بهمن عبداللهى
- ا... اين آقا حميد فرخ نژاد نيست؟!
- نه بابا... اون كه موى بلند نداره.
- چرا بابا خودشه!
- فكر نكنم... همين چند روز پيش عكسش رو توى مجله ديدم.
- شرط مى بندم خودشه!
- دست بردار، هنرپيشه ها لباس هاى مرتب مى پوشن، تو ماشين هاى مدل بالا مى شينن. امكان نداره. اونم با اين شكل و وضع؟
اين حرف ها گفت وگوى يك زن و شوهر جوان است كه از پارك ميخك خيابان كرمان مى گذرند. حرف هاى آنها خيلى هم بيراه نيست. فرخ نژاد بازيگر سينما در حالى كه سيگار نيمه تمامى در دست دارد زير آفتاب تابستان اين طرف و آن طرف مى رود و بيقرارى اش طبيعى به نظر نمى رسد. عابرانى كه او را مقابل يك سمند نقره اى مى بينند متقاعد مى شوند كه ماجرا مربوط به صحنه اى از يك فيلم است. از دوربين در اطراف فرخ نژاد خبرى نيست اما آنها كه وقت و حوصله كافى دارند جاى دوربين را خيلى زود پيدا مى كنند. گروه فيلمبردارى آن طرف خيابان از پشت بام يك ساختمان سه طبقه در حال فيلمبردارى است.
ظهر روز چهارشنبه بيستم تيرماه است. محمد احمدى كارگردان ۴۵ ساله سينما به همراه گروهش مشغول ضبط يك نما از فيلم «چگونه اركستر هماهنگ مى شود» است. او كه سال ها به عنوان عكاس، مدير توليد و فيلمبردار در سينماى ايران فعاليت كرده امروز در حال فيلمبردارى دومين فيلم خود در مقام كارگردان است.
نماى مورد نظر توقف و حركت حميد فرخ نژاد است كه در نقش دكتر مسعودكيا ظاهر شده و در اين صحنه قرار است حركاتش توسط بازيگر نقش ليلا (پريوش نظريه) از پشت پنجره ديده شود.
فيلم داستان زندگى سه خانواده شهرى است كه به واسطه اتفاقاتى- كه گروه سازنده از آن به عنوان «تقدير» ياد مى كند- باعث ارتباط بين آنها و در نتيجه نزديكى ميان آنها مى شود. همه اعضاى گروه سعى مى كنند داستان را تا زمان آماده شدن فيلم بازگو نكنند. اما چنين برمى آيد كه فرخ نژاد شخصيتى روان پريش دارد كه به خاطر از دست دادن عزيزانش بدان دچار شده، از سوى ديگر ليلا زنى است كه با دختر خردسالش در يك مجتمع زندگى مى كند و در مقابل پيمان (احمد مهرانفر) و سارا (مريم رهبرى) زوج تازه ازدواج كرده اى هستند كه در واحد مقابل منزل ليلا ساكن هستند. فيلم رابطه بين اين اشخاص را روايت مى كند و احمدى اين بار برخلاف شاعر زباله ها از فيلمنامه مخملباف استفاده نكرده و فيلمنامه اى را از يك گروه چهارنفره (محمود غلامى، سيدرضا خطيبى، مهدى حسين نژاد و محمد احمدى) جلوى دوربين برده است.
منشى صحنه كلاكت را جلوى دوربين مى گيرد. «سكانس،۴۲ پلان ،۱ برداشت۱» نماى مورد نظر POV يا همان زاويه نگاه شخصيت ليلا به پارك مقابل مجتمع است. او در اين نما مسعود كيا را مى بيند كه با بيقرارى مشغول كلنجار رفتن با خود است و با رفتارى عصبى به سيگارش پك مى زند.
گروه توليد به جاى قرار دادن دوربين در پشت پنجره واقعى مجتمع، اين نما را از پشت بام فيلمبردارى مى كنند. به جاى پنجره يك نرده آورده اند كه روى قرنيز لب پشت بام گذاشته اند. يك پرده تورى هم يكى از عوامل فيلم در دستش گرفته و جلوى نرده گرفته است تا پنجره واقعى به نظر برسد. رحيم بشارت فيلمبردار پشت دوربين BL4 قرار مى گيرد. غفارى دستيار كارگردان براى واقعى تر شدن پنجره يك تكه شيشه جلوى دوربين مى گيرد اما انعكاس نور و تصوير او را در استفاده از شيشه منصرف مى كند. بشارت مى گويد شيشه كيفيت تصوير را پائين مى آورد. محمد احمدى كه در فيلم دوم خود مديريت فيلمبردارى را نيز بر عهده دارد پشت دوربين مى آيد و دستور مى دهد «دوربين را عقب تر بكشيد، ميله هاى پنجره با اين لنز ديده نمى شود.»
گروه فيلمبردارى به سرعت وارد عمل مى شود، آن طرف خيابان فرخ نژاد زير سايه يك درخت منتظر فرمان حركت است.
از احمدى مى پرسم زير آفتاب كار كردن سخت است؟
پاسخ مى دهد: «نه خيلى زياد، امروز روز دهم فيلمبردارى است و ما تقريباً ۲۰ تا ۲۵ درصد كار را ضبط كرده ايم. چند روز ديگر هم در همين لوكيشن (صحنه فيلمبردارى) هستيم و بعدش به يكى از بيمارستان هاى همين اطراف مى رويم تا صحنه هاى مربوطه را فيلمبردارى كنيم.»
دستيار كارگردان از بالاى بام به آن سوى خيابان اشاره مى كند و بلند مى گويد: «آقاى فرخ نژاد لنزمان ۱۳۵ است، خيلى لانگ شات (نماى باز) نمى گيريم» بعد به كسى اشاره مى كند ماشين دكتر كيارا كمى جلوتر ببرند تا در كادر قرار بگيرد. همه چيز آماده مى شود فرخ نژاد در كادر دوربين قرار مى گيرد، جلوى دوصندلى پارك قدم مى زند و سيگار مى كشد. بشارت از پشت دوربين اعلام مى كند نردبان مأموران مخابرات در كادر ديده مى شود، يكى مى رود و آن را برمى دارد. احمدى آماده اعلام حركت است كه ابر مى شود و نور تغيير مى كند. گروه به آسمان نگاه مى كند چند تكه ابر جلوى آفتاب قرار گرفته است.
فيلمبردار مى آيد تا آب خنك بخورد، مى پرسم بالاخره چه لنزى بستيد؟ مى گويد: «۱۳۵» در مورد كارش با احمدى سؤال مى كنم پاسخ مى دهد: «خوب بوده، اين يكى از كارهاى مستقلم به عنوان فيلمبردار است». رحيم بشارت را در كار قبلى احمدى «شاعر زباله ها» هم ديده بودم. او ۲۰ سال دستيار محمد آلادپوش بوده است و حالا به دعوت احمدى فيلمبردارى كار را بر عهده دارد.
بشارت مى گويد: «بيشتر صحنه هاى فيلم داخلى است و از سوى ديگر عمده كار روى دست فيلمبردارى مى شود كه به دليل نوع داستان انتخاب شده است.»
«آقا مى گيريم» اين صداى غفارى دستيار كارگردان است كه رفتن ابرها را اعلام مى كند، فرخ نژاد از آن سو مى پرسد چقدر مى تواند حركت كند، غفارى هم پاسخ مى دهد «يك متر در دومتر».
صدا- دوربين- حركت. سكوت مى شود. صداى موتور دوربين درمى آيد. فرخ نژاد به خوبى بازى مى كند. برداشت راضى كننده است. كات.
به فرمان كارگردان جاى دوربين عوض مى شود تا همين اتفاق از زاويه ديگرى فيلمبردارى شود. دستياران فيلمبردار مشغول مى شوند تا دوربين را آماده كنند.
جهانگير ميرشكارى در يك سوى پشت بام مشغول تنظيم دستگاه صدابردارى است. او از جمله صدابرداران با سابقه سينماى ايران است. صدابردارى بيش از ۳۰ فيلم محصول فعاليت او در ۲۰ سال به شمار مى آيد. «خسته نباشيد آقاى ميرشكارى».
از او درباره كار مى پرسم. از اين كه زير آفتاب دارد كار مى كند. او مى گويد: «اين كه چيزى نيست. قبل از اين فيلم سرصحنه «استشهادى براى خدا» ساخته عليرضا امينى بوديم، فيلم در منطقه فيروزكوه فيلمبردارى مى شد و سرماى هوا ۳۰ درجه زير صفر بود. حالا دارم تلافى آن سرما را درمى آورم» دستگاهش را مرتب مى كند و ادامه مى دهد: «دارم صداى زمينه را مى گيرم. اين ساختمان در منطقه شلوغى قرار دارد و از سه طرف به خيابان متصل مى شود براى همين پر از صداهاى مزاحم است.» مى گويم: «شما كه به اين صداهاى مزاحم عادت داريد» پاسخ مى دهد: «البته در مراحل فنى صداهاى زمينه تصحيح مى شود، اما اين موتوسيكلت ها مثل زنبور عمل مى كنند و مزاحم شنيدن صداهاى ديگر هستند اما خوشبختانه بيشتر صحنه ها داخلى است و ما خيلى اذيت نمى شويم.» كلاكت جلوى دوربين قرار مى گيرد.
