چهارشنبه ۳ مرداد ۱۳۸۶ - ۱۰ رجب ۱۴۲۸
Wed, Jul 25, 2007
ماجرا
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ادبيات
ماجرا
خانواده
در دادگاه
يك پرونده
دردسرهاى همسر بى دست وپا
304476.jpg
ايران واشقانى فراهانى

نخستين ديدار آنها حال و هواى ديگرى داشت. نفس مهر ماه بوى آشنايى مى داد و او غرق عطر اين آشنايى بود. خط اول كتاب عاشقى اش نوشته شد. احساس اين عشق به لحظه هايش معنا مى داد و دلش نمى خواست كسى به خلوت قلب او سرك بكشد. در ديدارهاى بعدى هربار رنگ محبت در چشمانش شفاف تر مى شد و بى تاب تر از قبل انتظار ديدن دختر را مى كشيد. چهره زيباى او حتى لحظه اى از نظرش دور نمى شد و هر لحظه او را تجسم مى كرد. قصه عاشقى نيما از مدتى قبل سر زبانها افتاده بود. نيما پسرى تحصيلكرده و سربراه بود و بيشتر دخترهاى جوان دور و برش مايل به ازدواج با او بودند. او با لحنى ملايم اما قاطع حرف مى زد، دست و دلباز بود و چهره جذابش مورد پسند خيلى از دخترها بود. اما از روزى كه او دل به عشق دختر زيبا و پولدارى بست گل حسرت در دل دختران ديگر كاشته شد و اين اندوه واقعى را مى شد از چهره آنها به راحتى خواند. سحر دخترى زيبا با خنده هاى دلنشين بود.
سرانجام نيما با اصرار، خانواده اش را راضى كرد به خواستگارى بروند و وقتى قرار شد ۵۰۰۰ سكه طلا مهريه عروس باشد، پذيرفت. حتى در برابر اعتراض مادرش به او چپ چپ نگاه كرد و به كسى اجازه اظهار نظر نداد. او خودش را در اوج خوشبختى مى ديد و به ثروت و زيبايى همسر آينده اش مى باليد. در دوران كوتاه نامزدى شان نيما متوجه سادگى بيش از حد سحر شد. دختر جوان خوب متوجه منظور نيما نمى شد و نيما مجبور بود هر مطلبى را براى او توضيح دهد تا بفهمد. اوايل نيما براى تفريح و شوخى همسرش را دست مى انداخت تا كمى بخندند. خيلى زود مقدمات ازدواجشان فراهم شد و در شبى پر ستاره، عروس زيبا به خانه بخت رفت.
- نيما من بلد نيستم غذا خوب بپزم. تو كه ناراحت نيستى؟
تازه داماد قيافه مردانه اى به خود گرفت و بى ترديد جواب داد. از مادرم مى خواهم تا دستور پخت چند نوع غذاى معمولى و معروف را يادت دهد. مى توانى از كتاب آشپزى و فيلم هاى آموزشى هم كمك بگيرى. فعلاً هم چند نوع غذاى ساده بلدم و مى توانى دستپخت شوهرت را امتحان كنى. يك ماه بعد وقتى قرار بود نيما براى نخستين بار دستپخت نو عروس را بچشد، با دسته گلى كه با سليقه زياد تزئين شده بود، وارد خانه شد. انتظار داشت همسرش ميز شام را به زيبايى چيده باشد و او را غافلگير كند. اما سحر دستپاچه در آشپزخانه اين طرف و آن طرف مى دويد. ادويه ها را پيدا نمى كرد. هنوز برنج را پاك نكرده بود و دود روغن سوخته در فضاى خانه پيچيده بود. آشپز خانه كثيف و بهم ريخته بود و دانه هاى سبز باقالى در خورشت قيمه به روى نيما چشمك مى زدند. باور كردنى نبود. سحر حتى فراموش كرده بود براى اين غذا چه موادى لازم است و نيما با خود فكر مى كرد آيا سحر تا به حال قيمه نخورده است؟! نيما نتوانست خودش را كنترل كند. بى آنكه بداند چه مى كند از جا بلند شد. قابلمه را برداشت و آن را در سطل زباله خالى كرد. هرچه فرياد داشت بر سر زنش كشيد و ازخانه بيرون رفت. حالا مى فهميد چرا اينقدر خانواده سحر اصرار داشتند تا هر چه زودتر مراسم عروسى برگزار شود. رفتارهاى احمقانه سحر ديگر به نظرش شيرين و دوست داشتنى نمى آمد. نيما تصميم گرفت براى دوام زندگى اش دست به كار شده و خودش خانه دارى را به سحر ياد دهد. اما خيلى زود پى برد تلاش هايش بى نتيجه است. چرا كه سحر همه تذكرات شوهر خود را به فراموشى مى سپرد.
سحر، فردا تولد من است و قصد دارم خانواده ام را دعوت كنم.
- اما من يادم نبود و آمادگى ندارم.
چون مى دانم آشپزى برايت مشكل است، به رستوران سركوچه سفارش غذا مى دهم.
شب نيما چون نگران رفتارهاى غير قابل پيش بينى زنش بود، زودتر به خانه آمد. درست حدس زده بود. خانه بهم ريخته بود و سحر حتى فراموش كرده بود كه شب قبل شوهرش چه سفارش هايى كرده است. نيما با دودست بر سر كوبيد. رفتارهاى زنش او را كلافه كرده بود. اشتباهات سحر تكرارى بود و او هرچيزى را به راحتى فراموش مى كرد.
سحر مگر نگفتم امشب ميهمان داريم و تولد من است؟
- اما من اهل رفت و آمد نيستم و بهتر است ميهمان ها را با بهانه اى دست به سركنى.
اما نيما تسليم نشد و آن شب با هزار دلهره به خانواده اش خوشامد گفت. رفتارهاى بچگانه و به دور از عقل سحر آن شب بارها مورد تمسخر خانواده شوهرش قرار گرفت و نيما بارها سنگينى كلام آنها و زخم زبان هايشان را احساس كرد. داماد به خاطر رفتارهاى سحر ديگر علاقه اى به او نداشت و سعى مى كرد بيشتر وقت خود را در جمع دوستانش بگذراند. رفتارهاى اين زن و شوهر هيچ هماهنگى با هم نداشت و مرد تحمل خود را از دست داده بود. هرچه مرد اجتماعى و فاميل دوست بود، برعكس زن زيبايش از روابط اجتماعى گريزان بود و از آن هراس داشت. نيما مجبور بود به تنهايى در جشن و ميهمانى هايى كه دعوت داشتند شركت كند و كم كم اين موضوع سوءظن همسر بى دست و پايش را هم برانگيخت. سحر بسيار زود رنج و حساس بود. به روابط اجتماعى شوهرش شك مى كرد و زود مثل بچه ها دعوا راه مى انداخت. هرچند خيلى زود هم دلش از كينه خالى مى شد و با پشيمانى از رفتار تندش براى آشتى با شوهر پيشقدم مى شد. از سوى ديگر تلاش هاى نيما براى بهبود وضع زندگى شان بى ثمر بود. درك و فهم آنها با هم در يك سطح نبود. در اين ميان نيما با همه زرنگى اش احساس مى كرد فريب زيبايى و ثروت خانواده سحر را خورده است. همسر جوانش با رفتار كودكانه اش توانايى كنترل احساسات و عواطف خود را نداشت. آشپزى را نمى توانست ياد بگيرد. حتى در تهيه ساده ترين غذا ها هم به مشكل بر مى خورد. نيما هم به اين نتيجه رسيده بود كه درك عقلى و عاطفى همسرش رشد نكرده و او دچار مشكلات روحى حاد و روانى است. حرفهاى نيشدار ديگران همواره در مغزش زنگ مى زد و نيما را به خود مى آورد. تنها يك سال از زندگى مشتركشان مى گذشت اما نيما مى ديد كه همزمان با رسيدن پائيز، برگهاى زرد و رنگ و رو رفته درخت عاشقى اش يك يك به زمين مى افتد و تنه برهنه و خسته آن رفته رفته نمايان مى شود.
نظريه كارشناسى
304515.jpg
فاطمه افشار منش
كارشناس ارشد
روان شناسى
ازدواج رابطه نزديكى است كه ميان زن و مرد براى مدت طولانى برقرار مى شود. بنابراين جوانان بايد قبل از ازدواج شرايطى را كه لازمه زناشويى موفقيت آميز است را در نظر بگيرند.
ازدواج موفق به عوامل مختلفى بستگى دارد كه خيلى از آنها را بايد در دوران نامزدى ارزيابى كرد. عوامل ديگرى نيز در موفقيت زندگى زناشويى مؤثر است كه مى توان آنها را بعد از ازدواج شناخت. در ازدواج سازش دائمى و از خود گذشتگى فراوان لازم است. اما اگر زن و مرد قبل از ازدواج با يكديگر توافق بيشترى داشته باشند، امكان سازش بعدى بيشتر خواهد بود.
از سوى ديگر يكى از مهم ترين عوامل موفقيت در زندگى زناشويى، رشد عاطفى و فكرى است كه اين درجه از رشد عاطفى- فكرى تنها بستگى به سن ندارد. بلكه در اين ميان سن روانى، اجتماعى، عاطفى از عوامل مؤثر در يك ازدواج پايدار است.
و همچنين مسأله اى كه مى تواند زيربناى يك ازدواج را با تزلزل مواجه كند، اختلاف شعور عقلى و يا درجه هوشى زوجين است.
اگر در ميزان سطح درك و فهم و طراز هوشى زوجين تفاوت ديده شود، علاقه ها، طرز تفكر و نگرش آنها به سود يك زندگى مثبت هماهنگ نمى شود و موجبات ناسازگارى زن و شوهر را به دنبال دارد.
در اين پرونده شاهد هستيم كه رفتارهاى خام زن جوان ساده انگارى او تلقى و مهم گرفته نشده است. حال اگر قبل از ازدواج مشاوره دقيق درباره آنها انجام مى گرفت قطعاً اين شناخت حاصل مى شد كه اين دو از لحاظ درجه بلوغ عقلى همتاى يكديگر نيستند.
بنابراين درمان عروس خانم در درازمدت امكانپذير مى شود و اين براى شروع يك زندگى مشترك كه طرف مقابل از آن ناآگاه است دردسر آفرين مى شود.
رشد اجتماعى نيز براى يك زندگى موفق لازم است و با رشد عاطفى و فكرى رابطه نزديك دارد.
فردى كه از لحاظ اجتماعى رشد كرده روابط اجتماعى را بهتر درك مى كند. او مى داند كه چگونه با ديگران بويژه افراد خانواده خود و همسرش برخورد كند.
او درك مى كند كه انتظارات اجتماع از وى چيست و تا اندازه زيادى قادر است خود را با اين توقعات تطبيق دهد و اين كه نقش همسرش را در اجتماع و در روابط اجتماعى مى پذيرد و بى دليل دچار سوءظن به همسرش نمى شود.
- رشد عاطفى و مديريت و كنترل هيجان ها نقش مهمى در زندگى زناشويى و خانوادگى دارد.
همسرى كه توانايى قدرت كنترل احساسات و عواطف خود را ندارد، زندگى اش همواره با اختلال روبه رو است.
همچنين لازم است جوانان قبل از بستن پيمان زناشويى از علايق و طرز فكر يكديگر اطلاع حاصل كنند و در موضوع هاى مهم زندگى توافق نظر داشته باشند.
طرز تفكر نيز در اين ميان موضوع بسيار مهمى است چرا كه براساس آن «فلسفه زندگى» هر فردى پايه گذارى و بنا مى شود. مسأله مهم ديگر توافقى است كه زن وشوهر در باره مسائل زندگى دارند و البته علائق رابطه نزديكى با طرز تفكر دارد و اين مى تواند شامل فعاليت هاى متعدد روزانه باشد.
البته نبايد انتظار داشت كه زن و شوهر در همه علايق با يكديگر توافق داشته باشند. براى سعادت خانواده، توافق كلى در قسمت عمده اى از علايق ضرورت دارد.
چرا كه اگر غير از اين باشد، در بلند مدت ناهماهنگى، تضاد و درگيرى، بهداشت روانى زوجين را مختل مى كند.
در دادگاه
گل مريم
304449.jpg
كتايون دارابى

«مى خواهم طلاق توافقى بگيرم.» اين نخستين جمله اى است كه بر زبانش جارى مى شود. هنوز جمله دوم را نگفته چشم هاى قرمز و گودرفته اش بارانى شده و زخم هاى كهنه اش سرباز مى كند. گره روسرى گلدارش را با دستان استخوانى و رنج كشيده محكم تر مى كند. بغضش را فرو مى خورد. ۱۰ سال پيش را كه به خاطر مى آورد، چهره اش درهم مى رود.
تازه ديپلم گرفته بودم كه با هزار اميد و آرزو در يك شركت رايانه اى مشغول كار شدم. بعدازظهر يك روز بهارى بود كه وارد اتاقى شدم. روى ميزى كنار در ورودى گلدانى خالى از گل قرار داشت. از آن روز به بعد گلدان را با شاخه هاى مريم پر مى كردم.نخستين بارى را كه سعيد ناگهان وارد اتاقم شد خوب به ياد دارم. سعيد از سليقه دخترك خوشش آمده بود ولى به روى خودش نياورد. عطر گل هاى مريم فضاى اتاق را پر كرده بود. تابلوهاى كوچك و بزرگ با طرح هاى هندسى عجيب و غريب، به ديوار كرم رنگ اتاق آويزان بود.
انگار سعيد فراموش كرده بود براى چه كارى به اتاق مريم آمده است با دستپاچگى سلام كرد و از اتاق بيرون رفت.مريم تعجب كرده بود اما حرفى نزد، حتى فرصت نكرد جواب سلام سعيد را بدهد. مريم دختر شاد و سرزنده اى بود. هر روز صبح با شور و شوق راهى شركت مى شد. سعيد در همه اين مدت، رفت و آمد او را كنترل مى كرد. با چشم هاى سياهش دخترك را تا پشت در اتاقش بدرقه مى كرد. حرف هاى زيادى روى دلش مانده بود كه جرأت بيانش را نداشت، اما دخترك در حال و هواى خودش بود و متوجه نگاه هاى سنگين پسرك نمى شد تا اين كه صبح يك روز گرم بهارى سعيد وارد اتاق مريم شد و در را پشت سرش بست. دخترك از تعجب چشمانش گرد شده بود. پسرك به سمت صندلى مريم نزديك شد و روى آن نشست. بى مقدمه از دخترك خواستگارى كرد. مريم توان حرف زدن نداشت. سعيد بى وقفه از خودش تعريف مى كردناگهان دست مريم به گلدان خورد و گل هاى مريم روى ميز پخش شد. دخترك كه حسابى دستپاچه شده بود سريع از پشت ميز برخاست. در حال تميز كردن ميز بود كه سعيد بدون خداحافظى از در خارج شد. روى صندلى اش كاغذى ديده مى شد. مريم با دستى لرزان آن را برداشت. پسرك چند خطى از عشق ودلدادگى روى آن نوشته بود. مريم براى نخستين بار مزه عشق را چشيده بود. دختر جوان هم از سعيد خوشش آمده بود.
***
هفته ها از آشنايى من و سعيد گذشت. همه از دوستى ما خبردار شده بودند اما در اين ميان بسيار نگران ودل آشوب بودم، چند روز بعد سعيد با يك دسته گل مريم و به تنهايى به خواستگارى ام آمد. پدر ومادرم با لبخندى سرد از او استقبال كردند. اما او دورى راه و پيرى پدر و مادرش را بهانه كرد. سرانجام با اصرارهاى زياد من و سعيد و با وجود بى ميلى خانواده ام اين ازدواج سر گرفت. اما پدرم تنها با مهريه ۱۰۰۰ سكه طلا رضايت داد. باغ بزرگى كه سعيد براى برگزارى جشن عروسى تدارك ديده بود با چراغ هاى سبز، قرمز و زرد تزئين شد. مريم و سعيد با شادى دست در دست يكديگر، از زير درختان باغ مى گذشتند و به ميهمانان خوشامد مى گفتند.
همزمان با دقايق پايانى ميهمانى، دوستان و آشنايان كم كم پراكنده شدند. من و سعيد هم به خانه اجاره اى مان رفتيم. روزهاى خيلى خوب و خوشى داشتيم. هر روز صبح با هم به شركت مى رفتيم و عصرها به خانه باز مى گشتيم. زندگى عاشقانه اى داشتيم تا اين كه با به دنيا آمدن دخترم، زندگى ۲نفره ما رنگ تازه اى گرفت. اما سعيد به يكباره تصميم گرفت شغلش را عوض كند و ديگر پا به شركت نگذارد. مى خواست درآمد بيشترى داشته باشد. سعيد با هزار مكافات شركتى ثبت كرد و مشغول به كار شد. شب ها به همين بهانه دير به خانه مى آمد.مريم همه ساعات روز را با دخترش مى گذراند. صدف كم كم بزرگتر مى شد ولى سعيد بزرگ شدن دخترش را نمى ديد.
«سعيد ديگر توجهى به من و صدف نشان نمى داد. هر هفته عازم سفرهاى خارج از كشور مى شد. زندگى ما از لحاظ مالى بهتر از پيش شده بود اما فاصله ما هر روز بيشتر از قبل مى شد. شوهرم ديگر حال و حوصله ما را نداشت. سعيد هر بار با ساك هاى پر از هديه از مسافرت بر مى گشت اما هيچ كدام از آنها متعلق به من و صدف نبود. دخترم بزرگ شده بود و حالا سؤال هاى زيادى درباره پدرش مى پرسيد و من هميشه از جواب دادن طفره مى رفتم. همه غصه ها را در قلبم پنهان مى كردم.نمى خواستم پدر و مادرم كه حالا پير هم شده بودند از مشكلاتم باخبر شوند.»
مريم هر روز شكسته تر از قبل زندگى را شروع مى كرد. اما سرانجام يك روز قلبش با تلنگرى شكست. يك روز كه براى استقبال از سعيد در سالن فرودگاه منتظر شوهرش بود ناگهان او را در حال گفت وگو با دخترى ديد.مريم همراه دخترش با دسته گلى به دست راهى فرودگاه شده بودند تا همه نامهربانى هاى سعيد را فراموش كنند. اما سعيد هديه اى در دست داشت كه آن را به دخترك تعارف كرد.مريم و صدف محو تماشاى سعيد و دختر جوان شده بودند و گذر زمان را حس نمى كردند. آنها با هم راهى در خروجى شدند و مريم و صدف را با يك دنيا سؤال تنها گذاشتند. اشك هاى مريم صورتش را پوشانده بود. صدف دست مادر را مى فشرد و غمگينانه او را دلدارى مى داد.
«از سعيد متنفر شده بودم، آن شب همه ماجرا را برايش بازگو كردم. او با كمال خونسردى همه حرف هاى مرا پذيرفت و از من خواست تا به دادگاه برويم و طلاق توافقى بگيريم. ديگر حوصله ما را نداشت. مى خواست زندگى جديدى را شروع كند. مى خواست باز هم برنده باشد. در اين مدت سختى هاى زيادى كشيده بودم. صدف در آستانه بيمارى روحى قرار داشت و من ديگر تحمل رفت و آمد در راهروهاى دادگاه را نداشتم. سعيد يك چك ۵۰ ميليونى به من داد و خواست بى سروصدا از زندگى اش بيرون بروم، من هم قبول كردم.»
يك پرونده
دزدان طلا در تعقيب كودكان
304452.jpg
محمد غمخوار

در سلول انفرادى كه باز شد ۲ مأمور زندان مرد جوان را به داخل سلول هدايت كردند. صداى بسته شدن در سيروس را به خود آورد. ديشب آخرين شبى بود كه ماه را ديد. قرار بود تا ساعتى ديگر او را اعدام كنند. زمانى كه به او گفتند بايد به سلول انفرادى بروى، پى برد زمان اجراى حكم نزديك است...
زمانى كه براى نخستين بار طلاى دختربچه اى را سرقت كرد نمى دانست عاقبت سرقت هاى او به اعدام ختم مى شود. هوا سرد بود. براى پيدا كردن كار به چند مغازه مراجعه كرد. اما به دليل اين كه هيچ سابقه كارى نداشت كسى حاضر نبود به او كار بدهد. بى هدف در حال قدم زدن در خيابان بود كه برق طلاى دختربچه اى چشمانش را گرفت. دختربچه ۴ سال بيشتر نداشت. ناگهان نقشه شومى در ذهنش نقش بست. به سوى دخترك رفت. او را به بهانه خريد آدامس به انتهاى كوچه كشاند. در آنجا با تهديد دختربچه طلاهايش را دزديد. واين سرآغاز سرقت هاى سريالى اش بود. پيدا كردن كار را فراموش كرد. هر روز با پرسه زدن در خيابان ها دختربچه ها را شناسايى مى كرد و پس از كشاندن طعمه هاى خود به محل هاى خلوت با تهديد چاقو طلاهاى آنها را مى دزديد. يك روز وقتى طعمه اش را به محل خلوتى كشاند فريب وسوسه هاى شيطانى اش را خورد و او را مورد آزار و تعرض قرار داد. سيروس ۳ روز پس از آزار دومين قربانى اش شناسايى و دستگير شد. زمانى كه سردى دستبند فولادى را روى دستانش احساس كرد نمى دانست زندگى اش با چوبه دار گره خورده است. صداى باز شدن در سلول افكارش را به هم ريخت. مأموران زندان به دست ها و پاهايش غل و زنجير زدند. صداى كشيده شدن زنجير روى زمين سكوت سرد سالن را شكست. زندانيان مى دانستند كه هم بندشان را پاى چوبه دار مى برند. پس از قرائت حكم، طناب را دور گردن پسر جوان انداختند و ثانيه اى بعد حكم اجرا شد.
* برخورد با دزدان
برخورد با دزدان طلاى كودكان به ويژه دختران، با توجه به نوع قربانيان آن به يكى از اولويت هاى پليس آگاهى تبديل شده است. در برخى مواقع تبهكاران پس از سرقت طعمه هايشان را بدون هيچ آسيبى رها مى كنند اما خاطره تلخ دزديده شدن و سرقت اموالشان تا ساليان سال آنها را آزار مى دهد. بررسى هاى پليس نشان مى دهد، سرقت طلاهاى اطفال معمولاً از سوى افراد ضعيف و يا زنانى كه قادر به سرقت با روش هاى ديگرى نيستند رخ مى دهد. در مواردى هم سرقت از سوى زوجين به وقوع مى پيوندد. كوچه هاى خلوت، مراسم هاى جشن و سوگوارى و بوستان ها از مهم ترين محل هايى است كه دزدان طعمه هاى خود را شناسايى مى كنند. آنها پس از انتخاب طعمه هاى خود، با وعده هايى مثل خريد بستنى و شكلات و يا به بهانه بردن آنها نزد يكى از اقوام اعتماد كودكان را نسبت به خود جلب كرده و در فرصتى مناسب طلاهاى آنها را سرقت مى كنند.
سرهنگ مقيمى معاون مبارزه با سرقت پليس آگاهى در گفت وگو با خبرنگار ما در اين باره گفت: بررسى پرونده هاى سرقت طلاى كودكان در سال ۸۵ نشان مى دهد با شروع فصل تابستان و حضور كودكان در معابر و بوستان ها براى بازى، وقوع اين نوع سرقت ها، افزايش مى يابد.
وى با تأكيد بر اين كه پليس با اين گروه از دزدان به شدت برخورد مى كند افزود: روند وقوع اين نوع جرايم در ۲ ماهه نخست امسال نسبت به مدت مشابه سال قبل كاهش و دستگيرى مجرمان مربوطه افزايش يافته است. حال آن كه در ۳ ماهه نخست امسال استان هاى تهران، اصفهان، خراسان رضوى و قم بيشترين ميزان وقوع اين نوع جرايم را داشتند كه بيشترين كشفيات نيز در اين ۴ استان بود. وى با هشدار به خانواده ها از آنان خواست مانع استفاده كودكان از زيورآلات شوند. چرا كه آنان به دليل آسيب پذيرى بيشتر مورد هدف قرار مى گيرند و با توجه به روحيه لطيف و پاكشان، اثرات ناگوار روحى جرم تا مدت ها در ذهن و روانشان باقى مى ماند. وى در ادامه تأكيد كرد: پوشش نامناسب كودكان نيز در معابر عمومى، مى تواند انگيزه اى براى بروز جرايم مختلف باشد. به طورى كه سارقان به قصد سرقت زيورآلات كودكان را ربوده و به آنان تعرض مى كنند. معمولاً در اين نوع جرايم ابزار سارقان، قيچى است. آنها پس از بريدن النگو و گوشواره كودكان، آن را سرقت مى كنند. وى در پايان از شهروندان خواست در صورت دستگيرى يا مشاهده اين گونه مجرمان، موضوع را فوراً به نزديكترين واحد پليس يا پليس ۱۱۰خبر دهند و با ترحم براى آنها موجبات ادامه اعمال مجرمانه شان را مهيا نكنند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |