چهارشنبه ۳ مرداد ۱۳۸۶ - ۱۰ رجب ۱۴۲۸
Wed, Jul 25, 2007
جوان
sLogo.gif

PDF Edition
Archive
RSS Feed
ويژه نامه سوم تير
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
ديپلماتيك
اقتصاد
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
جوان
فرهنگ و هنر
ويژه ۱ايران اقتصادى
ويژه ۲ايران اقتصادى
ويژه ۳ ايران اقتصادى
ويژه ۴ ايران اقتصادى
ايران زمين
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
ادبيات
ماجرا
خانواده
با جوان ترين عضو شوراى شهر تهران
درباره كتابى كه مى گويند آب هاى رودخانه آمازون را زياد كرد
متن تا حاشيه رقابت نخبگان فيزيك در نصف جهان
304473.jpg
ايران براى نخستين بار در طول حيات برگزارى المپياد جهانى فيزيك ميزبان سى و هشتمين دوره اين رقابت علمى بود.
چين مقام اول را كسب كرد و ما در اين المپياد با وجود ميزبانى هفتم شديم. اما مهمتر از همه اينها حضور ۴۳۰ دانش آموز و ميهمان از ۷۵ كشور جهان در نصف جهان بود.
از تمام نقاط جهان به نصف جهان آمده بودند تا رقابت علمى را برگزاركنند. اما جالب است بدانيد كه تنها ۱۰ درصد از زمان حضور دانش آموزان به مسابقه علمى گذشت.
آنها مسابقه ديگرى را شروع كرده بودند. مسابقه اصفهان گردى و ديدن آثار تاريخى نصف جهان. در روزهاى دوم و سوم دانش آموزان ميهمان ديگر فهميده بودند زمانى كه به يك مكان تاريخى مى روند بايد منتظر يك غافلگيرى جديد باشند.دست هاى راهنماى اصفهان گردى براى آنها حكم چوب سحرآميزى را داشت و نگاه دانش آموزان ميهمان را تا كوچكترين نقطه همراه مى كرد.
البته در يك هفته حضور دانش آموزان شركت كننده در المپيادجهانى فيزيك در اصفهان آنها خود به جاذبه توريستى تبديل شده بودند.
* كلاه از سر عقل دانش آموزان فيزيكى مى افتد
«رانكاو» كه از كشور اروپايى مونته نگرو به همراه دوستش استفان در سى و هشتمين دوره المپياد جهانى فيزيك ۲۰۰۷ به ميهمانى مردم اصفهان آمده است، مى گويد: «كشور ما اولين بار است كه پس از استقرار ۱۰ ساله اش در اين مسابقات شركت مى كند. پذيرايى اصفهانى ها به قدرى خوب و صميمى است كه فكر مى كنيم در كشور خودمان هستيم.»
«دكتا»ى ۱۸ ساله ويتنامى به بناهاى تاريخى اصفهان اشاره مى كند و مى گويد: «خوشحالم كه المپياد فيزيك امسال در اصفهان و ايران برگزار مى شود. مى خواهم از بناهاى باشكوه ايرانى كه هميشه تعريف آنها را شنيده ام لذت ببرم.»
او به تصوير تيره و تار رسانه هاى غربى از ايران هم بى توجه نيست: «قبل از اين كه وارد ايران شوم، رسانه هاى غربى شرايط موجود در ايران را به سياهى به تصوير مى كشيدند. اما حالا مى بينم اينجا همه چيز برعكس تصور من و دوستانم است. آدم اين جا احساس امنيت خاطر مى كند نه نا امنى.» در همين بين با تكان دادن يكى از مناره هاى بناى تاريخى منارجنبان، مناره ديگر هم به حركت در مى آيد. گفت وگويم با بچه ها نيمه كاره رها مى شود . همه نگاه ها به آن سوى محوطه است يعنى برجستگان جوان فيزيك جهان سخت مقهور فرهنگ و هنر ايرانى و اصفهانى شده اند و كلاه از سر عقل شان افتاده است.
اول خودت راعوض كن
304428.jpg
تهمينه مهربانى

اين عبارت ها روى سنگ قبر يك كشيش انگليسى در كليساى وست مينستر نوشته شده است:
«جوان كه بودم، خيال داشتم دنيا را عوض كنم. مسن تر و عاقل تر كه شدم، فهميدم كه دنيا عوض نمى شود، بنابراين توقعم را كم كردم و تصميم گرفتم به عوض كردن كشورم قناعت كنم!
ولى كشورم هم خيال نداشت عوض شود.
به ميانسالى كه رسيدم، آخرين توانايى هايم را به كار گرفتم كه فقط خانواده ام را عوض كنم، ولى پناه برخدا! آنها هم نمى خواستند عوض شوند.
اينك كه در بستر مرگ آرميده ام، ناگهان دريافته ام كه اگر فقط خود را عوض مى كردم، خانواده ام هم عوض مى شد و با پشتگرمى آنها مى توانستم كشورم را هم عوض كنم و خدا را چه ديديد، شايد حتى مى توانستم دنيا را هم عوض كنم!»
با جوان ترين عضو شوراى شهر تهران
سرمردم
را نمى توان كلاه گذاشت
ديگر كانديدا شدن پهلوانان و قهرمانان ورزشى در انتخابات مختلف به يك امر عادى تبديل شده است. از اميررضا خادم نماينده مجلس تا عليرضا دبير كه موفق شدند با استفاده از چهره مطرح خود آراى لازم را به دست آورند.البته حساب عليرضا دبير با بقيه جداست. عليرضا دبير الآن هم سن چندانى ندارد و با ۲۹ سال سن جوانترين عضو شوراى شهر تهران محسوب مى شود. او يكى از باسوادترين چهره هاى ورزشى مطرح محسوب مى شود و در مقطع دكترا تحصيل مى كند. همچنين او تنها عضو شوراى شهر است كه بدون قرارداشتن در فهرست حزبى، كاملاً مستقل، انتخاب شده است.بعضى ها اعتقاد دارند برو بچه هاى ورزشى نمى توانند در سياست كارى از پيش ببرند اما درمقابل كسانى هستند كه به جنب وجوش ورزشكاران در كارهاى سياسى اعتقاد دارند و بى ادعايى را دليل موفقيت آنها مى دانند.عليرضا دبير كار شوراى شهر را جدى گرفته و به گفته نزديكانش از ۶ صبح براى بازديد پروژه ها و طرح هاى درحال اجراى شهردارى از منزل بيرون مى رود.شايد اهالى شهردارى خوششان نيايد كه كسى پيگير كارشان باشد اما با عليرضا دبير نمى توانند كارى كنند. او با جديت ناظر است و حتى به كلى ورزش را رها كرده است.او در ورزش و بيرون از گود از خيلى ها ركب خورد و هنوز در حسرت روزهايى است كه مى توانست كشتى بگيرد و روزگار نگذاشت.
304668.jpg

* دوست دارى از ورزش صحبت كنى يا سياست؟
اگر منظورت از سياست شوراى شهر اسلامى است بايد بگويم كه از ابتدا فكر مى كردم چنين نهادى، سياسى نيست اما متأسفانه وقتى عضو شوراى شهر شدم ديدم كه سياست نيز وارد اين نهاد شده است.
*چرا متأسفانه؟
من نمى گويم سياست بد است. اتفاقاً تمام مردم بايد سياست بدانند و در كارهاى سياسى كشور مشاركت داشته باشند. از بزرگان ما گفته اند سياست ما عين ديانت ماست و ديانت ما عين سياست. اما برخى از نهادها زمانى سياست به دردش مى خورد كه منافع مردم را در پى داشته باشد. تصميمات و كلاً وظايف شوراى شهر با مردم ارتباط مستقيمى دارد و اگر هم سياست درون آن است نبايد سياست زدگى وارد اين نهاد شود.
* در دوره هاى قبل برخى از چهره هاى معروف كه در شوراى شهر تهران رأى مى آوردند براى كانديداتورى در مجلس شوراى اسلامى استعفا مى دادند. چرا اين كار را نكردى؟
اصلاً مجلس شوراى اسلامى در ذهن من نبود و برنامه اى براى آن نداشتم. مجلس پيچيده تر از شوراى شهر است و احساس كردم در اين نهاد نسبت به مجلس بهتر مى توانم مثمرثمر باشم. بايد ابتدا توان خود را ديد بعد دست به كار اينچنينى زد.
* فعلاً سياست را رها مى كنيم و به ورزش مى پردازيم. عليرضا چه موقع دبير شد؟
متأسفانه من زود عليرضا دبير شدم! يعنى از سال ۱۳۶۷ كه تنها ۹ سالم بود وارد كشتى شدم و تنها پس از ۳ ماه وارد بازى هاى كشورى شدم و تيم ما ـ نونهالان شهررى ـ توانست به مقام دوم كشورى دست پيدا كند. بعد از آن به سرعت به تيم هاى ملى نونهالان تا بزرگسالان پيوستم. واقعاً متأسفم كه زود چهره شدم.
* چرا؟
چون شرايط به گونه اى به وجود آمد كه بايد زود از كشتى خداحافظى مى كردم. من از
۱۷ـ ۱۸ سالگى مطرح شدم و پس از ۸ سال خيلى ها فكر مى كردند كه سنم از ۳۰ سال گذشته است اما من تنها ۲۶ سالم بود كه مجبور شدم از دنياى كشتى خداحافظى كنم.
* اجبار، مى خواهم كمى در اين باره صحبت كنيم. ابتدا بپردازيم به بازى هاى المپيك ۲۰۰۴ آتن كه عليرضا دبير با وجود مصدوميت كشتى گرفت و ما نتوانستيم در آن وزن مدالى كسب كنيم. در آن زمان احساس كردم خيلى مورد انتقاد قرار گرفتى و فحش خوردى. مثل على دايى در جام جهانى ۲۰۰۶ فوتبال.
ازمن در زندگى ورزشى چند اشتباه سرزد داد. نخستين اشتباهم در سال ۲۰۰۲ در بازى هاى المپيك آسيايى بوسان رخ داد. در آن بازى ها من نبايد كشتى مى گرفتم اما با كشتى گير كره جنوبى يك كشتى سخت گرفتم و دستم زير بدنم ماند و مصدوم شدم. همان مصدوميت تا الآن با من است. دومين اشتباهم زمانى بود كه بايد به توصيه پزشكان دستم را عمل مى كردم اما اين كار را نكردم تا اين كه همچنان مصدوميت با من همراه بود و آخرين اشتباهم رفتن به بازى هاى المپيك آتن بود كه نبايد مى رفتم. به خاطر اين اشتباهات الآن يك دست فلج دارم. با دست راستم نمى توانم كار چندانى انجام دهم. حتى قادر نيستم يك پيچ را بپيچانم. از كشتى همين يادگارى باقى مانده است.
* چرا مثل على دايى نماندى و مقاومت نكردى. مردم باز هم عليرضا دبير را دوست داشتند اما على دايى را مقصر اصلى شكست يك تيم كه نماينده ملت بود ، مى دانستند. با وجوداين مقاومت كرد و به همه ثابت كرد...
من خودم از كشتى خداحافظى كردم اما دوست نداشتم اين كار را كنم. شرايط به گونه اى پيش آمد كه بايد اين كار را مى كردم. همان طور كه گفتم من ۲۶ سالگى از دنياى كشتى خداحافظى كردم. اما به گونه اى شده بود كه مردم وقتى مرا در خيابان مى ديدند مى گفتند آقاى دبير نمى خواهى خداحافظى كنى؟ با اين حال خيلى حيف شد.
* چرا آن اشتباه آخر را انجام دادى؟ آيا كسى نبود كه جلوى اين اشتباه را بگيرد؟
اگر به شما كسى با محبت و دوستانه موضوعى را بگويد و احساس كنيد كه اين راه بهتر است قطعاً آن اشتباه را انجام نمى دهيد اما از من با حالت خصمانه خواستند كه به آتن نروم. من هم طبيعتاً مخالفت كردم چون فكر مى كردم كه بدى مرا مى خواهند.
* عليرضا دبير كه براى خود كسى بود هم در زندگى اشتباه كرد. جوانان چه كار كنند كه چنين اشتباه هايى را مرتكب نشوند.
مشورت. از پرسيدن خجالت نكشيد. البته مشورت باهركسى جايز نيست. بايد با اهل فن مشورت كرد. جوانى پيروز ميدان است كه از تجربه هاى اين و آن بهره مند شود. مشورت انسان را پخته مى كند.
* فكر كنم بعد از آن حادثه با كشتى قهر كردى...
من از كشتى قهر نكردم چرا كه به اين ورزش مديون هستم اما هنوز هم حسرت آن روزها رامى خورم. من خيلى زود از كشتى كنار رفتم و توانايى من خيلى بيشتر از اينها بود حتى اگر دستم سالم بود مى توانستم تاچند سال بعد از الآن هم كشتى بگيرم. من از كشتى قهر نكردم اما تا هفته گذشته كه بازى هاى انتخابى تيم ملى در بندر انزلى انجام شد هيچ مسابقه كشتى را نه از نزديك و نه از طريق تلويزيون نديدم. يعنى ۳ سال. من ۲ سال آخر كشتى ام از لحاظ روحى و جسمى خيلى اذيت شدم.
304464.jpg
* «عليرضا دبير» در تابستان ۱۳۸۳ (بازى هاى المپيك آتن ۲۰۰۴) به علت كشتى گرفتن با دست مصدوم و آن اشتباه به زعم خيلى ها به پايان رسيد اما رأى مردم در انتخابات شوراى شهر در سال ۱۳۸۵ خلاف اين را ثابت كرد.
من يكى از چيزهايى كه در اين ۲۹ سال زندگى ام فهميدم اين است كه مردم خيلى باهوش هستند و سر آنها را نمى شودكلاه گذاشت. آنها، تنهادريافت يك مدال و موفقيت را نگاه نمى كنند. كسى در دل مردم جا باز كند بايد صفت هاى بسيارى داشته باشد. اين يك بحث كلى است و با دبير كارى نداريم. نمى گويم تمام كسانى كه چهره شده اند از هر لحاظ بهترين هستند اما مردم كسى را بزرگ مى كنند كه نسبت به سايرين داراى صفات بهترى باشد. همچنين مردم ما آنقدر خوب هستند كه خوبى ها بيشتر از بدى ها يادشان مى ماند. من ۳ سال از كشتى دور بودم و نه مقابل دوربين تلويزين و نه در روزنامه ها حرفى از من نبود اما در زمان انتخابات مردم قهرمانى هاى مرا به ياد آوردند و به عنوان تنها كانديداى مستقل به شوراى شهر رفتم.
* و به همين دليل در هيچ يك از جلسات شوراى شهر غيبت نداشتى؟
بله. اما شوراى شهر تنها به جلسات آن خلاصه نمى شود. خودم برنامه هاى زيادى مثل بازديد از پروژه هاى شهردارى دارم. من در كميسيون فرهنگى و بخش تربيت بدنى شوراى شهر هستم. اما وظيفه خود مى دانم كه به عنوان عضو شورا در طرح هاى مختلف شهرى نظارت داشته باشم. من كار خود را محدود نمى كنم.
* فكر كنم در اين چندماهى كه عضو شوراى شهر بودى متوجه شدى كه در چه نهادى قرار دارى. همانطور كه در كشتى با وجود تمام صفات مرام و بزرگى، نامردى هم هست و امكان دارد حريفى مثل اردوغان بدنش را چرب كند تا به راحتى تو را شكست دهد. در سياست هم بعضى ها براى رسيدن به هدف خود منافع مردم را زيرپا مى گذارند و بدنشان را چرب مى كنند.
«ومكروا و مكرالله و الله خيرالماكرين» كسى كه مى خواهد با نيرنگ كار خود را به پيش ببرد زياد دوام نمى آورد. خدا كسى را كه مى خواهد عليه مردم كار كند و تنها به هدفش برسد را سر جايش مى نشاند. «اردوغان» كه بهترين رقيب من بود با چرب كردن بدنش مى خواست پيروز ميدان شود اما من راه قانونى آن را پيدا كردم و به انگشتانم چسب مى زدم. فكر مى كنيد سرنوشت «اردوغان» چه شد؟ او دوپينگى از آب درآمدو زندگى ورزشى او خاتمه پيدا كرد. يكى از اعضاى شوراى شهر سال هاست دارد براى مردم كار مى كند و هنوز هم عضو شوراى شهر است. او هم مى توانست از موقعيت خود سوءاستفاده كند اما اين كار را نكرد و تاكنون ماندگار شده است.
* در دوره فعلى شوراى شهر تهران از خانم وآقاوپيروجوان گرفته تا وزير و وكيل و قهرمان و پهلوان عضو شوراى شهر هستند. آيا همين امر باعث كندشدن كار شورا نمى شود؟
اين يك امر طبيعى است. اختلاف سليقه وجوددارد. اما اگر ديد اين باشد كه مشكلى حل شود و بهترشدن وضع مردم هدف باشد، بدون درنظر گرفتن گرايش سياسى كارآيى بالا هم مى رود چون همه به يك هدف فكر مى كنند.
* آيا اين درست است كه قهرمان ها چشم ديدن يكديگر را ندارند؟
من اينطورى نيستم و با خيلى از آنها ارتباط دارم. در جلسات شوراى شهر من و هادى ساعى و رسول خادم بدون مشكل با هم كار مى كنيم.
* يعنى يك فراكسيون ورزشى پنهان؟
نه، ما اصلاً فراكسيون تشكيل نداديم؛ نه پنهان نه آشكار.
* بعد از صفت هايى مثل قهرمان و عضو شوراى شهر، صفت استاد دانشگاه را هم يدك مى كشى...
بله، من در دانشگاه آزاد مديريت تدريس مى كنم و هم اكنون در مقطع دكترا رشته مديريت بازرگانى با گرايش منابع انسانى در دانشگاه شهيد بهشتى درس مى خوانم.
* با اين همه عنوان و صفت آن هم در ۲۹ سالگى فكر نكنم جوانى كرده باشى؟
اگر منظور از جوانى كردن علافى است، نه جوانى نكردم. با اين فكر نكنم جوانى كردن علافى و خوشگذرانى باشد. اگر جوانان مى خواهند يك دوره جوانى درست و حسابى را بگذرانند ابتدا هدف خود را مشخص كنند. جوانان نبايد تنها نوك دماغشان را ببينند و بايد از بالا همه چيز را نگاه كنند. هدف را مشخص كنيد. ورزش؟ سياست؟ اقتصاد؟ هدف چيست؟ مى توان به آن فكر كرد و تمام افكار منفى را دور كرد. مطمئن باشيد به همان چيزى كه فكر مى كنيد، مى رسيد. اگر فكر منفى باشدبدانيد كار خود را سخت كرده ايد و بايد منتظر يك اتفاق منفى باشيد.
* «اعتقادات» يكى از مقوله هاى مهم در زندگى است. فكر مى كنم پدر و مادرها براى انتقال اين اعتقادات موفق نبوده اند و جوانان امروز هم براى دريافت اين اعتقادات چندان مشتاق نشان ندادند.
اين يك اصل ساده و مهم است. كسانى در ابعاد مختلف زندگى موفق بوده اند كه اعتقاداتشان قوى است. ارتباط با خدا و پرورش اعتقادات كمك بسيارى در زندگى مى كند. در علم، ورزش، سياست و اقتصاد موفق ترين افراد، معتقدترين افراد بوده اند.
اين تنها مختص كشورمان نيست. درهمه جاى جهان كسى كه اعتقاداتش قوى است خيالش از بابت آينده راحت است. در پذيرش اين مسأله شك نكنيد.
درباره كتابى كه مى گويند آب هاى رودخانه آمازون را زياد كرد
خود را يافتن ، غرقه در اندوه و شادى
304446.jpg
من كه نمى دانم ـ چون قرار بود ۱۲ سال بعدش به دنيا بيايم ـ اما اين طور كه مى گويند وقتى كتاب «درخت پرتقال زيباى من» در سال ۱۹۶۸ منتشر شد، صدها هزار خواننده خود را آن قدر خنداند و گرياند كه آب هاى رودخانه آمازون به طور قابل ملاحظه اى افزايش يافت! با پسربچه اى پنج ساله (يا شش ساله) سروكار داريم كه ما را به گذشته هاى بسيار دور، به سنين كودكيمان پرتاب مى كند. پسربچه اى كه البته غيرعادى است. بازى هايى اختراع مى كند كه به عقل شيطان هم نمى رسد. نه تنها اهالى خانه بلكه اهل محل را هم از دست خود و باز ى هايش عاصى كرده است. روى زمين شمع مى ريزد و به كمين مى نشيند تا ببيند كدام نگون بختى اول ليز مى خورد، بند رخت هاى همسايه ها را پاره مى كند و با لباس و جوراب، جانورى شبيه مار مى سازد تا بزرگترها را بترساند. البته كتك هاى سختى كه مى خورد پاداش سخاوتمندانه اى است كه مى گيرد اما در زير تمام اين شيطنت ها، كه به گفته خودش، پدر تعميدى اش شيطان زير گوش اش زمزمه مى كند، هوشى سرشار و قلبى از طلا نهفته است. سطور آغازين كتاب با حس نوستالژيك زه زه آغاز مى شود (حسى كه خود قادر به ادراكش نيست، اما به شدت اندوهگين اش مى كند) هنگامى كه مادرش آواز مى خواند:
«آى ملوان من، ملوان من
ملوان آوازهاى غم انگيز من
از براى تو است، اى ملوان من
كه فردا خواهم مرد...
و زه زه در كنار مادر مى نشيند تا اين ترانه را به همراه همان احساس نوستالژيك (كه هنوز نامى برايش نيافته) براى سنين بزرگسالى اش ذخيره كند. بى آنكه ديگران (و حتى خودش) بدانند چگونه، مى تواند بخواند، پس زودتر از بقيه به مدرسه مى رود تا پيشگويى دايى ادموندو به حقيقت بپيوندد، چرا كه او به علت هوش زياد و درس هايى كه از فقر آموخته «زودرس» است. در مدرسه معلم مهربان هر از گاهى برايش شيرينى مى خرد و او شيرينى ها را با دختركى سياه كه فقير است و همبازى اى هم ندارد، تقسيم مى كند. به ليوان هميشه خالى خانم معلم نگاه مى كند (چرا كه خانم معلم چندان زيبا نيست و به همين دليل ليوان گل اش هميشه خالى است) و براى نشان دادن قدردانى اش، از باغ همسايه هاى پولدار گل مى دزدد. وقتى معلم به او مى گويد اين كار درست نيست، منطق زه زه او را حيران مى كند. زه زه مى گويد: «دنيا مال خداست. مگر نه؟ هر چه در دنيا وجود دارد مال خداست. گل ها هم ... خانم، من نمى توانستم كار ديگرى بكنم. در خانه مان گل وجود ندارد. قيمت آن هم زياد است ... نمى خواستم كه ليوان روى ميزتان هميشه خالى باشد.»
خانم معلم مى گويد: «اين مهم نيست. براى من تو قلب عجيبى دارى. بعد از اين نمى خواهم كه برايم گل بياورى، مگر اين كه به تو گلى بدهند. قول مى دهى؟»
ـ قول مى دهم. اما ليوان؟ هميشه خالى مى ماند؟
ـ اين ليوان ديگر ابداً خالى نمى ماند. وقتى به آن نگاه كنم قشنگ ترين گل هاى دنيا را در آن مى بينم و آن وقت فكر مى كنم اين گل را بهترين شاگردم به من داده است. قبول؟
از اين پس نگاه زه زه به ليوان خالى، با گل خيالى اش مى افتد. خيال، براى زه زه كه خواهرها و برادرهايش طردش كرده اند و قرار است وقتى كه بزرگ شد شاعرى شود كه پاپيون هم مى زند، نقشى اساسى دارد. او با درخت كوچك پرتقال خانه شان دوست مى شود و درواقع جاى خالى تمامى نداشته هايش را با او پر مى كند چرا كه «مينگينهو» مى تواند حرف بزند، لباس بپوشد و به اتاق زه زه بيايد و تبديل به اسب بك جونز شود و سوارى دهد و به اين ترتيب صفحات كتاب مانند روزهاى زندگى زه زه و به سرعت «مانگاراتيبا » ـ قطار شهرشان ـ مى گذرد تا اين كه اتفاقى مى افتد. آشنايى اى كه اول با كينه و نفرت آغاز مى شود، اما بزودى جايش را به يكى از عميق ترين عشق هاى انسانى مى دهد. زه زه با مرد پولدار شهر، پرتغالى، آشنا مى شود. بزودى اين دوستى به پيوندى ناگسستنى بين آن دو تبديل مى شود. زه زه در جايى از كتاب مى گويد: او با چنان محبتى به من لبخند زد كه همه چيزهايى را كه در دنيا كم داشتم جبران مى كرد.صفحات كتاب را آهسته تر ورق مى زنى، چرا كه بر روى هر جمله يا هر كلمه بيشتر تأمل مى كنى و سرعت مانگاراتيبا هم كندتر و كندتر مى شود، تا متوقف شود، تراژدى رخ مى دهد و زه زه چشم به آسمان مى دوزد. مطمئناً نه «ژوزه مائوروده» واسكونسلوس (نويسنده كتاب) و نه زه زه (قهرمان كوچك داستان) و نه من (خواننده داستان) هرگز نمى توانيم پرتغالى را فراموش كنيم اما آيا زه زه مى تواند اين تراژدى را تحمل كند؟
ژوزه مائوروده واسكونسلوس (۱۹۸۴ ـ ۱۹۲۰) در خانواده اى فقير و مهاجر در برزيل چشم به جهان گشود. در سنين جوانى به كارهاى مختلفى پرداخت ولى هيچ گاه رؤياى ديرينه خود را كه همان «شاعرى پاپيون زده» بود رها نكرد. كتاب «درخت زيباى من» درواقع حديث نفس خود نويسنده است. كتابى ارزشمند كه خواندنش، يعنى خود را يافتن؛ غرقه در اندوه و شادى.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |