دوشنبه ۱ مرداد ۱۳۸۶ - ۸ رجب ۱۴۲۸
Mon, Jul 23, 2007
فرهنگ و هنر
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
دانش
ماجرا
قاب عكس
رودررو
خانواده
گزارش پشت صحنه از فيلم «چگونه اركستر هماهنگ مى شود»
ساخته محمد احمدى
درباره «راتاتول» پرفروش ترين فيلم انيميشن اين روزها
گزارش پشت صحنه از فيلم «چگونه اركستر هماهنگ مى شود»
ساخته محمد احمدى
تقدير در خيابان آرام
بهمن عبداللهى
303876.jpg
- ا... اين آقا حميد فرخ نژاد نيست؟!
- نه بابا... اون كه موى بلند نداره.
- چرا بابا خودشه!
- فكر نكنم... همين چند روز پيش عكسش رو توى مجله ديدم.
- شرط مى بندم خودشه!
- دست بردار، هنرپيشه ها لباس هاى مرتب مى پوشن، تو ماشين هاى مدل بالا مى شينن. امكان نداره. اونم با اين شكل و وضع؟
اين حرف ها گفت وگوى يك زن و شوهر جوان است كه از پارك ميخك خيابان كرمان مى گذرند. حرف هاى آنها خيلى هم بيراه نيست. فرخ نژاد بازيگر سينما در حالى كه سيگار نيمه تمامى در دست دارد زير آفتاب تابستان اين طرف و آن طرف مى رود و بيقرارى اش طبيعى به نظر نمى رسد. عابرانى كه او را مقابل يك سمند نقره اى مى بينند متقاعد مى شوند كه ماجرا مربوط به صحنه اى از يك فيلم است. از دوربين در اطراف فرخ نژاد خبرى نيست اما آنها كه وقت و حوصله كافى دارند جاى دوربين را خيلى زود پيدا مى كنند. گروه فيلمبردارى آن طرف خيابان از پشت بام يك ساختمان سه طبقه در حال فيلمبردارى است.
ظهر روز چهارشنبه بيستم تيرماه است. محمد احمدى كارگردان ۴۵ ساله سينما به همراه گروهش مشغول ضبط يك نما از فيلم «چگونه اركستر هماهنگ مى شود» است. او كه سال ها به عنوان عكاس، مدير توليد و فيلمبردار در سينماى ايران فعاليت كرده امروز در حال فيلمبردارى دومين فيلم خود در مقام كارگردان است.
نماى مورد نظر توقف و حركت حميد فرخ نژاد است كه در نقش دكتر مسعودكيا ظاهر شده و در اين صحنه قرار است حركاتش توسط بازيگر نقش ليلا (پريوش نظريه) از پشت پنجره ديده شود.
فيلم داستان زندگى سه خانواده شهرى است كه به واسطه اتفاقاتى- كه گروه سازنده از آن به عنوان «تقدير» ياد مى كند- باعث ارتباط بين آنها و در نتيجه نزديكى ميان آنها مى شود. همه اعضاى گروه سعى مى كنند داستان را تا زمان آماده شدن فيلم بازگو نكنند. اما چنين برمى آيد كه فرخ نژاد شخصيتى روان پريش دارد كه به خاطر از دست دادن عزيزانش بدان دچار شده، از سوى ديگر ليلا زنى است كه با دختر خردسالش در يك مجتمع زندگى مى كند و در مقابل پيمان (احمد مهرانفر) و سارا (مريم رهبرى) زوج تازه ازدواج كرده اى هستند كه در واحد مقابل منزل ليلا ساكن هستند. فيلم رابطه بين اين اشخاص را روايت مى كند و احمدى اين بار برخلاف شاعر زباله ها از فيلمنامه مخملباف استفاده نكرده و فيلمنامه اى را از يك گروه چهارنفره (محمود غلامى، سيدرضا خطيبى، مهدى حسين نژاد و محمد احمدى) جلوى دوربين برده است.
منشى صحنه كلاكت را جلوى دوربين مى گيرد. «سكانس،۴۲ پلان ،۱ برداشت۱» نماى مورد نظر POV يا همان زاويه نگاه شخصيت ليلا به پارك مقابل مجتمع است. او در اين نما مسعود كيا را مى بيند كه با بيقرارى مشغول كلنجار رفتن با خود است و با رفتارى عصبى به سيگارش پك مى زند.
گروه توليد به جاى قرار دادن دوربين در پشت پنجره واقعى مجتمع، اين نما را از پشت بام فيلمبردارى مى كنند. به جاى پنجره يك نرده آورده اند كه روى قرنيز لب پشت بام گذاشته اند. يك پرده تورى هم يكى از عوامل فيلم در دستش گرفته و جلوى نرده گرفته است تا پنجره واقعى به نظر برسد. رحيم بشارت فيلمبردار پشت دوربين BL4 قرار مى گيرد. غفارى دستيار كارگردان براى واقعى تر شدن پنجره يك تكه شيشه جلوى دوربين مى گيرد اما انعكاس نور و تصوير او را در استفاده از شيشه منصرف مى كند. بشارت مى گويد شيشه كيفيت تصوير را پائين مى آورد. محمد احمدى كه در فيلم دوم خود مديريت فيلمبردارى را نيز بر عهده دارد پشت دوربين مى آيد و دستور مى دهد «دوربين را عقب تر بكشيد، ميله هاى پنجره با اين لنز ديده نمى شود.»
گروه فيلمبردارى به سرعت وارد عمل مى شود، آن طرف خيابان فرخ نژاد زير سايه يك درخت منتظر فرمان حركت است.
از احمدى مى پرسم زير آفتاب كار كردن سخت است؟
پاسخ مى دهد: «نه خيلى زياد، امروز روز دهم فيلمبردارى است و ما تقريباً ۲۰ تا ۲۵ درصد كار را ضبط كرده ايم. چند روز ديگر هم در همين لوكيشن (صحنه فيلمبردارى) هستيم و بعدش به يكى از بيمارستان هاى همين اطراف مى رويم تا صحنه هاى مربوطه را فيلمبردارى كنيم.»
دستيار كارگردان از بالاى بام به آن سوى خيابان اشاره مى كند و بلند مى گويد: «آقاى فرخ نژاد لنزمان ۱۳۵ است، خيلى لانگ شات (نماى باز) نمى گيريم» بعد به كسى اشاره مى كند ماشين دكتر كيارا كمى جلوتر ببرند تا در كادر قرار بگيرد. همه چيز آماده مى شود فرخ نژاد در كادر دوربين قرار مى گيرد، جلوى دوصندلى پارك قدم مى زند و سيگار مى كشد. بشارت از پشت دوربين اعلام مى كند نردبان مأموران مخابرات در كادر ديده مى شود، يكى مى رود و آن را برمى دارد. احمدى آماده اعلام حركت است كه ابر مى شود و نور تغيير مى كند. گروه به آسمان نگاه مى كند چند تكه ابر جلوى آفتاب قرار گرفته است.
فيلمبردار مى آيد تا آب خنك بخورد، مى پرسم بالاخره چه لنزى بستيد؟ مى گويد: «۱۳۵» در مورد كارش با احمدى سؤال مى كنم پاسخ مى دهد: «خوب بوده، اين يكى از كارهاى مستقلم به عنوان فيلمبردار است». رحيم بشارت را در كار قبلى احمدى «شاعر زباله ها» هم ديده بودم. او ۲۰ سال دستيار محمد آلادپوش بوده است و حالا به دعوت احمدى فيلمبردارى كار را بر عهده دارد.
بشارت مى گويد: «بيشتر صحنه هاى فيلم داخلى است و از سوى ديگر عمده كار روى دست فيلمبردارى مى شود كه به دليل نوع داستان انتخاب شده است.»
«آقا مى گيريم» اين صداى غفارى دستيار كارگردان است كه رفتن ابرها را اعلام مى كند، فرخ نژاد از آن سو مى پرسد چقدر مى تواند حركت كند، غفارى هم پاسخ مى دهد «يك متر در دومتر».
صدا- دوربين- حركت. سكوت مى شود. صداى موتور دوربين درمى آيد. فرخ نژاد به خوبى بازى مى كند. برداشت راضى كننده است. كات.
به فرمان كارگردان جاى دوربين عوض مى شود تا همين اتفاق از زاويه ديگرى فيلمبردارى شود. دستياران فيلمبردار مشغول مى شوند تا دوربين را آماده كنند.
جهانگير ميرشكارى در يك سوى پشت بام مشغول تنظيم دستگاه صدابردارى است. او از جمله صدابرداران با سابقه سينماى ايران است. صدابردارى بيش از ۳۰ فيلم محصول فعاليت او در ۲۰ سال به شمار مى آيد. «خسته نباشيد آقاى ميرشكارى».
از او درباره كار مى پرسم. از اين كه زير آفتاب دارد كار مى كند. او مى گويد: «اين كه چيزى نيست. قبل از اين فيلم سرصحنه «استشهادى براى خدا» ساخته عليرضا امينى بوديم، فيلم در منطقه فيروزكوه فيلمبردارى مى شد و سرماى هوا ۳۰ درجه زير صفر بود. حالا دارم تلافى آن سرما را درمى آورم» دستگاهش را مرتب مى كند و ادامه مى دهد: «دارم صداى زمينه را مى گيرم. اين ساختمان در منطقه شلوغى قرار دارد و از سه طرف به خيابان متصل مى شود براى همين پر از صداهاى مزاحم است.» مى گويم: «شما كه به اين صداهاى مزاحم عادت داريد» پاسخ مى دهد: «البته در مراحل فنى صداهاى زمينه تصحيح مى شود، اما اين موتوسيكلت ها مثل زنبور عمل مى كنند و مزاحم شنيدن صداهاى ديگر هستند اما خوشبختانه بيشتر صحنه ها داخلى است و ما خيلى اذيت نمى شويم.» كلاكت جلوى دوربين قرار مى گيرد.
«سكانس ۴۴ ، پلان،۱ برداشت۱»
احمدى كه با وسواس همه چيز را كنترل مى كند، به من مى گويد: «اين سكانس به طور موازى بعد از صحنه هاى POV ليلا تدوين مى شود.» قرار است همان طور كه فرخ نژاد روى نيمكت نشسته احمد مهرانفر (پيمان) وارد كادر شود و سر حرف را با او باز كند، اما فرخ نژاد كه حوصله ندارد او را خيلى زود ترك مى كند و سوار ماشينش مى رود.
303825.jpg
ميله و پرده و دوربين آماده اند. فرخ نژاد در كادر دوربين قرار مى گيرد. فيلمبردار دوربين روى دوش و نشسته بر چارپايه چوبى، احمدى كادر را چك مى كند، آماده فرمان حركت است كه متوجه مى شوند كابل هاى مخابرات در پياده رو جا مانده اند. غفارى اشاره مى كند تا يكى از اعضاى گروه توليد برسند، فرخ نژاد خود سيم ها را به كنارى مى برد و از ديد دوربين پنهان مى كند.
«آماده مى گيريم» تا احمدى مى خواهد فرمان حركت بدهد دو موتوسيكلت در خيابان با هم تصادف مى كنند، اما قبل از هر گونه تجمع و سر و صدايى آنها به خارج از كادر هدايت مى شوند.
«صدا - دوربين - حركت» هنوز ۱۰ ثانيه از فيلمبردارى شروع نشده كه فيلمبردار كات مى دهد. ظاهراً جاى او مناسب نيست و دوربين بيش از حد تكان خورده است.
«برداشت ،۲ صدا - دوربين - حركت» فرخ نژاد بازى خود را آغاز مى كند، مهرانفر وارد كادر مى شود، طبق فيلمنامه جلو مى رود، نگاهى به پنجره خانه ليلا مى اندازد. سوار ماشين مى شود و مى رود. اما احمدى راضى نيست. به دستيارش تذكر مى دهد كه مهرانفر نبايد جايش را ترك كند و همان خداحافظى روى صندلى پارك كافى است. قرار مى شود اين نما تكرار شود، اما ظاهراً نگاتيو دوربين تمام شده است. دستياران فيلمبردار به سرعت وارد عمل مى شوند تا حلقه را پر كنند.
از غفارى مى پرسم چند جلسه ديگر كار داريد؟ جواب مى دهد: «۴۳ جلسه در ۴۵ روز برآورد كرديم كه امروز دهمين روز است.»
برداشت دوم تكرار مى شود. قابل قبول است. كمى آن طرف تر از محل فيلمبردارى زنى در حال جيغ زدن و داد و فرياد است. يكى از بچه هاى فيلم مى آيد و خبر مى دهد دعوا خانوادگى بوده، مرد ماجرا سوار ماشين مى شود مى رود اما شيون زن همچنان به گوش مى رسد، به ميرشكارى نگاه مى كنم. او هم مثل بقيه اعضاى گروه خدا را شكر مى كند كه صحنه هاى مورد نظر تمام شده است.
احمدى خسته نباشيد مى گويد و گروه به آپارتمان مى رود تا پس از صرف نهار فيلمبردارى را با صحنه هاى داخلى ادامه بدهد.
به كارگردان خسته نباشيد مى گويم و مى پرسم چطور شد كه اين داستان را براى كار دوم انتخاب كرديد؟ احمدى پاسخ مى دهد: «اين قصه با شاعر زباله ها خيلى تفاوت دارد. فيلم درباره يك موضوع است و اتفاقات كوچكى كه در مسير داستان مى افتد باعث عكس العمل هاى بزرگ مى شود، همين مسأله برايم جذاب بوده و آن را خيلى دوست دارم. اين طرح متعلق به آقاى خداوردى بود. با ديگر همكاران تقريباً ۳ تا ۴ ماه رويش كار كرده ايم و اميدوارم كار خوبى شود.»
در مورد مديريت فيلمبردارى كار مى پرسم، جوابش البته قابل پيش بينى است. او در فيلم هاى در، كولى، دلبران، سيب و غروب شد بيا با اين عنوان حضور داشته و ترجيح داده در كار خودش هم مدير فيلمبردارى باشد. او در عين حال مجرى طرح نيز هست.
در راه پله ها احمد مهرانفر را مى بينيم، او از جمله بازيگران موفق تئاتر است كه اخيراً به سينما راه پيدا كرده است. از آخرين كارهاى او بازى در فيلم «آتش بس» را مى توان مثال زد. مهرانفر در فيلم «شاعر زباله ها» نقش كوتاهى را بازى كرده بود و اين بار در فيلم احمدى يكى از ۴ نقش اصلى را بازى مى كند. او مى گويد: «نقش را دوست دارم و فكر مى كنم با توجه به عوامل و داستان فيلم كار خوبى شود.» او تأكيد مى كند: «احمدى به جزئيات خيلى اهميت مى دهد و بسيار حساس است. بنابراين ما ناچاريم خيلى خيلى قوى كار كنيم.»
حميد فرخ نژاد را در اتاق گريم پيدا مى كنيم. چهره پرداز فيلم در حال برداشتن موهاى بلند اوست كه روى سرش چسبانده شده، مى پرسم از كار خود راضى هستى؟ به شوخى مى گويد: «خدا راضى باشد». فرخ نژاد آدمى شوخ طبع است و اين را همه مى دانند. او در كار با گروه هاى مختلف تئاترى، تلويزيونى يا سينمايى همواره منبعى از انرژى و شادابى بوده است.
- آقاى فرخ نژاد كار را دوست داريد؟
- معلوم است كه دوست دارم، وگرنه اينجا چه كار مى كردم؟
- ويژگى اين نقش چه بوده كه پذيرفتيد بازى اش كنيد؟
- نقشى ديالوگ محور است و بيشتر در سكوت مى گذرد.
- خب اين كار شما را سخت مى كند؟
- سخت نيست، يك «نوع» است. كار سخت عزيزم! وجود ندارد . ويژگى اين نقش درونى بودن آن است. دكتر مسعود كيا آدمى است كه دچار مشكلات روحى شده و چند تا نقطه!
- يعنى نمى خواهيد قصه را تعريف كنيد؟
- بعله... ديگه!
پريوش نظريه روى صندلى نشسته است. او آمده تا در پلان هاى داخل آپارتمانش بازى كند. نقش او زنى تنهاست كه با دخترش ستاره زندگى مى كند. نظريه از بازيگرانى است كه گرچه ۱۷ سال در سينما حضور داشته اما گزيده كار كرده است. پدر، سجده بر آب، بوى كافور عطر ياس، تك درخت ها، دوئل و پاداش سكوت از جمله نقش هاى به ياد ماندنى او به شمار مى آيند.
از نظريه مى پرسم چطور شد در اين فيلم حضور پيدا كرديد؟ پاسخ مى دهد: «خب به دليل داستان فيلم و البته حضور خود آقاى احمدى.» فرخ نژاد از زير دست چهره پرداز به ميان گفت وگوى ما مى آيد و مى گويد: «من را هم بگو» و نظريه ادامه مى دهد: «البته حضور آقاى فرخ نژاد هم خيلى مهم بود، به قول ايشان ما از فيلم دختر لر قرار بوده همبازى شويم اما تا اين فيلم اتفاق نيفتاده بود!»
فرخ نژاد بار ديگر مى گويد: «درست است. در فيلم هاى ارتفاع پست، سريال حلقه سبز و آتشكار قرار بود كه در كنار هم بازى كنيم كه به دلايلى پيش نيامد.»
سر و صداى يك نفر از خيابان مى آيد كه در حال فحش دادن و ناسزا گفتن به زمين و زمان است. نگران مى شوم و جلوى در مى روم. او در حال اعتراض است.
به احمدى مى گويم: «عجب محله پر از حادثه اى است!» او لبخند مى زند و مرا به نهار دعوت مى كند. قبول نمى كنم. بايد برگردم به روزنامه. قبل از خداحافظى يكى از عوامل توليد مى گويد مرد معترض، بيمارى روانى دارد و هر روز مى توان او را در حوالى محل مشاهده كرد كه در حال ناسزا گفتن است. ياد جهانگير ميرشكارى مى افتم كه از گرفتارى هاى صدابردارى مى گفت. سينما همين است.
درباره «راتاتول» پرفروش ترين فيلم انيميشن اين روزها
همكار موش ها و آدم ها
303822.jpg
مترجم: شيلا ساسانى نيا

نام فيلم: راتاتول
كارگردان: برادبرد
فيلمنامه نويسان: برادبرد
تاريخ اكران: ۲۹ ژوئن ۲۰۰۷ (آمريكا)
صداپيشگان: پاتون اسوالت (رى)، لورومانو (لينگينى)، پيتراوتول (آنتون اگو)، برادگرت (گوستو) و...
مدت زمان: ۱۱۰ دقيقه
محصول كمپانى پيكسار انيميشن
«رمى» يك موش معمولى است كه از قضا به آشپزى خيلى علاقه دارد و همين عشق و علاقه باعث شده كه سر از رستوران «گوستو» پاريس كه زمانى يكى از بهترين رستوران هاى اين شهر بود، درآورد. با همين مقدمه كوتاه فيلم جديد كمپانى پيكسار انيميشن باعنوان «راتاتول» به ما مى گويد كه يك موش هم مى تواند غذاهاى خوشمزه درست كند! البته به شرطى كه يك دستيار آدم پيداكند. ديرى نمى گذرد كه تنها يك گزينه كمكى پيش پاى او سبز مى شود و او كسى نيست جز يك ظرفشوى بى تجربه به نام «لينگينى» كه چاره اى جز همكارى با اين موش ماجراجو را ندارد.
«رمى» براساس منطق ديرپاى فيلم هاى انيميشن حرفهاى دستيار خود را مى فهمد اما لينگينى زبان موش ها را بلد نيست. درنتيجه هردو با ايما و اشاره و چين هاى معنادارى كه رمى به ابرو و پيشانى خود مى اندازد با هم ارتباط برقرار مى كنند. اين زبان نامفهوم خللى در درك فيلم ايجاد نمى كند و مخاطب كم سن و سال انيميشن هاى كمپانى فيلمسازى پيكسار پيام را مى گيرد.
لينگينى مى گويد: «ولى من نمى توانم آشپزى كنم.» و موش سرش را به نشانه عدم توافق تكان مى دهد و سپس درحالى كه شانه هايش را به نشانه دلخورى بالا مى اندازد، مى گويد: «ولى سعى كه مى توانى بكنى؟» و جوابى كه مى گيرد در ابتدا يك «باشه» معمولى است كه بتدريج در جريان فيلم جاى خود را به ديالوگ «مهمترين چيز اين است كه به من اعتمادكنى»، «ما مى توانيم يك چيز خارق العاده درست كنيم» مى دهد.
چارلى چاپلين و ديگر هنرپيشگان تواناى عصر سينماى صامت به خوبى مى دانستند چطور عميق ترين و لطيف ترين احساسات وجودى خود را با زبان ژست و اشاره بيان كنند و «رمى» موش زيرك و خوش قريحه فيلم «راتاتول» نيز در دستان تواناى كارگردانى به نام «برادبرد» و انيميشن سازان بااستعداد استاد اين زبان ايما و كنايه است و چابكى و چالاكى اى كه با آن «رمى» از دنياى حيوانات جونده به دنياى انسان هاى معمولى تردد مى كند قلب تپنده داستانى فانتزى است كه پيش تر به فيلم هاى كلاسيك ديگرى از همين كمپانى فيلمسازى نظير «داستان اسباب بازى» جان لستر، در «جست وجوى نمو» اندرواستانتون و «شگفتى آفرينان» خود «برادبرد» جان داده بوده بود. «برد» همچون ديگر كارگردانان و انيميشن سازان «پيكسار»ى با قواعد ساده بازى دردنياى والت ديزنى آشناست.
او مى گويد: «در يك دنياى پرماجراى فانتزى كه حيوانات مى توانند حرف بزنند اين كار را چگونه انجام مى دهند؟ اين راز شخصيت پردازى در انيميشن است.
اين كار اگرچه دشوار و گاه غيرقابل باور است اما مردم دوست دارند براى ديدن غيرممكن ها پول بپردازند.
انيميشن سازان كمپانى پيكسار انيميشن به خوبى مى دانند كه فيلم مخصوصاً كارتون صرفاً تصاوير سخنگو نيستند. آنها تصاوير متحرك و درعين حال محرك به لحاظ عاطفى هستند. بنابراين اگر به شخصيتها احساسات خاصى نبخشيد بهتر است كه هنرمندى آنها را نيز فراموش كنيد.
در انيميشن پرفروش «راتاتول» كه بيست و نهم ژوئن به اكران افتتاحيه گذاشته شد همه اين عناصر مهيج و حيات بخش به پلات فيلم ديده مى شوند.
رمى (با صداپيشگى كمدينى به نام پاتون اسوالت) يك غريبه خودى است. غريبه از اين لحاظ كه يك جاندار غيرانسانى است و خودى از اين لحاظ كه مثل آدم ها ذوق هنرى مثل آشپزى را دارد. او حتى در ميان خانواده خودش كه به قول خودش «آشغال خور» بودند يك غذاشناس ماهر است. اين موش يكى از هواداران پر و پا قرص آشپز معروف فقيد «گوستو» (براد گارت) و شعار هميشگى او «هر كسى مى تواند غذا بپزد» است. «رمى» كه خانواده اش را گم كرده سر از رستوران قديمى گوستو كه هم اكنون توسط آشپز ديگرى اداره مى شود درمى آورد اما جاه طلبى او براى پختن بهترين غذاهاى دنيا به همراه تيم كوچكى ازدستياران، شهرت از دست رفته اين رستوران را تجديد خواهد كرد. از لحظه اى كه «رمى» پا به اين رستوران مى گذارد تا پايان خوش داستان «راتاتول» شور و سرزندگى اى را به نمايش مى گذارد كه كمپانى پيكسار انيميشن را از ساير استوديوهاى انيميشن سازى متمايز مى كند. سيلى كه «رمى» را در آغاز فيلم از خانواده اش جدا مى كند با همان هيجان فيلم هاى اكشن بخشى از ماجرا را با زبان تصوير روايت مى كند و برخلاف ديگر انيميشن موفق كمپانى پيكسار با نام «ماشين ها» لحظه لحظه اين فيلم از چگونگى آغاز دوستى بين رمى و دستيارش لينگينى تا شكوفايى آن و تلاش آنها براى يك هدف مشترك از محوريت دراماتيك و حتى عاطفى خاصى برخوردار است. در فيلم «راتاتول» آن «پايان خوش داستانى» جادوى فيلم هاى پريان و شاهزاده ها و حتى سيندرلا را زنده مى كند بى آنكه واقعيت را به فراموشى بسپارد. برادبرد درباره اين گونه فيلم ها و داستان ها و جذابيت نهفته در آنها مى گويد: «در قصه هاى پريان همه به نوعى در زندگى هم تأثيرگذارند و از همين رو خداحافظى با كسانى كه دوستشان داريم يعنى آن چيزى كه در «راتاتول» اتفاق مى افتد بخشى از يك واقعيت است و نقش قصه گو نشان دادن اين واقعيت است.
انيميشن «راتاتول» براى نخستين بار با ايده بكر كارگردان اصلى آن «جان پينكواوا» كه پيكسار را ترك گفته است جرقه خورد. جان لستر، كارگردان انيميشن پرفروش «داستان اسباب بازى» درباره اين پروژه متفاوت مى گويد: «وقتى نخستين بار اين ايده را درباره موشى كه مى خواهد يك آشپز درجه يك شود شنيدم با خودم فكر كردم اين عجيب ترين و بكرترين داستانى است كه به گوشم خورد.»
«راتاتول» قرار بود نخستين فيلم بند پينكواوا كه پيشتر كارگردان انيميشن كوتاه و برنده اسكار «بازى گرى» بوده- شود اما اين پروژه به دلايلى نظير عدم مديريت صحيح و نبود يك خط مشخص داستانى متوقف شد. پس از اين وقفه و استعفاى پينكواوا از پيكسار انيميشن «برادبرد» كه يك سالى براى به پايان رساندن فيلم «شگفتى آفرينان» از جلسات بحث و تبادل نظر درباره انيميشن «راتاتول» به دور بوده زمام كارها را به دست مى گيرد و پروژه را با ايده هاى جذاب به حركت مى اندازد.
تبليغ براى فروش انيميشن ها اين روزها همانقدر به دغدغه ذهنى مديران استوديو پيكسار انيميشن تبديل شده كه تلاش براى جذب بهترين انيميشن سازان براى همكارى با آنها. عنوان اين فيلم يعنى «راتاتول» يك بازى شيرين با كلمات است. «راتاتول» اشاره به يكى از سبزيجات خوردنى مديترانه اى دارد كه شايد همه نخورده باشند يا به دانستن آن اهميتى نمى دهند ولى از سوى ديگر «رات» (Rat) همان «موش» به زبان انگليسى است كه در دل عنوان اين فيلم پنهان شده و موش ها اگرچه مظهر ترس و نفرت اند اما به لطف انيميشن سازان امروزى گاه همچون ميكى موس «فيلم هاى كمپانى ديزنى كه شلوار قرمز، دستكش هاى زرد و كفش هاى قرمز مى پوشد آن قدر معروف مى شوند كه به شخصيت محبوب كارتونى كودكان و بزرگسالان تبديل مى شوند اما در مورد فيلم «راتاتول» اين اتفاق به سادگى نمى افتد. موش انيميشن «راتاتول» برخلاف ميكى ماوس كه روى پاهاى خود مى ايستد و راه مى رود هنوز هم از پنجه هاى خود استفاده مى كند و اگرچه لباس آدم ها را بر تن مى كند هنوز هم مظهر يك موش واقعى است. در اينجاست كه اختصاص بودجه اى جداگانه براى تبليغات متفاوت آن مى تواند زحمت انيميشن سازان و كارگردان را به ثمر نشاند.
فيلم «راتاتول» يك تلاش جمعى است كه همه، از عكاسى كه سعى مى كند شفافيت يك حبه انگور شسته شده را با نورپردازى به مخاطب نشان دهد تا كارگردان، در آن سهيم اند و اين ماهيت كار در كمپانى پيكسار انيميشن است. اين كمپانى فيلمسازى بيشتر از آن كه با ديگر كمپانى هاى فيلمسازى لس آنجلس وجه تفاوت داشته باشد به يك سازمان ادارى شبيه است. در حالى كه بيشتر كارگردانان با كمپانى هاى فيلمسازى قراردادهاى جداگانه اى براى هر فيلم خود مى سازند. در پيكسار «كارگردانان» صرفاً كارمندان شركت اند كه همگى موظف به كار بر روى پروژه هاى مختلف آنند و به قولى اين زنجيره كارگردانان هستند كه دست همديگر را با ارائه ايده هاى كوچك و بزرگ مى گيرند. براى آنهايى كه در كمپانى پيكسار انيميشن كار مى كنند بين كار و تفريح حائلى وجود ندارد چون كار آنها در عين تفريح و برعكس است. سردسته اين جمع شاد و دوستانه كارگردان و انيميشن سازى به نام جان لستر است. او كه در اواسط دهه ۸۰ با كمپانى ديزنى كار مى كرد يك فيلم كوتاه انيميشن به نام Tin Toy ساخت كه درست ۶ سال قبل از آن كه نخستين انيميشن بلند كمپانى پيكسار با نام «داستان اسباب بازى» را در سال ۱۹۹۵ بسازد اسكار گرفت. «داستان اسباب بازى» مسير انيميشن سازى مدرن و امروزى را متحول كرد همانگونه كه والت ديزنى با «سفيد برفى و هفت كوتوله» در سال ۱۹۳۷ انجام داد. همچون «والت» در روزهاى شكوفايى نبوغ اش «لستر» راز ساخت يك فيلم انيميشن موفق در عصر امروزى را دريافت كه همانا داستان و شخصيت ها هستند و دشمن خلاقيت سهل انگارى و رضايت از خود است. «برد» با تأييد نقطه نظر او مى گويد: «ما مى ترسيم پيكسار به سمت و سويى پيش برود كه حس كند چيز جديدى براى آموختن ندارد.»
«برد» به هنگام كار بر روى يك انيميشن به عينيت بخشيدن داستان آن در دنياى واقعى فكر مى كند و اين همان چيزى است كه در مورد ۲ فيلم «ماشين ها» و «راتاتول» اتفاق افتاد. او مى گويد: «پيكسار به سادگى فكر مى كند كه انيميشن «ماشين ها» صرفاً داستانى درباره يك ماشين مسابقه بود كه مجبور است از سرعت خود كم كند و اگر همين داستان را به زندگى خود تعميم دهيد مى بينيد كه شماها هم دائم مجبور مى شويد سريع تر و سريع تر حركت كنيد اما هيچ كس از بابت آن زندگى بهترى دريافت نمى كند. فكر مى كنم اين انيميشن پيامى براى گفتن دارد همان طور كه «راتاتول» دارد. هميشه اين باور وجود داشته كه «آشپزها» سخاوتمند و بخشنده هستند و «موش ها» برداشت كننده .
در دنياى واقعى خودمان آدم هايى هستند كه هميشه بخشنده اند و آدم هايى كه هميشه گيرنده. پختن و سير كردن شكم عده اى يك عمل بخشش است و «هنر» در بهترين نوع و حالت خود هم يك بخشش است كه تا موقعى كه مصرف كننده داشته باشد تداوم خواهد يافت.
در پايان فيلم «رمى» دستپخت خود را براى امتحان به يك آشپز ماهر به نام «آنتوان اگو» (با صداى پيتر اوتول) مى دهد تا از نتيجه تلاشش باخبر شود و او در حالى كه با چشيدن اين دستپخت به ياد روزهاى خوش گذشته و خوردن دستپخت لذيذ مادرش مى افتد هنر «رمى» را تأييد مى كند.
برد در توصيف اين لحظه مى گويد: «او چشم هايش را به غذاى خوشمزه بشقابش مى اندازد و با خودش فكر مى كند دوباره عشق به غذا در من زنده شده است. اين آن چيزى است كه دلم براى آن تنگ شده بود.»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |