|
|
|
|
|
جويندگان عاطفه
|
|
|
|
|
|
|
پرونده مرگ دختر دانشجو
حميده گودرزى
پرونده مرگ مرموز دختر جوانى كه در اثر سقوط در كانال آب غرق شده است با اعتراض پدر و مادرش به قرار منع تعقيب متهم، براى رسيدگى دوباره روى ميز قاضى دادگاه عمومى تهران قرار گرفت. اين حادثه مرگبار عصر پنجشنبه ۲۷ بهمن سال ۸۴ پس از يك مشاجره لفظى ميان دختر ۲۴ ساله و يك پسر رخ داد. بنابراين گزارش ساعت ۴ بعد از ظهر روز حادثه چند رهگذر وقتى از بلوار ابوذر تهران عبور مى كردند، با شنيدن فريادهاى كمك خواهى پسر جوانى، به كنار ديواره كانال دويدند. آنها در ميان امواج خروشان آب پسر جوانى را ديدند كه جريان تند آب او را با خود مى برد. در نخستين اقدام در گزارش تلفنى ماجرا را به پليس ۱۱۰ اطلاع دادند و تعدادى از اهالى محل نيز به كمك جوان غرق شده شتافتند. تا اين كه پس از دقايقى تلاش، پيكر نيمه جان او را از كانال آب خيابان چهارم غربى از آب بيرون كشيدند. مأموران كلانترى كه پس از اطلاع از اين حادثه در محل حادثه حضور يافته بودند، براى روشن شدن ماجرا به سراغ غريق رفتند. او كه به دليل وخامت حالش نمى توانست به خوبى حرف بزند، با كلماتى نا مفهوم پليس را متوجه كرد كه جريان آب فهيمه- دختر مورد علاقه اش را - به همراه خود برده است و او هم براى نجات جان وى به داخل آب پريده است. بدين ترتيب جوان نيمه جان به بيمارستان سينا منتقل شد. تلاش آتش نشانان براى بيرون كشيدن پيكر فهيمه نيز ادامه يافت. اما جريان آب به قدرى تند بود كه حتى عمليات امدادگران در پل سوم نيز با وجود پهن كردن تور و اعزام چند غريق نجات به داخل آب، بدون نتيجه ماند. سرانجام ۴ روز بعد جسد فهيمه در محدوده كهريزك كشف و براى تعيين علت اصلى مرگ به پزشكى قانونى انتقال يافت . كارشناسان پزشكى قانونى پس از معاينات اوليه جسد، علت مرگ را خفگى در آب و شكستگى مهره هاى گردن عنوان كردند. «فرهاد» كه پس از ساعت ها تلاش تيم پزشكى از مرگ حتمى نجات يافته بود، درباره چگونگى وقوع ماجرا گفت: از ۳ سال قبل با فهيمه كه دانشجو بود آشنا شدم. بعد از مدتى به يكديگر علاقه مند شديم تا اين كه قرار ازدواج گذاشتيم. اما با گذشت زمان، همه چيز تغيير كرد و به دليل وجود موانع بسيارى كه سر راهمان بود، به اين نتيجه رسيديم كه قادر به تشكيل زندگى مشترك نيستيم. روز حادثه فهيمه با من تماس گرفت و گفت: قصد خودكشى دارد. من از او خواهش كردم اين كار را نكند و به سرعت خود را به او رساندم. اما همانجا ميان ما جرو بحث تندى در گرفت و ناگهان، فهيمه به طرف كانال آب دويد و خود را به داخل آن انداخت. وقتى ديدم جريان شديد آب فهيمه را با خود مى برد، براى نجات او دست به كار شدم و خود را به داخل كانال آب انداختم. اما خيلى دير شده بود. بنابراين با فرياد از مردم كمك خواستم. از سوى ديگر «فرهاد» با شكايت خانواده فهيمه كه اعلام كردند او دخترشان را به داخل كانال آب پرتاب كرده بازداشت شد. اما متهم منكر ارتكاب هرگونه جرمى شد و سرانجام بازپرس حسينى به دليل آن كه مدركى براى اثبات جرم متهم نداشت، او را با قرار منع تعقيب آزاد كرد. پدر فهيمه وقتى از آزادى فرهاد با خبر شد، با تنظيم لايحه اى از دادگاه خواست تا به اين پرونده رسيدگى كند. وى در اين باره گفت: دخترم بعد از چند ماه دوستى با «فرهاد» فهميد كه قادر به ازدواج با او نيست. بنا بر اين از او خواست تا از سر راهش كنار برود. اما فرهاد دست بردار نبود و وقتى فهميد فهيمه به يكى از خواستگارانش جواب مثبت داده دائم براى او مزاحمت ايجاد مى كرد. به طورى كه طبق پرينت مكالمات تلفن فرهاد در آخرين تماس تلفنى كه ساعت ۳ و ۵۵ دقيقه ۲ روز قبل از حادثه با دخترم گرفته بود، او را تهديد كرده بود و خواسته بود كه از نامزدش جدا شود و با او ازدواج كند. وى در ادامه افزود: دخترم روز حادثه حالش خوب بود و طبق روال هميشگى به دانشگاه رفت و هيچ انگيزه اى براى خودكشى نداشت. پدر فهيمه با اشاره به تناقضى كه ميان نظريه كارشناسان پزشكى قانونى با نحوه سقوط فهيمه به داخل كانال آب وجود داشت گفت: فرهاد در بازجويى ها مدعى شد كه فهيمه به ميله هاى رودخانه آويزان شد و سپس خود را به داخل كانال پرتاب كرد. اين در حالى است كه رودخانه ۴ متر عمق و يك متر ارتفاع داشت و قد دخترم هم ۱۶۷ سانتى متر بود. پس ادعا هاى متهم با نظريات پزشكى قانونى مغايرت دارد. چرا كه كارشناسان شكستگى گردن دخترم هنگام سقوط به كانال آب را محرز دانسته اند. با اعتراض پدر فهيمه و مداركى كه از سوى او به دادگاه ارائه شد، اين پرونده روى ميز قاضى جهاندار رئيس شعبه۱۱۴۳ دادگاه عمومى- جزايى تهران قرار گرفت و قرار است متهم پرونده يكبار ديگر براى پاره اى تحقيقات به دادگاه احضار شود.
|
|
|
|
|
دزدان درلباس خريدار
|
|
|
سرهنگ دانا - كارشناس ارشد انتظامى
مدتى بود كه به فكر فروش آپارتمانشان افتاده بودند - زن مدام از دور بودن محل زندگى مادرش و اين كه نمى توانست به علت بعد مسافت، هر چند روز يك بار به مادر تنهايش سر بزند و از احوال او باخبر شود گله مند بود. همسايگى با چند خانواده شلوغ و خودخواه كه پس از سال ها زندگى در مجتمع مسكونى نتوانسته بودند فرهنگ آپارتمان نشينى و رعايت حقوق ديگران را فرابگيرند و در مقابل ايجاد مزاحمت فرزندانشان مسئوليتى نمى پذيرفتند نيز دليلى شده بود تا آنها كه خانواده اى آرام و فرهنگى بودند و از اصلاح رفتار چند همسايه نااميد شده بودند، عزم را جزم كرده و تصميم به فروش آپارتمانشان بگيرند. مرد خانواده كه گرفتار مشغله هاى كارى بود ريش و قيچى را به دست همسرش سپرد تا نسبت به فروش آپارتمان و پيدا كردن محلى مناسب اقدام كند، مريم خانم نيز تصميم گرفت از طريق درج آگهى فروش در روزنامه اين كار را انجام دهد. از فرداى روزى كه آگهى چاپ شد، سيل تماس هاى تلفنى متقاضيان، بنگاه هاى معاملاتى و آژانس هاى مسكن شروع شد و اندك آرامش و آسايش خانواده را نيز از آنها سلب كرد. اما از آنجايى كه براى خلاص شدن از دست چند همسايه كه سوهان روح شان بود چاره اى جز فروش آپارتمان نمى ديدند، سختى پذيرايى از بازديدكنندگانى كه براى ديدن آپارتمان مراجعه مى كردند را به جان خريدند، اما كار به همين سادگى ها نبود، پس از يك هفته از درج آگهى هنوز خريدار واقعى پيدا نشده بود و كم كم كاسه صبر مريم خانم هم مى رفت كه لبريز شود. به پيشنهاد دوستان، دوباره آگهى فروش در روزنامه را تجديد نمود، اما اين بار در آن قيد كرد كه ساعت بازديد فقط عصرهاست. اين طورى حداقل مى توانست صبح ها را به كارهاى شخصى برسد و بعدازظهرها كه دخترش نيز در منزل بود با خيال راحت تر مى توانست مراجعه كنندگان را بپذيرد. يكى از روزها كه چند نفرى براى بازديد آپارتمان آمده بودند، زن و مرد جوانى با دقت و كنجكاوى تمام، قسمت هاى مختلف خانه را زير نظر داشتند، اما مثل بقيه مراجعه كنندگان، از متراژ و سال ساخت ساختمان و قيمت هيچ سؤالى نكرده و تنها به نگاه كردن اكتفا نمودند. پس از رفتن آنها، دختر مريم خانم رو به مادرش گفت: اون زن و مرد جوانى كه آمده بودند اصلاً به قيافه شان نمى خورد كه خريدار باشند. و در پاسخ به سؤال مادرش كه علت طرح اين سؤال را از او جويا شد، گفت: راستش اصلاً به نظر نمى آمد كه آنقدر پولدار باشند كه بتوانند خانه بخرند. از نوع لباس هايشان پيدا بود كه از طبقه كم درآمد بودند و شايد هم براى تفريح و وقت گذرانى آمده بودند. مريم خانم با تعجب نگاهى به دخترش انداخت و گفت: اين حرف ها چيه؟ مگر اينجا پارك است كه كسى بخواهد براى تفريح و گذراندن وقت به خود زحمت دهد و به اين جا بيايد، ضمناً اين روزها اصلاً نمى شود از سر و وضع كسى فهميد كه طرف واقعاً پولدار است يا نه، آدم هايى را مى بينى كه سر تا پاى آنها ۱۰ هزار تومان هم نمى ارزد، اما حساب هاى بانكى آنچنانى و ماشين هاى آخرين مدل خارجى سوار مى شوند، برعكس اين هم هست. يعنى اشخاصى هستند كه وضع ظاهرى غلط اندازى دارند اما براى شام شب خودشان هم محتاج هستند. دختر در پاسخ گفت: مامان شما خبر نداريد، عده اى هم هستند كه از زور بيكارى، بهترين تفريحشان شده رفتن به مغازه هاى شيك بالاى شهر و خانه هايى كه آگهى فروش مى دهند و قصدشان هم فقط تماشاكردن و وقت گذرانى است. مريم خانم سرى تكان داد و زير لب زمزمه كرد: «خداكند زودتر از شر اين خانه راحت شويم.» *** صبح روز بعد كه مريم خانم در خانه بود و قصد داشت براى ديدن مادرش بيرون برود تلفن زنگ زد. ابتدا نمى خواست كه تلفن را بردارد چون حدس مى زد كه باز هم درباره آپارتمان است، اما طولانى شدن زنگ تلفن و احتمال اين كه از آشنايان باشد، بالاخره او را واداشت كه گوشى تلفن را بردارد. صداى مردى از آن سوى سيم به گوش رسيد كه پس از احوالپرسى و عذرخواهى، خودش را يكى از افرادى معرفى كرد كه ديروز از منزل آنها ديدن كرده بود. بعد هم با نشانى هايى كه داد، مريم خانم متوجه شد آنها همان زوجى هستند كه دخترش درباره شان صحبت كرده بود. چند لحظه بعد مرد پشت تلفن گفت: اگر امكان دارد مى خواهيم به اتفاق همسرم يك بار ديگر آپارتمان را با دقت ببينيم تا بتوانيم تصميم بگيريم. مريم خانم براى مرد توضيح داد كه ساعت بازديد عصرها است و از آنها خواست بعدازظهر مراجعه كنند، اما مرد با اصرار گفت كه قبلاً خانه ديگرى را ديده ايم كه قرار است امروز عصر براى نوشتن قولنامه به بنگاه برويم، اما با ديدن آپارتمان شما مردد شده و نمى دانيم چه تصميمى بگيريم. به همين خاطر همسرم تقاضا دارد يك بار ديگر منزل را ديده تا بتواند تصميم درست بگيرد، اما از آنجايى كه مريم خانم قصد خروج از منزل را داشت، براى مرد توضيح داد كه متأسفانه كسى در خانه نيست كه در را براى آنها باز كند. بنابراين بهتر است اگر مى توانند عصر تشريف بياورند، اما مرد با خواهش و تمناى زياد گفت كه نزديك خانه هستند و فقط چند دقيقه مزاحم خواهند شد. مريم خانم كه احساس مى كرد آنها از آپارتمان خوششان آمده و به قول معروف چشم آنها را گرفته است به اميد اين كه بالاخره خريدارى واقعى پيدا شده، پذيرفت كه اندكى در خروج از منزل تأمل كند. چند دقيقه بعد صداى زنگ به گوش رسيد و مريم خانم پس از اين كه از آيفون تصويرى زوج جوان را مشاهده نمود، در را باز رد. مرد و زن جوان پس از خروج از آسانسور و ديدن مريم خانم با حالتى شرمنده، عذرخواهى كرده و مرد از همسرش خواست كه با اجازه صاحبخانه به سرعت نگاهى داخل آپارتمان بيندازد و زود هم برگردد. سپس خودش كنار در ايستاد و وانمود كرد كه قصد ورود ندارد، اما مريم خانم با اصرار از او نيز دعوت كرد كه داخل شود و به اتفاق همسرش خانه را خوب نگاه كنند. مرد با تشكر وارد منزل شد و اظهار داشت: راستش را بخواهيد بنده منزل شما را پسنديده ام و براى متقاعد كردن همسرم از ايشان خواستم يك بار ديگر نگاهى به اينجا بيندازد. چرا كه قبلاً داخل اتاق خواب ها را به خوبى نديده بود. مريم خانم به زن تعارف كرد و از او خواست همراهش براى ديدن اتاق خواب ها به انتهاى سالن بروند. در داخل اتاق خواب همان طور كه مشغول توضيح دادن قسمت هاى مختلف به زن جوان بود، ناگهان احساس كرد مرد از پشت به او نزديك شده و قبل از اين كه بتواند كارى بكند، دست هاى قوى مرد دهان او را گرفته و زن جوان نيز بسرعت از داخل كيفش طنابى را خارج كرده و به كمك مرد شروع به بستن دست و پاهاى او نمودند. اين اتفاق به طورى سريع و غيرمترقبه انجام شد كه مريم خانم از شدت شوك وارده حتى نتوانست فرياد بكشد. لحظاتى بعد هم زن و مرد جوان مشغول جمع آورى وسايل گرانقيمت خانه شده و پس از سرقت مقدار قابل توجهى پول، طلا و اشياى قيمتى از آنجا گريختند. توصيه هاى انتظامى - براى فروش يا اجاره خانه، از طريق مراجعه به بنگاه هاى معاملات املاك و آژانس هاى مسكن اقدام نماييد. - در صورت درج آگهى فروش يا اجاره خانه هيچ گاه در صورت تنها بودن، اجازه ورود به منزل را به بازديدكنندگان ندهيد.
|
|
|
|
|
جويندگان عاطفه
۴۶ سال در حسرت ديدار پدر و مادر
|
|
|
صداى گريه مى آيد.خانم ...!خانم...! اين بچه شماست ؟ نه ! بوى گل نرگس تمام فضاى بيمارستان را پر كرده .پرستار كشيك زير برگه اى را امضا مى كند .تاريخ را نمى داند. همكارش مى گويد: «بزن ،۵ آذر۳۹ بعد هم برگه را بگذار روى ميز و برو.» پرستار كشيك بايد برود. صداى گريه نوزاد هنوزمى آيد. «طفلك ۲۵ روزه است و مادرش را مى خواهد.» «مادر اين بچه كجاست ؟» اين را چند نفر از هم مى پرسند. جوابى نمى آيد. هنوزهم جوابى نيامده. نرگس هاى بيمارستان خيلى وقت پيش پرپر شده اند. پرستار كشيك هم سالهاست كه ديگر برگه خروج امضا نمى كند، نوزاد ۲۵ روزه حالا زنى ۴۶ ساله است كه «زهرا والى» صدايش مى كنند. زهرا مى گويد : « مادرم را مى خواهم. مادرم دير كرده خيلى زياد ...» بوى نرگس مى آيد...مثل روزى كه رهايم كرده اند. زهرا بغض مى كند و ادامه مى دهد : «صبح ها كه از خواب بيدارمى شوم به آسمان نگاه مى كنم.از كنار آدم ها، ماشين ها، مغازه ها و پارك ها عبور مى كنم.دلم براى خودم تنگ مى شود. دلم مى گيرد وقتى مادران كالسكه به دست را مى بينم.به نوزادهايى كه مادر دارند حسودى مى كنم . گاهى ساعت ها به كالسكه ها، نوزادان خندان، گريان و اخمو خيره مى مانم. من درنگاه تمام مادران اين دنيا نگاه مادرم را جست وجو مى كنم. او در در روزهاى خيلى خيلى دورجا مانده. هيچ كدام ازهمكارهايم نمى دانند بچه سر راهى هستم. فاميلى و مشخصات شناسنامه اى ام را مى دانم، اما نمى خواهم اطرافيانم بدانند كه روزى در بيمارستان رها شده ام .به همه آن هايى كه مرامى شناسند بگوييد زهرا، همان كه نام بابايش «ابوالقاسم» است بعد از رسيدن به سن قانونى براى خودش كارمندى شده ، بزرگ شده و دستش به جايى رسيده اما هنوز مامانش را مى خواهد. به همه آن هايى كه از گذشته مبهم من خبر دارند بگوييد من يك دسته گل نرگس چيده ام كه به پدرم و مادرم هديه كنم. به آن ها بگوييد من شما را بخشيده ام ، فقط برگرديد... جويندگان عاطفه: ۸۸۷۶۱۶۲۰
|
|
|
|
|
پايان غم انگيز يك دوستى
|
|
|
يك ماجرا، يك پرونده
خسرو مبشر نگاه نگران جوان به قاضى دوخته شده بود. همه منتظر بودند تا آخرين جلسه محاكمه پايان يابد و سرنوشت او روشن شود. پدر مقتول به صحبت پرداخت و گفت: آقاى قاضى اين جنايتكار پس از اغفال پسرم او را به قتل رسانده است. بنابراين از دادگاه جز قصاص چيزى نمى خواهم. قاضى در حالى كه مرد را به آرامش دعوت مى كرد از كيان خواست براى آخرين بار شرح وقايع كه منجر به قتل كامران شده را براى دادگاه تعريف كند. پسر جوان در حالى كه سرش را پائين انداخته بود، گفت: من و كامران از دوران دبيرستان با هم دوست بوديم. دوستى ما به حدى بود كه تقريباً تمام كارهاى شخصى مان را با هم انجام مى داديم. هر روز بعد از مدرسه با هم به تفريح و بازى مى پرداختيم تا اينكه رؤياى پولدارشدن به سراغمان آمد و تصميم گرفتيم براى آينده كارى دست و پا كنيم. اين شد كه من مقدارى از طلاهاى مادرم را دزديدم و همراه كامران به طلافروشى رفتيم. مرد طلافروش كه به ما شك داشت در حالى كه ما را سرگرم كرده بود با پليس تماس گرفت و چند دقيقه بعد توسط پليس دستگير شديم. بعد از چند ساعت بازداشت، مادرم به آگاهى آمد و مرا همراه خود برد و همانجا ضمانت كامران را نيز كرد. چون خيلى از پدرم مى ترسيدم، قول دادم در صورتى كه او از اين كار من با خبر نشود ديگر مرتكب چنين كارهايى نشوم. ولى بعد متوجه شدم مادرم تمام موضوع را به پدرم گفته بود. من و كامران همچنان به پولدار شدن فكر مى كرديم. براى همين حاضر به انجام هر كارى بوديم. چند روز بعد كامران را براى شام به خانه دعوت كردم و به او پيشنهاد دادم سر يكى از بچه هاى پولدار فاميل كلاه بگذاريم و به بهانه خريد و فروش تلفن همراه مقدارى پول از او اخاذى كنيم. نقشه ما با موفقيت انجام شد و من و كامران به تهران رفتيم. در حالى كه خانواده هاى ما از رفتنمان اطلاعى نداشتند. چند روز بعد كه مشغول گردش در يكى از خيابان هاى تهران بوديم، عكسم را به عنوان گمشده در روزنامه اى ديدم. خيلى هيجان زده بودم فكر كردم پدرم حاضر است براى پيدا كردن من هر مبلغ پولى كه در خواست كنم در اختيارمان قرار دهد. براى همين به كامران گفتم با منزل ما تماس بگيرد و با طرح موضوع ربوده شدن من تقاضاى دريافت ۵۰ ميليون تومان پول براى آزادى ام كند. كامران عصر همان روز با منزل ما تماس گرفت و به پدرم گفت اگر پول را طى ۴۸ساعت حاضر نكنيد ديگر فرزندتان را نمى بينيد. بعد هم نشانى محل تحويل پول را به پدرم داد. كيان نگاهى به پدر كامران كه صورتش از شدت عصبانيت سرخ شده بود، انداخت و گفت: درست بعد از قرار كامران با پدرم ما به طرف مشهد به راه افتاديم . اما زمان تحويل پول، پدرم كامران را شناخت و او را به نيروى انتظامى معرفى كرد. اين بود كه متوجه شديم پليس كامران را تحت تعقيب قرار داده است. در به در و آواره از اين طرف به آن طرف مى رفتيم. از طرفى پولى هم براى خرج كردن نداشتيم. چند روز بعد از طريق يكى از دوستان از مريضى مادرم باخبر شدم كه از شدت غصه ربوده شدن من بشدت بيمار شده بود. دلم حسابى براى مادرم تنگ شده بود. يك شب به خانه تلفن زدم. مادرم گوشى را برداشت و وقتى صداى مرا شنيد به گريه افتاد و از من خواست به خانه برگردم. روز بعد با كامران مشورت كردم و از او خواستم با هم برگرديم ولى كامران مخالفت كرد و در جوابم گفت پدرت مرا شناسايى كرده و دست كم به خاطر نقشه اى كه تو طرح كردى بايد چند سال در زندان بمانم. نمى دانستم بايد چه تصميمى بگيرم. شب ها با مادرم تلفنى حرف مى زدم و هر بار دلم براى ديدنش بيشتر از قبل تنگ مى شد. تا اين كه سرانجام تصميم به برگشت گرفتم. كامران وقتى از تصميم من باخبر شد بشدت عصبانى شد و گفت كه اگر برگردم و او گير بيفتد تمام واقعيت را براى پليس تعريف خواهد كرد. درگيرى لفظى من و كامران به كتك كارى كشيد. حالت جنون به من دست داده بود و با تكه آجرى كه روى زمين افتاده بود محكم به سرش كوبيدم. همان موقع كامران بيهوش روى زمين افتاد. خيلى ترسيدم به همين خاطر فرار كردم. چند ساعت بعد وقتى به خود آمدم از اين كه او را تنها رها كرده بودم ناراحت شدم براى همين به محل درگيرى برگشتم و با پرس وجو مطلع شدم كامران فوت كرده است. از آنجا كه كامران به عنوان رباينده من تحت تعقيب بود بزودى توسط پليس شناسايى و من به عنوان قاتل معرفى شدم. چاره اى جز برگشت به خانه نداشتم. اضطراب عجيبى تمام وجودم را فراگرفته بود. شب زمانى كه حس كردم همه خوابند به طرف خانه حركت كردم. مادرم بيدار بود وقتى مرا ديد اشك از چشمانش جارى شد. او را در آغوش گرفتم و به خاطر آن همه ناراحتى كه برايش فراهم كرده بودم گريه كردم. با سر و صداى ما، پدرم از خواب بيدار شد از شدت ترس قدرت صحبت كردن نداشتم او بعد از ديدن من بدون گفتن حتى كلمه اى به طرف اتاقش رفت. بدين ترتيب چند روز در خانه پنهان شدم تا اين كه توسط يكى از بچه هاى همسايه كه براى برداشتن توپش به حياط ما آمده بود لو رفتم. كيان چند لحظه سكوت كرد و بعد ادامه داد: من قصد كشتن كامران را نداشتم، دوست دارم يك بار ديگر روزهاى خوب دوستى من و كامران تكرار شود. قاضى كه تا آن لحظه با دقت به حرف هاى متهم گوش مى داد گفت: اين همه توطئه كردى و بعد اون بيچاره را كشتى؟ رضا همچنان كه سرش را پائين انداخته بود گفت: حماقت كردم فكر نمى كردم او را براى هميشه از دست بدهم. من دوست داشتم به اتفاق كامران به خانه برگردم ولى او حاضر نبود. قاضى بار ديگر پرونده را ورق زد و گفت: براى آخرين دفاع هرچه مى خواهى بگو. پسر نگاهى به پدر و مادر كامران انداخت و در حالى كه اشك مى ريخت گفت: از آنها تقاضاى بخشش دارم. پدر كامران كه تا آن لحظه سكوت كرده بود گفت: آقاى قاضى پسر من در سن و سالى نبود كه توان طرح نقشه هايى بيرحمانه را داشته باشد. من اطمينان دارم او با قصد قبلى فرزندم را اغفال كرده و كامران را با نقشه شومش به قتل رسانده است به همين خاطر از دادگاه تنها قصاص او را مى خواهم.
|
|
|
|