«سكانس ۴۴ ، پلان،۱ برداشت۱»
احمدى كه با وسواس همه چيز را كنترل مى كند، به من مى گويد: «اين سكانس به طور موازى بعد از صحنه هاى POV ليلا تدوين مى شود.» قرار است همان طور كه فرخ نژاد روى نيمكت نشسته احمد مهرانفر (پيمان) وارد كادر شود و سر حرف را با او باز كند، اما فرخ نژاد كه حوصله ندارد او را خيلى زود ترك مى كند و سوار ماشينش مى رود.
ميله و پرده و دوربين آماده اند. فرخ نژاد در كادر دوربين قرار مى گيرد. فيلمبردار دوربين روى دوش و نشسته بر چارپايه چوبى، احمدى كادر را چك مى كند، آماده فرمان حركت است كه متوجه مى شوند كابل هاى مخابرات در پياده رو جا مانده اند. غفارى اشاره مى كند تا يكى از اعضاى گروه توليد برسند، فرخ نژاد خود سيم ها را به كنارى مى برد و از ديد دوربين پنهان مى كند.
«آماده مى گيريم» تا احمدى مى خواهد فرمان حركت بدهد دو موتوسيكلت در خيابان با هم تصادف مى كنند، اما قبل از هر گونه تجمع و سر و صدايى آنها به خارج از كادر هدايت مى شوند.
«صدا - دوربين - حركت» هنوز ۱۰ ثانيه از فيلمبردارى شروع نشده كه فيلمبردار كات مى دهد. ظاهراً جاى او مناسب نيست و دوربين بيش از حد تكان خورده است.
«برداشت ،۲ صدا - دوربين - حركت» فرخ نژاد بازى خود را آغاز مى كند، مهرانفر وارد كادر مى شود، طبق فيلمنامه جلو مى رود، نگاهى به پنجره خانه ليلا مى اندازد. سوار ماشين مى شود و مى رود. اما احمدى راضى نيست. به دستيارش تذكر مى دهد كه مهرانفر نبايد جايش را ترك كند و همان خداحافظى روى صندلى پارك كافى است. قرار مى شود اين نما تكرار شود، اما ظاهراً نگاتيو دوربين تمام شده است. دستياران فيلمبردار به سرعت وارد عمل مى شوند تا حلقه را پر كنند.
از غفارى مى پرسم چند جلسه ديگر كار داريد؟ جواب مى دهد: «۴۳ جلسه در ۴۵ روز برآورد كرديم كه امروز دهمين روز است.»
برداشت دوم تكرار مى شود. قابل قبول است. كمى آن طرف تر از محل فيلمبردارى زنى در حال جيغ زدن و داد و فرياد است. يكى از بچه هاى فيلم مى آيد و خبر مى دهد دعوا خانوادگى بوده، مرد ماجرا سوار ماشين مى شود مى رود اما شيون زن همچنان به گوش مى رسد، به ميرشكارى نگاه مى كنم. او هم مثل بقيه اعضاى گروه خدا را شكر مى كند كه صحنه هاى مورد نظر تمام شده است.
احمدى خسته نباشيد مى گويد و گروه به آپارتمان مى رود تا پس از صرف نهار فيلمبردارى را با صحنه هاى داخلى ادامه بدهد.
به كارگردان خسته نباشيد مى گويم و مى پرسم چطور شد كه اين داستان را براى كار دوم انتخاب كرديد؟ احمدى پاسخ مى دهد: «اين قصه با شاعر زباله ها خيلى تفاوت دارد. فيلم درباره يك موضوع است و اتفاقات كوچكى كه در مسير داستان مى افتد باعث عكس العمل هاى بزرگ مى شود، همين مسأله برايم جذاب بوده و آن را خيلى دوست دارم. اين طرح متعلق به آقاى خداوردى بود. با ديگر همكاران تقريباً ۳ تا ۴ ماه رويش كار كرده ايم و اميدوارم كار خوبى شود.»
در مورد مديريت فيلمبردارى كار مى پرسم، جوابش البته قابل پيش بينى است. او در فيلم هاى در، كولى، دلبران، سيب و غروب شد بيا با اين عنوان حضور داشته و ترجيح داده در كار خودش هم مدير فيلمبردارى باشد. او در عين حال مجرى طرح نيز هست.
در راه پله ها احمد مهرانفر را مى بينيم، او از جمله بازيگران موفق تئاتر است كه اخيراً به سينما راه پيدا كرده است. از آخرين كارهاى او بازى در فيلم «آتش بس» را مى توان مثال زد. مهرانفر در فيلم «شاعر زباله ها» نقش كوتاهى را بازى كرده بود و اين بار در فيلم احمدى يكى از ۴ نقش اصلى را بازى مى كند. او مى گويد: «نقش را دوست دارم و فكر مى كنم با توجه به عوامل و داستان فيلم كار خوبى شود.» او تأكيد مى كند: «احمدى به جزئيات خيلى اهميت مى دهد و بسيار حساس است. بنابراين ما ناچاريم خيلى خيلى قوى كار كنيم.»
حميد فرخ نژاد را در اتاق گريم پيدا مى كنيم. چهره پرداز فيلم در حال برداشتن موهاى بلند اوست كه روى سرش چسبانده شده، مى پرسم از كار خود راضى هستى؟ به شوخى مى گويد: «خدا راضى باشد». فرخ نژاد آدمى شوخ طبع است و اين را همه مى دانند. او در كار با گروه هاى مختلف تئاترى، تلويزيونى يا سينمايى همواره منبعى از انرژى و شادابى بوده است.
- آقاى فرخ نژاد كار را دوست داريد؟
- معلوم است كه دوست دارم، وگرنه اينجا چه كار مى كردم؟
- ويژگى اين نقش چه بوده كه پذيرفتيد بازى اش كنيد؟
- نقشى ديالوگ محور است و بيشتر در سكوت مى گذرد.
- خب اين كار شما را سخت مى كند؟
- سخت نيست، يك «نوع» است. كار سخت عزيزم! وجود ندارد . ويژگى اين نقش درونى بودن آن است. دكتر مسعود كيا آدمى است كه دچار مشكلات روحى شده و چند تا نقطه!
- يعنى نمى خواهيد قصه را تعريف كنيد؟
- بعله... ديگه!
پريوش نظريه روى صندلى نشسته است. او آمده تا در پلان هاى داخل آپارتمانش بازى كند. نقش او زنى تنهاست كه با دخترش ستاره زندگى مى كند. نظريه از بازيگرانى است كه گرچه ۱۷ سال در سينما حضور داشته اما گزيده كار كرده است. پدر، سجده بر آب، بوى كافور عطر ياس، تك درخت ها، دوئل و پاداش سكوت از جمله نقش هاى به ياد ماندنى او به شمار مى آيند.
از نظريه مى پرسم چطور شد در اين فيلم حضور پيدا كرديد؟ پاسخ مى دهد: «خب به دليل داستان فيلم و البته حضور خود آقاى احمدى.» فرخ نژاد از زير دست چهره پرداز به ميان گفت وگوى ما مى آيد و مى گويد: «من را هم بگو» و نظريه ادامه مى دهد: «البته حضور آقاى فرخ نژاد هم خيلى مهم بود، به قول ايشان ما از فيلم دختر لر قرار بوده همبازى شويم اما تا اين فيلم اتفاق نيفتاده بود!»
فرخ نژاد بار ديگر مى گويد: «درست است. در فيلم هاى ارتفاع پست، سريال حلقه سبز و آتشكار قرار بود كه در كنار هم بازى كنيم كه به دلايلى پيش نيامد.»
سر و صداى يك نفر از خيابان مى آيد كه در حال فحش دادن و ناسزا گفتن به زمين و زمان است. نگران مى شوم و جلوى در مى روم. او در حال اعتراض است.
به احمدى مى گويم: «عجب محله پر از حادثه اى است!» او لبخند مى زند و مرا به نهار دعوت مى كند. قبول نمى كنم. بايد برگردم به روزنامه. قبل از خداحافظى يكى از عوامل توليد مى گويد مرد معترض، بيمارى روانى دارد و هر روز مى توان او را در حوالى محل مشاهده كرد كه در حال ناسزا گفتن است. ياد جهانگير ميرشكارى مى افتم كه از گرفتارى هاى صدابردارى مى گفت. سينما همين است.