|
نگاهى كوتاه به عناصر قصه هاى عاميانه
يكى بود، يكى نبود غير از خدا هيچ كس نبود
|
|
|
محمدحسين عابدى
ادبيات شفاهى هر قوم و ملتى، بخش عظيمى از فرهنگ معنوى آن ملت را تشكيل مى دهد. كلامى كه سينه به سينه از نسل هاى قديم، تا به امروز نقل شده و در گذر زمان، حافظ هويت قومى و فرهنگى هر ملتى بوده است. ادبيات شفاهى را به بخش هاى مختلف تقسيم كرده اند، از قبيل قصه ها، ترانه ها، لالايى، چيستان، ضرب المثل و... اما بى شك از اين ميانه، «قصه هاى عاميانه» يكى از جذاب ترين و پرطرفدارترين و ماندگارترين بخش هاى ادبيات شفاهى محسوب مى شود. قصه به دليل ذات خود كه پر از اعجاب و حادثه است، همواره براى همگان جذاب به شمار مى آيد. ضمن اين كه بسيارى از قصه ها اين قابليت را دارند كه در درون خود، تغييراتى را همراه با زمان و مكان بپذيرند و همين را مى توان يكى از رازهاى مهم ماندگارى قصه ها در طول تاريخ دانست. در اين نوشته كوتاه مى كوشيم تا ضمن ارائه تعاريف از قصه هاى عاميانه، عناصر اين نوع ادبيات شفاهى را بررسى كنيم. * تعريف در فرهنگ اصطلاحات ادبى ذيل قصه عاميانه (Folk Tale) آمده است: «به قصه هاى كهنى اطلاق مى شود كه به صورت شفاهى يا مكتوب در ميان يك قوم از نسلى به نسل ديگر منتقل شده است. قصه عاميانه گونه هاى متنوعى از اساطير بدوى، قصه هاى پريان (marchen) تا قصه هاى مكتوبى را كه موضوعات آن برگرفته از فرهنگ قومى است (مثل قصه هاى هانس كريستيان آندرسن) دربرمى گيرد. بسيارى از قصه هاى عاميانه در دست نويسندگان به صورت قصه هاى مكتوب و ادبى بازنويسى شده است. مثل قصه حسن كچل در فارسى و قصه هاى سفيدبرفى و سيندرلا در ادبيات غرب. برخى حكايت هاى كانتربرى/ چاسر يا قصه طوطى و بازرگان در مثنوى مولوى، نيز از قصه هاى عاميانه اقتباس شده اند.» البته تعريف فوق، موارد مكتوبى را نيز براى قصه هاى عاميانه متذكر مى شود اما به نظر مى رسد بخش آخر تعريف كه به بازنويسى قصه ها توسط نويسندگان اشاره كرده است، شمول بيشترى داشته باشد. چنان كه صادق هدايت در اين باره مى نويسد: «پس از جمع آورى قصه ها و تحقيقاتى كه توسط برادران گريم (Grimm) تقريباً در يك قرن پيش انجام گرفت، اين موضوع مورد توجه علما و ادبا واقع گرديد. امروزه نه تنها براى تشويق خردسالان قصه هاى عاميانه را با چاپ و با تصاوير دلپذير در دسترس آنها مى گذارند كه با روحيه بچه توافق كامل دارد و نويسندگان بزرگى از جمله اندرسن (Anderson) دانماركى به همين شيوه حكايات دنياپسندى به وجود آورده اند، بلكه ممكن است موضوع آثار هنرى و ادبى فوق العاده زيبا قرار بگيرد... مانند ترانه هاى عاميانه، مصنف متل هاى مجهول، با زبان ساده، لطيف و زنده اى ساخته شده و به توسط عوام، سينه به سينه انتقال يافته است. عين قصه هاى فارسى اغلب به زبان هاى اروپايى نيز وجود دارد. براى جمع آورى آنها نيز بايد به مردمان قديمى و بى سواد مراجعه كرد و الفاظ و كلمات آنها را بدون كوچك ترين دخل و تصرف ضبط نمود...» قصه به دليل اين كه به نقل و نقالى بيشتر گرايش دارد تاكتابت - و سابقه نقالى از كتابت بيشتر است - در حوزه شفاهيات از قدمت بيشترى برخوردار است. ضمن اين كه پسوندعاميانه براى قصه، دلالت بر اين داردكه با چيزى شفاهى سر و كار داريم زيرا عوام در گذشته - و اكنون هم - بيشتر با سنت شفاهى خو داشته اند و حوزه كتابت معمولاً به طبقه خواص مربوط مى شود. عناصر قصه هاى عاميانه: * ۱- راوى راوى كسى است كه قصه را روايت مى كند. اگر اين روايت، شفاهى باشد، راوى ممكن است با نقال به اشتباه گرفته شود. در حالى كه نقال با راوى قصه متفاوت است. نقال كسى است كه قصه را نقل مى كند؛ موجودى است بيرون از قصه و امروز كه كتابت و چاپ ، بخش مهمى از زندگى انسانها رابه خود اختصاص داده است، كتاب قصه در واقع جانشين نقال قصه شده است. همان گونه كه اگرقصه اى توسط ضبط صوت خوانده شود ما نمى توانيم بگوييم راوى قصه، ضبط صوت است و يا هرگز نمى گوييم راوى قصه، كتاب است، بنابراين ، نقال قصه نيز نمى تواند راوى آن باشد. راوى يكى از عناصر درون قصه است در حالى كه نقال يكى از عوامل بيرون قصه است. نظرگاه راوى در قصه هاى عاميانه، معمولاً داناى كل است. راوى قصه هاى عاميانه از همه چيز و همه جا خبر دارد. درون دل آدم ها را مى بيند از گذشته آنها خبر دارد و از آينده هم. با اين حال ، راوى قصه ، خود را ملزم به پيروى از طرح نمى داند. چرا كه قصه به طور كلى فاقد طرح است. همچنين راوى قصه، از ابزارهاى روايت - چنانچه در داستان استفاده مى شود - بهره چندان نمى برد. به جز تلخيص كه مهم ترين ابزار براى راوى قصه است، در روايت قصه از ابزارهايى مانند صحنه يا توصيف بسيار كم استفاده مى شود. «صحنه» نياز به زمان و مكان خاص دارد در حالى كه زمان ومكان مشخص در قصه، كاربرد چندانى ندارد. اغلب قصه ها با «روزى، روزگارى در شهرى دور...» و يا جملاتى مانند آن آغاز مى شود و اگر هم به جايى اشاره شود باز دقيقاً آن را مشخص نمى كند. مثلاً «روزى ، روزگارى در سرزمين هندوستان...» براى ما دقيقاً مشخص نمى كند كه كجاى هندوستان ، قصه اتفاق مى افتد و غالباً اگر هم اشاره اى به مكانى شود با اسم خاص ، كاربرد چندانى در روال قصه ندارد. * ۲- قهرمان قصه، قهرمان مى خواهد اما اين قهرمان الزاماً با تصورى كه از قهرمان در نزد عامه مردم وجود دارد، همخوان نيست. قهرمان هاى قصه مى توانند شاهزادگانى باشند كه كوه ها را جا به جا مى كنند و يا كچلى كه از تمام خصوصيات، فقط تنبلى را به ارث برده است و يا حتى حيوانات . هرچند كه همين قهرمانان نيز تعدادشان زياد نيست. بهرنگى درافسانه هاى آذربايجان چندچهره مشخص را به عنوان چهره ها و قهرمانان افسانه ها بر مى شمارد كه عبارتند از : كچل: جوانى تنبل - و در عين حال زيرك - خوش شانس و فقير. وزير : چهره اى منفى ، چاپلوس، موذى و پول پرست ديو: موجودى بسيار پرزور و درعين حال پخمه و كودن روباه و گرگ : دو قهرمان آشتى ناپذير و ناسازگار افسانه هاى آذربايجان موجوداتى كه در قصه ها ظاهر مى شوند يا خوب هستند يا بد. معمولاً حد وسط وجود ندارد. شخصيت پردازى در قصه، كاربردى ندارد. قهرمانان قصه ها موجوداتى تك بعدى هستند كه فقط براى انجام كارى در قصه حضور يافته اند. «ولاديمير پراپ، بازيگران قصه (آدم هاى قصه) را شامل هفت تيپ مى داند: ۱ـ آدم خبيث ۲ـ بخشنده ۳ ـ قهرمان (جست وجوگر يا قربانى) ۴ـ اعزام كننده ۵ـ يارى دهنده ۶ ـ شخص مورد جست وجو (شاهزاده خانم) ۷ـ قهرمان قلابى. بايد توجه كرد كه در قصه عاميانه يك تيپ مى تواند چندين نقش را به عهده بگيرد. به طور مثال فردى مى تواند هم نقش آدم خبيث را به عهده بگيرد و هم قهرمان قلابى باشد، همان طور كه يك نقش را هم چندين نفر مى توانند بازى كنند. مثلاً چند نفر نقش يارى دهنده را به عهده بگيرند.» همان طور كه مى بينيم پراپ، آدم هاى قصه را براساس اعمالى كه در قصه انجام مى دهند طبقه بندى كرده است و آنها را «تيپ» ناميده است. نكته ديگرى كه بايد در نظر گرفت اين است كه شخصيت پردازى، ارتباط مستحكمى با طرح (Plot) دارد. بنابراين قصه چون به طرح توجهى ندارد، شخصيت پردازى نيز نمى تواند در آن نمودى داشته باشد. * ۳ - كارهايى كه چهره هاى قصه انجام مى دهند از نظر پراپ مهم ترين عنصر قصه، كارهايى است كه توسط تيپ هاى قصه صورت مى گيرد. «عناصر ثابت و پايدار قصه، كارهايى است كه اشخاص قصه، در قصه انجام مى دهند اما كارهايى كه از هويت كننده كار و شيوه عمل او مستقل است. اين عناصر، اجزاى تشكيل دهنده بنياد قصه است.» پراپ معتقد است مجموع كارهايى كه در قصه هاى عاميانه انجام مى شود، محدود است. هر چند ممكن است تيپ هاى مختلفى اين كارها را انجام دهند. مثلاً در يك قصه شاهزاده، دختر زيبا را نجات مى دهد و در قصه ديگر پسرك فقير اين كار را انجام مى دهد.به هر حال كار انجام شده، يكى است. وى همچنين براى هر يك از رويدادها و كارهايى كه در قصه هاى عاميانه انجام مى شود، يك توالى در نظر گرفته است. مثلاً اگر قرار است دختر زيبا نجات داده شود، يك توالى ثابت براى كارها وجود دارد. پراپ معتقد است: تعداد و توالى كاركردهاى قصه ثابت و تعداد آنها سى و يك عدد است. او همچنين تقسيم كارها ميان تيپ هاى قصه، شيوه هاى ورود تيپ ها به قصه، صفات تيپ هاى قصه و معناى اين صفات را دسته بندى كرده است. علاوه بر اين ها پراپ براى قصه هاى عاميانه، عناصر فرعى را نيز ذكر مى كند. مثلاً بحث انگيزه را پيش مى كشد: «منظور از انگيزه، هم سبب هايى است كه اشخاص را به انجام فلان يا بهمان عمل (آكت) وادار مى كند و هم اهداف اين اشخاص از انجام عملشان است. انگيزه ها به رغم آن كه گاه قصه را از رنگ آميزى و برجستگى خاصى برخوردار مى سازد، در شمار متغيرترين و ناپايدارترين عناصر قصه است. فزون براين، انگيزه ها را نمى توان در مقام عنصر با همان وضوحى تعريف كرد كه براى كارها يا عناصر پيونددهنده كمكى، ممكن است. طبعاً انگيزه اكثر اعمالى را كه اشخاص در ميانه قصه انجام مى دهند، بايد در مسير عمل قصه (آكسيون) جست وجو كرد. فقط شر است كه به عنوان نخستين كار بنيادى قصه به انگيزه كاملى نيازمند است.» با بررسى عناصر قصه هاى عاميانه شايد بتوان به اين نتيجه رسيد كه آغاز هر قصه اى به آغاز راهى مى ماند كه پايانش قابل پيش بينى است. اگر اين نظر را بپذيريم كه قصه هاى عاميانه، از فرمول هايى محدود پيروى مى كنند، مى توانيم آن را نتيجه انديشه اى بدانيم كه براى زندگى فرمول هايى محدود و خاص وضع كرده است و فرجام آن را نيز پيش بينى. انديشه اى كه انسان را در انتخاب راه آزاد مى داند اما پايان هر راه، مشخص و محتوم است.
|