چهارشنبه ۳ مرداد ۱۳۸۶ - ۱۰ رجب ۱۴۲۸
Wed, Jul 25, 2007
خانواده
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ادبيات
ماجرا
خانواده
جلوه جود
تهمينه مهربانى

سال ۱۹۵ هجرى، روزدهم ماه رجب است كه نهمين اختر آسمان امامت و نخستين و آخرين فرزند حضرت على بن موسى الرضا(ع) با نام مبارك محمد قدم به هستى مى گذارد.نام او مجدد خاطرات و مجاهدات جد بزرگوارش، پيامبر اسلام (ص) است. اين مولود فرخنده ، بعدها در اثر تقواى بسيارش، لقب تقى گرفت و به خاطر سخاوت و بخشندگى بى نظيرش به جواد شهرت يافت.
مادر پاكدامن ايشان، «سبيكه» يا «خيزان» مصرى ام ولدى است كه تبارش به ماديه قبطيه، مادرحضرت ابراهيم (ع) مى رسد.
امام جواد پنج ساله بودند كه همراه حضرت رضا(ع) به ايران آمدند. در سال ۲۰۳ هجرى كه امام هشتم به شهادت رسيدند، در هفتمين بهار زندگى خود،وارث امامت شدند.
القاب مهم امام نهم، جواد، تقى، مرتضى و قانع است. امام جواد(ع) پس از امام رضا(ع) بر مسند امامت نشستند و پيشوايى معنوى شيعيان را به عهده گرفتند. ايشان در عمر كوتاه خود با دو تن از خلفاى عباسى ـ مأمون و معتصم ـ هم عصر بودند كه هريك از آنان به نوبه خود، نهايت تلاش را براى جلوگيرى از نفوذ و پيشرفت معنوى امام داشتند. خلفاى عباسى اعتقادى به اسلام نداشتند و فقط حفظ ظاهر مى كردند. گاهى هم به نام اسلام از عمل به احكام مصرحه دين ، سر باز مى زدند. كار تغيير و تفسير قوانين اسلامى به جايى رسيده بود كه سازمان هاى متولى اجراى امور اسلامى، خود مجرى نقض قوانين اسلامى بودند و هيچ كس نيز در قبال اين خلافكارى ها، مسئول نبود.
امام جواد (ع) با پايمردى و قدرت تمام به تبيين احكام دين جدشان مى پرداختند و چون سخنان ايشان در ميان مردم منتشر مى شد، حكومت نهايت آزار را بر ايشان و پيروانشان تحميل مى كرد. مأمون هميشه حفظ ظاهر مى كرد، ليكن در باطن، پيوسته مشغول دسيسه چينى و جلوگيرى از فعاليت هاى امام بود و ايشان را در ۲۵ سالگى به شهادت رساند.
دوره زندگى امام جواد(ع) مقارن با اوج اقتدار بنى عباس بود و لذا احاديث و اخبار بى شمارى براى عدم حقانيت آل رسول(ص) جعل شد. امام جواد(ع) با صراحت و شجاعت بى نظيرى با اين انحرافات مقابله مى كردند و با حمله مستقيم به جاعلين احاديث، به آنان هشدار مى دادند.
در دوره بنى عباس، عياشى و ميگسارى و تبذير بيت المال توسط اشراف، نسبت به دوره هاى ديگر، شاخص و كم نظير بود. امام جواد(ع) در مقابل اين اسراف ها و ريخت وپاش ها، به شدت موضعگيرى مى كردند و به خلفاى عباسى هشدار مى دادند كه به قيمت فقر و فاقه مردم، از كيسه خلافت، بذل و بخشش نكنند.
در فقاهت و شأن علمى امام جواد(ع) همين بس كه گفته اند ايشان در عرض چند روز، سى هزار مسأله غامض را براى جويندگان حقيقى علم ، گره گشايى كردند و به مسائل گوناگون فقهى، با سلامت و دقت بى نظيرى پاسخ دادند.
از سخنان گهربار ايشان است:
* آن كس كه تكيه گاهش خداوند است به غناى واقعى مى رسد و ديگران به او نياز پيدا مى كنندو هركس تقوا پيشه كند، مردمان از صميم دل دوستش دارند.
* چون نعمت خداوند بر فردى فزونى گيرد، نيازها و چشمداشت هاى مردمان نيز به او بيشتر مى شود. اگر اين نعمات رادر خدمت ايشان به كار نگيرد، رو به زوال خواهد رفت.
* تنها پاى سخنان كسانى بنشين كه از خدا سخن مى گويند.
* عالم اگر علمش را به ديگران نياموزد، آن علم فناخواهد شد و دارنده خود را ترك خواهد كرد.
* شريف واقعى كسى است كه به شرافت علم و دانش آراسته باشد و عظمت فرد، منوط به فضائل روحى و معنوى اوست.
گل هاى آپارتمان
مرا ياد كوير هم نمى اندازد
304470.jpg
پرويز چهاردولى

از كودكى عادت داشتيم آسمان را نگاه كنيم. همه شب هاى زندگى ما پر بود از ستاره هايى كه در آسمان مى ديديم، ستاره هايى كه حرف مى زدند و ما با اين ستاره هاى چشمك زن چقدر بازى مى كرديم. يادم هست از همان اول رنگ حياتمان آبى بود و رشته همه افكارمان سرى در آسمان داشت و سرى ديگر در زمين. راستى زمين هم به اندازه آسمان دوست داشتنى بود. به هرجا سر مى كشيديم گل بود. از لابه لاى نقش هاى قالى مى گذشتيم، مواظب بوديم زير پايمان له نشود و آن ترنج آبى رنگ دردش نگيرد. باغچه حياط مان گل داشت، پيراهن چيت خواهرمان گلدار بود، چادرنماز مادرمان پر بود از گل هاى ريز كه من هيچ وقت هوس نكردم آنها را بشمارم. گل تا نوك بقچه هاى لباسمان نفوذ كرده بود. بچه كه بوديم از ديدن گنبدهاى فيروزه اى و كاشى هاى لاجوردى همان قدر لذت مى برديم كه از ديدن آسمان و ستاره ها. از پدرمان ياد گرفتيم با اذان بيدار شويم، ياد گرفتيم كه تا شويم و دو تا، خيلى زود با خدا دوست شديم و يادم نيست اين اتفاق كى افتاد ولى گمانم خدا به سراغ ما آمد. شايد با ما دست داد و يا حتى بيشتر ؛ ما را در آغوش گرفت. دل هاى ما از همان زمان از خوبى ها خوشش آمد و از بديها نه. اماحالا خيلى بزرگ شده ايم، بزرگ و پررنگ، با يادى رنگ پريده از آن دنياى سرسبز. بزرگ شده ايم، آن قدر كه پشت ميز اينترنت مى نشينيم و با دكمه هايى كه اسير انگشتان ما هست پا به سرزمين هاى جهان اينترنتى مى گذاريم. امروز آنقدر زياد كار مى كنيم كه له شدن گلها را نمى بينيم. ديگر فرصت نمى كنيم به آسمان نگاه كنيم. حوصله مان به اندازه اى كوچك شده كه تنهايى ستاره ها اذيت مان نمى كند. راستش صداى اذان را هم درست نمى شنويم. به جاى راه شيرى به ترافيك نگاه مى كنيم، به جاى ماه به چراغ قرمز و به جاى تابلوسرمه اى شب به جاروبرقى و ضبط صوت هاى ديجيتالى. نمى دانم چرا اين روزها هيچ كس دلش براى ديدن مسجد آقابزرگ كاشان تنگ نمى شود. ما خيلى قد كشيده ايم و به همان اندازه دنيايمان كوته شده است. كوچك و سرد، اگر يك جاى خالى براى نشستن در اتوبوس پيدا كنيم روز خوبى داشته ايم. اگر تعاونى مصرف دستمال كاغذى را ۱۰۰ ريال ارزانتر بدهد احساس خوشبختى مى كنيم.
زندگى مان را توى نوبت گذاشته ايم. نوبت وام، نوبت شير. آدرس دهها بوتيك را به ذهن مى سپاريم ولى نشانى يك يتيم خانه را بلد نيستيم. نه بازارى شلوغ ناراحت مان مى كند و نه مسجدهاى خالى. گوش ها و زبان مان پر است از ذكر منم منم. راستى چرا ما مجبوريم بزرگ شويم؟! چرا كودكى را از ما مى گيرند؟ چرا وقتى بزرگ مى شويم زمين ديگر گل ندارد؟ چرا وقتى بزرگ مى شويم آسمان ديگر ستاره ندارد؟ چرا ديگر سرهامان را نمى توانيم بالا بگيريم؟ من فكر مى كنم به ما دروغ گفته اند.
به ما گفتند كودكى شما عقب ماندگى و بزرگى تان تمدن است و بعدهركس را كه خواست با آن دنياى پاك خود زندگى كند «هو » كردند و براى دنياى بزرگترها كه ديگر نه آسمان داشت و نه گل ، كف زدند و ما باورمان شد كه بايد بزرگ شويم و چشم ها و دل هايمان را به بزرگترها بدوزيم. باورمان شد كه روى زمين دنبال بهشت بگرديم، از ديدن آسمانخراش هاى شيشه اى تعجب كنيم، منتظر ظهور شماره حسابمان در قرعه كشى ها باشيم و پايمان را از گليم شوراى امنيت درازتر نكنيم؟
شما را نمى دانم ولى من دوست دارم غروب خورشيد را پشت كوهپايه اى سرسبز تماشا كنم، مهتاب را روى دشتى از گندم هاى خرامان و سپيده را از پشت شانه هاى كوهى نامدار ببينم. دوست دارم رنگ آسمان را به ياد بياورم و براى ديدن شقايق ها حتى مرخصى استعلاجى بگيرم. شما را نمى دانم! ولى گل هاى اين آپارتمان مرا به ياد كوير هم نمى اندازد.
از خريدن آدامس خسته شده ام، از نگاه محتاج فرزندم به جعبه رنگى تلويزيون غمگينم، همسايه ها را درست نمى شناسم، همه زندگى ام بسته بندى نه صلح و نه جنگ صاحبخانه است. صله اتفاقى رحم ملولم مى كند. راستى شكايت اين همه تمدن را به كدام دادگاه ببريم؟
فقر را باور نكن
304482.jpg
ادگار بولدسو ‎/ مترجم: لادن خضرى

در سال ،۱۹۳۳ همان كار پاره وقتى را هم كه داشتم، از دست دادم و تنها درآمد ما، پول ناچيزى بود كه مادر از خياطى به دست مى آورد.
بعد مادر مريض شد و نتوانست كاركند. وقتى نتوانستيم قبض برق را پرداخت كنيم، شركت برق آمد و آن را قطع كرد. بعد شركت گاز آمد و گاز را قطع كرد و بعد هم نوبت شركت آب شد، اما اداره بهداشت وادارشان كرد كه به دلايل بهداشتى، آب را دوباره وصل كنند.
گنجه هاى خانه به كلى خالى بود. خوشبختانه در باغچه خانه، سبزى كاشته بوديم و مى توانستيم هنوز قابلمه اى را بار بگذاريم.
روزى خواهر كوچك ترم با عجله از مدرسه به خانه آمد و گفت:
«توى مدرسه گفته اند كه فردا براى فقرا چيزى ببريم.»
مادر بى مقدمه گفت:
«فقيرتر از خود ما هيچ كس وجودندارد.»
آن روزها مادربزرگ با ما زندگى مى كرد. دستى روى بازوى مادر گذاشت و با اخم او را ساكت كرد و گفت: «اگر به بچه اى توى اين سن و سال تلقين كنى كه خانواده اش فقير است تا آخر عمر، فقير و بيچاره مى ماند. هنوز يك شيشه مرباى خانگى توى گنجه هست. مى تواند آن را با خودش ببرد.»
مادربزرگ يك تكه كاغذكادو و يك روبان صورتى پيداكرد و شيشه مربا را با آن بسته بندى كرد.
فرداى آن روز، خواهرم با سرافرازى و خوشحالى، هديه اش را براى فقرا برد و هرگز در زندگى باور نكرد كه ما فقيريم.
حالا هروقت براى كسى مشكلى پيش مى آيد، خواهر من نخستين كسى است كه داوطلبانه به كمك او مى شتابد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |