يكشنبه ۳۱ تير ۱۳۸۶ - ۷ رجب ۱۴۲۸
Sun, Jul 22, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
اينترنت
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
ماجرا
رودررو
سلامت
عشق پردردسر
303504.jpg
ايران واشقانى فراهانى

تو كه اينقدر به خانواده ات وابسته بودى، براى چى زن گرفتى؟ چرا با زندگى من بازى كردى؟ چرا؟...
جمله اى كه زن از ۲ ماه پيش بارها به زبان آورده و خودش هم نمى دانست دليلش چيست. احساس مى كرد شوهرش سرد شده و ديگر گرماى محبت را در نگاه او احساس نمى كند.
به چشم خود مى ديد، يكى از حلقه هاى زنجير خوشبختى كه او را به شوهرش پيوند مى داد، درحال گسستن است. احساس مى كرد در رسيدن به آرزوهاى مشتركشان دچار مشكل شده است. در اين ميان نه زن حاضر بود كوتاه بيايد نه مرد! با همه اين تصورات، مرد رو به زن كرد و گفت:
- تو به مادرم كه يك پيرزن است حسادت مى كنى.
زن احساس كرد شيشه خوشبختى اش درحال شكستن است. تنها ۶ ماه از ازدواج شان مى گذشت. شوهرش مردسربه راه و خوش اخلاقى بود. خانواده حميد علاقه زيادى به پسرشان داشتند و حميد هم هرروز وقتى از اداره تعطيل مى شد، به خانه مادرش مى رفت و چندساعتى آنجا مى ماند. مادرش هم غذاهاى موردعلاقه پسرش را آماده مى كرد.
به همين خاطر خيلى از شبها حميد پس از صرف شام به خانه مى رفت. سمانه ابتدا فكر مى كرد دستپخت اش موردپسند شوهرش نيست. به همين خاطر سعى كرد تا نحوه طبخ غذا و تزئين آن را تغييردهد.
اما وقتى ديد حميد به سليقه مادرش توجه بيشترى نشان مى دهد و مطابق ميل او رفتار مى كند، به فكر فرورفت.
- حميد تو از من دلخورى يا از چيزى رنجيده اى؟
- نه!
- پس چرا از من فرار مى كنى و شبها اينقدر دير به خانه مى آيى؟
حميد با قيافه حق به جانبى جواب داد:
پدرم مشكل قلبى دارد و هر لحظه امكان دارد حمله قلبى به او دست بدهد. مادرم هم پير و ناتوان شده و خودت مى دانى كه آنها تمام جوانى شان را به پاى من و خواهران و برادران كوچكترم گذاشته اند. من نمى توانم محبت هاى آنها را فراموش كنم و بايد مرتب به آنها سربزنم.
- اما آنها به جز تو فرزندان ديگرى هم دارند.
حميد با شنيدن اين حرف كنايه آميز برآشفت و چشم غره اى به زنش رفت و با جديت گفت: من از تو تنها انتظار محبت به آنها را دارم. يادت باشد كه خودمان هم روزى پدر و مادر مى شويم.
لحظاتى بعد اشك از چشمان سمانه جارى شد و بغض گلويش را فشرد. حميد ديگر آن مرد سابق نبود. سمانه نمى دانست چه بر سر زندگى اش آمده است.
اما خوب مى دانست سردى زندگى براى او حكم مرگ را دارد.
- حميد، من دلم دراين خانه پوسيد. هميشه تنها هستم. بهتر است مرا به تفريح و گردش ببرى.
- عصر آماده شو بريم خونه مادرم!
سمانه وقتى ديد شوهرش به جاى گردش و تفريح، راه خانه مادرش را پيش گرفته، صبرش تمام شد و آنجا نيز با نيش و كنايه نارضايتى خود را به مادرشوهرش فهماند.
- بهتر است بچه ها بعد از ازدواج به فكر همسر و زندگى آينده خود هم باشند و خود را اينقدر مديون پدر و مادر ندانند و تا وقتى كه به آنها وابسته اند، زندگى مستقلى را شروع نكنند. چقدر خوب است كه پدر و مادر هم بدانند بچه ها بايد درآمدشان را صرف زندگى خود كنند.
هاجر خانم مادر حميد كه با دقت به حرف هاى نيش دار عروسش گوش فراداده بود با شنيدن جمله آخر عروسش يكه خورد و به شدت رنجيد. او نتوانست از اين همه گستاخى عروسش چشم پوشى كند و جواب داد:
من و شوهرم سالها زحمت كشيديم. وقتى پدر حميد زمينى خريد و قصد داشت خانه اى بسازد، به خاطر همراهى با او در كنارش مثل يك كارگر كار كردم. حالا هم احتياجى به كمك مالى پسرم يا هركس ديگرى ندارم. بهتر است بدانى وقتى حميد قصد خريد ماشين داشت، مبلغ زيادى به او كمك كرديم. اما متوجه نشدى كه شوهرت آن روزها چقدر دنبال پول بود.
دخترجوان با شنيدن اين حرف ها دردى دراعماق وجودش احساس كرد. با خود گفت: اگر مى دانستم حميد به پول احتياج داشته، طلاهايم را مى فروختم. با اين حال سمانه از اين كه شوهرش هرزمان كه به مشكل فكرى يا اقتصادى برخورد مى كرد، از پدر و مادرش كمك مى خواست، آزرده بود.
سكوت خانه براى دختر تنها به شدت غمبار و سنگين بود. دلش مى خواست مثل نوعروس هاى همسن وسال خود همراه شوهرش به مسافرت برود و وقت بيشترى را با هم در خانه بگذرانند. او لحظه شمارى مى كرد كه حميد يك روز از دستپخت و سليقه اش تعريف كند و مطابق سليقه او لباس بپوشد. دلش مى خواست جاى بيشترى در زندگى حميد داشته باشد و او به خاطر زنش دور همه را خط بكشد. اما اين ها همه برايش رؤيايى شده بودند. ديگر طاقت نداشت بى اعتنايى هاى حميد نسبت به خود و علاقه افراطى او به خانواده اش را تحمل كند. حتى تغيير دكور خانه هم به نظر حميد نمى رسيد. چند بار به دروغ خود را به مريضى زد، اما تغييرى در شوهرش نديد، خود را در مردابى گرفتار ديد. عرق سردى روى پيشانى اش نشست. هر شب كابوس هاى وحشتناك و پر از تنهايى مى ديد.
همزمان با غروب آفتاب خانه در تاريكى فرورفته بود و سمانه انتظار شوهرش را مى كشيد، اما اين انتظار با هر شب فرق داشت. به قاب خالى در خانه نگاه كرد كه هنوز از تصوير حميد خالى بود. حميد بار ديگر چهره درهم همسرش را در برابر خود ديد. زن با ديدن شوهرش گفت: حميد، من خسته ام.
- من هم همين طور. عصر كه از سركار برگشتم پدرم را بردم دكتر. ناودان خانه شان هم شكسته و قول داده ام فردا آن را درست كنم.
-اما من از اين زندگى خسته ام.
- منظورت چيه؟
- من تصميم به جدايى گرفته ام و ديگر توان تحمل اين وضع را ندارم. يا من، يا خانواده ات.
حميد با شنيدن اين حرف شوكه شد. با خود گفت: جدايى از پدر و مادر ناسپاسى از آنهاست و نمى تواند چشم خود را به روى محبت هاى آنها ببندد. وقتى متوجه شد حرف هاى او و همسرش براى ادامه زندگى بى نتيجه است با هم تصميم به جدايى گرفتند.
نظريه كارشناسى
303516.jpg
فاطمه افشارمنش
كارشناس ارشد روان شناسى
زمانى كه ازدواج مى كنيم و موجوديت خود را به عنوان «ما» مطرح مى كنيم، گاهى اوقات بايد در برخى زمينه ها مبارزه كنيم، مبارزه اى ناراحت كننده به منظور رها شدن از وابستگى هاى خانواده اى كه در آن بزرگ شديم. اما گاهى كلمه «ما» در ازدواج به ارتباط ميان يكى از زوج ها با پدر و مادر تعبير مى شود.
به منظور تشكيل يك خانواده جديد زن و شوهر بايد در محدوده روابط خود با والدين يكديگر صحبت كنند براى مثال هرچند وقت يكبار آنها را ببينند و يا تماس تلفنى داشته باشند.
خواسته هايى كه ديگران از «ما» به عنوان وجود مستقل دارند گاه متناسب و گاه بيش از حد است. بعضى از زوجين جوان آگاهانه و يا ناآگاهانه معتقدند به خانواده هايشان بدهكارند ممكن است اين احساس را نسبت به خواهران و برادران خود نيز داشته باشند چرا كه درمقايسه با همسرانشان مدت زيادترى را با آنها زندگى كرده و درضمن هم خون نيز هستند.
بنابراين احساس مى كنند به آنها هم مديون هستند، پس بايد وقت بيشترى را با آنها بگذرانند. گاه حالت ترحم، ترس، گناه و يا درماندگى در مقابل خانواده، در فرد احساس بدهكار بودن را به وجود مى آورد. اگر تاكنون از نظر روانى از خانواده اى كه در آن به دنيا آمديم جدا نشديم، حالا زمانى است كه قدم به مرحله بلوغ مى گذاريم و يا اگر مى خواهيم در وضعيت «فرزند خانواده» باقى بمانيم، بايد بهاى آن را در زندگى مشترك بپردازيم.
اگر جوانان خواهان ازدواج موفق هستند بايد هنگام ترك والدين بتوانند «از فرزند خانواده بودن» رها شده و زندگى جديدى را شروع كنند و به افراد بالغى تبديل شوند.
قرار گرفتن زوج ها در كنار والدين باعث رضايت بيشترى در زندگى مى شود و در حقيقت به سبب حفظ ارتباط بين نسل ها و ادامه آن، «روح يك ازدواج»، سالم باقى مى ماند اما بايد دانست اكثر زوج ها از درگير شدن همسر خود با خانواده شان شكايت دارند. بنابراين دارا بودن يك فاصله منطقى و قابل احترام و نزديكى به آنها در وقت نياز عشق و دلگرمى را نسبت به زوج ها بيشتر مى كند.
دختران و پسران جوان در ابتداى زندگى مشترك براى اثبات استقلال درونى خويش بايد تلاش كنند، در رويارويى با تهديدها و خطرات و مشكلات، صبر و بردبارى نشان دهند و از هرگونه وابستگى افراطى به والدين كه پدر و مادر حلال مشكلات باشد، دورى كنند.
از سوى ديگر اين نكته نيز قابل ذكر است كه اين گونه وابستگى هاى افراطى، از دوران كودكى شكل مى گيرد. بنابراين پدر و مادر از دوران كودكى بايد به او ياد دهند كه به طور مستقل فكر و عمل كند تا زمانى كه به سن جوانى و تشكيل خانواده مى رسد، قادر به اتخاذ تصميم و مقابله با مشكلات شود و بتواند به تدريج از لحاظ اقتصادى و روانى از خانواده اش جدا گردد. اغلب ديده مى شود محافظت و توجه بيش از حد والدين، شخصى را متكى و غيرمستقل بار مى آورد و نتيجه آن خواهد شد كه در برقرارى روابط سالم با مشكلات زيادى مواجه خواهند شد. در اين ميان زن و شوهر بايد همانند ۲ فرد بالغ و عاقل و با حفظ فاصله اى قابل احترام نسبت به والدين خويش از آنها راهنمايى، عشق و حمايت دريافت و اين عشق را با همسرشان تقسيم كنند . حال آن كه همواره بايد دانست جدايى روانى- فيزيكى از پدر و مادر نشانه ناسپاسى از آنها نيست ، بلكه قدمى به سوى كامل شدن در زندگى جديد است.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |