مى نويسد:
پيش از اين با هم يار بوديم، اكنون اما فرق مى كند‎/ روشن است كه شما نمى توانيد بفهميد‎/ ما اختيار داريم هر چه را كه بخواهيم به فرشته بدل كنيم‎/ شما... به آن ها تجاوز كرديد با بدذاتى و تيرگى‎/ ويران شان كرديد با وحشت و بنزين‎/ آدمكش ايد شما، اوباش ايد و ما تحقيرتان مى كنيم‎/ با گذشته خويش اما كارى نمى توانيم كرد...
در شعر ديگرى با عنوان «بازگشت به خانه، بازگشت به ضدجنگ»، مارج پايرسى، با طرح پرسش هايى از خودآگاه جمعى مردم آمريكا، اوضاع اجتماعى- اقتصادى وخيم و نابسامان اين ابرقدرت تا بن دندان مسلح را پيش چشم آنان مى آورد و به اين نتيجه مى رسد كه همه اين هزينه هاى هنگفت نظامى براى جنگ و كشتار مردم عراق، فقط و فقط به نيت نيرنگ آلوده دسترسى به نفت و سرمايه بيشتر است و آزادى و دموكراسى فريبى بيش نيست.
آيا ترجيح مى دهيد بيمه درمانى داشته باشيد‎/... يا بمب براى عراق؟‎/ آيا ترجيح مى دهيد هواى تازه تنفس كنيد‎/ و آبى بنوشيد عارى از حشره كش‎/ و كثافت هاى بالاى رودخانه، يا بمب براى عراق؟...
سپس در ادامه همين شعر، پايرسى، به واقعيت فقر فراگير در ايالات متحده آمريكا اشاره مى كند و با مدد گرفتن از طنزى هوشمندانه كه گاه بسيار تلخ و تيره به نظر مى رسد، چنين مى سرايد:
ما خانواده هايى داريم كه بدهكارند‎/ و كودكانى كه به كفش و دندانپزشك نياز دارند‎/ اما پولمان را براى انفجار هزينه مى كنيم: اين پول است كه منفجر مى كند...‎/ پول براى امنيت، پول براى مدرسه ها، پول براى استيلا...
سراينده اين شعر به مانند طبيبى چيره دست كالبد بيمار دستگاه حاكمه آمريكا را بر ميز تشريح شعر خويش فرو مى شكافد و نشانه هاى آشكار و پليد عفونت را پيش چشمان ما به نمايش مى گذارد:
بياييد برويم غلبه كنيم بر نفت بيشتر و بر كثافت‎/ و بر هوا و اختناق ريه هاى مان‎/ تا درونمان به پسماند هاى عفن‎/ در فاضلاب هاى قديمى شبيه شود. مرگ بيشتر مردم‎/ بى شك همان است كه به آن نيازمنديم...
از ميان ۲۷ شعرى كه در مجموعه «جشنواره بى گناهان مقدس» به چاپ رسيده است، همچنين ۵ قطعه شعر نيز به سروده هاى هرولد پينتر- نمايشنامه نويس و شاعر نام آشناى انگليسى - تعلق دارد و از قضا اين ۵ شعر، نسبت به اشعار شاعران ديگر اين كتاب با لحن تندتر و كوبنده ترى سروده شده اند. هرولد پينتر كه در سال گذشته ميلادى از سوى آكادمى علوم سوئد به دريافت جايزه معتبر نوبل ادبى نايل آمده و از جمله منتقدان سرسخت و آشتى ناپذير سياست هاى آمريكا و انگليس در ميان نويسندگان و روشنفكران جوامع غربى به شمار مى آيد، در شعرى با عنوان «آنها دوباره مى روند» با نگاهى دقيق و جسارت آميز، مذهب رياكارانه حكام آمريكا را درون كاوى مى كند و مى نويسد:
...يانكى ها در رژه زرهى شان‎/ ترانه هاى شادمانه سر مى دهند‎/ در حالى كه سرتاسر جهان بزرگ را مى تازند‎/ خداى آمريكا را ستايش مى كنند‎/ جوى ها انباشته از مردگان است...
در ادامه همين شعر كه به واسطه ديدگاه واقعگراى شاعر، از فضايى تيره و تار و لحنى بسيار تلخ برخوردار است، پينتر سيماى حقيقى آمريكا را به شكل جنايتكارى بى ترحم به تصوير مى كشد و شعر را اين چنين به پايان مى برد:
سرت لكه اى مى شود از غبار‎/ چشمانت خاموش مى شود‎/ و بينى ات بوى مردگان را استشمام مى كند فقط‎/ هواى تمام مردگان سرشار است‎/ از بوى خداى آمريكا...
پينتر در شعر ديگرى با عنوان «مرگ»، از اجساد كشته شدگان عراقى و بى گناهانى كه به دست نظاميان متجاوز آمريكايى و انگليسى به خاك و خون كشيده شده اند، تصويرى به شدت تلخ و اندوهگنانه ترسيم مى كند و با طرح پرسش هايى طنزآميز، به بازخواست تجاوزگران مى پردازد:
بدن مرده در كجا پيدا شد؟‎/ بدن مرده را چه كسى پيدا كرد؟‎/ بدن مرده، مرده بود آيا وقتى پيدا شد؟‎/ بدن مرده چگونه پيدا شد؟‎/ بدن مرده كه بود؟
اين شعر كه از جمله تأثيرگذارترين سروده هاى مجموعه «جشنواره بى گناهان مقدس»، است، با اين تصوير بسيار حزن انگيز به پايان مى رسد:
بدن مرده را شما شسته ايد آيا؟‎/ چشمانش را شما بسته ايد آيا؟‎/ بدنش را به خاك شما سپرده ايد آيا؟‎/ آن را رها شما كرده ايد آيا؟‎/ بدن مرده را شما بوسيده ايد آيا؟...
ديويد رابرتز - شاعر انگليسى - در شعر زيبايى با عنوان «پسران تان به خانه بازمى گردند» وجدان جمعى مردم كشورش را مورد ملامت قرار مى دهد و از آنان مى خواهد تا در باب مردم بى گناهى كه در جنگى ناعادلانه، به دست پسران جوان همين جامعه قتل عام شده اند به انصاف و دادگرى داورى كنند:
شما با اندوه و در نهايت فقدان دست تكان مى دهيد‎/ انباشته از احساس غرور‎/ و مى كوشيد تا درك كنيد‎/ دلايلى را كه پسران تان به خاطرش جان سپردند‎/ در حالى كه بايد زندگى مى كردند‎/... عموم مردم نيز حق دارند كه بپرسند‎/ جنگيدن در اين ميدان آيا يك وظيفه لازم بود؟‎/ آيا حق اين بود‎/ كه پسران تان بروند بمباران كنند و بكشند‎/ مردمى را كه هيچ آسيبى به ما نمى رساندند؟
سپس در انتها، خود شاعر به روشنى پاسخ پرسش هاى طرح شده را مى دهد:
پسران تان نبايد ويران مى كردند، نبايد مى كشتند‎/ آنها قلب مادران را نبايد مى شكستند‎/ آنها مى توانستند زندگى كنند‎/ و شما هنوز هم مى توانستيد آنها را ببينيد...
ديويد رابرتز در شعر ديگرى با عنوان «رئيس جمهور ايالات متحده آمريكا» در باب برافروزنده اين جنگ بى رحمانه و ضدانسانى نوشته است:
رئيس جمهور ايالات متحده آمريكا‎/ خدا نيست‎/ او جامعه بين المللى نيست‎/ او قانون نيست‎/ او حق ندارد تا مرگ تعيين كند‎/ براى اين يا آن قاره‎/ اين يا آن كشور‎/ اين يا آن مرد، زن يا كودك‎/ جامعه بين المللى راستين‎/ ۵ ميليارد مردم زمين اند‎/ مردمى كه مى توانند پايدارى كنند به سادگى‎/ در برابر قدرت رئيس جمهور ايالات متحده آمريكا‎/... اگر سازمان داده شده تصميم بگيرند...
در يكى از زيباترين اشعار اين مجموعه با عنوان «تو خطرناكى آقاى بوش»- كه از قضا سراينده آن يك شهروند گمنام انگليسى است- شاعر خطاب به رئيس جمهور آمريكا نوشته است:
تو خطرناكى آقاى بوش‎/ براى سياره اى كه دوست اش داريم‎/ زمان آن رسيده تا تو‎/ به جهان ارواح روانه شوى‎/... شيطان بزرگ در روى زمين‎/ بگو به من، زندگى چه قدر انسان‎/ هم ارزش است با زندگى اين مردم؟‎/...‎/ براى چيست اين جنگ در عراق‎/ بخشى از آن آيا براى ذخاير نفتى نيست؟‎/ صدها هزار نفر خواهند مرد‎/...زمان آن رسيده تا بى پرده سخن بگوييم‎/ برپاخيزيم و بگوييم‎/ جنگ نه‎/ راه ديگرى هم هست!
علاوه بر اشعار ياد شده، در ابتداى كتاب «جشنواره بى گناهان مقدس» همچنين متنى به چاپ رسيده است كه ترجمه اى است از خطابه هرولد پينتر در مراسم دريافت جايزه نوبل. در اين خطابه كه اواخر سال گذشته ميلادى ايراد شده، پينتر آمريكاى «ددمنش، خونخوار و بى رحم» را به شدت مورد انتقاد قرار داده و طى سخنانى بسيار تحليلى و دقيق به افشاى سياست هاى جنايتكارانه اين كشور و حامى هميشگى اش بريتانيا در ۵۰ سال اخير پرداخته است. در بخشى از اين خطابه مى خوانيم:
«آمريكا بدون هراس و يا نگرانى كارت هايش را رو مى كند. به سازمان ملل، قوانين بين المللى و يا مخالفت هاى انتقادى هم هيچ اهميتى نمى دهد... ايالات متحده همچنين بره كوچك اش را نيز به دنبال خود مى كشد كه كماكان حقير و رقت انگيز، پشت سرش بع بع مى كند؛ بره كوچكى به نام بريتانياى كبير... جرايم ايالات متحده سازمان يافته، پيوسته و جنايتكارانه بوده است، اما كمتر كسى واقعاً درباره آنها سخن گفته... آمريكا در حالى كه نقاب يك نيروى خير را بر چهره داشته، در تمام اين سال ها در كار دستكارى بالينى قدرت در عرصه جهانى بوده است. اين نمونه اى از نوعى خواب مصنوعى عالى، زيركانه و حتى شوخ و شنگ است و من به شما مى گويم كه آمريكا بى شك بزرگترين شامورتى باز تمام عالم است. ايالات متحده مى تواند ددمنش، لاقيد، اهانت گر و ستمكار باشد... به عنوان يك كاسبكار فقط به فكر خودش است و مهمترين كالاى قابل عرضه اش خودشيفتگى است...»
داستان
يك رنگ شدن
زهرا فرخى

براساس خاطره اى از شهيد عليرضا دلبريان
گفتم:«هرجا كه هيچ كس نمى ره، منو بفرست همون جا!»
با تعجب نگاهى به من انداخت و گفت: «نمى فهمم منظورت چيه!»
گفتم : « يك سال تو واحد تبليغات بودم، ازاين كه نتونستم اونجا كار خاصى بكنم، خيلى ناراحتم. اين بار مى خوام برم خطرناك ترين واحد.»
خنده اى كرد و گفت:«تخريب! تو با اين روحيه فقط براى واحد تخريب خوبى.»
نخستين نماز ظهرى بود كه مى خواستم با بچه هاى تخريب بخوانم. چشمم كه به لباس هاى نظامى شان مى افتاد، با آن يقه هاى بسته، بيشتر گرمم مى شد. عرق بود كه از سر و رويم مى ريخت.
براى دلگرمى هم كه شده، به خودم گفتم: اينجا تبليغات نيست كه با زيرپوش نماز بخوانى. بايد عادت كنى!
مجبور شدم براى يك رنگ شدن با آنها دكمه يقه ام را ببندم. كم اذيت نشدم سر نماز. همه كارهايشان، با جاهاى ديگر فرق مى كرد. نماز كه تمام شد، آمدم بلند شوم، ديدم همه نشسته اند، انگار كه تازه بخواهند عبادت كنند. صلوات مى فرستادند و با چشم هاى خيس دعا مى خواندند. مگر اينها گرمشان نمى شد؟ مگر معنى گرسنگى را نمى فهميدند؟
دست آخر بعد از چهل دقيقه رفتيم براى ناهار. واقعاً كه عجيب بود. حتى خوردنشان هم عادى نبود. باز هم صلوات و دعا. آن هم دعايى كه اصلاً به گوشم نخورده بود.
بلد كه نبودم. فقط به تقليد از آنها لب هايم را باز و بسته مى كردم.
با خودم گفتم:«خدايا، اين جا چه خبره؟ اينها ديگه كى ان؟»
احساس كردم از زندگى خيلى عقب مانده ام. براى ماندگار شدن دراين واحد، بايد تكانى به خودم مى دادم . آن هم يك تكان اساسى.
گزارشى از سفر به عراق
مرا براى دو زيارت به مشهد ببريد
303510.jpg
محمدعلى آقاميرزايى

آنچه مى نويسم تصويرى است از ديده هاى عجيب و شگرف؛ تصويرى ناقص و معوج كه نمى توان آن را در قالب كلمات به درستى منتقل كرد. مثل سايه اى است از آنچه ديده ام، اما آن نيست؛ گويى تصويرى است كه در آينه اى زنگار گرفته و تار خواهيد ديد.
بارى وقتى قدم به خاك عراق بگذارى، در ابتدا شيعيان سرگردان اين سرزمين توجه ات را جلب خواهند كرد. شيعيانى كه هنوز در كربلا، نجف، كاظمين و سامرا كشته مى دهند و زن هايى كه هنوز بر تل زينبيه مويه مى كنند. اينجا سرزمينى است كه شيعيان بسيارى به جرم نجنگيدن با شيعيان ايرانى شكنجه و كشته شده اند؛ به جرم ايستادگى در برابر صدام. عراق، سرزمين زينب هاى مكرر است و ياس هاى سياه پوش، خاكى كه پر است از مادران و همسران غريب. نمى توان اين همه درد و رنج را ديد و دم نزد. در اينجا زنان رنج مضاعف اند و محكوم به بودن و درد كشيدن.
عراق سرزمينى است كه گويى خنده در آن مكروه است. نمى شود با زنان شيعه اين ديار حرف زد و اشكى نريخت. زنانى كه بيوه شهيدند، يتيمانى كه مادر شهيدند، مادرانى كه خواهران شهيدند و خواهرانى كه همسران شهيدند، همسرانى كه يتيمان شهيدند و اين دور سرگيجه آور بى انقطاع همه در زنانى جمع شده كه بيش از ۱۴۰۰ سال چون اهالى خيمه هاى حسين (ع) مكرراً درد مى كشند و شكيبايى پيشه مى كنند و تازيانه مى خورند و تحقير مى شوند.
همراه با يك مترجم به ديدار مادران، همسران و زنانى رفتيم كه امام خمينى (ره) مرجع تقليد آنان بوده و به همين دليل شيردلانه مردان خود را روانه كرده اند تا به هر شكل ممكن به ايران هجرت كنند و ناگزير به جنگيدن با شيعيان امام خود نشوند. و اكنون پس از فروپاشى حاكميت بعثى ها و سرنگونى صدام بسيارى از آنان دريافته اند كه مردانشان به شهادت رسيده اند و در قم يا مشهد مقدس دفن شده اند.
بصره شهرى است كه جنگ ۸ ساله را به اندوه پشت سر گذاشته است. اين شهر پر است از شيعيانى كه هيچ گاه تن به ستم نداده اند؛ زنان اين شهر نيز همچون شيرزنان علوى تاريخ درد كشيده اند و شكيبا. در بصره به جز عده اندكى مسيحى و اهل سنت همه شيعه اند و جنگ هاى بى شمارى را در تاريخ تجربه كرده اند؛ از جمل تا جنگ ۸ساله عراق عليه ايران.
در حومه بصره به خانه «هدى عطيه الصابرى» همسر شهيد «خير محمد عوينى» مى رويم كه با برادر و خانواده برادرش زندگى مى كند. «خيرمحمد» در جنگ ۸ ساله ، همدوش رزمندگان ايرانى جنگيده و شهادت را همچون شربتى شيرين لاجرعه سر كشيده است. او در سال۱۹۹۱ ، ۳دخترش را نيز به همراه ۱۲ تن از اعضاى خانواده پدرى، بر اثر بمباران هواپيماهاى آمريكايى از دست داده.
او و برادرش ما را به اتاقى دعوت مى كنند و در استكان هاى كوچك و كمر باريك چاى عراقى و در پارچ آبى پلاستيكى كه تكه يخى در آن غوطه ور است آب خنك برايمان مى آورند.
از او مى پرسم: «همسرت را آخرين بار چه زمانى ديدى؟» به فكر فرو مى رود و مى گويد: «حالا ديگر تاريخ دقيق آخرين ديدارمان را به ياد ندارم. نمى دانم چه روزى بود، ولى خوب به ياد دارم كه زمستان تازه از راه رسيده بود. اوايل فصل بود. قبلاً شب هاى بسيارى صحبت كرده بوديم. ناگزير شده بود به جبهه برود و با شيعيانى كه ما نيز مقلد رهبرشان بوديم، مبارزه كند، در حالى كه هيچ دلش نمى خواست چنين شود و خود را براى مواجهه با مخاطراتش هم آماده كرده بود. من هم خطرات پيش روى او را مى دانستم و مطمئن بودم كه اگر به دام استخبارات بيفتد با شكنجه و آزارى مداوم رو به رو خواهد شد، او را دلگرم كردم، اما تمام وجودم لبريز از وحشت بود. مى دانستم كه بعد از رفتن او با مصايب بسيارى روبه رو خواهيم شد.»
نگاهى به دور و برش مى اندازد و مى گويد: «اگر او مى رفت فقط من و۳ دخترم مى مانديم. بى هيچ مردى كه از ما حمايت كند، با اين همه، به «خير محمد» اطمينان دادم كه نزد پدر و برادرانم خواهم رفت و به اين ترتيب شك و دودلى را از او دور كردم.»
همسر شيردل «خير محمد» همچنان به مرور خاطرات تلخ خويش ادامه مى دهد: «شب آخر من و ۳دخترم را در آغوش گرفت. هر ۴نفر گريه مى كرديم، اما «خيرمحمد» به ما دلدارى مى داد و من نيز دخترانم را به هزار ترفند آرام كردم. وقتى ترديد و دو دلى را براى لحظه اى در چهره اش ديدم، برخاستم و كاسه آب و قرآن آوردم؛ و اين يعنى ختم ماجرا. او بايد مى رفت؛ به سرعت ۳بار از زير قرآن گذشت و از خانه بيرون رفت، آن وقت من نيز كاسه آب را پشت سرش به زمين ريختم . تا يك سال هيچ خبرى از او نرسيد. يك سالى كه هر روزش همچون قرنى بر ما گذشت. مأموران پيوسته مزاحم مان مى شدند، مرا به استخبارات مى بردند و تهديد مى كردند كه بدترين بلاها را بر سر خودم و دخترانم خواهند آورد، ولى من فقط مى گفتم او ما را ترك كرده و ما هيچ خبرى از او نداريم. وانمود مى كردم كه او بر اثر اختلافات خانوادگى، تركمان كرده و رفته است.
بعد از يك سال نامه اى از او رسيد؛ خبر داده بود كه صحيح و سالم به ايران رسيده است چند نامه ديگر هم رسيد و بعد ديگر هيچ خبرى از او نداشتيم.
از وقايع سال۲۰۰۳ كمى گذشته بود كه دوباره چند نامه از او رسيد و ما از سلامتى اش باخبر شديم. اطمينان از زنده بودنش ما را بر آن مى داشت تا هر روز به انتظارش بنشينيم و به راه آمدنش چشم بدوزيم. به خانه پدرى نقل مكان كرديم. روزى براى سؤال و جواب به استخبارات رفتم. بچه ها را در خانه گذاشته بودم.
بعد از چند ساعت وقتى برگشتم با صحنه دلخراشى روبه رو شدم؛ خانه ما و چندين خانه اطرافش كاملاً ويران شده بود. كسانى كه باقى مانده بودند، بر سر و روى خود مى زدند و مردها سراسيمه مشغول بيرون آوردن زخمى ها و اجساد از زير آوار بودند. مردم اطراف هم به يارى آمده بودند. از آن لحظه هاى كوتاه و تيره و تلخ چيز ديگرى در خاطرم نمانده، اما وقتى به هوش آمدم، فهميدم كه در حمله هواپيماهاى آمريكايى اين منطقه مسكونى به اشتباه بمباران شده و ۳ دخترم همراه با ۱۲ نفر از اعضاى خانواده ام به شهادت رسيده بودند. بسيارى از همسايه ها زخمى شده و دارو ندارشان را از دست داده بودند. برادر بزرگم و همسرش همراه با خانواده كه چندين محله دورتر از ما زندگى مى كردند زنده ماندند.
از آن پس تنها اميدم بازگشت «خيرمحمد» بود؛ به جز او تنها برادرم و خانواده اش برايم باقى مانده بودند. در نزديكى خانه برادرم ساكن شدم. به غير از آنها كس ديگرى را نداشتم و ديگر هيچ چيز برايم اهميت نداشت. مدتى در چادر زندگى مى كرديم، تا اين كه خرابى هاى خانه برادرم تعمير شد.
* شهادت همسر
آن روزها من از همه چيز دست كشيده بودم و فقط انتظار مى كشيدم. براى گذران زندگى عادى هم مشكل داشتيم، چه رسد به اين كه بخواهم به ايران بروم و همسرم را پيدا كنم.»
اين را زمانى بر زبان آورده بود كه از او پرسيده بودم: «پس چرا به دنبال همسرت به ايران نرفتى؟» گفته بود و اشك به آرامى از چشمانش جوشيده بود و بر گونه هايش چكيده بود. اكنون ديگر مقنعه رنگ و رو رفته اش از چكه چكه هاى زلال اشك كاملاً خيس شده بود.
مى پرسم: «چه زمانى فهميدى كه همسرت هم شهيد شده؟»
سربلند مى كند و مى گويد: «بعد از تغيير و تحولات عراق و سقوط صدام، چند نفر به خانه ما آمدند و خبر شهادت او را به ما دادند. گفتند : او براى دفاع از حق و حقيقت و در راه دين با سپاه صدام جنگيد و هنگام جهاد به شهادت رسيد. توى دلم يخ بسته بود انگار. پلك هايم شروع كرده بودند به پريدن. در يك لحظه تمام گذشته و تك تك ماجراهاى روى داده در اين انتظار هزارساله، به سرعت در مقابل چشمانم زنده شدند و گذشتند و رفتند. حالا من مانده بودم فقط. من... تنها. تنها و بى انتظار. تنها و بى انتظار و بى ... نه، اميد اما بود. خودم را نبايد مى باختم. خودم را نباختم. فقط به حضرت زينب و اهالى خيمه هاى كربلا فكر كردم؛ و تنها به اين شكل بود كه توانستم بار وحشتناك شنيدن اين خبر را تاب بياورم.
كمى كه آرام شدم، زير لب زمزمه كردم: «انالله و انااليه راجعون» سپس خدا را شكر كردم كه «خيرمحمد» به آرزويش رسيده است.
دلم مى خواست فقط يك بار ديگر او را مى ديدم. او انسان خوب و با ايمانى بود. به معاد ايمان كامل داشت و نماز بسيار مى خواند. با من و دخترانش بسيار مهربان بود و از پدر و مادرش به خوبى نگهدارى مى كرد و به همه يارى مى رساند. غيرت دينى عجيبى داشت. پس از پيروزى انقلاب اسلامى در ايران «خيرمحمد» به اطرافيانش گفته بود كه پيشواى بزرگ همه مسلمان ها امام خمينى (ره) است؛ او ايمان خود را به اين حقيقت روشن ، در عمل نيز ثابت كرده بود.
كسانى كه خبر شهادت او را آورده بودند، گفتند محمد را در مشهد به خاك سپرده اند؛ در شهرى كه غريب ترين امام شيعيان نيز در آنجا به خاك سپرده شده بود. حسرت خوردم؛ زيارت مشهد براى شيعيان عراق يك آرزوست، چه رسد به دفن شدن در جوار بارگاه امام رضا (ع).»
وقتى به اين زن خبر دادم كه انتخاب شده است تا به زيارت مشهد و مزار همسر شهيدش برود، لرزش اشك را در چشمانش ديدم. نمى توانست سخنى بگويد. سكوت كرد. گفتم: «وقتى بر مزارش حاضر شوى به او چه مى گويى؟»
لحظه اى به فكر فرو رفت و بار ديگر بى صدا اشك ريخت؛ آن وقت آرام تر كه شد گفت: «اول حمد و سوره اى برايش خواهم خواند. خدا را ستايش مى كنم و شكر مى گويم. از خدا مى خواهم به من شكيبايى و حس همدردى عطا كند. برايش قرآن مى خوانم و بعد تمام حرف هايى را كه اين همه سال مى خواستم به او بگويم در خلوت برايش بازگو مى كنم. از دخترانش و از نحوه شهادت شان خواهم گفت و از تك تك لحظه هاى بدون او برايش حكايت خواهم كرد.»
سپس وقتى بلند شديم تا خانه را ترك كنيم، جلو آمد و گفت: «مرا براى ۲ زيارت به مشهد ببريد!»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |