|
گل هاى آپارتمان مرا ياد كوير هم نمى اندازد
|
|
|
پرويز چهاردولى
از كودكى عادت داشتيم آسمان را نگاه كنيم. همه شب هاى زندگى ما پر بود از ستاره هايى كه در آسمان مى ديديم، ستاره هايى كه حرف مى زدند و ما با اين ستاره هاى چشمك زن چقدر بازى مى كرديم. يادم هست از همان اول رنگ حياتمان آبى بود و رشته همه افكارمان سرى در آسمان داشت و سرى ديگر در زمين. راستى زمين هم به اندازه آسمان دوست داشتنى بود. به هرجا سر مى كشيديم گل بود. از لابه لاى نقش هاى قالى مى گذشتيم، مواظب بوديم زير پايمان له نشود و آن ترنج آبى رنگ دردش نگيرد. باغچه حياط مان گل داشت، پيراهن چيت خواهرمان گلدار بود، چادرنماز مادرمان پر بود از گل هاى ريز كه من هيچ وقت هوس نكردم آنها را بشمارم. گل تا نوك بقچه هاى لباسمان نفوذ كرده بود. بچه كه بوديم از ديدن گنبدهاى فيروزه اى و كاشى هاى لاجوردى همان قدر لذت مى برديم كه از ديدن آسمان و ستاره ها. از پدرمان ياد گرفتيم با اذان بيدار شويم، ياد گرفتيم كه تا شويم و دو تا، خيلى زود با خدا دوست شديم و يادم نيست اين اتفاق كى افتاد ولى گمانم خدا به سراغ ما آمد. شايد با ما دست داد و يا حتى بيشتر ؛ ما را در آغوش گرفت. دل هاى ما از همان زمان از خوبى ها خوشش آمد و از بديها نه. اماحالا خيلى بزرگ شده ايم، بزرگ و پررنگ، با يادى رنگ پريده از آن دنياى سرسبز. بزرگ شده ايم، آن قدر كه پشت ميز اينترنت مى نشينيم و با دكمه هايى كه اسير انگشتان ما هست پا به سرزمين هاى جهان اينترنتى مى گذاريم. امروز آنقدر زياد كار مى كنيم كه له شدن گلها را نمى بينيم. ديگر فرصت نمى كنيم به آسمان نگاه كنيم. حوصله مان به اندازه اى كوچك شده كه تنهايى ستاره ها اذيت مان نمى كند. راستش صداى اذان را هم درست نمى شنويم. به جاى راه شيرى به ترافيك نگاه مى كنيم، به جاى ماه به چراغ قرمز و به جاى تابلوسرمه اى شب به جاروبرقى و ضبط صوت هاى ديجيتالى. نمى دانم چرا اين روزها هيچ كس دلش براى ديدن مسجد آقابزرگ كاشان تنگ نمى شود. ما خيلى قد كشيده ايم و به همان اندازه دنيايمان كوته شده است. كوچك و سرد، اگر يك جاى خالى براى نشستن در اتوبوس پيدا كنيم روز خوبى داشته ايم. اگر تعاونى مصرف دستمال كاغذى را ۱۰۰ ريال ارزانتر بدهد احساس خوشبختى مى كنيم. زندگى مان را توى نوبت گذاشته ايم. نوبت وام، نوبت شير. آدرس دهها بوتيك را به ذهن مى سپاريم ولى نشانى يك يتيم خانه را بلد نيستيم. نه بازارى شلوغ ناراحت مان مى كند و نه مسجدهاى خالى. گوش ها و زبان مان پر است از ذكر منم منم. راستى چرا ما مجبوريم بزرگ شويم؟! چرا كودكى را از ما مى گيرند؟ چرا وقتى بزرگ مى شويم زمين ديگر گل ندارد؟ چرا وقتى بزرگ مى شويم آسمان ديگر ستاره ندارد؟ چرا ديگر سرهامان را نمى توانيم بالا بگيريم؟ من فكر مى كنم به ما دروغ گفته اند. به ما گفتند كودكى شما عقب ماندگى و بزرگى تان تمدن است و بعدهركس را كه خواست با آن دنياى پاك خود زندگى كند «هو » كردند و براى دنياى بزرگترها كه ديگر نه آسمان داشت و نه گل ، كف زدند و ما باورمان شد كه بايد بزرگ شويم و چشم ها و دل هايمان را به بزرگترها بدوزيم. باورمان شد كه روى زمين دنبال بهشت بگرديم، از ديدن آسمانخراش هاى شيشه اى تعجب كنيم، منتظر ظهور شماره حسابمان در قرعه كشى ها باشيم و پايمان را از گليم شوراى امنيت درازتر نكنيم؟ شما را نمى دانم ولى من دوست دارم غروب خورشيد را پشت كوهپايه اى سرسبز تماشا كنم، مهتاب را روى دشتى از گندم هاى خرامان و سپيده را از پشت شانه هاى كوهى نامدار ببينم. دوست دارم رنگ آسمان را به ياد بياورم و براى ديدن شقايق ها حتى مرخصى استعلاجى بگيرم. شما را نمى دانم! ولى گل هاى اين آپارتمان مرا به ياد كوير هم نمى اندازد. از خريدن آدامس خسته شده ام، از نگاه محتاج فرزندم به جعبه رنگى تلويزيون غمگينم، همسايه ها را درست نمى شناسم، همه زندگى ام بسته بندى نه صلح و نه جنگ صاحبخانه است. صله اتفاقى رحم ملولم مى كند. راستى شكايت اين همه تمدن را به كدام دادگاه ببريم؟
|